فلسفه و حکمت غیبت

وقتی که امامت حضرت با بیانی که گذشت ثابت شد و متوجّه شدیم که ایشان از چشمها پنهان است، اجمالاً آگاه میشویم که حضرت با وجود مقام عصمت و تعیّن عصمته وتعیّن فرض الإمامه فیه وعلیه إلّا لسبب سوّغه ذلک وضروره الجاته إلیه، وإن لم یعلم علی وجه التفصیل.
وجری ذلک مجری الکلام فی إیلام الاطفال والبهائم وخلق الموذیات والصّور المشینات ومتشابه القرآن إذا سالنا عن وجهها بان نقول: إذا علمنا انّ اللَّه تعالی حکیم لایجوز ان یفعل ما لیس بحکمه ولا صواب، علمنا انّ هذه الاشیاء لها وجه حکمه وإن لم نعلمه معیّناً.
(و) کذلک نقول فی صاحب الزّمانعلیه السلام، فإنّا نعلم انّه لم یستتر إلّا لامر حکمی یسوّغه ذلک وإن لم نعلمه مفصّلاً.
فإن قیل: نحن نعترض قولکم فی إمامته بغیبته بان نقول: إذا لم یمکنکم بیان وجه
امامت در وجود مبارکشان غایب نشدهاند مگر به دلیل سببی که موجب لزوم غیبت شده است، اگرچه جزئیات این سبب فهمیده نشود.
این موضوع [که به سبب غیبت را به تفصیل نمیدانیم] مانند مریضی اطفال و حیوانات و یا فلسفه خلق حیوانات موذی و صورتهای کریه و زشت، و یا مثل آیات متشابه قرآن کریم است که هرگاه از دلیل و وجه اینها بپرسند، میگوییم: وقتی میدانیم که خداوند تبارک و تعالی حکیم است و عملی که مطابق حکمت نباشد انجام نمیدهد، میفهمیم که برای این امور هم حکمتی وجود دارد، اگر چه جزئیات آنها را ندانیم.
همین حرف را در مورد صاحب الزمانعلیه السلام میزنیم، ما میدانیم که پنهان شدن حضرت برای حکمتی است که مجوّز غیبت شده است اگر چه مفصّلاً نمیدانیم.
ما به بیان شما در مورد امامت و غیبت ایشان به ترتیب اعتراض داریم که همین که نمیتوانید دلیلی برای علّت غیبت بیان کنید، دلیل بر بطلان اعتقاد شما به امامت اوست.
حسنها دلّ ذلک علی بطلان القول بإمامته، لانّه لو صحّ لامکنکم (بیان) وجه الحسن فیه.
قلنا: إن لزمنا ذلک لزم جمیع اهل العدل قول الملحده إذا قالوا إنّا نتوصّل بهذه الافعال الّتی لیست بظاهره الحکمه، إلی انّ فاعلها لیس بحکیم، لانّه لو کان حکیماً لامکنکم بیان وجه الحکمه فیها وإلّا فما الفصل؟
فإذا قلتم: نتکلّم اوّلاً فی إثبات حکمته، فإذا ثبت بدلیل منفصل، ثمّ وجدنا هذه الافعال المشتبهه الظاهر حملناها علی ما یطابق ذلک، فلا یودّی إلی نقض ما علمنا؛
ومتی لم یسلّموا لنا حکمته انتقلت المساله إلی الکلام فی حکمته.
چرا که اگر دیدگاه شما [در مورد امامت او] صحیح و درست بود میبایست بتوانید دلیلی برای آن بیان کنید.
اگر چنانچه اشکال را بپذیریم لازم میآید که تمامی اهل عدل، قول ملحدین و کفار را بپذیرند که میگویند ما با توجّه به افعالی که ظاهراً مطابق با حکمت نیستند، متوجّه میشویم که فاعل این افعال [مثل غیبت] حکیم نیست. چرا که اگر حکیم بود میبایست شما بتوانید دلیل و وجه حکمت را بیان کنید. در غیر این صورت چه فرقی بین دو مورد هست [بین کار حکیمانه و غیر حکیمانه]؟
اگر بگویید: ابتدا حکمت خدا را اثبات میکنیم. وقتی با دلیل مجزی و مکفی ثابت شد که خدا حکیم است، بعد مواردی را پیدا کردیم که ظاهراً مشتبه بوده و با حکمت سازگار نیست، آنها را هم بر همان حکمت حمل میکنیم، پس منجر به نقض اعتقاد ما که میگوییم خداوند حکیم است نمیشود و اگر حکمت خدا را از ما نپذیرند، مساله را [بازهم] به بحث در حکمت خدا منتقل میکنیم!
قلنا: مثل ذلک هاهنا؛ من انّ الکلام فی غیبته فرع علی إمامته، فإذا علمنا إمامته بدلیل، وعلمنا عصمته بدلیل آخر وعلمناه غاب، حملنا غیبته علی وجه یطابق عصمته، فلا فرق بین الموضعین.
ثم یقال للمخالف (فی الغیبه): اتجوز ان یکون للغیبه سبب صحیح اقتضاها، ووجه من الحکمه اوجبها ام لا تجوز ذلک.
فإن قال: یجوز ذلک.
قیل له: فإذا کان ذلک جائزاً، فکیف جعلت وجود الغیبه دلیلاً علی فقد الإمام فی الزّمان مع تجویزک لها سبباً لا ینافی وجود الإمام؟ وهل یجری ذلک إلّا مجری من توصّل بإیلام الاطفال إلی نفی حکمه الصانع تعالی وهو معترف بانّه یجوز ان یکون فی إیلامهم وجه
میگوییم: ما هم مثل خود شما که این مساله را جواب دادید، جواب میدهیم. به این ترتیب که بحث در مورد غیبت امام زمانعلیه السلام فرع بر بحث در امامت ایشان است. وقتی با ادله مختلف به امامت و عصمت ایشان پی بردیم و دانستیم که ایشان غایب شده است، غیبت حضرت را هم طوری حمل و بیان میکنیم که با عصمت او مطابقت داشته باشد. بنابراین بین این دو مساله فرقی نیست.
سپس به مخالفان غیبت گفته میشود: آیا [وجود] سبب صحیحی که مقتضی غیبت باشد و یا دلیلی از حکمت که آن را لازم کرده باشد، ممکن است یا نه؟
اگر بگوید: ممکن است.
به او گفته میشود: حال که این را ممکن میدانی، پس چرا غیبت را دلیل بر فقدان امام میدانی؟ در حالی که برای غیبت، وجود دلیل [یا حکمتی] که با وجود امام منافات نداشته باشد را ممکن و درست میدانی. آیا این اعتقاد شما دقیقاً عین کسی نیست که با برخورد به بیماری اطفال، حکمت خداوند تبارک و تعالی را نفی میکند؟ در حالی که صحیح لا ینافی الحکمه، اومن توصّل بظاهر الآیات المتشابهات إلی انّه تعالی مشبه للاجسام وخالق لافعال العباد مع تجویزه ان یکون لها وجوه صحیحه توافق [الحکمه و]العدل والتوحید ونفی التشبیه.
وإن قال: لا اجوّز ذلک.
قیل: هذا تحجّر شدید فیما لا یحاط بعلمه ولا یقطع علی مثله، فمن این قلت: إنّ ذلک
همان شخص اعتراف میکند به اینکه در بیماری اطفال، دلیل صحیحی وجود دارد که با حکمت منافات ندارد. یا کسی که با رسیدن به ظاهر آیات متشابهات(۶۱) بگوید: خداوند تبارک و تعالی شبیه اجسام بوده و افعال عباد را خودش خلق میکند. با اینکه معتقد است که برای این آیات، توجیه صحیحی وجود دارد که با حکمت، عدل، توحید و شبیه به جسم نبودن خداوند، منافاتی ندارد.
و اگر بگوید: [حکمت داشتن غیبت را] درست نمیدانیم و ممکن نیست.
گفته میشود: [اینکه گفته است ممکن نیست، آن هم] در چیزی که به آن احاطه علمی ندارد [یعنی حکمت غیبت را نمیداند و درک نمیکند] و مسائل شبیه به آن را هم نفهمیده و یقین ندارد، تحجر و عقب ماندگی بسیار شدیدی است و این درحالی است که لا یجوز وانفصل ممّن قال: لا یجوز ان یکون للآیات المتشابهات وجوه صحیحه تطابق ادلّه العقل، ولا بدّ ان تکون علی ظواهرها.
ومتی قیل: نحن متمکّنون من ذکر وجوه الآیات المتشابهات (وانتم لا تتمکّنون من ذکر سبب صحیح للغیبه.
قلنا: کلامنا علی من یقول لا احتاج إلی العلم بوجوه الآیات المتشابهات) مفصّلاً.
بل یکفینی علم الجمله، ومتی تعاطیت ذلک کان تبرّعاً، وإن إقتنعتم لنفسکم بذلک، فنحن ایضاً نتمکّن من ذکر وجه صحّه الغیبه وغرض حکمی لا ینافی عصمته.
وسنذکر ذلک فیما بعد، وقد تکلّمنا علیه مستوفی فی کتاب الإمامه.
[همین شخص] با کسی که گفته است، امکان ندارد که برای آیات متشابه توجیه صحیحی مطابق با ادله عقلی وجود داشته باشد و ناچاراً باید به ظواهر آنها [آیات متشابه] عمل کرد، مخالفت کرده است.
هرگاه گفته شود: ما توانایی بیان ادله و تفسیر آیات متشابه را داریم ولی شما نمیتوانید دلیل صحیحی برای غیبت بیان کنید.
میگوییم: بحث با کسی بود که میگوید، نیازی نداریم که به صورت تفصیلی به دلیل و تفسیر آیات متشابه علم پیدا کنیم، بلکه همان علم اجمالی و مختصری که داریم کفایت میکند، و هرگاه در صدد فهمیدن وجوه تفصیلی آیات متشابه برآمدیم به این صورت نیست که وظیفه ما باشد بلکه حالت تبرعی و داوطلبانه خواهد داشت. حالا چنانچه شما خودتان را به آن قانع کرده و دلتان به آن خوش است، ما هم میتوانیم دلیل صحّت غیبت و حکمت آن که با عصمت امام منافات ندارد را بیان کنیم [و ثابت کنیم که امکان دارد].
البته به زودی هدف و حکمت غیبت را در همین کتاب ذکر خواهیم کرد، همان طور که مفصّلاً در کتاب امامت در این باره گفت و گو کردهایم.
ثمّ یقال: کیف یجوز ان یجتمع صحّه إمامه ابن الحسنعلیه السلام بما بیّناه من سیاقه الاصول العقلیّه، مع القول، بانّ الغیبه لا یجوز ان یکون لها سبب صحیح وهل هذا إلّا تناقض، ویجری مجری القول بصحّه التوحید والعدل، مع القطع، علی انّه لا یجوز ان یکون للآیات المتشابهات وجه یطابق هذه الاصول.
ومتی قالوا: نحن لا نسلّم إمامه ابن الحسنعلیه السلام، کان الکلام معهم فی ثبوت الإمامه دون الکلام فی سبب الغیبه، وقد تقدّمت الدلاله علی إمامتهعلیه السلام بما لا یحتاج إلی إعادته.
وإنّما قلنا ذلک: لانّ الکلام فی سبب غیبه الإمامعلیه السلام فرع علی ثبوت إمامته، فامّا قبل ثبوتها، فلا وجه للکلام فی سبب غیبته، کما لا وجه للکلام فی وجوه الآیات المتشابهات وإیلام الاطفال وحسن التعبّد بالشرائع قبل ثبوت التوحید والعدل.
بعد در ادامه گفته میشود: چگونه ممکن است که [اعتقاد به] صحت امامت فرزند امام حسن عسکریعلیه السلام آن طور که با اصول و قواعد عقلیه اثبات کردیم با این قول که غیبت ایشان دارای سبب و حکمت صحیحی نمیباشد جمع شود؟ آیا این تناقض گویی نیست؟
[این تناقض گویی] دقیقاً مثل اعتقاد به صحّت توحید و عدل است همراه با یقین به این که آیات متشابه قرآنی، دلیلی را که مطابق با توحید و عدل باشد، ندارد.
هر وقت بگویند: ما امامت فرزند امام حسن عسکری را مسلم نمیدانیم، در این صورت بحث با آنها در باب اثبات امامت حضرت است، نه در تعیین علّت غیبت، و دلیل اثبات امامت حضرت نیز قبلاً ذکر شده و نیازی به تکرار آن نیست.
این مطلب را به این جهت بیان کردیم که بحث در علّت غیبت امامعلیه السلام فرع بر ثبوت امامت ایشان است، لذا قبل از اثبات امامت حضرت، دلیلی ندارد که در مورد علّت غیبت بحث کنیم، چنان که پیش از ثبوت توحید و عدل دلیلی ندارد که از وجوه و ادله آیات متشابه قرآنی یا حکمت بیماری اطفال و یا حُسن پذیرش دستورات دین و تعبد به شرایع بحث کنیم.
فإن قیل: إلّا کان السائل بالخیار بین الکلام فی إمامه ابن الحسنعلیه السلام لیعرف صحّتها من فسادها، وبین ان یتکلّم فی سبب الغیبه.
قلنا: لا خیار فی ذلک لانّ من شکّ فی إمامه ابن الحسنعلیه السلام یجب ان یکون الکلام معه فی نصّ إمامته والتشاغل بالدلاله علیها، ولا یجوز مع الشکّ فیها ان نتکلّم فی سبب الغیبه، لانّ الکلام فی الفروع لا یسوّغ إلّا بعد إحکام الاصول لها، کما لا یجوز ان یتکلّم فی سبب إیلام الاطفال قبل ثبوت حکمه القدیم تعالی وانّه لا یفعل القبیح.
وإنّما رجحنا الکلام فی إمامتهعلیه السلام علی الکلام فی غیبته وسببها، لانّ الکلام فی إمامته مبنیّ علی امور عقلیّه لا یدخلها الإحتمال، وسبب الغیبه ربّما غمض واشتبه فصار الکلام
اگر گفته شود: کسی که سوال میکند، مخیر است بین اینکه پیرامون امامت فرزند امام حسن عسکریعلیه السلام سوال کند تا صحّت و فساد آن را بفهمد و بین اینکه در باب علّت و فلسفه غیبت سوال کند.
خواهیم گفت: سائل چنین حقی ندارد؛ چرا که بحث با کسی که در امامت آن حضرت شکّ و تردید دارد، میبایست در مورد نصّ به امامت ایشان [متمرکز]باشد و مشغول دلایل این امر شد و اصلاً صحیح نیست با این شخص که در اصل امامت شک دارد، در فلسفه و علّت غیبت بحث کرد.
چون اقدام به مباحثه در فروع در صورتی درست است که اصول آن مستحکم و اثبات شده باشد. چنانکه قبل از اثبات حکمت خداوند متعال و اینکه فعل قبیح از او صادر نمیشود، نمیتوان از فلسفه و علّت بیماری اطفال [بیگناه]صحبت کرد.
بحث امامت حضرت ولی عصرعلیه السلام را به این دلیل بر مساله غیبت و علّت آن مقدم کرده و ترجیح دادیم که موضوع امامت حضرت بر امور و ادله عقلی بنا گذاشته شده است و احتمال و شک در آن راه ندارد، در حالی که مساله علّت و فلسفه غیبت مشکل بوده و مورد شبهه و اشکال قرار گرفته است. بنابراین گفت و گو در مسائل واضح و روشن، فی الواضح الجلیّ اولی من الکلام فی المشتبه الغامض، کما فعلناه مع المخالفین للملّه، فرجّحنا الکلام فی نبوّه نبیّناصلی الله علیه وآله علی الکلام علی ادّعائهم تابید شرعهم، لظهور ذلک وغموض هذا، وهذا بعینه موجود هاهنا.
ومتی عادوا إلی ان یقولوا الغیبه فیها وجه من وجوه القبح، فقد مضی الکلام علیه، علی انّ وجوه القبح معقوله وهی کونه ظلماً او کذباً او عبثاً او جهلاً او استفساداً، وکلّ ذلک لیس بحاصل هاهنا، فیجب ان لا یدّعی فیه وجه القبح.
فإن قیل: إلّا منع اللَّه الخلق من الوصول إلیه وحال بینهم وبینه لیقوم بالامر ویحصل ما
مقدمتر و سزاوارتر است تا بحث در مواردی که دارای شبهه و تردید است. چنانکه به همین طریق با مخالفین اسلام هم عمل میکنیم؛ یعنی بحث در نبوت پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله را بر [ردّ] ادعای آنها مبنی بر ابدی بودن دینشان [از جمله مسیحیّت و یهودیّت مقدّم داشته و ترجیح دادهایم. چرا که بحث در حقانیّت نبوت رسول اکرمصلی الله علیه وآله روشن و آشکار است حال آنکه مساله ردّ ادعای آنها [و اثبات نسخ شدن شرعیّت آنان توسط قرآن]پیچیده است. همین مساله در اینجا و موضوع بحث ما نیز جریان دارد.
چنانچه معترضین [و کسانی که اشکال به غیبت دارند] برگردند به این نکته که در اعتقاد به غیبت، وجه قبح و زشتی وجود دارد، [در جواب خواهیم گفت که]پاسخ به این اعتراض قبلاً [و در فصل اول] داده شد.
بعلاوه اینکه وجوه و امور قبیح، معقول [و قابل تشخیص] هستند به اینکه غیبت موجب دروغ، بیهودگی، جهل و فساد باشد و هیچ کدام از این موارد در اعتقاد به غیبت وجود ندارد، بنابراین نباید ادّعا کرد که در مورد غیبت وجه قبحی وجود دارد.
اگر گفته شود: چرا خداوند مانع از رسیدن آسیب خلق به ایشان نشده، و در عوض بین مردم و ایشان تا زمانی که قیام فرموده و لطف باری تعالی به واسطه حضور و ظهورش برای ما حاصل شود جدایی انداخت؟ چنانکه در مورد پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله هو لطف لنا، کما نقول فی النبیصلی الله علیه وآله إذ بعثه اللَّه تعالی (فإنّ اللَّه تعالی) یمنع منه ما لم یودّ فکان یجب ان یکون حکم الإمام مثله.
قلنا: المنع علی ضربین:
احدهما: لا ینافی التکلیف بان لا یلجا إلی ترک القبیح.
والآخر: یودّی إلی ذلک.
فالاوّل قد فعله اللَّه تعالی من حیث منع من ظلمه بالنّهی عنه والحثّ علی وجوب طاعته، والانقیاد لامره ونهیه، وان لا یعصی فی شیء من اوامره، وان یساعد علی جمیع ما یقوّی امره ویشیّد سلطانه، فإنّ جمیع ذلک لا ینافی التکلیف، فإذا عصی من عصی فی ذلک
میگوییم که خداوند تبارک و تعالی زمانی که ایشان را مبعوث فرمود و پیش از آنکه وظیفه رسالت را ادا کند آسیبهای مردم را از ایشان دور کرد، پس لازم است که امام هم مثل پیامبر باشد [و خداوند پیش از اینکه قیام کند، او را از گزند دیگران حفظ کند].
میگوییم: منع [خداوند] دو نوع است: یکی اینکه منافاتی با تکلیف نداشته باشد، به عبارت دیگر [مکلف را] وادار به ترک گناه نکند [چون لازمه تکلیف این است که مکلف مختار باشد]. و نوع دیگر اینکه منجر به منافات با تکلیف بشود [و با تکلیف منافات داشته باشد].
پروردگار این منع را انجام داده است، به این ترتیب که به وسیله نهی از ظلم به ایشان، مردم را از آزار حضرت منع کرده و نسبت به فرمانبرداری و فروتنی و پذیرش امر و نهی ایشان تشویق و ترغیب فرموده که مکلف در مورد هیچ کدام از اوامرش سرپیچی نکند و به هر چیزی که موجب تقویت و استحکام دستورهای ایشان و سلطنت حضرت [در قلوب مردم]میشود کمک کند؛ که هیچ کدام از اینها با تکلیف منافات ندارند.
بنابراین اگر کسی در این موارد سرپیچی کرده و کاری که غرض مطلوب [یعنی ولم یفعل ما یتمّ معه الغرض المطلوب، یکون قد اتی من قبل نفسه لا من قبل خالقه.
والضرب الآخر ان یحول بینهم وبینه بالقهر والعجز عن ظلمه وعصیانه، فذلک لا یصحّ اجتماعه مع التکلیف فیجب ان یکون ساقطاً.
فامّا النبیّصلی الله علیه وآله فإنّما نقول یجب ان یمنع اللَّه منه حتّی یودّی الشرع، لانّه لا یمکن ان یعلم ذلک إلّا من جهته، فلذلک وجب المنع منه.
ولیس کذلک الإمام، لانّ علّه المکلّفین مزاحه فیما یتعلّق بالشرع، والادلّه منصوبه علی ما یحتاجون إلیه، ولهم طریق إلی معرفتها من دون قوله، ولو فرضنا انّه ینتهی الحال إلی حدّ
هدایت و سعادتمندی] با آن به دست میآید را انجام نداد، این از قِبَل خود اوست نه از طرف خالق جلّ جلاله.
اینکه خداوند با قهر و غلبه بین خلق و امام حائل شود [و آنها را از هم جدا کند]و خلق را از توان آزار رساندن و نافرمانی از او عاجز کند [به گونهای که نتوانند از اوامرش سرپیچی کنند]؛ این امر با تکلیف [که باید در حال اختیار باشد] قابل جمع نیست و واضح است که این نوع مانع شدن خداوند از آسیب رساندن به پیامبر صحیح نیست.
امّا در مورد پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله لازم بود که خداوند تا زمان ابلاغ رسالت حضرت، مانع از آزار رسیدن به ایشان شود؛ به دلیل اینکه ابلاغ رسالت [به مردم] ممکن نیست مگر در صورت منع آسیب از ایشان [و در نتیجه سلامت آن حضرت].
امّا در مورد امام این طور نیست. به خاطر اینکه عذر مکلفین در آنچه که تعلق به شرع دارد مرتفع شده است(۶۲) و ادله هم بنابر نیازهای مکلفین نصب شده و راه شناخت لا یعرف الحقّ من الشرعیّات إلّا بقوله، لوجب ان یمنع اللَّه تعالی منه ویظهره بحیث لا یوصل إلیه مثل النبیّصلی الله علیه وآله.
ونظیر مساله الإمام انّ النبیصلی الله علیه وآله إذا ادّی ثمّ عرض فیما بعد ما یوجب خوفه لا یجب علی اللَّه تعالی المنع منه لانّ علّه المکلّفین قد انزاحت بما ادّاه إلیهم فلهم طریق إلی معرفه لطفهم.
اللّهمّ إلّا ان یتعلّق به اداء آخر فی المستقبل فإنّه یجب المنع منه کما یجب فی الإبتداء، فقد سوّینا بین النبیّ والإمام.
شریعت هم قبل از امام برای آنها مشخص شده. اگر فرض کنیم که کار به جایی برسد که حقیقت شرع فقط از طریق امام شناخته میشود، در این صورت واجب است که خداوند مانع آسیب رسیدن به او شده و او را به گونهای ظاهر کند که هیچ آزاری به او نرسد، مثل پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله.
مساله امام نظیر این است که وقتی پیامبرصلی الله علیه وآله رسالتش را ابلاغ کرد و بعداً خطر جانی برای او به وجود بیاید که موجب ترس شود، دیگر بر خداوند واجب نیست که خطر را از ایشان دفع کند [به این معنا که باید مانع از خطر شود]؛ چرا که عذر مکلفین به وسیله آنچه که او آورده و ابلاغ کرده برطرف شده است و راه معرفت و شناخت لطف خداوند که متوجّه آنهاست برای ایشان ایجاد شده است و دیگر عذری ندارند.
مگر اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله وظیفه دیگری داشته باشد که در آینده باید انجام دهد، در این صورت همانگونه که در ابتدای امر و قبل از انجام رسالت واجب بود که خداوند مانع بشود آسیب رسیدن به ایشان را، در اینجا هم واجب خواهد بود. بنابراین پیامبرصلی الله علیه وآله و امام از این جهت مساوی بوده و فرقی با هم ندارند.
فإن قیل: بیّنوا علی (کلّ) حال – وإن لم یجب علیکم – وجه علّه الاستتار وما یمکن ان یکون علّه علی وجه لیکون اظهر فی الحجّه وابلغ فی باب البرهان.
قلنا: ممّا یقطع علی انّه سبب لغیبه الإمام هو خوفه علی نفسه بالقتل بإخافه الظالمین إیّاه، ومنعهم إیّاه من التصرّف فیما جعل إلیه التدبیر والتصرّف فیه فإذا حیل بینه وبین مراده، سقط فرض القیام بالإمامه، وإذا خاف علی نفسه وجبت غیبته، ولزم استتاره کما استتر النبیّصلی الله علیه وآله تاره فی الشعب، واخری فی الغار ولا وجه لذلک إلّا الخوف من المضارّ الواصله إلیه.
اگر گفته شود: اگرچه بر شما لازم نیست که علّت و فلسفه غیبت امام یا آنچه که میتواند علّت آن باشد را بیان کنید، لکن برای اینکه دلیل و برهان شما روشنتر و بلیغ تر بشود، آن را بگویید.
میگوییم: از جمله عللی که یقیناً سبب غیبت امامعلیه السلام شده، ترس حضرت برای حفظ جانشان بود. [قبلاً هم گذشت که حفظ جان امام بر همه حتی خود ایشان هم واجب است. چرا که واسطه فیض الهی است، پس نه به خاطر خودشان که به خاطر حفظ مصالح کلی دین، جانشان باید حفظ شود.] و اینکه ستمگران با ایجاد رعب و وحشت ایشان را از تصرف در آنچه که خداوند تدبیر و تصرف در آن را برای او قرار داده بود منع کردند [و اجازه انجام وظایف امامت را به ایشان ندادند]. بنابراین وقتی که بین حضرت و مقصود و هدفش [یعنی انجام ماموریت امامت] حائل شدند، وظیفه قیام به امر امامت هم از ایشان ساقط شد و وقتی که بر جان خودش ترسید، غیبتش واجب شد. درست مثل پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله که گاهی در شعب ابی طالب و گاهی در غار ثور که دلیلش هم فقط ترس از آزار رسیدن به جان آن حضرت بود، مخفی شدند.
ولیس لاحد ان یقول: إنّ النبیصلی الله علیه وآله ما استتر عن قومه إلّا بعد ادائه إلیهم ما وجب علیه اداوه ولم یتعلّق بهم إلیه حاجه، وقولکم فی الإمام بخلاف ذلک، وایضاً فإنّ إستتار النبیصلی الله علیه وآله ما طال ولا تمادی، واستتار الإمام قد مضت علیه الدهور، وانقرضت علیه العصور.
وذلک انّه لیس الامر علی ما قالوه، لانّ النبیصلی الله علیه وآله إنّما استتر فی الشعب والغار بمکّه قبل الهجره وما کان ادّی جمیع الشریعه، فإنّ اکثر الاحکام ومعظم القرآن نزل بالمدینه، فکیف اوجبتم انّه کان بعد الاداء، ولو کان الامر علی ما قالوه من تکامل الاداء قبل الاستتار، لما کان ذلک رافعاً للحاجه إلی تدبیره وسیاسته وامره ونهیه، فإنّ احداً لا یقول إنّ النبیصلی الله علیه وآله بعد اداء الشرع غیر محتاج إلیه ولا مفتقر إلی تدبیره، ولا یقول ذلک معاند.
کسی نمیتواند بگوید: مخفی شدن رسول خداصلی الله علیه وآله پس از انجام وظایف رسالت و ابلاغ آنچه که باید به مردم میرساندند بوده و مردم هم نیازی به ابلاغ رسالت ایشان نداشتند و آنچه که شما در مورد امام ادّعا میکنید خلاف این است.
و همچنین کسی نمیتواند بگوید: مخفی شدن پیامبر طولانی و متمادی نبود، در حالی که از استتار امام قرنها و مدّتهای مدیدی است که میگذرد.
چون اصلاً مساله به این صورتی که ممکن است گفته شود، نیست. چرا که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله در شعب ابی طالب و در غار ثور قبل از هجرت مخفی شدند که هنوز بسیاری از دستورهای شرع مقدّس را به مردم ابلاغ نکرده بودند و [همان طور که همه میدانند] اکثر احکام الهی و بیشتر آیات نورانی قرآن کریم در مدینه نازل شد. پس چگونه میگویید که مخفی شدن پیامبر بعد از انجام وظایف رسالتش بوده؟ بر فرض که مساله به این ترتیبی که میگویند باشد و حضرت قبل از مخفی شدن، وظایف رسالت را انجام داده بود، این امر هرگز موجب نمیشود که مردم دیگر نیازی به تدبیر و سیاست و امر و نهی پیامبر نداشته باشند و کسی هم نگفته و نمیگوید که پس از انجام وظایف رسالت توسط حضرت، مردم به تدبیرات رسول خداصلی الله علیه وآله نیازی ندارند، حتی دشمن هم چنین ادعایی نکرده است.
وهو الجواب عن قول من قال: إنّ النبیصلی الله علیه وآله ما یتعلّق من مصلحتنا قد ادّاه وما یودّی فی المستقبل لم یکن فی الحال مصلحه للخلق، فجاز لذلک الاستتار ولیس کذلک الإمام عندکم لانّ تصرّفه فی کلّ حال لطف للخلق، فلا یجوز له الإستتار علی وجه، ووجب تقویته والمنع منه لیظهر ویزاح عله المکلّف.
لانّا قد بیّنا انّ النبیصلی الله علیه وآله مع انّه ادّی المصلحه الّتی تعلّقت بتلک الحال فلم یستغن عن امره ونهیه وتدبیره بلا خلاف بین المحصّلین، ومع هذا جاز له الإستتار، فکذلک الإمام.
علی ان امر اللَّه تعالی له بالاستتار بالشعب تاره وفی الغار اخری ضرب من المنع منه،
مطلب بالا جواب این اشکال هم هست که کسی بگوید: رسول خدا آنچه [از احکام و دستورهای الهی] را که به مصلحت ما بوده ابلاغ فرموده است و دستورهایی را که در آینده قرار بود ابلاغ فرماید آن موقع به مصلحت مردم نبوده، بنابراین کاملاً صحیح است که [به خاطر این قسم دوم که هنوز ابلاغ نشده]مخفی شود.
امّا در مورد امام، طبق اعتقاد شما [شیعه] این گونه نیست چون در هر حالی تدبیر و تصرفش در امور، لطف خداوند بر مردم است، پس لزومی ندارد که مخفی شود [بلکه]میبایست تقویت شده و از مزاحمتهای [احتمالی] نسبت به ایشان جلوگیری شود و موانع تکلیف [اطاعت از امام] از دوش مکلفین و مردم برداشته شود.
ما قبلاً هم گفتیم: درست است که پیامبر همه احکام و دستورهای دینی که به مصلحت مردم بود را به آنها ابلاغ کرد؛ امّا این مساله هرگز موجب نشد که مردم نیازی به تدبیر و تصرف حضرت در امور نداشته باشند. فلذا خداوند به آن حضرت اجازه داد که مخفی شود. مساله امامعلیه السلام هم به همین ترتیب است [که مردم هرگز از تدبیر و سیاست ایشان بینیاز نمیشوند].
بعلاوه همین که خداوند متعال امر میکند که ایشان گاهی در شعب ابی طالب و گاهی در غار مخفی شود، خود نوعی جلوگیری از آسیب رسیدن به حضرت است، چرا که لانّه لیس کلّ المنع ان یحول بینهم وبینه بالعجز او بتقویته بالملائکه، لانّه لا یمتنع ان یفرض فی تقویته بذلک مفسده فی الدّین فلا یحسن من اللَّه تعالی فعله، ولوخالیاً من وجوه الفساد وعلم اللَّه تعالی انّه تقتضیه المصلحه لقوّاه بالملائکه، وحال بینهم وبینه، فلمّا لم یفعل ذلک مع ثبوت حکمته ووجوب إزاحه علّه المکلّفین، علمنا انّه لم یتعلّق به مصلحه بل مفسده.
وکذلک نقول فی الإمامعلیه السلام: إِنَّ اللَّه تعالی منع من قتله بامره بالإستتار والغیبه، ولو علم انّ المصلحه تتعلّق بتقویته بالملائکه لفعل، فلمّا لم یفعل مع ثبوت حکمته ووجوه إزاحه علّه المکلّفین فی التکلیف، علمنا انّه لم یتعلّق به مصلحه، بل ربما کان فیه مفسده.
همیشه به این صورت نیست که به وسیله عجز و ناتوانی دشمن و یا به کمک ملائکه مانع از آزار دیدن پیامبر شود. زیرا اگر همواره به این ترتیب جان او را حفظ کند، ممکن است مفسدهای در دین به وجود بیاید، بنابراین انجام این کار [که با وسایل غیر عادی جان پیامبرش را حفظ کند] در تمام حالات و پیشامدها و همه موارد خطر، از خداوند شایسته نیست. لذا چنانچه این عمل مفسدهای در دین نداشته باشد، و خداوند تبارک و تعالی بداند که مصلحت اقتضا میکند، حتماً پیامبرش را به وسیله ملائکه تقویت کرده و بین ایشان و دشمنانش فاصله میاندازد. و اگر این امر را انجام نداد، با توجّه به اینکه حکمت خدا ثابت شده [که خداوند عملش مطابق با حکمت عالیه است و هر کاری را به مقتضای حکمت انجام میدهد] و نیز ثابت شده که بر خداوند لازم است تا موانع انجام تکلیف توسط مکلفین را بردارد، خواهیم دانست که حفظ جان پیامبر در آن مقطع و به آن روش مصلحت نبوده، بلکه مفسدهای داشته است.
به همین ترتیب در مورد امامعلیه السلام هم میگوییم: خداوند تبارک و تعالی با امر به اختفا و غیبت امام، از کشته شدن حضرت جلوگیری کرده است، و اگر میدانست که مصلحت در تقویت ایشان به وسیله ملائکه است، این کار را حتماً انجام میداد، حال که خداوند چنین نکرده، با توجّه به ثبوت حکمت و لزوم رفع مانع از تکلیف مکلفین خواهیم دانست که این کار به مصلحت نبوده و چه بسا در آن مفسدهای هم وجود داشته است.
بل الّذی نقول: إنّ فی الجمله یجب علی اللَّه تعالی تقویه ید الإمام بما یتمکّن معه من القیام، ویبسط یده، ویمکن ذلک بالملائکه وبالبشر فإذا لم یفعله بالملائکه علمنا انّه لاجل انّه تعلّق به مفسده، فوجب ان یکون متعلّقاً بالبشر، فإذا لم یفعلوه اتوا من قبل نفوسهم لا من قبله تعالی، فیبطل بهذا التحریر جمیع ما یورد من هذا الجنس.
وإذا جاز فی النبیصلی الله علیه وآله ان یستتر مع الحاجه إلیه لخوف الضرر وکانت التبعه فی ذلک لازمه لمخیفیّه ومحوجیّه إلی الغیبه، فکذلک غیبه الإمامعلیه السلام سواء.
فامّا التفرقه بطول الغیبه وقصرها فغیر صحیحه، لانّه لا فرق فی ذلک بین القصیر
خلاصه آنچه که ما در این مورد اعتقاد داریم این است که بر خداوند تبارک و تعالی لازم و واجب است که امام را به وسیله آنچه که بتواند قیام به امر امامت کند تقویت فرموده و دست او را [در تدبیر امور و مصالح مردم] باز بگذارد.
انجام این عمل نیز به وسیله ملائکه و امور غیر معمول و یا به وسیله انسانها ممکن است، و وقتی که خداوند به وسیله ملائکه انجام نداد، خواهیم دانست که در این عمل مفسدهای وجود داشته است. در نتیجه انجام این عمل را به بشریت سپرده [تا انسانها یاری دهندگان امام باشند]، و چنانچه جامعه بشری از یاری امامشان سر باز زدند، ضرری که از این جهت متوجّه آنها میشود از ناحیه خودشان است نه خداوند تبارک و تعالی.
با توجّه به توضیحات فوق تمامی ایرادات و اشکالات از این قبیل ابطال میشود.
و زمانی که مخفی شدن برای پیامبرصلی الله علیه وآله با وجود نیاز مردم به ایشان و به خاطر وجود ضرر جانی برای حضرت، صحیح باشد، به تبعیت از پیامبر، لزوم غیبت امام و اینکه ایشان مجبور به غیبت شدند، صحیح و درست است. لذا غیبت امامعلیه السلام با مخفی شدن پیامبر [در فلسفه غیبت] فرقی ندارد.
امّا اینکه بخواهیم بین این دو [غیبت پیامبر و امام از نظر طولانی یا کوتاه بودن فرق المنقطع والطویل الممتدّ، لانّه إذا لم یکن فی الإستتار لائمه علی المستتر إذا احوج إلیه، بل الائمّه(اللّائمه)علی من احوجه إلیها، جاز ان یتطاول سبب الاستتار کما جاز ان یقصر زمانه.
فإن قیل: إذا کان الخوف احوجه إلی الإستتار فقد کان آباوهعلیهم السلام عندکم علی تقیّه وخوف من اعدائهم، فکیف لم یستتروا؟
قلنا: ما کان علی آبائهعلیهم السلام خوف من اعدائهم، مع لزوم التقیّه والعدول عن التظاهر بالإمامه ونفیها عن نفوسهم، وإمام الزّمانعلیه السلام کلّ الخوف علیه، لانّه یظهر بالسیف، ویدعو
بگذاریم، صحیح نیست؛ چون غیبت بین اینکه کوتاه و منقطع، یا طولانی و ممتد باشد، هیچ تفاوتی و فرقی وجود ندارد. چرا که در مورد غیبت وقتی بر امام مستتری که او را مجبور به مخفی شدن کردهاند، ملامتی نیست، بلکه ملامت و سرزنش کسانی لازم است که امام را مجبور به این کار کردهاند، جایز است که سبب و علت غیبت در موردی طولانی باشد و یا اینکه کوتاه باشد. [در هر صورت و در اصل غیبت، فرقی ندارند].
چنانچه ترس، ایشان را مجبور به اختفا و غیبت کرده است، پس چرا پدران ایشان که از دشمنان در خوف بودند و به اعتقاد خود شما [امامیه] به تقیّه عمل میکردند غایب نشدند؟
خوفی که پدران حضرت از دشمنانشان داشتند با [امکان و حتی]لزوم تقیّه و اظهار نکردن امامت در نزد دشمن و یا حتی [در مواردی] نفی امامت از خودشان همراه بود [در واقع ایشان این امکان را داشتند که تقیّه کنند به اینکه یا اظهار امامت نکنند و یا امامت را از خودشان نفی کنند]، امّا در مورد امام زمانعلیه السلام چنین نیست چون تمام خوف و ترس متوجه ایشان است به این دلیل که [با توجّه به نصوص و روایات فراوان همه میدانستند] حضرت با شمشیر قیام کرده و مردم را به طرف [امامت و ولایت]خودش دعوت میکند و در مقابل مخالفینش جهاد خواهد کرد.
إلی نفسه، ویجاهد من خالفه علیه، فایّ نسبه بین خوفه من الاعداء وخوف آبائهعلیهم السلام لو لا قلّه التامّل.
علی انّ آباءهعلیهم السلام متی قتلوا او ماتوا کان هناک من یقوم مقامهم ویسدّ مسدّهم یصلح للإمامه من اولاده، وصاحب الامرعلیه السلام بالعکس من ذلک، لانّ من المعلوم انّه لا یقوم احد مقامه، ولا یسدّ مسدّه، فبان الفرق بین الامرین.
وقد بیّنا فیما تقدّم الفرق بین وجوده غائباً لا یصل إلیه احد او اکثرهم وبین عدمه حتّی إذا کان المعلوم التمکّن بالامر یوجده.
بنابراین چه نسبتی بین خوف ایشان و پدرانشعلیهم السلام وجود دارد؟ جز اینکه فقط از کم توجهی ایراد گیرنده سرچشمه گرفته است.
علاوه بر این پدران ایشان وقتی که به شهادت رسیده و از دنیا میرفتند، کسی از اولادشان بود که صلاحیت امامت و رهبری را دارا باشد و به امر امامت قیام کرده و جای او را بگیرد، امّا مساله صاحب الامرعلیه السلام عکس این است به جهت اینکه بیگمان در صورت شهادت آن حضرت، کسی جانشین و قائم مقام ایشان نمیشود. بنابراین بین این دو مساله خیلی تفاوت وجود دارد.
بین امام غایب و امامی که وجود ندارد
و یا در آسمان است چه تفاوتی وجود دارد؟
ما قبلاً گفتیم تفاوت زیادی وجود دارد بین اینکه امام وجود داشته باشد و غائب باشد و هیچ کسی یا اکثر مردم دسترسی به ایشان نداشته باشند، و بین اینکه وجود نداشته باشد تا زمانی که معلوم شود مردم نسبت به ایشان فرمانبردار خواهند بود آن وقت به وجود بیاید [که به صورت اشکال و جواب به بررسی آن میپردازیم].
وکذلک قولهم: ما الفرق بین وجوده بحیث لا یصل إلیه احد وبین وجوده فی السماء.
بان قلنا: إذا کان موجوداً فی السّماء بحیث لا یخفی علیه اخبار اهل الارض فالسماء کالارض، وإن کان یخفی علیه امرهم، فذلک یجری مجری عدمه ثمّ نقلب علیهم فی النبیصلی الله علیه وآله بان یقال: ایّ فرق بین وجوده مستتراً وبین عدمه وکونه فی السّماء فایّ شیء قالوه قلنا مثله علی ما مضی القول فیه.
ولیس لهم ان یفرّقوا بین الامرین بانّ النبیصلی الله علیه وآله ما استتر من کلّ احد وإنّما استتر من اعدائه، وإمام الزّمان مستتر عن الجمیع.
دیگر مخالفین غیبت این است که میگویند: بین وجود امام غائبی که کسی به او دسترسی ندارد، و بین وجود همان امام که در آسمان باشد [نظیر اعتقادی که مسیحیان دارند که عیسیعلیه السلام در آسمانها است و ظهور خواهد کرد]چه فرقی هست؟
چنانچه امام در آسمان باشد و اخبار و اطلاعات اهل زمین از او مخفی نباشد [و همه اخبار ساکنان زمین در دسترس او باشد] در این صورت آسمان مثل زمین است و فرقی ندارد که در آسمان باشد یا در زمین و اگر در آسمان باشد و اخبار و اطلاعات اهل زمین از او مخفی باشد، که در این صورت به منزله عدم است [یعنی بود و نبودش یکی است. برای روشنتر شدن موضوع]مساله را بر میگردانیم پیرامون نبی اکرمصلی الله علیه وآله به این ترتیب که اگر گفته شود: بین اینکه پیامبر مستتر و مخفی باشد و یا اینکه اصلاً وجود نداشته باشد و یا در آسمان باشد، چه فرقی هست؟ هر جوابی که مخالفین در پاسخ این سوال بدهند ما هم عین همان را در مورد امام غایب خواهیم گفت.
و [مخالفین ما] نمیتوانند بین این دو مساله تفاوت قائل شوند به این ترتیب که پیامبرصلی الله علیه وآله از همه مخفی نشدند بلکه فقط از دشمنانش مخفی شدند در حالی که امام زمانعلیه السلام از تمامی خلق پنهان شدهاند.
لانّا اوّلاً لا نقطع علی انّه مستتر عن جمیع اولیائه والتجویز فی هذا الباب کاف.
علی انّ النبیصلی الله علیه وآله لمّا استتر فی الغار کان مستتراً من اولیائه واعدائه ولم یکن معه إلّا ابوبکر وحده، وقد کان یجوز ان یستتر بحیث لا یکون معه احد من ولیّ ولا عدوّ إذا اقتضت المصلحه ذلک.
فإن قیل: فالحدود فی حال الغیبه ما حکمها؟ فإن سقطت عن الجانی علی ما یوجبها الشرع فهذا نسخ الشریعه، وإن کانت باقیه فمن یقیمها؟
قلنا: الحدود المستحقّه باقیه فی جنوب مستحقّیها، فإن ظهر الإمام ومستحقّوها باقون
چون در جواب آنها خواهیم گفت: اولاً: ما یقین نداریم که امام از تمامی خلق پنهان شدهاند، و همین که این معنا [که از همه مخفی نباشند] امکان داشته باشد [برای ردّ مخالفین غیبت] کافی است.
بعلاوه زمانی که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله در غار مخفی شده بودند از همه مخفی بودند؛ اعم از دوست و دشمن و کسی جز ابوبکر همراه ایشان نبود، و از طرفی اگر مصلحت الهی اقتضا میکرد، که ایشان به گونهای مخفی شوند که هیچ کس اعم از دوست و دشمن با ایشان نباشد، ممکن و کاملاً صحیح بود.
برگرفته از کتاب ترجمه کتاب الغیبه نوشته شیخ طوسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *