اثبات ولادت حضرت صاحب الزمان

در باب ولادت حضرت صاحب الزمانعلیه السلام و صحّت آن، در دو بخش بحث میکنیم: بخشی اعتباری [یا عقلی] است و بخشی اخباری [یا نقلی] است.
امّا بخش عقلی و اعتباری، عبارت است از اینکه وقتی از میان انواع و اقسام اقوال، امامت آن حضرت به واسطه ادلهای که اقامه کردیم ثابت شد و تمام اقوال به جز اعتقاد به امامت ایشان باطل شد، به همین جهت حتی اگر خبری هم در این باره وارد نشده باشد صحّت ولادت حضرت را خواهیم دانست.
همچنین استدلال، مبنی بر اینکه امامان دوازده نفر هستند نیز بر صحّت ولادت حضرت دلالت میکنند، به دلیل اینکه عدد فقط بر موجود صدق میکند.
و همچنین روایاتی که میگویند صاحب الزمانعلیه السلام دو غیبت دارد، تایید و تاکیدی بر صحّت ولادت امام است، چرا که همه اینها فرع مبنی بر صحّت ولادت حضرت است.
وامّا تصحیح ولادته من جهه الاخبار فسنذکر فی هذا الکتاب طرفاً ممّا روی فیه جمله وتفصیلاً، ونذکر بعد ذلک جمله من اخبار من شاهده ورآه لانّ استیفاء ما روی فی هذا المعنی یطول به الکتاب.
۱۹۵ – اخبرنا جماعه، عن ابی محمّد هارون بن موسی التلعکبری، عن احمد بن علیّ الرازی قال: حدّثنی محمّد بن علیّ، عن حنظله بن زکریّا، عن الثقه قال: حدّثنی عبد اللَّه بن العباس العلویّ – وما رایت اصدق لهجه منه وکان خالفنا فی اشیاء کثیره – قال: حدّثنی ابوالفضل الحسین بن الحسن العلوی، قال: دخلت علی ابی محمّدعلیه السلام بسرّ من رای فهنّاته بسیّدنا صاحب الزّمانعلیه السلام لمّا ولد.
۱۹۶ – محمّد بن یعقوب الکلینی، عن محمّد بن جعفر الاسدی قال: حدّثنی احمد بن إبراهیم قال: دخلت علی حکیمه بنت محمّد بن علیّ الرضاعلیه السلام سنه اثنتین وستین ومائتین فکلّمتها من وراء حجاب وسالتها عن دینها فسمّت لی من تاتّم بهم، قالت: فلان ابن الحسن فسمّته.
و امّا برای اثبات ولادت حضرتعلیه السلام از طریق اخبار و روایات، به زودی و در همین کتاب قسمتی از آنها که به طور اجمال و یا تفصیل نقل شده را ذکر میکنیم. پس از آن بخشی از اخبار کسانی که حضرت را دیده و شاهد او بودهاند، ذکر میکنیم! به این دلیل فقط بخشی را ذکر میکنیم که کتاب با ذکر همه آنها طولانی نشود.
۱ / ۱۹۵ – حنظله بن زکریا از شخص مورد اعتماد نقل کرده: عبداللَّه بن عباس علوی – که از او راستگوتر و صادق تر ندیدهام در حالیکه در بسیاری از مسائل با ما مخالفت کرده – از حسین بن حسن علوی روایت کرده که او گفته: در سرّ من رای به خدمت امام حسن عسکریعلیه السلام رسیدم و ولادت مولایمان صاحب الزمان را به ایشان تبریک گفتم.
۲ / ۱۹۶ – احمد بن ابراهیم گفته که در سال ۲۶۲ ه.ق به خدمت حکیمه دختر امام جواد و خواهر امام هادیعلیهما السلام رسیدم و از پشت پرده با ایشان صحبت کردم. از دین او سوال کردم، ایشان هم کسانی را که به امامتشان معتقد بود برای من نام بردند و [در آخر]گفت: فلانی پسر حسن است [حجه بن الحسن علیهما السلام].
فقلت لها: جعلنی اللَّه فداک معاینه او خبراً؟ فقالت: خبراً عن ابی محمّدعلیه السلام کتب به إلی امّه، قلت لها: فاین الولد؟ قالت: مستور، فقلت: إلی من تفزع الشیعه؟ قالت: إلی الجدّه امّ ابی محمّدعلیه السلام فقلت: (اقتدی) بمن وصیّته إلی امراه.
فقالت: إقتد بالحسین بن علیّعلیه السلام اوصی إلی اخته زینب بنت علیّعلیه السلام فی الظاهر وکان ما یخرج من علیّ بن الحسینعلیه السلام من علم ینسب إلی زینب ستراً علی علیّ بن الحسینعلیه السلام.
ثم قالت: إنّکم قوم اصحاب اخبار ا ما رویتم انّ التاسع من ولد الحسینعلیه السلام یقسم میراثه وهو فی الحیاه؟
به ایشان عرض کردم: جانم به فدای شما! آیا شما او را دیدهاید یا از او خبری دارید؟
گفت: خبرش از ابی محمّد است [او خبر داده] که به مادرش[در خصوص تولد حضرت حجّت] نامه نوشت و من به مادر حسنعلیه السلام گفتم: بچه کجاست؟ او به من گفت: مخفی است و از جایگاهش کسی خبر ندارد.
راوی میگوید از حکیمه خاتون پرسیدم: پس شیعه به چه کسی رو بیاورد و حاجت و نیازش را بگوید؟
گفت: جده ایشان و مادر امام حسن عسکریعلیه السلام.

پرسیدم: امام حسن عسکریعلیه السلام در اینکه به زن وصیت کرده [و امور را به دست یک زن سپرده] به چه کسی اقتدا کرده است؟
گفت: ایشان به حسین بن علیعلیهما السلام اقتدا کرده است که در ظاهر به خواهرش زینبعلیها السلام وصیت کرد، و هرچه که از علوم زین العابدینعلیه السلام بروز میکرد، به خاطر مخفی نگه داشتن امر امامت امام سجادعلیه السلام به زینبعلیها السلام نسبت داده میشد. بعد گفت: شما که اهل اخبار و روایات هستید آیا به شما روایت نشده است که میراث نهمین [امام] از اولاد حسینعلیه السلام در حال حیاتش تقسیم میشود؟
وروی هذا الخبر التلعکبری، عن الحسن بن محمّد النهاوندی، عن الحسن بن جعفر بن مسلم الحنفی، عن ابی حامد المراغی قال: سالت حکیمه بنت محمّد اخت ابی الحسن العسکری، وذکر مثله.
۱۹۷ – وقد تقدّمت الروایه من قول ابی محمّدعلیه السلام حین ولد له:
وَزَعَمَتِ الظّلمَهُ اَنَّهُم یَقْتُلُونَنِی لِیَقْطَعُوا هذَا النَّسْلَ فَکَیْفَ رَاَوْا قُدْرَهَ اللَّهِ وَسَمّاهُ الْمُوَمَّلَ.
۱۹۸ – وروی محمّد بن یعقوب، عن الحسین بن محمّد الاشعری، عن المعلّی بن محمّد، عن احمد بن محمّد قال: خرج، عن ابی محمّدعلیه السلام حین قتل الزبیری:
هذا جَزاءُ مَنِ افْتَری عَلَی اللَّهِ وَعَلی اَوْلِیائِهِ زَعَمَ اَنَّهُ یَقْتُلُنِی وَلَیْسَ لِی عَقَبٌ فَکَیْفَ رَای قُدْرَهَ اللَّهِ؟
وَوُلِدَ لَهُ وَلَدٌ سَمّاهُ مُحَمَّداً سَنَهَ سِتّ وَخَمْسِینَ وَمِائَتَیْنِ.
این خبر را تلعکبری، از حسن بن محمّد نهاوندی، از حسن بن جعفر بن مسلم حنفی، از ابی حامد مراغی نقل کرده که گفته: از حکیمه دختر امام جواد و خواهر امام حسن عسکریعلیه السلام پرسیدم. که مثل همان جملات را ذکر کرده است.
۳ / ۱۹۷ – قبلاً از قول امام ابی محمّد عسکریعلیه السلام روایت شده که ایشان وقت تولد صاحب الزمانعلیه السلام فرمودند: ستمگران برای قطع کردن این نسل مبارک خیال کردند که مرا به قتل میرسانند، پس قدرت خداوند را چگونه دیدند؟ و بعد نام فرزند را مومّل، یعنی آرزو شده گذاردند.
۴ / ۱۹۸ – احمد بن محمّد گفته است: زمانی که زبیری کشته شد، امام حسن عسکریعلیه السلام فرمودند: این کیفر کسی است که به خدا و اولیای الهی افترا بزند، او خیال کرده بود که مرا میکشد و دیگر برای من خلفی نخواهد ماند! پس قدرت خدا را چگونه دید؟
و برای امام حسنعلیه السلام در سال ۲۵۶ ه.ق فرزندی به دنیا آمد و حضرت نام او را محمّد گذاشتند.
۱۹۹ – ابوهاشم الجعفری قال: قلت لابی محمّدعلیه السلام:
جَلالَتُکَ تَمْنَعُنِی عَنْ مَسْاَلَتِکَ فَتَاْذَنُ لِی فِی اَنْ اَسْاَلَکَ؟
قالَ: سَلْ.
قُلْتُ: یا سَیِّدِی! هَلْ لَکَ وَلَدٌ؟ قالَ: نَعَمْ.
قُلْتُ: فَإِنْ حَدَثَ حَدَثٌ فَاَیْنَ اَسْاَلُ عَنْهُ؟
فَقالَ: بِالْمَدِینَهِ.
۲۰۰ – وروی محمّد بن یعقوب رفعه عن نسیم الخادم، وخادم ابی محمّدعلیه السلام قال: دخلت علی صاحب الزّمانعلیه السلام بعد مولده بعشر لیال فعطست عنده فقال:
یَرْحَمُکَ اللَّهُ.
فَفَرَحْتُ بِذلِکَ، فَقالَ: اَ لا اُبَشِّرُکَ فِی الْعِطاسِ؟ هُوَ اَمانٌ مِنَ الْمَوْتِ ثَلاثَ اَیّامٍ.
۵ / ۱۹۹ – ابو هاشم جعفری گفته: به محضر مبارک ابی محمّد امام حسن عسکریعلیه السلام عرض کردم: جلالت قدر و بزرگی شما مانع میشود که از شما مسالهای را بپرسم، آیا اجازه میفرمایید تا از شما سوالی بپرسم؟ حضرت فرمودند: سوال کن. عرض کردم: آیا شما فرزندی دارید؟ فرمود: آری.
عرض کردم: اگر حادثهای روی دهد [یعنی شما از دنیا بروید] فرزند تان را در کجا جست و جو کنیم و در کجا از ایشان سوال کنیم؟ حضرت فرمودند: در مدینه.
۶ / ۲۰۰ – نسیم خادم ابی محمّد امام حسن عسکریعلیه السلام گفته که ده شب پس از تولد مبارک حضرت صاحب الزمانعلیه السلام به خدمت ایشان رفتم، و [در همین حال] عطسه کردم. ایشان فرمودند: یرحمک اللَّه [رحمت خدا بر تو باد]. از این کلام بسیار خوشحال شدم. حضرت فرمودند: در مورد عطسه بشارتی به تو بدهم؟ و آن این است که عطسه تا سه روز امان از مرگ است.
۲۰۱ – وروی محمّد بن عبد اللَّه بن جعفر الحمیری، عن ابیه، عن احمد بن هلال، عن امیّه بن علیّ القیسی، عن سالم بن ابی حیّه، عن ابی عبد اللَّهعلیه السلام قال:
إِذَا اجْتَمَعَ ثَلاثُ اَسْماء مُحَمَّدٌ وَعَلِیٌّ وَالْحَسَنُ فَالرّابِعُ الْقائِمُعلیه السلام.
۲۰۲ – وروی محمّد بن یعقوب بإسناده، عن ضوء بن علیّ العجلی، عن رجل من اهل فارس – سمّاه – قال: اتیت سرّ من رای ولزمت باب ابی محمّدعلیه السلام، فدعانی من غیر ان استاذنت فلمّا دخلت فسلّمت، قال لی:
یا فلانُ کَیْفَ حالُکَ؟ ثُمَّ قالَ: اُقْعُدْ یا فلانُ، ثُمَّ سَاَلَنِی عَنْ جَماعَهٍ مِنْ رِجالٍ وَنِساءٍ مِنْ اَهْلِی.
ثُمَّ قالَ لی: مَا الَّذِی اُقَدِّمُکَ؟ قُلْتُ: رَغْبَهً فِی خِدْمَتِکَ قالَ: فَالْزِمِ الدّارَ،
قال: فکنت فی الدار مع الخدم، ثمّ صرت اشتری لهم الحوائج من السوق، وکنت ادخل علیه بغیر إذن إذا کان فی دار الرجال.
۷ / ۲۰۱ – سالم بن ابی حیّه از امام صادقعلیه السلام نقل کرده که حضرت فرمودند: وقتی که نام محمّد و علی و حسن پشت سرهم آمدند، چهارمین ایشان قائم است.
۸ / ۲۰۲ – ضوء بن علی عجلی از مردی از اهل فارس که نام او را هم برده نقل کرده که او گفت: به سرّ من رای رفته و ملازم درب خانه ابیمحمّد شدم [یعنی درب منزلشان ایستادم] تا اینکه حضرت بدون اینکه من اجازه ورود بگیرم مرا دعوت کردند، وقتی وارد شدم و سلام کردم، حضرت فرمودند: فلانی! حالت چطور است؟ بعد فرمودند: فلانی بنشین. آنگاه از احوال تعدادی از مردان و زنان اهل و قبیله ام پرسید. سپس فرمودند: چه چیزی شما را به اینجا آورده؟ عرض کردم: شور و شوقی که در خدمتگزاری شما دارم. حضرت فرمودند: پس ملازم خانه باش و همین جا بمان. همراه خدمتکاران در منزل بودم و حوایج ایشان را از بازار تهیه میکردم، و زمانی که حضرت در خانه مردان [یعنی همان بیرونی] بودند من بدون اجازه گرفتن وارد میشدم.
فدخلت علیه یوماً وهو فی دار الرجال، فسمعت حرکه فی البیت ونادانی: مَکانَکَ لا تَبْرَحْ! فلم اجسر اخرج ولا ادخل فخرجت علیّ جاریه معها شیء مغطّی، ثمّ نادانی: ادخل فدخلت، ثمّ نادی الجاریه فرجعت، فقال لها: اِکْشِفِیِ عَمّا مَعَکِ، فکشفت عن غلام ابیض حسن الوجه فکشف عن بطنه، فإذا شعر نابت من لبّته إلی سرّته اخضر لیس باسود،
فَقالَ: هذا صاحِبُکُمْ.
ثمّ امرها فحملته فما رایته بعد ذلک حتّی مضی ابومحمّدعلیه السلام.
فقال ضوء بن علیّ: قلت للفارسی: کم کنت تقدّر له من السنین؟ قال: سنتین.
قال العبدیّ: فقلت لضوء: کم تقدّر انت؟ فقال: اربع عشره سنه.
یک روز که ایشان در بیرونی بودند به محضرشان شرفیاب شدم، صدای حرکت کردن در خانه را شنیدم و حضرت هم به من فرمودند: سر جای خودت بایست و حرکت نکن! من هم نه جرات خروج از خانه را داشتم و نه داخل شدن، در همین حین کنیزی بیرون آمد و چیزی با او بود که پوشیده شده بود. بعد حضرت به من فرمودند: داخل شو و من وارد شدم، سپس حضرت کنیز را صدا زدند و کنیز هم برگشت، حضرت به کنیز فرمودند: پرده را از چیزی که با توست بردار، کنیز پرده را از چهره پسری برداشت که سفید و بسیار زیبا بود، بعد از شکمش پرده را برداشت، [دیدم که] یک خط موی سبز رنگ از ناف او روئیده بود. بعد حضرت فرمودند: ایشان صاحب شما است.
سپس حضرت به کنیز امر فرمودند که او را ببرد و من دیگر او را ندیدم تا وقتی که ابو محمّدعلیه السلام از دنیا رفت.
ضوء بن علی میگوید به مرد فارس گفتم: تو سن او را چند سال تخمین میزنی؟ گفت: دو سال.
عبدی میگوید که به ضوء گفتم: الآن چقدر سن او را تخمین میزنی؟ گفت: چهارده سال.
قال ابوعلیّ وابوعبد اللَّه: ونحن نقدّر إحدی وعشرین سنه.
۲۰۳ – وبهذا الإسناد، عن عمرو الاهوازی قال: ارانی ابومحمّدعلیه السلام ابنه وقال:
هذا صاحِبُکُمْ مِنْ بَعْدِی.
۲۰۴ – واخبرنی ابن ابی جیّد، عن محمّد بن الحسن بن الولید، عن الصفار، محمّد بن الحسن القمی، عن ابی عبد اللَّه المطهّری، عن حکیمه بنت محمّد بن علیّ الرضا قالت: بعث إلیّ ابومحمّدعلیه السلام سنه خمس وخمسین ومائتین فی النصف من شعبان وقال:
یا عَمَّهَ اجْعَلِی اللَّیْلَهَ إِفْطارَکَ عِنْدِی فَإِنَّ اللَّهَ – عزّوجلّ – سَیُسِرُّکِ بِوَلِیِّهِ وَحُجَّتِهِ عَلی خَلْقِهِ خَلِیفَتِی مِنْ بَعْدِی.
قالت حکیمه: فتداخلنی لذلک سرور شدید واخذت ثیابی علیّ وخرجت من ساعتی حتی انتهیت إلی ابی محمّدعلیه السلام، وهو جالس فی صحن داره، وجواریه حوله فقلت: جعلت
ابو علی و ابو عبداللَّه گفتهاند: ما تصور میکنیم که حالا بیست و یک ساله باشد.
۹ / ۲۰۳ – عمرو اهوازی گفته که ابو محمّدعلیه السلام فرزندش را به من نشان داده و فرمودند: پس از من این پسر صاحب شما است.
۱۰ / ۲۰۴ – ابوعبداللَّه مطهری از حکیمه نقل کرده که گفت: در شب نیمه شعبان سال ۲۵۵ ه.ق امام ابو محمّد عسکری به سراغ من فرستاد، و فرمود: عمه جان! افطار امشب را با ما باش که خداوند به زودی به وسیله ولی و حجتش بر خلق و جانشین من، تو را خوشحال و مسرور میفرماید.
حکیمه گفته: به خاطر این مژده خیلی خوشحال شدم، لباس هایم را پوشیده و فوراً از منزل خارج شدم و به محضر ابی محمّدعلیه السلام رسیدم. دیدم امام در صحن خانه نشسته و کنیزان ایشان در اطرافشان ایستاده بودند، گفتم: جانم به فدای شما، جانشین شما از فداک یا سیدی! الخلف ممّن هو؟ قال: من سوسن. فادرت طرفی فیهنّ فلم ار جاریه علیها اثر غیر سوسن.
قالت حکیمه: فلمّا ان صلّیت المغرب والعشاء الآخره اتیت بالمائده، فافطرت انا وسوسن وبایّتها فی بیت واحد، فغفوت غفوه، ثمّ استیقظت فلم ازل مفکّره فیما وعدنی ابومحمّدعلیه السلام من امر ولیّ اللَّهعلیه السلام فقمت قبل الوقت الّذی کنت اقوم فی کلّ لیله للصلاه، فصلّیت صلاه الّلیل حتّی بلغت إلی الوتر، فوثبت سوسن فزعه وخرجت (فزعه) [وخرجت]واسبغت الوضوء ثُمّ عادت فصلّت صلاه اللّیل وبلغت إلی الوتر، فوقع فی قلبی انّ الفجر (قد) قرب، فقمت لانظر فإذا بالفجر الاوّل قد طلع، فتداخل قلبی الشکّ من وعد ابی محمّدعلیه السلام، فنادانی من حجرته:
لا تُشَکِّی وَکَاَنَّکَ بِالاَمْرِ السّاعَهَ قَدْ رَاَیْتِهِ إِنْ شآءَ اللَّه تَعالی
کدام زن متولد میشود؟ فرمودند: از سوسن.
با دقت به کنیزان نگاه کردم، در هیچ کدام اثر حمل را ندیدم به جز سوسن.
وقتی که نماز مغرب و عشاء را ادا کردم، غذا آورده، من و سوسن افطار کردیم، و شب هم در یک اتاق بودیم، مقدار کمی خوابیدم، امّا بعد بیدار شدم و در مورد مساله ولی خدا و وعدهای که امام به من داده فکر میکردم، بنابراین زودتر از سایر شبها برخاسته و شروع به نماز شب کردم. به نماز وتر رسیدم، ناگهان سوسن با اضطراب و نگرانی بیدار شد، وضو گرفته و مشغول به اقامه نماز شب شد، او هم به نماز وتر رسید، در قلبم این گذشت که وقت فجر شده است، بلند شدم و دیدم فجر اوّل طلوع کرده، یک لحظه در دلم در مورد وعدهای که امام حسن عسکریعلیه السلام داده بودند شکّ کردم. حضرت در حجره خودشان مرا صدا زدند و فرمودند: شک نکن، گویا امر [تولد] نزدیک است و اگر خدا بخواهد او را میبینی.
قالت حکیمه: فاستحییت من ابی محمّدعلیه السلام وممّا وقع فی قلبی، ورجعت إلی البیت وانا خجله فإذا هی قد قطعت الصلاه وخرجت فزعه فلقیتها علی باب البیت فقلت: بابی انت (وامّی) هل تحسّین شیئاً؟ قالت: نعم یا عمّه! إنّی لاجد امراً شدیداً.
قلت: لا خوف علیک إن شآء اللَّه تعالی واخذت وساده فالقیتها فی وسط البیت، واجلستها علیها وجلست منها حیث تقعد المراه من المراه للولاده، فقبضت علی کفّی وغمزت غمزه شدیده، ثمّ انت انّه وتشهّدت ونظرت تحتها، فإذا انا بولیّ اللَّهعلیه السلام متلقّیاً الارض بمساجده. فاخذت بکتفیه فاجلسته فی حجری فإذا هو نظیف مفروغ منه،
فنادانی ابومحمّدعلیه السلام: یا عمّه هلمّی فاتینی بابنی فاتیته به، فتناوله واخرج لسانه فمسحه علی عینیه ففتحها، ثمّ ادخله فی فیه فحنّکه
حکیمه گوید: من نسبت به شکی که در دلم واقع شده بود از امام ابی محمّدعلیه السلام حیا کردم، به خانه و اطاقی که بودیم برگشتم و از فکرم خجالت میکشیدم، یکدفعه دیدم سوسن نمازش را قطع کرده و با اضطراب بیرون آمد، جلوی درِ اتاق به او رسیدم. گفتم: پدر و مادرم به فدای تو، چیزی [دردی] احساس میکنی؟ گفت: بله، در درونم درد شدیدی احساس میکنم. گفتم: خطری تو را تهدید نمیکند، بالین و رختخوابی را در میان خانه برایش گذاشتم و او را روی آن نشاندم و خودم هم در جایی که قابلهها وقت ولادت مینشینند، نشستم. [سوسن از شدت درد و فشار] دستم را گرفت و نالهای زدو شهادتین گفت، در همان حال در بستر، ولی خدا را دیدم که به سجده افتاده بود، شانههایش را گرفتم و کنار خودم آوردم، دیدم کاملاً پاک و پاکیزه است.
امام حسن عسکریعلیه السلام به من فرمودند: عمه جان! پسرم را برایم بیاور، او را به محضر حضرت بردم، امام او را از من گرفت و زبان خود را بیرون آورده و به چشمهای ثمّ [ادخله فی اذنیه واجلسه فی راحته الیسری، فاستوی ولیّ اللَّه جالساً، فمسح یده علی راسه وقال له:
یا بُنَیَّ اَنْطِقْ بِقُدْرَهِ اللَّه، فَاسْتَعاذَ وَلِیُ اللَّهِعلیه السلام مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ وَاسْتَفْتَحَ:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ وَ نُرِیدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الاَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ اَئِمَّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الاَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ» و صلّی علی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وعلی امیر المومنین والائمهعلیهم السلام واحداً واحداً حتی انتهی إلی ابیه، فناولنیه ابومحمّدعلیه السلام وقال:
یا عَمَّهَ رَدِّیهِ إِلی اُمِّهِ؛ حَتّی تَقَرَّ عَیْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ اَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لکِنَّ اَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ.
او مالید، چشمانش را باز کرد، بعد حضرت زبانش را به دهان و بعد به گوشش گذاشت، بعد در کف دست چپ خودش نشاند، و ولی خدا در دست آن حضرت نشست، حضرت دست مبارکش را به سر او کشیده و فرمودند: پسرم! با قدرت خداوندی، سخن بگو. در همین وقت ولی خداعلیه السلام از شیطان رجیم به خداوند پناه برد و [گفت: اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم]و این گونه آغاز کرد:
به نام خداوند بخشنده مهربان
«اراده ما بر این قرار گرفته است که به مستضعفین منّت بخشیده و آنها را پیشوایان و وارثین روی زمین قرار دهیم. حکومتشان را پا برجا سازیم و به فرعون و هامان و لشکریان آنها آنچه را بیم داشتند از این گروه نشان دهیم.» (۱۴۲)
آنگاه بر پیامبر و امیرالمومنین و سایر ائمّه تا پدر بزرگوارش یکی پس از دیگری صلوات فرستاد. بعد طفل را به من داده و فرمودند: عمه جان! او را به مادرش برسان «تا اینکه محزون و ناراحت نشود و بداند که وعده خداوند متعال حقّ است، لکن اکثر مردم نمیدانند».(۱۴۳) فرددته إلی امّه و قد انفجر الفجر الثانی، فصلّیت الفریضه و عقبت إلی ان طلعت الشمس، ثمّ ودعت ابا محمّدعلیه السلام وانصرفت إلی منزلی.
فلمّا کان بعد ثلاث اشتقت إلی ولی اللَّه، فصرت إلیهم فبدات بالحجره الّتی کانت سوسن فیها، فلم ار اثراً ولا سمعت ذکراً فکرهت ان اسال، فدخلت علی ابی محمّدعلیه السلام فاستحییت ان ابداه بالسوال، فبدانی فقال:
(هُوَ) یا عَمَّهُ فِی کَنَفِ اللَّهِ وَحِرْزِهِ وَسِتْرِهِ وَغَیْبِهِ حَتّی یَاْذَنَ اللَّهُ لَهُ، فَإِذا غَیَّبَ اللَّهُ شَخْصِی وَتَوَفّانِی وَرَاَیْتِ شِیعَتِی قَدِ اخْتَلَفُوا فَاَخْبِرِی الثِّقاتِ مِنْهُمْ، وَلیکِنْ عِنْدَکَ وَعِنْدَهُمْ مَکْتُوماً، فَإِنَّ وَلِیَّ اللَّهِ یَغِیبُهُ اللَّهُ عَنْ خَلْقِهِ وَیَحْجُبُهُ عَنْ عِبادِهِ فَلا یَراهُ اَحَدٌ حَتّی یُقدِّمُ لَهُ جَبْرَئِیلُعلیه السلام فَرَسَهُ «لِیَقْضِیَ اللَّهُ اَمْراً کانَ مَفْعُولاً»
بچه را در حالی که فجر ثانی طلوع کرده بود [و وقت ادای نماز صبح بود] به مادرش سپردم. فریضه صبح را ادا کرده، تا طلوع آفتاب مشغول تعقیبات شدم، پس از آن با حضرت خداحافظی کرده و به منزل خودم رفتم.
بعد از سه روز شوق زیارت ولی خدا را داشتم، پس به طرف آنها و به سراغ حجرهای که سوسن در آن بود رفتم، نه اثری دیدم و نه صدایی شنیدم [اثری از طفل نبود] با این حال سختم بود سوالی بپرسم، بعد به محضر ابی محمدعلیه السلام رسیدم، حیا کردم که ابتدا به سوال کنم. خود حضرت شروع به صحبت کرده و فرمودند: عمه جان! او در کنف و حفظ و امان خداوند تبارک و تعالی است و در غیب خدا است تا زمانی که برای [ظهور] او اجازه داده شود، [عمه جان] زمانی که من از دنیا بروم و خداوند جسمم را غایب کند، و دیدی که شیعیان من اختلاف میکنند، آن وقت به افراد مورد اعتماد آنها خبر [ولی خدا] را برسان، ولی نزد خودت و آنها مخفی نمایید، تحقیقاً خداوند ولی اش را از دیدهها پنهان کرده و غایب خواهد نمود، تا زمانی که جبرئیلعلیه السلام اسب او را پیش او بکشد، «برای آن است که خداوند کاری را که میبایست انجام شود تحقق بخشد».(۱۴۴)
۲۰۵ – وبهذا الإسناد، عن محمّد بن الحسن بن الولید، عن محمّد بن یحیی العطار، عن محمّد بن حمویه الرازی، عن الحسین بن رزق اللَّه، عن موسی بن محمّد بن جعفر قال: حدّثتنی حکیمه بنت محمّدعلیه السلام بمثل معنی الحدیث الاوّل إلّا انّها قالت: فقال لی ابومحمّدعلیه السلام: یا عمّه إذا کان الیوم السابع فاتینا.
فلمّا اصبحت جئت لاسلم علی ابی محمّدعلیه السلام وکشفت عنه الستر لاتفقّد سیّدی فلم اره، فقلت له: جعلت فداک ما فعل سیّدی؟ فقال:
یا عَمَّهُ اسْتَوْدَعْناهُ الَّذِی اسْتَوْدَعَتْ اُمِّ مُوسی
فلمّا کان الیوم السابع جئت فسلّمت وجلست فقال:
هَلُمُّوا ابْنِی، فَجِیءَ بِسَیِّدِی وَهُوَ فِی خَرقِ صَفَرٍ فَفَعَلَ بِهِ کَفِعْلِهِ الاَوَّل، ثُمَّ اَدْلی لِسانَهُ فِی فَیْهِ کَاَنَّما یَغْذِیهِ لَبَناً وَعَسَلاً، ثُمَّ قالَ: تَکَلَّمْ یا بُنَیَّ.
۱۱ / ۲۰۵ – موسی بن محمّد بن جعفر گفته: حکیمه دختر امام جوادعلیه السلام نظیر معنای حدیث قبلی را برایم نقل کرد، به جز اینکه گفت: ابو محمّدعلیه السلام به من فرمودند: ای عمه! وقتی روز هفتم شد، نزد ما بیا. پس وقتی که صبح کردم آمدم که به ابومحمّدعلیه السلام سلام کنم، پرده را بالا زدم که سیّد و آقای خودم را ببینم، امّا ایشان را ندیدم. به حضرت عرض کردم: جانم به فدای شما! آقای من چه شده؟ حضرت فرمودند: عمه جان! او را به کسی سپردم که مادر موسی سپرد.
روز هفتم که شد، آمدم و به حضرت سلام کردم و نشستم. حضرت فرمودند: پسرم را بیاورید. پس سیّد و آقایم را در حالی که در پارچه زردی پیچیده شده بود، آوردند. آنگاه حضرت همان کاری را که در روایت قبلی بود انجام داد، بعد زبانش را در دهان او قرار داد و گویا بچه را با شیر و عسل تغذیه میکند. بعد فرمودند: پسرم صحبت کن.
فَقالَعلیه السلام: اَشْهَدُ اَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَثَنّی بِالصَّلاهِ عَلی مُحَمَّدٍ وَعَلَی الاَئِمَّهِعلیهم السلام حَتّی وَقَفَ عَلی اَبِیهِ ثُمَّ قَرَاَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ وَ نُرِیدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الاَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ اَئِمَّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ إِلی قوله ما کانُوا یَحْذَرُونَ.
۲۰۶ – احمد بن علیّ الرازی، عن محمّد بن علیّ، عن علیّ بن سمیع بن بنان، عن محمّد بن علیّ بن ابی الداری، عن احمد بن محمّد، عن احمد بن عبد اللَّه، عن احمد بن روح الاهوازی، عن محمّد بن إبراهیم، عن حکیمه بمثل معنی الحدیث الاوّل إلّا انّه قال:
قالت: بعث إلیّ ابومحمّدعلیه السلام لیله النصف من شهر رمضان سنه خمس وخمسین ومائتین.
قالت: وقلت له: یا ابن رسول اللَّه من امّه؟ قال: نرجس.
و [حضرت صاحبعلیه السلام] فرمود: شهادت میدهم که خدایی به جز اللَّه نیست و با صلوات بر محمّد و ائمّهعلیهم السلام آنان را ثنا گفت [یک یک بر امامان سلام و صلوات فرستاد]. تا رسید به نام پدرش و بعد این آیه قرآن را قرائت کردند:
به نام خداوند بخشنده مهربان
«اراده ما بر این قرار گرفته است که بر مستضعفین منّت بخشیده و آنها را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم. حکومتشان را پا برجا سازیم و به فرعون و هامان و لشکریان آنها آنچه را که بیم داشتند از این گروه نشان دهیم.» (۱۴۵)
۱۲ / ۲۰۶ – محمّد بن ابراهیم از حکیمه مثل معنی حدیث اوّل را روایت کرده إلّا اینکه در این حدیث گفته که حکیمه گفت: در نیمه ماه رمضان سال ۲۵۵ ه.ق امام حسن عسکریعلیه السلام به سراغ من فرستاد [پس از رفتن] از امام پرسیدم: ای پسر رسول خداصلی الله علیه وآله مادر [ولی خدا] کیست؟ حضرت فرمودند: نرجس.
قالت: فلمّا کان فی الیوم الثالث اشتدّ شوقی إلی ولیّ اللَّه، فاتیتهم عائده فبدات بالحجره الّتی فیها الجاریه، فإذا انا بها جالسه فی مجلس المراه النفساء وعلیها اثواب صفر، وهی معصّبه الراس فسلّمت علیها والتفت إلی جانب البیت وإذا بمهد علیه اثواب خضر، فعدلت إلی المهد ورفعت عنه الاثواب فإذا انا بولیّ اللَّه نائم علی قفاه غیر محزوم ولا مقموط، ففتح عینیه وجعل یضحک ویناجینی بإصبعه، فتناولته وادنیته إلی فمی لاقبّله، فشممت منه رائحه ما شممت قطّ اطیب منها، ونادانی ابومحمّدعلیه السلام: یا عَمََّتِی! هَلُمِّی فَتایَ إِلَیَّ، فتناوله وقال:
یا بُنَیَّ اَنْطِقْ وذکر الحدیث.
قالت: ثمّ تناولته منه وهو یقول:
یا بُنَیَّ اَسْتَوْدِعُکَ الَّذِی اِسْتَوْدَعَتْهُ اُمُّ مُوسی کُنْ فِی دَعَهِ اللَّهِ وَسِتْرِهِ وَکَنَفِهِ وَجَوارِهِ.
روز سوم ولادت، شوقم به زیارت ولی خداعلیه السلام شدید شد، بنابراین به نزدشان آمده و ابتدائاً به حجرهای که جاریه و کنیز حضرت آنجا بود رفتم و دیدم که او در بستر زایمان نشسته و لباسهای زرد هم پوشیده و سرش را هم بسته بود. به او سلام کردم و به طرف دیگر اتاق نگاه کردم، گهواره را دیدم که روی آن پارچه های سبز رنگ بود، به طرف گهواره رفتم، پارچه را برداشتم، ولیّ خدا را دیدم که بر پشت خوابیده و دستان مبارکش از قنداقه بیرون است. چشمهایش را باز کرده و شروع کرد به خندیدن و با اشاره انگشت با من حرف میزدند، تا حضرت را برداشتم که ببوسم متوجّه بوی خوشی از ایشان شدم که تا به حال چنین بویی به مشامم نرسیده بود. در همین حین امامعلیه السلام مرا صدا زده، فرمودند: پسرم را بیاور. ایشان را گرفته و فرمودند: پسرم! صحبت کن. – که دنباله حدیث مانند حدیث قبلی است.
حکیمه میگوید: سپس من ایشان را از امام گرفتم، در همین حین خطاب به فرزندش فرمودند: پسرم! تو را به کسی سپردم که مادر موسی، موسی را به او سپرد. در امان و حفظ وَقالَ: رَدِّیهِ إِلی اُمِّهِ یا عَمَّه وَاکْتُمِی خَبَرَ هذَا المَوْلُودِ عَلَیْنا وَلا تُخْبِرِی بِهِ اَحَداً حَتّی یَبْلُغَ الْکِتابُ اَجَلُهُ.
فاتیت امّه وودّعتهم وذکر الحدیث إلی آخره.
احمد بن علیّ الرازی، عن محمّد بن علیّ، عن حنظله بن زکریّا قال: حدّثنی الثقه، عن محمّد بن علیّ بن بلال، عن حکیمه بمثل ذلک.
۲۰۷ – وفی روایه اخری عن جماعه من الشیوخ انّ حکیمه حدّثت بهذا الحدیث وذکرت انّه کان لیله النصف من شعبان وانّ امّه نرجس وساقت الحدیث إلی قولها: فإذا انا بحسّ سیّدی وبصوت ابی محمّدعلیه السلام وهو یقول:
یا عَمَّتِی هاتِی ابْنِی إِلَیَّ.
فکشفت عن سیّدی. فإذا هو ساجد متلقّیاً الارض بمساجده وعلی ذراعه الایمن مکتوب «جآءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً»
و جوار خدا باش. بعد به من فرمودند: او را به مادرش بده و خبر تولد او را مخفی کن، و تا وقتش نشده، احدی را مطلع نکن. من هم بچه را به مادرش دادم و خداحافظی کردم.
– احمد بن علی رازی، از محمّد بن علی، از حنظله بن زکریا، او از شخصی مورد اعتماد و او هم از محمّد بن علی بن بلال، از حکیمه مثل این خبر را نقل کردهاند.
۱۳ / ۲۰۷ – در حدیثی دیگر، جماعتی از بزرگان نقل کردهاند که حکیمه گفته است: ولادت حضرت [صاحب الزمان] در نیمه شعبان بوده و مادرش نرجس است. حکیمه حدیث را ذکر کرده تا به اینجا که گفته: من حرکت سیّد و مولای خودم را دیدم و امام حسن هم فرمودند: عمه جان! پسرم را بیاور. من پرده را برداشتم یکدفعه دیدم که مولای من بر روی مواضع سجده خود [دو انگشت شصت پا – دو زانو – دو کف دست و پیشانی] به سجده افتاده و بر مچ دست راستش نوشته شده: «حقّ فرار رسید و باطل مضمحل و نابود شد و [اصولاً] باطل نابود شدنی است».(۱۴۶)
فضممته إلیّ فوجدته مفروغاً منه فلفّفته فی ثوب و حملته إلی ابی محمّدعلیه السلام وذکروا الحدیث إلی قوله اشهد ان لا إله إلّا اللَّه وان محمّداً رسول اللَّه وانّ علیاً امیر المومنین حقاً، ثمّ لم یزل یعد الساده الاوصیاء إلی ان بلغ إلی نفسه ودعا لاولیائه بالفرج علی یدیه، ثمّ احجم.
وقالت: ثمّ رفع بینی وبین ابی محمّدعلیه السلام کالحجاب فلم ار سیّدی، فقلت لابی محمّد: یا سیّدی! این مولای؟ فقال: اَخَذَهُ مَنْ هُوَ اَحَقُّ مِنْکَ وَمِنّا، ثمّ ذکروا الحدیث بتمامه.
وزادوا فیه: فلمّا کان بعد اربعین یوماً دخلت علی ابی محمّدعلیه السلام فإذا مولانا الصاحب یمشی فی الدار، فلم ار وجهاً احسن من وجهه ولا لغه افصح من لغته.
فقال ابومحمّدعلیه السلام: هذَا المَوْلُودُ الکَرِیمُ عَلَی اللَّهِ – عزّوجلّ -.
او را به سینهام چسباندم، دیدم پاک و پاکیزه است. پس از آن، حضرت را در پارچهای گذاشته و به محضر امام حسن عسکریعلیه السلام بردم – حدیث را ذکر میکند تا آنجا که حضرت فرمودند: «اشهد ان لا اله الّا اللَّه واشهد انّ محمّداً رسول اللَّه وانّ علیاً امیرالمومنین حقاً». سپس تمامی ائمهعلیهم السلام را یکی پس از دیگری نام برده تا به وجود مبارک خودشان رسیدند و در حقّ محبی نشان دعا فرمودند که با دست مبارک حضرت گشایش برایشان ایجاد شود و بعد سکوت فرمودند. حکیمه میگوید: سپس گویی بین من و امام حسنعلیه السلام پرده و حجابی افتاد آنچنان که من ایشان را نمیدیدم. پس به ایشان عرض کردم: ای مولای من، سرورم کجاست؟ [چه شده؟] حضرت فرمودند: کسی که از ما و شما نسبت به او سزاوارتر است ولی را گرفت. سپس روایت را به طور کامل بیان کردهاند. و به آن افزودهاند که حکیمه گفت: پس از چهل روز از این ماجرا به محضر امام حسن عسکری رسیدم؛ ناگاه مولایمان حضرت صاحب را دیدم که در خانه راه میرفت. چهرهای به زیبایی چهره ایشان و سخنی فصیح تر از کلام ایشان ندیدهام.
امام حسنعلیه السلام فرمودند: این نوزاد در پیشگاه خداوندی صاحب احترام خاص است.
فقلت: سیّدی اری من امره ما اری وله اربعون یوماً. فتبسّم وقال:
یا عَمَّتِی اَ ما عَلِمْتَ اَنّا مَعاشِرَ الاَئِمَّهِ نَنْشَاُ فِی الْیَوْمِ ما یَنْشَاُ غَیْرُنا فِی السَّنَهِ.
فقمت، فقبّلت راسه وانصرفت، ثمّ عدت وتفقّدته فلم اره، فقلت لابی محمّدعلیه السلام: ما فعل مولانا؟
فَقالَ: یا عَمَّهَ اسْتَوْدَعْناهُ الَّذِی اسْتَوْدَعَتْ اُمُّ مُوسی
۲۰۸ – احمد بن علیّ الرازی، عن محمّد بن علیّ، عن حنظله بن زکریّا قال: حدّثنی احمد بن بلال بن داود الکاتب وکان عامیاً بمحلّ من النصب لاهل البیتعلیهم السلام یظهر ذلک ولا یکتمه، وکان صدیقاً لی یظهر مودّه بما فیه من طبع اهل العراق، فیقول – کلّما لقینی – لک عندی خبر تفرح به ولا اخبرک به، فاتغافل عنه إلی ان جمعنی وإیّاه موضع خلوه، فاستقصیت عنه وسالته ان یخبرنیفقال:
عرض کردم: سرورم! با اینکه ایشان فقط چهل روز دارند امّا او را [از نظر رشد]شگفتآور میبینم! حضرت لبخندی زده و فرمودند: عمه جان! مگر نمیدانی که ما ائمه در روز به اندازه یک سال دیگران رشد و نمو میکنیم؟! پس من برخاسته و سر مبارک حضرت را بوسیده و رفتم، پس از مدتی برای احوالپرسی برگشتم، ولی ایشان را ندیدم، پس عرض کردم: سرورم چه شد؟ فرمودند: عمه جان! او را به همان کسی سپردم که مادر موسی فرزندش را به او سپرد.
۱۴ / ۲۰۸ – حنظله بن زکریا نقل کرده که احمد بن بلال بن داوود کاتب که از اهل سنّت و حتی ناصبی هم بود و ناصبی بودنش را هم کتمان نمیکرد، با من هم رفاقتی داشت و ظاهراً دوستی و مودتش را همان طور که طبع مردم عراق است [نسبت به من]اظهار میکرد.
این شخص هر وقت با من ملاقات میکرد میگفت: خبری دارم که تو را شاد میکند ولی به تو نمیگویم. من هم توجّه چندانی نمیکردم، تا اینکه در جایی با هم خلوت کردیم و من از آن خبر از او پرسیدم و خواستم که به من اطلاع دهد.
کانت دورنا بسرّ من رای مقابل دار ابن الرضا یعنی ابامحمّد الحسن بن علیّعلیه السلام، فغبت عنها دهراً طویلاً إلی قزوین وغیرها، ثمّ قضی لی الرجوع إلیها، فلمّا وافیتها وقد کنت فقدت جمیع من خلّفته من اهلی وقراباتی إلّا عجوزاً کانت ربّتنی ولها بنت معها وکانت من طبع الاوّل مستوره صائنه لا تحسن الکذب وکذلک موالیات لنا بقین فی الدار، فاقمت عندهن ایّاماً، ثمّ عزمت الخروج، فقالت العجوزه کیف تستعجل الانصراف وقد غبت زماناً؟ فاقم عندنا لنفرح بمکانک، فقلت لها علی جهه الهزء: ارید ان اصیر إلی کربلاء، وکان النّاس للخروج فی النصف من شعبان او لیوم عرفه، فقالت: یا بنیّ اعیذک باللَّه ان تستهین ما ذکرت اوتقوله علی وجه الهزء فإنّی احدّثک بما رایته یعنی بعد خروجک من عندنا بسنتین.
او گفت: منزل ما در سرّ من رای مقابل خانه ابن الرضا امام حسن عسکریعلیه السلام بود، مدّت طولانی از سامرا به قزوین و شهرهای دیگر رفتم. بعد از مدّتها به سرّ من رای برگشتم و از میان بستگان و نزدیکانم که وقت رفتنم آنجا گذاشته بودم فقط پیرزنی بود که مرا بزرگ کرده بود، او دختری داشت که درست مثل کودکیاش با عفت و پاکدامن بود، و دروغ و گناه را بد میدانست. همچنین تعدادی از کنیزان فامیل هم که در خانه ما زندگی میکردند، مانده بودند. چند روزی را آنجا بودم تا اینکه عزم مسافرت و خروج از آنجا را داشتم که پیرزن گفت: چه عجلهای در رفتن داری در حالی که دوری شما طولانی بوده؟ پس در اینجا بمان تا با بودن تو ما هم شاد بشویم. من هم به قصد استهزا و مسخره گفتم: میخواهم بروم کربلا، چون مردم برای نیمه شعبان و یا روز عرفه آنجا میرفتند. پیرزن گفت: ای پسر! از اینکه به قصد مسخره کردن و اهانت این جمله را گفته باشی به خدا پناه میبرم، من چیزی که دو سال بعد از رفتن تو دیدم را برایت نقل میکنم [تا قدر و منزلت این خانواده را بدانی].
کنت فی هذا البیت نائمه بالقرب من الدهلیز ومعی ابنتی وانا بین النائمه والیقظانه، إذ دخل رجل حسن الوجه نظیف الثیاب طیّب الرائحه، فقال: یا فلانه یجیئک الساعه من یدعوک فی الجیران، فلا تمتنعی من الذهاب معه ولا تخافی، ففزعت فنادیت ابنتی وقلت لها: هل شعرت باحد دخل البیت فقالت: لا، فذکرت اللَّه وقرات ونمت، فجاء الرجل بعینه وقال لی مثل قوله، ففزعت وصحت بابنتی فقالت: لم یدخل البیت [احد] فاذکری اللَّه ولا تفزعی فقرات ونمت.
فلمّا کان فی [اللیله] الثالثه جاء الرجل وقال: یا فلانه قد جاءک من یدعوک ویقرع الباب فاذهبی معه، وسمعت دقّ الباب فقمت وراء الباب وقلت: من هذا؟ فقال: افتحی ولا تخافی، فعرفت کلامه وفتحت الباب فإذا خادم معه إزار فقال: یحتاج إلیک بعض الجیران لحاجه
شبی در همین خانه نزدیک دالان با دخترم خوابیده بودم، ناگهان در بین خواب و بیداری بودم که مردی با صورت بسیار زیبا و خوشبو با لباسهای پاک و تمیز وارد خانه شد و گفت: ای فلانه! همین ساعت یک نفر میآید و میخواهد که نزد همسایه بروی، پس نترس و از رفتن امتناع نکن. من ترسیدم، دخترم را صدا زدم و از او پرسیدم: تو متوجّه شدی که کسی وارد خانه شد؟ دخترم گفت: نه. نام خدا را بردم و اذکاری خواندم و خوابیدم. [لحظاتی بعد] آن مرد دوباره آمد و آنچه را که گفته بود تکرار کرد. دوباره ترسیدم و دخترم را صدا زدم، دخترم گفت: مادر کسی وارد خانه نشده است، خدا را یاد کن. من هم باز ذکر خدا را خواندم و خوابیدم. برای بار سوم آن مرد آمد و به من گفت: کسی که قرار بود تو را نزد همسایه ببرد آمده و درب خانه را میکوبد، با او برو. در همین حین صدای کوبیدن در را شنیدم، رفتم پشت در و گفتم: که هستی؟ گفت: در را باز کن و نترس. صدایش را شناختم و در را باز کردم، خادمی بود که چادری هم با او بود، گفت: یکی از همسایههای شما برای امر مهمی به شما احتیاج دارد.
مهمّه، فادخلی ولفّ راسی بالملاءه وادخلنی الدار وانا اعرفها، فإذا بشقاق مشدوده وسط الدار ورجل قاعد بجنب الشقاق، فرفع الخادم طرفه فدخلت وإذا امراه قد اخذها الطلق وامراه قاعده خلفها کانّها تقبلها.
فقالت المراه: تعیننا فیما نحن فیه، فعالجتها بما یعالج به مثلها فما کان إلّا قلیلاً حتّی سقط غلام فاخذته علی کفّی وصحت غلام غلام، واخرجت راسی من طرف الشقاق ابشّر الرجل القاعد، فقیل لی لا تصیحی، فلمّا رددت وجهی إلی الغلام قد کنت فقدته من کفّی فقالت لی المراه القاعده: لا تصیحی، واخذ الخادم بیدی ولفّ راسی بالملاءه واخرجنی من الدار وردّنی إلی داری وناولنی صرّه وقال [لی : لا تخبری بما رایت احداً.
فدخلت الدار ورجعت إلی فراشی فی هذا البیت وابنتی نائمه [بعد] فانبهتها وسالتها هل
چادر را سرم کردم مرا داخل خانهای برد که میشناختم. در میان خانه پردههای طولانی مستطیل شکل کشیده شده بودند و مردی در یک طرف پرده نشسته بود، خادم پرده را از یک طرف بلند کرد و من هم وارد خانه شدم و زنی را دیدم که درد زایمان گرفته بود و زن دیگری هم در پشت سر او بود که گویا قابله بود، به من گفت: در این کار به ما کمک کن. من هم معالجاتی را که در این مورد صورت میپذیرد انجام دادم. مدّت خیلی کمی گذشت که پسری به دنیا آمد، او را روی دستم گذاشته و فریاد زدم: پسر است، پسر است. سرم را از پرده بیرون بردم تا به مردی که نشسته بود بشارت بدهم، فوراً به من گفته شد: داد و فریاد نکن آرام باش. صورتم را به طرف بچه برگرداندم، امّا او را در دستم ندیدم. پس زنی که نشسته بود، به من گفت: سر و صدا نکن، و خادم دست مرا گرفت و چادر را بر سرم کرد و از آنجا بیرون آورد و به منزلم رسانید و کیسهای هم به من داد و گفت: چیزی را که دیدی به کسی نگو.
داخل خانه شده و روی رختخواب خودم رفتم، در حالی که دخترم هنوز خواب بود، او را بیدار کردم و پرسیدم: آیا از رفتن و آمدن من با خبر شدی؟ گفت: نه.
علمت بخروجی ورجوعی؟ فقالت: لا، وفتحت الصرّه فی ذلک الوقت وإذا فیها عشره دنانیر عدداً، وما اخبرت بهذا احداً إلّا فی هذا الوقت لمّا تکلّمت بهذا الکلام علی حدّ الهزء فحدّثتک إشفاقاً علیک، فإنّ لهولاء القوم عند اللَّه – عزّوجلّ – شاناً ومنزله، وکلّ ما یدّعونه حق، قال:
فعجبت من قولها وصرفته إلی السخریّه والهزء ولم اسالها عن الوقت غیر انّی اعلم یقیناً انّی غبت عنهم فی سنه نیّف وخمسین ومائتین ورجعت إلی سرّ من رای فی وقت اخبرتنی العجوزه بهذا الخبر فی سنه إحدی وثمانین ومائتین فی وزاره عبید اللَّه بن سلیمان لمّا قصدته.
قال حنظله: فدعوت بابی الفرج المظفّر بن احمد حتّی سمع معی [منه هذا الخبر.
۲۰۹ – محمّد بن یعقوب، عن بعض اصحابنا، عن عبد اللَّه بن جعفر الحمیری قال: اجتمعت والشیخ ابوعمرو عند احمد بن إسحاق بن سعد الاشعری فغمزنی احمد بن إسحاق ان اساله عن الخلف.
کیسه را باز کردم، دیدم ده دینار در آن است. این ماجرا را تا حالا به کسی نگفتهام، ولی چون تو با استهزا و مسخره صحبت کردی، برایت ترسیدم [از عاقبت مسخره کردن این خانواده] و این ماجرا را برایت گفتم، مطمئناً این قوم [ائمّهعلیهم السلام] در پیشگاه خداوند متعال شان و منزلت بزرگی دارند و هرچه ادّعا میکنند عین حقّ است.
من از صحبتهای پیرزن تعجب کردم و صحبت او را مسخره و شوخی گرفتم؛ لذا وقت ماجرا را نپرسیدم، امّا یقیناً میدانم که در سال دویست و پنجاه و خوردهای [سه و چهار] از سرّ من رای رفتم و در سال ۲۸۱ ه.ق در زمان وزارت عبیداللَّه بن سلیمان به سرّ من رای برگشتم و حکایت پیرزن را شنیدم.
حنظله گفته: ابوالفرج مظفر بن احمد را دعوت کردم و این خبر را با او شنیدیم.
۱۵ / ۲۰۹ – عبداللَّه بن جعفر حمیری گفته است: من و شیخ ابو عمر نزد احمد بن اسحاق بن سعد اشعری جمع بودیم، احمد بن اسحاق با چشم به من اشاره کرد که از ابو عَمرو در مورد خلف سوال کنم.
فقلت له: یا اباعمرو إنّی لارید ان اسالک عن شیء وما انا بشاکّ فیما ارید ان اسالک عنه، فإنّ اعتقادی ودینی انّ الارض لا تخلو من حجّه إلّا إذا کان قبل القیامه باربعین یوماً (رفع الحجّه وغلق باب التوبه «فلم یکن ینفع) نفساً إیمانها لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ اَوْ کَسَبَتْ فی إِیمانِها خَیْراً» فاولئک شرار [من خلق اللَّه – عزّوجلّ – و هم الّذین تقوم علیهم القیامه.
ولکن احببت ان ازداد یقیناً فإنّ إبراهیمعلیه السلام سال ربّه ان یریه کیف یحیی الموتی «قال اَوَلَمْ تُوْمِنْ قال بَلی وَلکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی».
و قد اخبرنی ابوعلیّ احمد بن إسحاق انّه سال اباالحسن صاحب العسکرعلیه السلام وقال:
مَنْ اُعامِلُ وَعَمَّنْ آخُذُ وَقَوْلُ مَنْ اَقْبَل؟ فَقَالَ [لَهُ :
به او گفتم: ای ابا عمرو! میخواهم چیزی را از تو بپرسم که در مورد آن هیچ شکّ و شبههای ندارم. چون دین و اعتقاد من این است که زمین از حجّت خدا خالی نمیماند، مگر چهل روز قبل از قیامت، که حجّت برداشته شده و در توبه بسته میشود. «پس ایمان هیچ کس به او نفعی نمیرساند، در صورتی که قبلاً ایمان نیاورده باشد و یا در ایمانش خیری کسب نکرده باشد» (۱۴۷) این گروه بدترین خلق خدا هستند. اینها کسانیاند که قیامت علیه آنها خواهد بود.
لکن دوست دارم که یقینم بیشتر بشود، همچنان که ابراهیمعلیه السلام از پروردگارش سوال کرد که نشانش دهد چگونه مرده را زنده میکند، «خداوند فرمود: آیا مگر ایمان نداری؟ گفت: بله ایمان دارم ولکن میخواهم قلبم آرام بگیرد.» (۱۴۸)
چون ابو علی احمد بن اسحاق به من گفت که از حضرت ابا الحسن امام هادیعلیه السلام پرسیده است: کارم را با چه کسی در میان بگذارم و قول چه کسی را بگیرم و از چه کسی بپذیرم؟
اَلْعَمْرِیّ ثِقَتِی فَما اَدّی إِلَیْکَ عَنِّی فَعَنِّی یُوَدِّی، وَما قالَ لَکَ فَعَنِّی یَقُولُ، فَاسْمَعْ لَهُ وَاَطِعْ، فَإِنَّهُ الثِّقَهُ الْمَاْمُونُ.
واخبرنی ابوعلیّ انّه سال ابامحمّدعلیه السلام عن مثل ذلک فقال له:
اَلْعَمْرِیّ وَابْنُهُ ثِقَتانِ، فَما اَدَّیا إِلَیْکَ فَعَنِّی یُوَدِّیانِ، وَما قالا فَعَنِّی یَقُولانِ، فَاسْمَعْ لَهُما وَاَطِعْهُما فَإنَّهُمُا الثِّقَتانِ الْمَاْمُونان.
فهذا قول إمامین قد مضیا فیک.
[قال فخرّ ابوعمرو ساجداً وبکی، ثمّ قال: سل [حاجتک .
فقلت له: انت رایت الخلف من ابی محمّدعلیه السلام. فقال: إی واللَّه ورقبته مثل هذا واوما بیده.
حضرت به وی فرمودند: عمریّ مورد اعتماد است، پس هر چه را که به شما برساند از من است، حرف او حرف من است، پس حرف او را گوش کرده و اطاعت کن که او مورد اعتماد و امین است.
بار دیگر ابو علی به من خبر داده که مثل همین مساله را از امام حسن عسکریعلیه السلام پرسیده است و حضرت هم فرمودهاند: عمریّ و پسرش(۱۴۹) مورد اعتماد هستند، پس هر چه را که آن دو به شما رساندند از طرف من رساندهاند، هر چه گفتند از طرف من گفتهاند، پس حرف آنها را گوش داده و اطاعتشان کنید که هر دو مورد اعتماد و امین هستند. این بود گفتار دو امامی که از دنیا رفتهاند و در مورد تو فرمودهاند.
ابو عمر [با شنیدن این دو خبر] به سجده افتاد و گریه کرد و بعد فرمود: آنچه که میخواهی بپرس. من به او عرض کردم: آیا شما جانشین ابا محمّدعلیه السلام را دیدهای؟ گفت: بله، به خدا قسم که او را دیدهام و گردنش مثل این است. و به دستش اشاره کرد. فقلت: بقیت واحده. فَقالَ: هات. قلت: الإسم؟
قالَ: مُحَرَّمٌ عَلَیْکُمْ اَنْ تَسْاَلُوا عَنْ ذلک ولا اَقُولُ هذا مِنْ عِنْدِی، فَلَیْسَ لی اَنْ اُحَلِّلُ وَلا اُحْرِّمُ، ولکن عنهعلیه السلام فإنّ الامر عند السّلطان انّ ابامحمّدعلیه السلام مضی ولم یخلف ولداً، وقسّم میراثه واخذ من لا حقّ له، فصبر علی ذلک وهو ذا عماله یجولون، فلیس احد یجسر یتقرّب إلیهم ویسالهم شیئاً، وإذا وقع الإسم وقع الطلب فاللَّه اللَّه، اتّقوا اللَّه وامسکوا ذلک.
۲۱۰ – وروی انّ بعض اخوات ابی الحسنعلیه السلام کانت لها جاریه ربّتها تسمّی نرجس فلمّا کبرت دخل ابومحمّدعلیه السلام فنظر إلیها فقالت له: اراک یا سیّدی تنظر إلیها؟ فقال:
گفتم: یک سوال باقی مانده. گفت: بگو. گفتم: اسم او چیست؟ گفت: بر شما حرام است که از این مساله سوال کنید، من هم این نکته را از خودم نمیگویم چون من نمیتوانم چیزی را حلال یا حرام کنم بلکه امر خود حضرت است، چون آنچه که در نظر سلطان ثابت است این است که ابا محمدعلیه السلام در حالی از دنیا رفته که فرزندی به جانشینی او باقی نمانده است، لذا میراث ایشان را تقسیم کردند و کسی میراث جانشین امام حسن را گرفت که هیچ حقی به آن نداشت، [یعنی جعفر کذاب]. حضرت هم بر این مساله صبر کردند. در این اوضاع عُمّال و کارگزاران امام در روی زمین مشغول به فعالیت هستند و کسی هم جرات نمیکند که به آنها نزدیک شده و سوالی بپرسد اگر اسم او برده شود ماموران به فکر میافتند و به جست و جو میپردازند؛ پس خدا را، خدا را! از خدا بترسید و از بردن نام او خودداری کنید.
۱۶ / ۲۱۰ – روایت شده که یکی از خواهران ابی الحسن امام هادیعلیه السلام کنیزی داشت که خودش او را تربیت کرده بود و نامش نرجس بود، وقتی که بزرگ شده بود، روزی امام حسن عسکریعلیه السلام داخل شد و به او نظر انداخت. پس خواهر امام علی النقیعلیه السلام به ایشان عرض کرد: میبینم به نرجس نگاه میکنی؟! حضرت فرمودند:
إِنِّی ما نَظَرْتُ إِلَیْها إِلّا مُتَعَجِّباً. اَما إِنَّ الْمَوْلُودَ الْکَرِیمَ عَلَی اللَّهِ تَعالی یَکُونُ مِنْها، ثُمَّ اَمَرَها اَنْ تَسْتَاْذَنَ اَبَاالْحَسَنِعلیه السلام فِی دَفْعِها إِلَیْهِ. ففعلت فامرها بذلک.
۲۱۱ – وروی علّان الکلینی، عن محمّد بن یحیی، عن الحسین بن علیّ النیشابوری الدقاق، عن إبراهیم بن محمّد بن عبد اللَّه بن موسی بن جعفرعلیه السلام، عن السیّاری قال: حدّثنی نسیم وماریه قالت: لمّا خرج صاحب الزّمانعلیه السلام من بطن امّه سقط جاثیاً علی رکبتیه، رافعاً سبّابته نحو السّماء، ثمّ عطس فقال:
اَلْحَمْدُ للَّهِِ رَبِّ الْعالَمِینَ وَصَلَّی اللَّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ عَبْداً داخِراً للَّهِِ غَیْرَ مُسْتَنْکِفٍ وَلا مُسْتَکْبِرٍ، ثُمَّ قالَ: زَعَمَتِ الظَّلَمَهُ اَنَّ حُجَّهَ اللَّهِ داحِضَهٌ وَلَوْ اُذِنَ لَنا فِی الْکَلامِ لَزالَ الشَّکُ.
۲۱۲ – وروی علّان بإسناده انّ السیّدعلیه السلام ولد فی سنه ستّ وخمسین ومائتین من الهجره بعد مضیّ ابی الحسن بسنتین.
از روی تعجب به او نگاه میکنم. بدانید مولودی که در پیشگاه خداوند تعالی بزرگ است، از نرجس متولد خواهد شد. پس به ایشان امر کرد که از امام هادیعلیه السلام اجازه بگیرد و کنیز رابه آن حضرت بدهد. او هم اجازه گرفته و کنیز را به امام حسن عسکریعلیه السلام داد.
۱۷ / ۲۱۱ – ابراهیم بن محمّد بن عبداللَّه بن موسی بن جعفرعلیهما السلام از سیاری [احمد بن محمّد بن سیار] نقل کرده که گفت: نسیم و ماریه گفتند: وقتی صاحب الزمانعلیه السلام به دنیا آمد، بر روی زانوهایش افتاد، در حالتی که انگشت شهادت را به سمت آسمان بلند کرده بود. بعد از آن عطسه کرده، فرمود: حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار عالمیان است و سلام و صلوات بر محمّد و آل او که بنده خاضع خداوند است و مستکبر و خود بزرگ بین نیست. بعد فرمود: ستمگران گمان کردهاند که حجّت خدا باطل شده است، اگر به ما اذن سخن گفتن داده شود، حتماً شکّها از بین میرود.
۱۸ / ۲۱۲ – علاّن به اسناد خودش روایت کرده که حضرت صاحبعلیه السلام در سال ۲۵۶ ه.ق دو سال پس از شهادت امام هادیعلیه السلام متولد شد.
۲۱۳ – وروی محمّد بن علیّ الشلمغانی فی کتاب الاوصیاء قال: حدّثنی حمزه بن نصر غلام ابی الحسنعلیه السلام، عن ابیه قال: لمّا ولد السیّدعلیه السلام تباشر اهل الدار بذلک فلمّا نشا خرج إلیّ الامر ان ابتاع فی کلّ یوم مع اللّحم قصب مخّ وقیل: إنّ هذا لمولانا الصغیرعلیه السلام.
۲۱۴ – وعنه قال: حدّثنی الثقه، عن إبراهیم إدریس قال: وجّه إلیّ مولای ابومحمّدعلیه السلام بکبش وقال: عقّه عن ابنی فلان وکل واطعم اهلک ففعلت، ثمّ لقیته بعد ذلک، فقال لی: الَمَوْلُودُ الَّذِی وُلِدَ لِی ماتَ، ثُمَّ وَجَّهَ إلَیَّ بِکَبْشَیْنِ وَکَتَبَ:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ عَقّ هذَیْنِ الْکَبْشَیْنِ عَنْ مَوْلاکَ وَکُلْ هَنَّاکَ اللَّهُ وَاَطْعِمْ إِخْوانَکَ.
ففعلت ولقیته بعد ذلک فما ذکر لی شیئاً.
۲۱۵ – وروی علّان قال: حدّثنی ظریف ابونصر الخادم قال: دخلت علیه – یعنی صاحب الزّمانعلیه السلام – فقال لی:
۱۹ / ۲۱۳ – حمزه بن نصر، غلام ابوالحسن امام هادیعلیه السلام از پدرش نقل کرده که وقتی سیّد [یعنی صاحب الزمانعلیه السلام]متولد شد، اهل خانه مشغول خدمت او شدند، به من امر شد که هر روز به همراه خرید گوشت، یک قطعه استخوان قلم مغز دار خریداری کنم، و گفته شد این مغز استخوان برای آقای کوچک ماست.
۲۰ / ۲۱۴ – ابراهیم بن ادریس گفته: امام حسن عسکریعلیه السلام گوسفندی برایم فرستاده و فرمودند: این گوسفند را برای پسرم فلان عقیقه کن و خودت و اهلت بخورید. به فرمایش حضرت عمل کردم، بعد از آن به خدمت آن حضرت رسیدم، ایشان به من فرمودند: پسرم وفات کرد. بعد از مدّتی حضرت دو گوسفند برایم فرستادند و در نامهای نوشته بودند: «بسم اللَّه الرحمن الرحیم این دو گوسفند را برای مولای خودت عقیقه کن و بخور، گوارای تو باشد و به برادرانت هم بده. من فرمان امامعلیه السلام را عمل کردم و بعداً که به محضر امام رسیدم، چیزی نفرمودند.»
۲۱ / ۲۱۵ – علاّن روایت کرده که ظریف ابونصر خادم گفت: محضر مبارک صاحب الزمانعلیه السلام شرفیاب شدم، حضرت به من فرمودند:
عَلَیَّ بِالصَّنْدَلِ الاَحْمَرِ، فَقالَ: فَاَتَیْتُهُ بِهِ. فَقالَعلیه السلام: اَ تَعْرِفُنِی؟ قُلْتُ: نَعَمْ.
قالَ: مَنْ اَنَا؟ فَقُلْتُ: اَنْتَ سَیِّدِی وَابْنَ سَیِّدِی.
فقال: لَیْسَ عَنْ هذا سَاَلْتُکَ.
قالَ ظَرِیفُ: فَقُلْتُ: جَعَلَنِیَ اللَّهُ فِداکَ، فَسِّرْ لِی؟
فَقالَ: اَنَا خَاتِمُ الاَوْصِیاءِ، وَبِی یَدْفَعُ اللَّهُ الْبَلاءَ عَنْ اَهْلِی وَشِیعَتِی.
۲۱۶ – جعفر بن محمّد بن مالک قال: حدّثنی محمّد بن جعفر بن عبد اللَّه، عن ابی نعیم محمّد بن احمد الانصاری قال: وجّه قوم من المفوّضه والمقصّره کامل بن إبراهیم المدنی إلی ابی محمّدعلیه السلام قال کامل: فقلت فی نفسی: اساله لا یدخل الجنّه إلّا من عرف معرفتی وقال بمقالتی، قال: فلمّا دخلت علی سیّدی ابی محمّدعلیه السلام نظرت إلی ثیاب بیاض ناعمه
برایم صندل قرمز بیاور. برای حضرت آورده و مهیا کردم. بعد امامعلیه السلام فرمودند: مرا میشناسی؟ عرض کردم: بله. فرمود: من کی هستم؟ عرض کردم: شما آقای من و فرزند آقای من هستید. فرمودند: از این سوال نکردم. عرض کردم: خداوند مرا فدای شما کند! برایم تفسیر کنید. حضرت فرمودند: من خاتم اوصیا هستم و به واسطه من خداوند بلا را از اهل بیت و شیعیانم دفع میکند.
۲۲ / ۲۱۶ – ابونعیم محمّد بن احمد انصاری گفته که دستهای از مفوّضه و مقصره، کامل بن ابراهیم مدنی را به محضر امام حسن عسکریعلیه السلام فرستادند.
کامل میگوید که با خودم گفتم: از حضرت در این مورد خواهم پرسید که اگر کسی معرفتی مثل من و عقیدهای مثل من داشته باشد وارد بهشت میشود. وقتی که به محضر مبارک آقای خودم ابومحمّدعلیه السلام رسیدم، دیدم که حضرت لباس سفید لطیفی پوشیده است، علیه، فقلت فی نفسی: ولیّ اللَّه وحجّته یلبس الناعم من الثیاب ویامرنا نحن بمواساه الإخوان وینهانا عن لبس مثله. فقال متبسّماً:
یا کامِلُ وحَسَر عَنْ ذِراعَیْهِ، فَإِذا مَسْحٌ اَسْوَدُ خَشِنُ عَلی جِلْدِهِ، فَقالَ: هذا للَّهِِ وَهذا لَکُمْ.
فسلّمت وجلست إلی باب علیه ستر مرخیّ، فجاءت الرّیح فکشفت طرفه فإذا انا بفتی کانّه فلقه قمر من ابناء اربع سنین او مثلها.
فَقالَ لِی: یا کامِلُ بْنُ إِبْراهِیمَ! فَاقْشَعْرَرْتُ مِنْ ذلِکَ وَاَلْهَمْتُ اَنْ قُلْتُ: لَبَّیکَ یا سَیِّدِی.
فَقالَ: جِئْتَ إِلی وَلِیِّ اللَّهِ وَحُجَّتِهِ وَبابِهِ، تَسْاَلُهُ هَلْ یَدْخُلُ الْجَنَّهَ إِلّا مَنْ عَرَفَ مَعْرِفَتَکَ وَقالَ بِمَقالَتِکَ؟ فَقُلْتُ: إِی وَاللَّهِ.
با خودم گفتم: ولی خدا و حجّت حقّ، لباس نرم و لطیف میپوشد و در عین حال ما را امر میکند به اینکه با برادران خود مساوات داشته باشم و از پوشیدن مثل این لباس نهی میکند؟!
حضرت در حالی که میخندید، فرمودند: ای کامل! بعد لباس را از مچ و ساعد بالا زد؛ دیدم که روی پوست بدن، لباس سیاه و خشنی پوشیده بود و فرمود: این [لباس درشت] برای خداست و این [لباس لطیف] برای شماست. سلام کرده و کنار دری نشستم که پردهای به آن زده بودند، بادی وزید و پرده را کنار زد و من پسر بچهای را دیدم که مثل پاره ماه بود و سنّش به نظر حدود چهار سال میآمد.
حضرت فرمودند: ای کامل بن ابراهیم! [از نحوه صدا زدن حضرت] بدنم به لرزه آمد و آماده شدم که بگویم لبیک ای آقای من که فرمودند: به محضر ولیّ و حجّت و باب علم خداوند آمدهای که بپرسی: آیا غیر از کسی که معرفت و عقیده تو را داشته باشد، وارد بهشت میشود؟ عرض کردم: بله، به خدا قسم.
قالَ: إِذَنْ وَاللَّهِ یَقِلُّ داخِلُها وَاللَّهِ إِنَّهُ لَیَدْخُلُها قَوْمٌ یُقالُ لَهُمُ الحَقِّیَّهُ.
قُلْتُ: یا سَیِّدِی! وَمَنْ هُمْ؟ قالَ: قَوْمٌ مِنْ حُبِّهِمْ لِعَلِیٍّ یَحْلِفُونَ بِحَقِّه وَلا یَدْرُونَ ما حَقَّهُ وَفَضْلَهُ.
ثمّ سکتعلیه السلام عنّی ساعه، ثمّ قال:
وَجِئْتَ تَسْاَلُهُ عَنْ مَقالَه الْمُفَوَّضَهِ، کَذَبُوا، بَلْ قُلُوبُنا اَوْعِیَهٌ لِمَشِیَّهِ اللَّهِ، فَإِذا شآءَ شِئْنا وَاللَّهُ یَقُولُ: «وَ ما تَشاوُونَ إِلّا اَنْ یَشاءَ اللَّهُ».
ثُمَّ رَجَعَ السِّتْرُ إِلی حالَتِهِ فَلَمْ اَسْتَطِع کَشْفِهِ، فَنَظَر إِلَیَّ اَبُومُحَمَّدٍعلیه السلام مُتَبَسِّماً فَقالَ:
یا کامِلُ ما جُلُوسُکَ وَقَدْ اَنْبَاَکَ بِحاجَتِکَ الْحُجَّهُ مِنْ بَعْدِی.
فقمت وخرجت ولم اعاینه بعد ذلک.
حضرت فرمودند: در این صورت کسانی که وارد بهشت میشوند بسیار کم خواهند بود. به خدا قسم گروهی وارد بهشت میشوند که به آنها حقّیه گفته میشود.
عرض کردم: ای آقای من! حقیه چه کسانی هستند؟
فرمود: مردمی هستند که به واسطه محبّتی که به علیعلیه السلام دارند، به حقّ ایشان قسم یاد میکنند و حال آنکه حقّ و فضل او را نمیدانند.
حضرت برای مدتی سکوت کردند و بعد فرمودند: آمدهای که از اعتقاد مفّوضه [منظور غلات و اهل غلو است] بپرسی؟ آنها دورغ میگویند [که ما را خدا میدانند و غلو میکنند] بلکه قلب ما ظرف مشیت خداوند است، هر زمان او بخواهد ما میخواهیم و خداوند متعال میفرماید: «و نمیخواهند مگر آنچه را که خدا بخواهد».(۱۵۰)
بعد پرده به حالت اولش برگشت و من نمیتوانستم آنرا کنار بزنم. امام عسکریعلیه السلام نگاهی به من انداخته و با تبسّم فرمودند: ای کامل! [دیگر] نشستنت برای چیست؟ تحقیقاً حجّت پس از من سوالت را پاسخ داد. من هم برخاستم و خارج شدم و دیگر ایشان را زیارت نکردم.
قال ابونعیم: فلقیت کاملاً فسالته عن هذا الحدیث فحدّثنی به.
وروی هذا الخبر احمد بن علیّ الرازی، عن محمّد بن علیّ، عن علیّ بن عبد اللَّه بن عائذ الرازی، عن الحسن بن وجناء النصیبی قال: سمعت ابانعیم محمّد بن احمد الانصاری، وذکر مثله.
۲۱۷ – محمّد بن یعقوب، عن احمد بن النضر، عن القنبریّ – من ولد قنبر الکبیر – مولی ابی الحسن الرضاعلیه السلام قال: جری حدیث جعفر فشتمه فقلت: فلیس غیره فهل رایته؟ قال: لم اره ولکن رآه غیری.
قلت: ومن رآه؟ قال: رآه جعفر مرّتین، وله حدیث.
ابونعیم گفته که کامل را دیدم و این ماجرا را از او پرسیدم و او هم برایم همین حدیث را نقل کرد.
مثل این خبر را احمد بن علی رازی، از محمّد بن علی، از علی بن عبداللَّه بن عائذ الرازی، از حسن بن وجناء نصیبی نقل کرده که آن را: از ابو نعیم محمّد بن احمد انصاری شنیده است.
۲۳ / ۲۱۷ – احمد بن نضر از قنبریّ – از اولاد قنبر بزرگ – غلام امام رضاعلیه السلام نقل کرده وگفته: ماجرای جعفر [کذاب] به میان آمد و قنبریّ او را سرزنش کرد و علیه او صحبت کرد. من گفتم: برای امامت کسی غیر از او نیست، آیا شما دیگری را دیدهای؟ گفت: من ندیدم، لکن غیر از من کس دیگری او را زیارت کرده. گفتم: چه کسی دیده؟ گفت: جعفر دوبار او را دیده است. و خبری هم دارد.
۲۱۸ – وحدّث عن رشیق صاحب المادرای قال: بعث إلینا المعتضد ونحن ثلاثه نفر، فامرنا ان یرکب کلّ واحد منّا فرساً ونجنب آخر ونخرج مخفّین لا یکون معنا قلیل ولا کثیر إلّا علی السرج مصلّی وقال (لنا): الحقوا بسامرّه ووصف لنا محلّه وداراً وقال: إذا اتیتموها تجدون علی الباب خادماً اسود فاکبسوا الدار، ومن رایتم فیها فاتونی براسه.
فوافینا سامره فوجدنا الامر کما وصفه، وفی الدهلیز خادم اسود وفی یده تکّه ینسجها، فسالناه عن الدار ومن فیها، فقال: صاحبها، فو اللَّه ما التفت إلینا وقلّ اکتراثه بنا، فکبسنا الدار کما امرنا، فوجدنا داراً سرّیه ومقابل الدار ستر ما نظرت قطّ إلی انبل منه، کانّ الایدی رفعت عنه فی ذلک الوقت، ولم یکن فی الدار احد.
۲۴ / ۲۱۸ – رشیق صاحب مادرایی گفته: ما سه نفر بودیم که معتضد(۱۵۱) عباسی به سراغ مان فرستاد و دستور داد که سوار اسب شده و مرکب دیگری را هم با خودمان ببریم و سبک و بدون وسایل و بار حرکت کنیم و هیچ چیز با ما نباشد إلّا یک فرش نماز که زین اسب مان باشد و گفت که به سامرا بروید. و در سامرا محله و خانهای را توصیف کرد و گفت: وقتی به آن خانه رفتید، جلوی درب خانه خادم سیاهی را مییابید، وارد خانه بشوید بازرسی کنید و هر کسی را دیدید سرش را برایم بیاورید.
ما وارد سامرا شدیم، آنجا را به همان ترتیب که توصیف کرده بود دیدیم. در دالان خانه خادم سیاهی بود که بند زیر جامهای در دستش بود، میبافت، گفتیم: چه کسی در خانه است؟ گفت: صاحبش. به خدا قسم که اصلاً به ما توجّه نکرد و خیلی کم به ما اعتنا کرد. ما طبق دستور خانه را گشتیم و جست و جو کردیم. خانه زیبایی بود، در مقابل آن پردهای بود که به آن زیبایی هرگز ندیده بودم و گویا همان وقت از دست بافنده درآمده بود. در خانه هم هیچ کس نبود.
فرفعنا الستر فإذا بیت کبیر کانّ بحراً فیه (ماء)، وفی اقصی البیت حصیر قد علمنا انّه علی الماء، وفوقه رجل من احسن النّاس هیئه قائم یصلّی فلم یلتفت إلینا ولا إلی شیء من اسبابنا.
فسبق احمد بن عبد اللَّه لیتخطّی البیت فغرق فی الماء، وما زال یضطرب حتّی مددت یدی إلیه فخلّصته واخرجته وغشی علیه وبقی ساعه، وعاد صاحبی الثانی إلی فعل ذلک الفعل فناله مثل ذلک، وبقیت مبهوتاً.
فقلت لصاحب البیت: المعذره إلی اللَّه وإلیک، فو اللَّه ما علمت کیف الخبر ولا إلی من اجیء وانا تائب إلی اللَّه.
فما التفت إلی شیء ممّا قلنا، وما انفتل عمّا کان فیه فهالنا ذلک، وانصرفنا عنه، وقد کان المعتضد ینتظرنا وقد تقدّم إلی الحجّاب إذا وافیناه ان ندخل علیه فی ایّ وقت کان.
پرده را کنار زدیم، اتاق بزرگی را دیدیم که گویا دریای آبی در آن بود و در انتهای اتاق حصیری بود که روی آب قرار داشت و مردی از بهترین مردم روی حصیر ایستاده و نماز میخواند، اصلاً به ما و ابزار همراهمان [مثل شمشیر و … ] اعتنایی نکرد.
احمد بن عبداللَّه جلو رفت تا او را بگیرد، امّا در آب افتاد و نزدیک بود غرق شود، مضطرب شد و دست و پا زد تا اینکه من با دستم به او کمک کردم و نجاتش دادم. وقتی از آب بیرون آمد، تا ساعتی به حالت غش افتاده بود. دوست دیگرم جلو رفت تا او را بگیرد به همان سرنوشت دچار شد. حیرتزده شده بودم، به صاحب خانه گفتم: من از خدا و شما عذر خواهی میکنم، به خدا قسم نمیدانستم که چه خبر است و به طرف چه کسی آمدهایم، من به خداوند متعال توبه میکنم.
باز هم به آنچه که گفتیم توجّه و التفاتی نکرد و از کارش دست نکشید و مشغول کار خودش بود. ما [دست خالی]برگشتیم، معتضد که منتظر ما بود، به دربان ها سپرده بود که در هر زمان و وقتی که ما آمدیم اجازه ورود بدهند.
فوافیناه فی بعض اللّیل فادخلنا علیه فسالنا عن الخبر، فحکینا له ما راینا فقال: ویحکم لقیکم احد قبلی وجری منکم إلی احد سبب او قول؟ قلنا: لا، فقال: انا نفیّ من جدّی، وحلف باشدّ ایمان له انّه رجل إن بلغه هذا الخبر لیضربنّ اعناقنا فما جسرنا ان نحدّث به إلّا بعد موته.
۲۱۹ – واخبرنی جماعه، عن ابی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویهرحمه الله قال: حدّثنا علیّ بن الحسن بن الفرج الموذّن قال: حدّثنی محمّد بن حسن الکرخی قال: سمعت اباهارون – رجلاً من اصحابنا – یقول: رایت صاحب الزّمانعلیه السلام ووجهه یضیء کانّه القمر لیله البدر، ورایت علی سرّته شعراً یجری کالخطّ، وکشفت الثوب عنه فوجدته مختوناً، فسالت ابامحمّدعلیه السلام عن ذلک فقال:
ما هم در نیمه شب وارد شدیم و به نزد معتضد رفتیم، از ما پرسید که چه خبر؟ ما هم آنچه را که دیده بودیم، برایش حکایت کردیم. گفت: وای بر شما! آیا قبل از من، کس دیگری را هم دیدهاید و جریان را برای کسی هم گفته اید؟ گفتیم: نه. گفت: من نسل جدّم(۱۵۲) نیستم و قسم های شدیدی یاد کرد که اگر بفهمم این خبر و ماجرا به گوش کسی رسیده باشد گردن تان را نزنم!
پس تا زمانی که او زنده بود ما جرات نقل آن را نداشتیم. تا اینکه از دنیا رفت.
۲۵ / ۲۱۹ – ابی جعفر محمّد بن علی بن حسین بن بابویه رحمه الله گفته که علی بن حسن بن فرج موذن گفته است که محمّد بن حسن کرخی گفته: از ابو هارون که از بزرگان ما بود شنیدم که میگفت: صاحب الزمانعلیه السلام را هنگام تولد زیارت کردم که چهره مبارکش مانند ماه شب چهارده میدرخشید، روی شکم حضرت خط مویی بود به پایین کشیده شده، پارچه کنار رفت، دیدم ختنه شده بود. از ابا محمّدعلیه السلام در این مورد پرسیدم، حضرت فرمودند: هکَذا وُلِدَ وَهکَذا وُلِدْنا وَلکِنّا سَنَمَرُّ المُوسِی عَلَیْهِ لإِِصابَهِ السُّنَّهِ.
۲۲۰ – اخبرنا جماعه، عن ابی المفضّل الشیبانی، عن ابی نعیم نصر بن عصام بن المغیره الفهریّ المعروف بقرقاره قال: حدّثنی ابوسعید المراغی، قال: حدّثنا احمد بن إسحاق انّه سال ابامحمّدعلیه السلام عن صاحب هذا الامر فاشار بیده، ای إنّه حیّ غلیظ الرقبه.
۲۲۱ – اخبرنی ابن ابی جیّد القمّی، عن محمّد بن الحسن بن الولید، عن عبد اللَّه بن العبّاس بن عبد اللَّه بن الحسن بن علیّ بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن ابی طالبعلیهم السلام، عن ابی الفضل الحسین بن الحسن بن الحسین بن الحسن بن علیّ بن ابی طالبعلیه السلام قال: وردت علی ابی محمّد الحسن بن علیّعلیه السلام بسرّ من رای فهنّاته بولاده ابنهعلیه السلام.
۲۲۲ – واخبرنی جماعه، عن محمّد بن علیّ بن الحسین قال: اخبرنا ابی ومحمّد بن الحسن ومحمّد بن موسی بن المتوکل، عن عبد اللَّه بن جعفر الحمیری انّه قال: سالت محمّد بن عثمان رضی الله عنه، فقلت له: رایت صاحب هذا الامر؟
به همین صورت ختنه شده متولد شد، ما هم همین طور متولد شدیم ولکن برای رعایت و عمل به سنّت ختنه، بر آن تیغ میکشیم.
۲۶ / ۲۲۰ – احمد بن اسحاق گفته است: از ابا محمّدعلیه السلام پیرامون صاحب امر امامت سوال کردم، حضرت با دست اشاره فرمودند یعنی او زنده است و به شدت از او مراقبت میشود.
۲۷ / ۲۲۱ – ابوالفضل حسین بن حسن بن حسین بن حسن بن علی بن ابی طالبعلیه السلام گفته است: در سرّ من رای به محضر مبارک امام حسن عسکریعلیه السلام رسیدم و ولادت فرزند گرامی ایشان [صاحب الزمانعلیه السلام] را به ایشان تبریک گفتم.
۲۸ / ۲۲۲ – عبداللَّه بن جعفر حمیری گفته است: از محمّد بن عثمان که خداوند از او راضی باشد در مورد امام زمانعلیه السلام پرسیدم و به او گفتم: شما صاحب امر امامت را دیدهاید؟
فقال: نعم وآخر عهدی به عند بیت اللَّه الحرام وهو یقول: اَللَّهُمَّ اَنْجِزْ لِی ما وَعَدْتَنِی.
قال محمّد بن عثمانرضی الله عنه: ورایتهعلیه السلام متعلّقاً باستار الکعبه فی المستجار وهو یقول: اَللَّهُمَّ انْتَقِمْ لِی مِنْ اَعْدائِکَ.
گفت: بله، و آخرین مرتبهای که ایشان را زیارت کردم، در بیت اللَّه الحرام بود، دعا میکرد و میگفت: خداوندا! وعدهای را که به من دادی برایم محقق کن.
و باز آن حضرت را دیدم که در برابر مستجار، پرده کعبه را گرفته بود و میگفت: خداوندا! به وسیله من از دشمنانت انتقام بگیر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *