علت غیبت حضرت از شیعیان و دوستداران

علت غیبت حضرت از شیعیان و دوستداران
بعضی از علما گفتهاند: علّت غیبت حضرت از دوستان و ارادتمندان ایشان، خوف و ترس از این مطلب است که اخبار [دیدار با] امامعلیه السلام شایع شده و همه جا پخش شود و شیعیان از روی خوشحالی، اجتماعشان با حضرت را نقل کرده و مورد گفت و گو قرار دهند، و همین مساله منجر به تشدید خوف آن حضرت از دشمنان بشود؛ اگر چه هدف آنها [از انتشار خبر] تشدید خوف حضرت نبوده باشد.
این بیان ضعیف است؛ چه اینکه به اعتقاد شیعه اصولاً و به حکم عقل ممکن نیست ضرری که در پی افشای زیارت و دیدار با امام متوجه حضرت و یا خودشان میشود را ندانند و بر آنها مخفی باشد. بنابراین چگونه همه را به اجتماع با امام و زیارت حضرت با مسرّت و خوشحالی خبردار میکنند، در حالی که از ضرر این عمل برای امام و خودشان آگاهی کامل دارند.
البته ممکن است یکی دو نفر این کار را بکنند ولی جماعت [شیعه این گونه نبوده واین عمل از آنها سر نمیزند.
بعلاوه این حرف و ادّعا مستلزم این است که شیعیان حضرت، فیض بردن از وجود مبارک ایشان را آن گونه از دست بدهند که دیگر نتوانند تلافی کنند. چرا که اگر علّت تلافیه وإزالته، لانّه إذا علّق الإستتار بما یعلم من حالهم انّهم یفعلونه فلیس فی مقدورهم الآن ما یقتضی من ظهور الإمامعلیه السلام، وهذا یقتضی سقوط التکلیف الّذی الإمام لطف فیه عنهم.
وفی اصحابنا من قال: علّه استتاره عن الاولیاء ما یرجع إلی الاعداء، لانّ انتفاع جمیع الرعیّه من ولیّ وعدوّ بالإمام إنّما یکون بان ینفذ امره ببسط یده فیکون ظاهراً متصرّفاً بلا دافع ولا منازع، وهذا ممّا المعلوم انّ الاعداء قد حالوا دونه ومنعوا منه.
قالوا: ولا فائده فی ظهوره سرّاً لبعض اولیائه لانّ النفع المبتغی من تدبیر الامّه لا یتمّ إلّا
غیبت حضرت را عملی بدانیم که شیعیان مرتکب آن شده و این عمل را از حالشان بفهمیم [که خبر زیارت حضرت را شایع میکنند] لکن در حال حاضر نمیتوانند عملی انجام دهند که مقتضی ظهور امام باشد [به عبارت دیگر نمیتوانند از افشای زیارت امام خودداری کنند] این امر موجب برداشتن وظیفهای خواهد شد که وجود امام را در آن لطف دانستیم.
برخی دیگر از علمای ما گفتهاند: علّت غیبت حضرت از دوستدارانش، به دشمنان ایشان برمیگردد. به این دلیل که نفعی که همگی مردم اعم از دوست و دشمن به برکت امام میبرند در صورتی است که امر حضرت نافذ و دست ایشان در امور باز باشد، و بدون مانع و مخالفتی بتواند ظاهر شده و در امور خلق تصرف کند و این از جمله مسائل روشن است که دشمنان بین ایشان و مردم حائل شده و مانع از تصرف ایشان در امور مردم شدهاند.
و در ادامه هم گفتهاند: اینکه حضرت تنها برای بعضی از محبّین و دوستدارانش بظهوره للکلّ ونفوذ الامر، فقد صارت العلّه فی استتار الإمام علی الوجه الّذی هو لطف ومصلحه للجمیع واحده.
ویمکن ان یعترض هذا الجواب بان یقال: إنّ الاعداء وإن حالوا بینه وبین الظهور علی وجه التصرّف والتدبیر، فلم یحولوا بینه وبین لقاء من شاء من اولیائه علی سبیل الاختصاص، وهو یعتقد طاعته ویوجب اتّباع اوامره، فإن کان لا نفع فی هذا اللّقاء لاجل الاختصاص لانّه غیر نافذ الامر للکلّ، فهذا تصریح بانّه لا انتفاع للشیعه الإمامیّه بلقاء ائمّتها من لدن وفاه امیر المومنین إلی ایّام الحسن بن علیّ ابی القائمعلیهم السلام لهذه العلّه.
ظاهر شود فایدهای ندارد، به جهت اینکه نفعی که میبایست از تدبیر امور امّت به دستبیاید، در صورتی تمام و کامل خواهد بود که برای همه مردم ظهور کرده و فرامینش نافذ باشد. بنابراین علّت و فلسفه غیبت امام برای تمام خلق [دوست و دشمن] یکپارچه لطف و مصلحت است [و فرقی نمیکند].
این جواب هم خالی از اشکال نیست و ممکن است که این گونه اعتراض شود: درست است که دشمن بین ایشان و ظهور و تصرف و تدبیر امور توسط ایشان حائل شده، اما بین ایشان و دیدار با هر کدام از محبّین امام که حضرت بنا بر خصوصیّتی اراده فرموده باشند حائل نشدهاند؛ [آن هم از جمله] کسانی که به امامت و اطاعت ایشان معتقد و تبعیت از اوامر حضرت را واجب بدانند. پس اگر بنا باشد این دیدارهای اختصاصی به دلیل اینکه امر حضرت برای همه نافذ نیست [و حضرت در مقام حاکمیت بر جامعه نیست] هیچ نفعی نداشته باشد، این بیان تصریح دارد به اینکه پس از شهادت امیرمومنانعلیه السلام تا ایام امامت امام حسن عسکریعلیه السلام پدر امام زمانعلیه السلام شیعیان به همین دلیل هیچ انتفاع و بهرهای از امامان شان نبردهاند [چون امرشان نافذ نبوده و حاکمیت جامعه به دستشان نبوده است].
ویوجب ایضاً ان یکون اولیاء امیر المومنینعلیه السلام وشیعته لم یکن لهم بلقائه إنتفاع قبل انتقال الامر إلی تدبیره وحصوله فی یده، وهذا بلوغ من قائله إلی حدّ لا یبلغه متامّل.
علی انّه لو سلّم انّ الانتفاع بالإمام لا یکون إلّا مع الظهور لجمیع الرعیّه ونفوذ امره فیهم لبطل قولهم من وجه آخر، وهو انّه یودّی إلی سقوط التکلیف الّذی الإمام لطف فیه عن شیعته، لانّه إذا لم یظهر لهم لعلّه لا یرجع إلیهم ولا کان فی قدرتهم وإمکانهم إزالته، فلا بدّ من سقوط التکلیف عنهم، لانّه لو جاز ان یمنع قوم من المکلّفین غیرهم لطفهم، ویکون التکلیف
و همچنین موجب این میشود که شیعیان و دوستداران امیرالمومنینعلیه السلام قبل از انتقال امر خلافت ظاهری به ایشان و حصول تدبیر امّت به دست حضرت از زیارت و دیدار امامعلیه السلام منتفع نشده و دیدار شان فایدهای نداشته باشد، این بیان از کسی صادر شده است که به حدّ بلوغ فکری و توان و دقت در امور نرسیده است.
علاوه بر آنچه که گذشت اگر این ادّعا پذیرفته شود که انتفاع از محضر امامعلیه السلام فقط در صورتی ممکن است که حضرت برای همه ظهور کند و اوامرش در امور مردم نافذ باشد [به این معنا که حاکمیت داشته باشد]، از این جهت هم باطل است چون منجر به سقوط تکلیفی میشود که وجود امام در آن برای شیعیانش لطف خداوندی است [یعنی تکلیف فرمانبری شیعه از امام برداشته میشود چون حضرت ظهور نکرده و حاکمیت هم در دست او نیست] به این دلیل که وقتی امام برای شیعیان به علّتی که به آنها مرتبط نباشد ظاهر نشود و از طرفی آنها هم قدرت از بین بردن علّت غیبت را نداشته باشند، به ناچار باید تکلیف از شیعیان برداشته شده و ساقط شود. چرا که اگر صحیح باشد عدّهای از مکلفین و مردم [مثل دشمنانی که موجب ترس امام شدهاند] دسته دیگر را [که شیعیان و مریدان حضرت هستند] از لطفی که برای آنها است منع کنند و از طرفی هم تکلیفی (همان فرمانبرداری از امام) که آن لطف [یعنی وجود امام] در آن لطف الهی است برجا الّذی ذلک اللّطف لطف فیه مستمرّاً علیهم، لجاز ان یمنع بعض المکلّفین غیره بقید وما اشبهه من المشی علی وجه لا یمکن من إزالته، ویکون تکلیف المشی مع ذلک مستمرّاً علی الحقیقه.
ولیس لهم ان یفرّقوا بین القید وبین اللّطف من حیث کان القید یتعذّر معه الفعل ولا یتوهّم وقوعه، ولیس کذلک فقد اللّطف، لانّ اکثر اهل العدل علی انّ فقد اللطف کفقد القدره والآله، (وانّ التکلیف مع فقد اللّطف فیمن له لطف معلوم کالتکلیف مع فقد القدره والآله) ووجود الموانع، وانّ من لم یفعل له اللطف ممّن له لطف معلوم غیر مزاح العلّه فی التکلیف، کما انّ الممنوع غیر مزاح العلّه.
و مستمر باشد [به این معنا که از یک طرف مخالفین مانع از انتفاع و فیض بردن شیعه از وجود مبارک امام شوند و از طرفی تکلیف فرمانبرداری از امام که وجودش لطف الهی است بر عهده شیعه باقی باشد] این امر نظیر این است که بعضی از مکلفین پای دیگری را با زنجیر یا چیزی شبیه به آن به نحوی ببندند که او نتواند راه برود و قادر به باز کردن بند آن هم نباشد، و از طرفی هم تکلیف به راه رفتن در حقّ او استمرار داشته باشد.
آنها نمیتوانند بین قید و زنجیر و بین لطف فرقی بگذارند، از این جهت که قید و بند، انسان را از عمل متعذر میکند چون راه رفتن با قید محال است ولی فقدان لطف از این مقوله نیست. چون اکثر اهل عدل [شیعه و معتزله] بر این باورند که فقدان لطف مثل فقدان قدرت و وسیله است و اینکه تکلیف با نبودن لطف درباره کسی که لطف معلومی متوجّه او شده است؛ مثل تکلیف در صورت نبودن قدرت و نیز وجود مانع از انجام وظیفه است.
و باز عدلیه معتقدند: کسی که لطف برایش معلوم است ولی حاصل نشده، غیر از کسی است که مانع تکلیف از او برداشته شده است چنان که کسی که ممنوع از راه رفتن است، غیر از کسی است که مانعی در راه رفتن دارد.
والّذی ینبغی ان یجاب عن السوال الّذی ذکرناه عن المخالف ان نقول: إنّا اوّلاً لا نقطع علی استتاره عن جمیع اولیائه، بل یجوز (ان یظهر) لاکثرهم ولا یعلم کلّ إنسان إلّا حال نفسه، فإن کان ظاهراً له فعلته مزاحه، وإن لم یکن ظاهراً له علم انّه إنّما لم یظهر له لامر یرجع إلیه وإن لم یعلمه مفصّلاً لتقصیر من جهته، وإلّا لم یحسن تکلیفه.
آنچه که شایسته است در جواب این سوال که از جانب مخالفین ذکر کردیم ارائه شود، این است که بگوییم:
اولاً یقین نداریم که امام از تمامی دوستدارانش مخفی شده باشد، بلکه ممکن است برای اکثر شیعیانش ظاهر شده باشد، و هر انسانی فقط به وضع و حال خودش آگاه است [و از دیگران بیخبر است]. بنابراین اگر امام برای کسی ظاهر شود مانع تکلیف در حقّ او مرتفع شده واگر برای کسی ظاهر نشود آن شخص حتماً خواهد دانست که علّت این امر به عمل خود او بر میگردد، هر چند که تفصیلاً نداند که تقصیر از ناحیه او بوده است، در غیر این صورت تکلیف [به فرمانبرداری از امام درست نخواهد بود.(۶۶)
فإذا علم بقاء تکلیفه علیه واستتار الإمام عنه علم انّه لامر یرجعإلیه، کما تقوله جماعتنا فیمن لم ینظر فی طریق معرفه اللَّه تعالی فلم یحصل له العلم، وجب ان یقطع علی انّه إنّما لم یحصل لتقصیر یرجع إلیه، وإلّا وجب إسقاط تکلیفه وإن لم یعلم ما الّذی وقع تقصیره فیه.
فعلی هذا التقریر اقوی ما یعلّل به ذلک انّ الإمام إذا ظهر ولا یعلم شخصه وعینه من حیث المشاهده، فلا بدّ من ان یظهر علیه علم معجز یدلّ علی صدقه والعلم بکون الشیء معجزاً یحتاج إلی نظر یجوز ان یعترض فیه شبهه، فلا یمتنع ان یکون المعلوم من حال من
پس هرگاه بداند تکلیف برعهده او باقی است و امام هم از او مخفی است، خواهد دانست که مخفی شدن امام به خاطر امری است که به خود او بر میگردد. چنانکه این حرف را جماعتی از ما در مورد کسی میگویند که در راه رسیدن به معرفت اللَّه، دقت و تعقل نکرده نتیجتاً علم هم برای او حاصل نشده است یقیناً به خاطر تقصیری است که به خود او برمیگردد. در غیر این صورت تکلیف از او ساقط میشود؛ اگرچه معلوم نشود در چه امری مقصر است و کوتاهی کرده است.
بنابراین قویترین دلیلی که به آن استدلال میشود این است که وقتی امام ظهور کرد و شخص ایشان از نظر مشاهده و رویت شناخته نشد، به ناچار باید معجزاتی را بر مردم ظاهر و آشکار کند که دلالت بر صداقت امام کند و از طرفی علم به اینکه این عملی که از امام صادر شده معجزه هست یا نه، نیازمند به تامل و دقت است و ممکن است که در آنهم شبهه وارد شود [تا جواب آن ارائه شود].
بنابراین احتمال دارد کسی که معجزه برای او ظاهر نشده وقتی که امام ظاهر شود لم یظهر له انّه متی ظهر واظهر المعجز لم ینعم النظر فیدخل [علیه فیه شبهه، فیعتقد انّه کذّاب ویشیع خبره فیودّی إلی ما تقدّم القول فیه.
فإن قیل: ایّ تقصیر وقع من الولیّ الّذی لم یظهر له الإمام لاجل هذا المعلوم من حاله، وایّ قدره له علی النظر فیما یظهر له الإمام معه وإلی ایّ شیء یرجع فی تلافی ما یوجب غیبته.
قلنا: ما احلّنا فی سبب الغیبه عن الاولیاء إلّا علی معلوم یظهر موضع التقصیر فیه وإمکان تلافیه، لانّه غیر ممتنع ان یکون من المعلوم من حاله انّه متی ظهر له الإمام قصّر فی النظر فی معجزه، فإنّما اتی فی ذلک لتقصیره الحاصل فی العلم بالفرق بین المعجز والممکن،
و معجزه آشکار کند با دقت و تعقل توجّه نکند و برایش در این امر شبههای ایجاد شود و معتقد شود [که امام] دروغ میگوید و خبرش را هم همه جا منتشر کند و این منجر شود به آنچه که گفتیم.
اگر گفته شود
تقصیر دوستداران امام چیست که امام برای کسانی که حالشان چنین است امری و یا معجزهای ظاهر نمیکند؟ و با چه قدرتی در آنچه که امام برای او ظاهر میکند با دیده تامل و تعمّق بنگرد؟ و به چه وسیلهای آنچه را که موجب غیبت شده است، تلافی و جبران کند؟
جواب میگوییم
دلیل غیبت امامعلیه السلام از دوستداران و علاقمندانش به نظر ما معلوم است. [از طرفی] موضع تقصیر و همچین امکان و نحوه تلافی آن هم معلوم و مشخص است. چرا که ممکن است از حال او معلوم شود که وقتی امام برایش [معجزهای]ظاهر کرد و او در تامل و تعمق در آن کوتاهی کند، پس قطعاً کوتاهی او در دانستن فرق بین معجزه و امر ممکن و نیز آگاهی از فرق بین دلیل این امر و شبهه از جانب خود اوست. والدلیل من ذلک والشبهه، ولو کان من ذلک علی قاعده صحیحه لم یجز ان یشتبه علیه معجز الإمام عند ظهوره له، فیجب علیه تلافی هذا التقصیر واستدراکه.
ولیس لاحد ان یقول: هذا تکلیف لما لا یطاق وحواله علی غیب، لانّ هذا الولیّ لیس یعرف ما قصّر فیه بعینه من النّظر والاستدلال فیستدرکه حتّی یتمهّد فی نفسه ویتقرّر، ونراکم تلزمونه ما لا یلزمه، وذلک إنّ ما یلزم فی التکلیف قد یتمیّز تاره ویشتبه اخری بغیره، وإن کان التمکّن من الامرین ثابتاً حاصلاً.
فالولیّ علی هذا إذا حاسب نفسه ورای انّ الإمام لا یظهر له وافسد ان یکون السبب فی الغیبه ما ذکرناه من الوجوه الباطله واجناسها، علم انّه لا بدّ من سبب یرجع إلیه.
ولی اگر براساس یک قاعده و قانون صحیح عمل کند ممکن نیست که وقت ظاهر شدن معجزه امام برایش شبههای ایجاد شود. بنابراین باید کوتاهی خودش را تلافی و جبران کند.
و کسی نمیتواند بگوید: این [تلافی تقصیر] تکلیفی است که از حدّ توان او خارج است. چرا که دوستدار امام نمیداند در چه چیزی و کجای استدلال کوتاهی کرده تا اینکه آن را تدارک و تلافی و در وجود خودش آمادگی جبران را ایجاد کند و میبینیم که شما آنها را به امری ملزم میکنید که لازم نیست و آن عبارت است از اینکه آنچه لازمه تکلیف است گاهی مشخص و معلوم است و گاهی با امر دیگری مشتبه میشود؛ اگرچه تمکن و توان از هر دو امر ثابت و حاصل باشد. [باز هم امر به مالا یطاق است]. پس علاقمند به حضرت زمانی که با خودش محاسبه کرده، ملاحظه کند که امام بر او ظاهر نمیشود و همچنین دریافته باشد که وجوه باطلهای که ذکر کردیم و امثال اینها نمیتوانند سبب غیبت حضرت باشند، خواهد دانست که حتماً علّت غیبت به خودش برمیگردد.
وإذا علم انّ اقوی العلل ما ذکرناه، علم انّ التقصیر واقع من جهته فی صفات المعجز وشروطه، فعلیه معاوده النظر فی ذلک، عند ذلک وتخلیصه من الشوائب وما یوجب الالتباس، فإنّه من اجتهد فی ذلک حقّ الإجتهاد ووفّی النظر شروطه، فإنّه لا بدّ من وقوع العلم بالفرق بین الحقّ والباطل، وهذه المواضع الإنسان فیها علی نفسه بصیره، ولیس یمکن ان یومر فیها باکثر من التناهی فی الاجتهاد، والبحث والفحص والاستسلام للحقّ وقد بیّنا انّ هذا نظیر ما نقول لمخالفینا، إذا نظروا فی ادلّتنا ولم یحصل لهم العلم سواء.
فإن قیل: لو کان الامر علی ما قلتم لوجب ان لا یعلم شیئاً من المعجزات فی الحال،
و زمانی که بداند قویترین دلیل غیبت آن چیزی است که ما ذکر کردیم، آگاهی خواهد یافت که کوتاهی و تقصیر در مورد دقت نکردن در ویژگیها و شرایط معجزه به خودش برمیگردد. بنابراین باید دوباره وقت ظهور معجزه با دقت و تامّل در آن توجّه کند و آن را از شوائب و آنچه که موجب شبهه شده خالص کند؛ چون کسی که تلاش کند و با دقت و عمق، شروط معجزه را ملاحظه نماید علم به فرق بین حقّ و باطل برایش حاصل میشود و در این گونه موارد انسان بر نفس خودش بصیرت دارد. [که آیا حقیقتاً در شروط و ویژگیهای معجزه دقت لازم را داشته، یا نه.]
و نمیتوان او را در این مساله به بیشتر از توان و تلاشش به بحث و جست و جو و تسلیم حقّ شدن امر کرد و قبلاً هم بیان کردهایم که این نظیر آن چیزی است که ما به مخالفین خود میگوییم آنگاه که در ادله ما دقت کرده، ولی علم و معرفت برای آنها حاصل نشده باشد.
اگر مساله به همین ترتیب باشد که شما گفتید [که انسان در تشخیص معجزه امکان اشتباه دارد] پس نباید در حال حاضر هیچ یک از معجزات، تشخیص داده شوند. وهذا یودّی إلی ان لا یعلم النبوّه وصدق الرسول، وذلک یخرجه عن الإسلام فضلاً عن الإیمان.
قلنا: لا یلزم ذلک لانّه لا یمتنع ان تدخل الشبهه فی نوع من المعجزات دون نوع، ولیس إذا دخلت الشبهه فی بعضها دخل فی سائرها، فلا یمتنع ان یکون المعجز الدالّ علی النبوّه لم تدخل علیه فیه شبهه، فحصل له العلم بکونه معجزاً وعلم عند ذلک نبوّه النبیصلی الله علیه وآله، والمعجز الّذی یظهر علی ید الإمام إذا ظهر یکون امراً آخر یجوز ان یدخل علیه الشبهه فی کونه معجزاً، فیشکّ حینئذ فی إمامته وإن کان عالماً بالنبوّه.
وهذا کما نقول إنّ من علم نبوّه موسیعلیه السلام بالمعجزات الدالّه علی نبوّته إذا لم ینعم النظر
لذا این امر غلط، منجر میشود به اینکه مردم به نبوت و صدق ادعای پیامبر پی نبرند و همین اعتقاد، انسان را از اسلام خارج میکند، چه رسد به خروج از ایمان.
این گونه [که در اشکال عنوان شد] نیست، چرا که ممکن است در نوع و بخشی از معجزات شبهه وارد شود، امّا در نوع و برخی دیگر از معجزات هیچ شبهه و تردیدی راه نداشته باشد. به عبارت دیگر: به این ترتیب نیست که اگر در بعضی از معجزات شبههای داخل شد، در سایر معجزات هم وارد شود.
بنابراین ممکن است در معجزهای که به نبوت مربوط میشود، هیچ گونه شبههای نباشد و برای مکلف و بیننده معجزه علم حاصل شود که این عمل معجزه است و به این واسطه به نبوت پیامبرصلی الله علیه وآله آگاه شود.
امّا وقتی معجزهای به دست امام ظاهر میشود امر دیگری است و با معجزه پیامبر متفاوت است و ممکن است به معجزه بودن آن شبهه وارد شود اگرچه مکلف علم به نبوت داشته و به آن ایمان دارد، در عین حال امّا در امامت امام شکّ میکند.
این مساله مثل این است که میگوییم: کسیکه از طریق معجزات حضرت موسیعلیه السلام بر نبوت ایشان علم پیدا کرده ولی در معجزاتی که توسط حضرت عیسیعلیه السلام و رسول اکرمصلی الله علیه وآله فی المعجزات الظاهره علی عیسی و نبیّنا محمّدصلی الله علیه وآله لا یجب ان یقطع علی انّه ما عرف تلک المعجزات، لانّه لا یمتنع ان یکون عارفاً بها وبوجه دلالتها وإن لم یعلم هذه المعجزات واشتبه علیه وجه دلالتها.
فإن قیل: فیجب علی هذا ان یکون کلّ من لم یظهر له الإمام یقطع علی انّه علی کبیره یلحق بالکفر لانّه مقصّر علی ما فرضتموه فیما یوجب غیبه الإمام عنه ویقتضی فوت مصلحته فقد لحق الولیّ علی هذا بالعدوّ.
قلنا: لیس یجب فی التقصیر الّذی اشرنا إلیه ان یکون کفراً ولا ذنباً عظیماً، لانّه فی هذه الحال ما اعتقد فی الإمام انّه لیس بإمام، ولا اخافه علی نفسه وإنّما قصّر فی بعض العلوم تقصیراً کان کالسبب فی انّ علم من حاله انّ ذلک الشکّ فی الإمامه یقع منه مستقبلاً،
ظاهر شد به دیده دقت توجّه نکرد، نمیتوان یقین داشت که او معجزه موسی را هم نشناخته است. به این دلیل که ممکن است معجزات موسی و دلالت آنها را [که دلالت بر نبوت موسی میکند] شناخته باشد ولی معجزات حضرت عیسیعلیه السلام یا رسول خداصلی الله علیه وآله را ندانسته و وجه دلالت آنها به نبوت این دو بزرگوار برایش مشتبه شده باشد.
بنابراین هر کسی که امام برای او ظاهر نشده است میبایست یقیناً کبیرهای مرتکب شده باشد که او را ملحق به کفر کرده است. چون بنابر فرض شما در آنچه که موجب غیبت امام و فوت مصلحت وجود امام شده است او مقصر است. به این ترتیب دوست و محبّ امام، به دشمنان ایشان ملحق میشود!!
لازم نیست آن تقصیری که به آن اشاره کردیم، کفر و یا گناه خیلی بزرگی باشد؛ زیرا این شخص در این حالت اعتقادش درباره امامت این نیست که حضرتعلیه السلام امام نیست، و این گونه هم نیست که موجب خوف امام شده باشد، بلکه در بعضی از علوم [و مسائلی که باید میدانسته] به نحوی کوتاهی کرده است که سبب شده تا از حال او فهمیده شود که [احتمالاً] در آینده [و در ظهور امام] در امامت حضرت شکّ میکند، والآن فلیس بواقع، فغیر لازم ان یکون کافراً غیر انّه وإن لم یلزم ان یکون کفراً ولا جاریاً مجری تکذیب الإمام والشکّ فی صدقه فهو ذنب وخطا لا ینافیان الإیمان واستحقاق الثواب، ولو لم یلحق الولیّ بالعدوّ علی هذا التقدیر، لانّ العدوّ فی الحال معتقد فی الإمام ما هو کفر وکبیره، والولیّ بخلاف ذلک.
وإنّما قلنا: إنّ ما هو کالسّبب فی الکفر لا یجب ان یکون کفراً فی الحال انّ احداً لو اعتقد فی القادر منّا بقدره انّه یصحّ ان یفعل فی غیره من الاجسام مبتدئاً کان ذلک خطا وجهلاً
امّا الآن او ایمان دارد، و این شکّ واقع نشده است. بنابراین لازم نمیآید که او الآن کافر باشد، مگر اینکه بگوییم کفر و تکذیب امام که مانند کفر است لازم نمیآید [و از او سر نزده] ولی خود شکّ در صدق ادعای امام گناه و خطایی است که البته با ایمان و استحقاق ثواب منافات ندارد. پس با این توضیح دوستدار و علاقمند امام به دشمن ملحق نمیشود؛ چرا که دشمن در مورد امامت اعتقادی دارد که کفر و گناه بسیار عظیمی است، امّا محب و دوستدار حضرت این چنین نیست [بلکه فقط ممکن است در هنگام ظهور برای او شکّ حاصل شود] و این خلاف اعتقاد دشمن است.
و آنچه که گفتیم مبنی بر اینکه [شکی که ممکن است بعداً حاصل شود] مثل سبب کفر است و به این معنا نیست که در حال حاضر او کافر باشد، [مثل این است که کسی معتقد باشد: شخصی توانایی خلق جسمی را دارد. این اعتقاد در واقع جهل و خطا است ولی کفر نیست.
و البته ممکن است از این حال و اعتقاد امروز این فرد معلوم شود که اگر پیامبری ظهور کرده و مردم را به نبوتش دعوت کند و خداوند هم به دست او معجزهای را به وجود آورد که اسباب بشری قادر به انجام آن نیستند، او دعوت پیامبر را قبول نمیکند. [چون معتقد بوده که این عمل از دیگری هم که فردی عادی بوده سر میزند]همین لیس بکفر، ولا یمتنع ان یکون المعلوم من حال هذا المعتقد انّه لو ظهر نبیّ یدعو إلی نبوّته وجعل معجزه ان یفعل اللَّه تعالی علی یده فعلاً [بحیث لا یصل إلیه اسباب البشر (انّه لا یقبله) وهذا لا محاله لو علم انّه معجز کان یقبله وما سبق من اعتقاده فی مقدور القدر، کان کالسبب فی هذا، ولم یلزم ان یجری مجراه فی الکفر.
فإن قیل: إنّ هذا الجواب ایضاً لا یستمرّ علی اصلکم لانّ الصحیح من مذهبکم انّ من عرف اللَّه تعالی بصفاته وعرف النبوّه والإمامه وحصل مومناً لا یجوز ان یقع منه کفر اصلاً، فإذا ثبت هذا فکیف یمکنکم ان تجعلوا علّه الاستتار عن الولیّ انّ المعلوم من حاله انّه إذا ظهر الإمام فظهر (علی یده) علم معجز شکّ فیه ولا یعرفه إماماً وإنّ الشکّ فی ذلک کفر، وذلک ینقض اصلکم الّذی صحّحتموه.
شخص اگر یقین کند این عمل پیامبر معجزه بوده، حتماً آن را خواهد پذیرفت. پس آن اعتقادی که داشت در اینکه این عمل در حیطه قدرت دیگران هم هست، در واقع مثل سبب در عدم پذیرش نبوت است و [مسلم است که این امر کفر نیست.
اگر گفته شود: این جواب در راستای اصول شما نیست. چه اینکه اعتقاد صحیح در مذهب شما [شیعیان] این است که اگر کسی خداوند تبارک و تعالی را به صفات عالیه اش و همچنین نبوت و امامت را شناخته باشد، او مومن است و ایمان برای او حاصل شده است، بنابراین امکان ندارد که کفری از او سر بزند. حال که این امر ثابت شد چگونه ممکن است شما علّت غیبت امام از دوستانش را این قرار دهید که از حال دوستداران امام معلوم و روشن است که وقتی در آینده حضرت ظهور کند و به دست مبارکش معجزهای ظاهر شود آنها در مورد حضرت شکّ کرده و او را به امامت نمیشناسند. در این صورت این شکّ کفر است و با اصول شما تناقض دارد [از طرفی میگویید کسی که خدا را بشناسد، نبوت و امامت را بشناسد، ممکن نیست که کافر شود قیل: هذا الّذی ذکرتموه لیس بصحیح، لانّ الشکّ مع المعجز الّذی یظهر علی ید الإمام لیس بقادح فی معرفته لغیر الإمام علی طریق الجمله وإنّما یقدح فی انّ ما علم علی طریق الجمله وصحّت معرفته هل هو هذا الشخص ام لا؟ والشکّ فی هذا لیس بکفر، لانّه لو کان کفراً لوجب ان یکون کفراً وإن لم یظهر المعجز، فإنّه لا محاله قبل ظهور هذا المعجز فی یده شاکّ فیه، ویجوّز کونه إماماً وکون غیره کذلک، وإنّما یقدح فی العلم الحاصل له علی طریق الجمله ان لو شکّ فی المستقبل فی إمامته علی طریق الجمله، وذلک ممّا یمنع من وقوعه منه مستقبلاً.
و از طرفی میگویید ممکن است امام بیاید و معجزه ظاهر کند ولی شیعیانش به ایشان شکّ کرده و امامت او را نپذیرند. این تناقض گویی است].
در مقام جواب به این اشکال گفته شده است: آنچه که شما در اشکال ذکر کردید درست نیست. چرا که شکّ کردن در معجزهای که به دست امام ظاهر میشود، زیانی به معرفت اجمالی او نسبت به امامت غیر ایشان [ائمّه دیگر]نمیرساند. تنها زیانی که دارد این است که آنچه را که اجمالاً از امام دانسته و شناخت درستی هم بوده آیا این فرد [که معجزه آورده] همان شخص است یا نه؟ و شکّ در این کفر نیست؛ زیرا اگر این دیدگاه کفر میبود میبایست در صورت عدم ظهور معجزه از امام [و پیش از دیدن معجزه] هم این کفر وجود داشته باشد. در حالی که او قبل از ظهور معجزه به دست امام در تردید بود و احتمال میداد که ایشان امام باشد و یا اینکه دیگری امام باشد. البته این شکّ وقتی به ایمان و معرفت اجمالی او ضرر میرساند و کفر است که او اجمالاً امام را بشناسد و علم به امامت او داشته باشد، ولی در آینده در امامت آن امام شکّ کند [به اینکه امام همین شخص است که قبلاً شناخته است یا شخص دیگری است]البته این تردید و شکّ در آینده از شیعه و علاقمند به امام واقع نخواهد شد.
وکان المرتضی (رضی اللَّه) یقول: سوال المخالف لنا – لم لا یظهر الإمام للاولیاء؟ – غیر لازم لانّه إن کان غرضه انّ لطف الولیّ غیر حاصل، فلا یحصل تکلیفه فإنّه لا یتوجّه فإنّ لطف الولیّ حاصل، لانّه إذا علم الولیّ انّ له إماماً غائباً یتوقّع ظهورهعلیه السلام ساعه (ساعه) ویجوّز انبساط یده فی کلّ حال، فإنّ خوفه من تادیبه حاصل، وینزجر لمکانه عن المقبّحات، ویفعل کثیراً من الواجبات فیکون حال غیبته کحال کونه فی بلد آخر، بل ربّما کان فی حال الاستتار ابلغ، لانّه مع غیبته یجوّز ان یکون معه فی بلده وفی جواره، ویشاهده
سیّد مرتضی رحمه الله میفرماید: این سوال مخالف – که چرا امام برای دوستدارانش ظاهر نمیشود – سوال غیر لازم و بیموردی است؛ به دلیل این که اگر هدف سوال کننده این باشد که [در زمان غیبت] برای محبّین امام لطف حاصل نشده، پس محب او تکلیفی [نسبت به امام] ندارد، و تکلیف [که فرمانبرداری از امام است]اصلاً متوجّه او نشده است.
[این سوال درست نیست؛ چون] لطف در مورد شیعیان امام حاصل شده چرا که شیعه وقتی که میداند امام غایبی دارد که هر لحظه ممکن است ظهور کند، در هر حالی منتظر باز شدن دست امام است و نیز از تادیب امام میترسد، از زشتیها و گناهان به خاطر بدی آنها در نزد امام دوری میکند، بسیاری از واجبات را انجام میدهد. پس غیبت امام در نظرش مثل این است که او در شهری و امام در شهر دیگری است [در این جا لطف حاصل است که همه اینها اثر وجودی امام است] و چه بسا در زمان غیبت توجّهاش بیشتر است، چون علیرغم غیبت امام، احتمال میدهد که حضرت [هر لحظه] همراه او و در کنار او در شهر او باشد، او امامعلیه السلام را ببیند و نشناسد واز حضرت اطلاع نداشته باشد. من حیث لا یعرفه ولا یقف علی اخباره، وإذا کان فی بلد آخر ربّما خفیخبره، فصار حال الغیبه [و] الانزجار حاصلاً عن القبیح علی ما قلناه.
وإذا لم یکن قد فاتهم اللّطف جاز استتاره عنهم وإن سلّم انّه یحصل ما هو لطف لهم ومع ذلک یقال: لم لا یظهر لهم؟ قلنا: ذلک غیر واجب علی کلّ حال، فسقط السوال من اصله.
علی انّ لطفهم بمکانه حاصل من وجه آخر وهو انّ لمکانه یثقون بوصول جمیع الشرع إلیهم، ولولاه لما وثقوا بذلک وجوّزوا ان یخفی علیهم کثیر من الشرع وینقطع دونهم، وإذا علموا وجوده فی الجمله امنوا جمیع ذلک، فکان اللّطف بمکانه حاصلاً من هذا الوجه ایضاً.
در حالی که ممکن است امام در کنار او باشد و اگر [مثلاً] امام در شهر دیگری باشد ممکن است اخبار او از امام پوشیده بماند، بنابراین در حال غیبت، انزجار و دوری از اعمال زشت بنابر همین فرض [که امام ممکن است هر لحظه در کنار شیعه و همراه او باشد] حاصل میشود.
و اگر [هدف سوال کننده این باشد که] لطف وجود امام از علاقمندان حضرت فوت نشده و ممکن است که امام در غیبت باشد، و حصول لطف را بپذیرد و بعد سوال کند که چرا امام برای محبّین و شیعیانش ظهور نمیکند؟
میگوییم: در هر حالتی که لازم نیست امام ظاهر باشد، بنابراین [در هر صورت]سوال از درجه اعتبار ساقط است و ارزشی ندارد.
علاوه براین لطف وجودی امامعلیه السلام از طریق دیگری نیز حاصل شده است به اینکه به واسطه وجود مبارک حضرت، شیعیان ایشان به اینکه تمامی شریعت به آنها رسیده است اعتماد میکنند، در غیر این صورت این اعتماد حاصل نمیشد و احتمال میدادند که بسیاری از احکام شریعت از آنان مخفی شده و یا از بین رفته باشد، ولی زمانی که فیالجمله میدانند وجود مبارک امام هست، به تمام شریعت و احکام دین ایمان میآورند. پس به واسطه وجود مبارک حضرت، از این نظر هم لطف حاصل است.
وقد ذکرنا فیما تقدّم انّ ستر ولاده صاحب الزّمانعلیه السلام لیس بخارق للعادات إذ جری امثال ذلک فیما تقدّم من اخبار الملوک، وقد ذکره العلماء من الفرس ومن روی اخبار الدولتین.
من ذلک ما هو مشهور کقصّه کیخسرو و ما کان من ستر امّه حملها وإخفاء ولادتها، وامّه بنت ولد افراسیاب ملک الترک، وکان جدّه کیقاوس اراد قتل ولده فسترته امّه إلی ان ولدته، وکان من قصّته ما هو مشهور فی کتب التواریخ، ذکره الطبریّ.
وقد نطق القرآن بقصّه إبراهیمعلیه السلام وانّ امّه ولدته خفیّاً وغیّبته فی المغاره حتّی بلغ، وکان من امره ما کان.
برگرفته از کتاب ترجمه کتاب الغیبه نوشته شیخ طوسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *