اخبار زیارت اشخاص با امام عصر

۳ – فصل
وامّا ما روی من الاخبار المتضمّنه لمن رآهعلیه السلام وهو لا یعرفه او عرفه فیما بعد فاکثر من ان تحصی غیر انا نذکر طرفاً منها:
۲۲۳ – اخبرنا جماعه، عن ابی محمّد هارون بن موسی التلعکبری، عن احمد بن علیّ الرازی قال: حدّثنی شیخ ورد الری علی ابی الحسین محمّد بن جعفر الاسدیّ، فروی له حدیثین فی صاحب الزّمانعلیه السلام وسمعتهما منه کما سمع، واظنّ ذلک قبل سنه ثلاثمائه او قریباً منها، قال: حدّثنی علیّ بن إبراهیم الفدکی قال: قال الاودی:
اخبار کسانی که صاحب الزمان «ع» را زیارت کردهاند
روایاتی که متضمن [احوال] کسانی است که امام زمانعلیه السلام را زیارت کردهاند ولی حضرت را نشناخته و یا بعداً متوجّه ایشان شدهاند، این اخبار بیشتر از آن است که شمرده شوند، امّا تعداد کمی از آنها را ذکر میکنیم:
۱ / ۲۲۳ – احمد بن علی رازی گفته است: پیرمردی در شهر ری وارد منزل ابوالحسین محمّد بن جعفر اسدی شد و برای او دو حدیث در مورد صاحب الزمانعلیه السلام روایت کرد، من هم مثل ابوالحسین احادیث را شنیدم. گمان میکنم که این ماجرا قبل از سال سیصد یا حدود همان سال بود.
پیرمرد میگفت که علی بن ابراهیم فدکی از قول اودی [یا ازدی گفت: وقتی که در بینا انا فی الطواف قد طفت ستّه وارید ان اطوف السابعه فإذا انا بحلقه عن یمین الکعبه وشابّ حسن الوجه، طیّب الرّائحه، هیوب، ومع هیبته متقرّب إلی النّاس، فتکلّم فلم ار احسن من کلامه، ولا اعذب من منطقه فی حسن جلوسه فذهبت اکلّمه فزبرنی النّاس، فسالت بعضهم من هذا؟ فقال: ابن رسول اللَّهصلی الله علیه وآله یظهر للناس فی کلّ سنه یوماً لخواصّه، فیحدّثهم ویحدّثونه.
فقلت: مسترشد اتاک فارشدنی، هداک اللَّه.
قال: فناولنی حصاه.
فحوّلت وجهی، فقال لی بعض جلسائه ما الّذی دفع إلیک ابن رسول اللَّهصلی الله علیه وآله؟ فقلت: حصاه، فکشفت عن یدی، فإذا انا بسبیکه من ذهب، [فذهبت وإذا انا به قد لحقنی، فقال:
بیت اللَّه الحرام مشغول طواف بودم، دور ششم را انجام داده بودم و میخواستم هفتمین دور را انجام بدهم که ناگهان در سمت راست کعبه حلقه جمعیتی را دیدم که جوانی زیبا، خوش بو و با هیبت در میانشان بود. در عین حال که صاحب عظمت و هیبت خاصی بود، امّا به مردم نزدیک شده و برای آنها به گونهای صحبت میکرد که من کلامی بهتر ازآن را نشنیده بودم، و بیانی بهتر از بیان او و جلسهای خوب تر از آن ندیده بودم. به او نزدیک شده تا صحبت کنم، امّا ازدحام مردم مرا جدا کرد. از یکی از مردم پرسیدم: این جوان کیست؟ گفت: فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله است که در هر سال یک روز برای خواصش ظاهر میشود و با آنها گفت و گو میکند. پس [خطاب به او] گفتم: من خواهان ارشاد و هدایت هستم، مرا ارشاد کن. ایشان هم سنگ ریزه ای به من داد. من که رویم را برگرداندم، یکی از هم نشینان حضرت به من گفت: فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله چه چیزی به تو داد؟ گفتم: سنگ ریزه. و وقتی که دستم را باز کردم، دیدم طلای خالص است. از آنجا رفتم، ناگهان دیدم که آن حضرت به من رسید و فرمود: حجّت برای تو ثَبَتَتْ عَلَیْکَ الْحُجَّهُ وَظَهَرَ لَکَ الْحَقُّ وَذَهَبَ عَنْکَ الْعَمی اَ تَعْرِفُنِی؟ فَقُلْتُ: اَللَّهُمَّ لا.
فَقالَ: (اَنَا) الْمَهْدِیُّ، اَنَا قائِمُ الزَّمانِ، اَنَا الَّذِی اَمْلاَُها عَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْمَاً وَجَوْراً، إنَّ الاَرْضَ لا تَخْلُو مِنْ حُجَّهٍ وَلا یَبْقِی النَّاسُ فِی فَتْرَهٍ اَکْثَرَ مِنْ تِیهِ بَنِی إِسْرائِیل، وَقَدْ ظَهَرَ اَیَّامُ خُرُوجِی، فَهذِهِ اَمانَهٌ فِی رَقَبَتِکَ فَحَدِّثْ بِها إخْوانَکَ مِنْ اَهْلِ الْحَقِّ.
۲۲۴ – وبهذا الإسناد، عن احمد بن علیّ الرازی قال: حدّثنی محمّد بن علیّ، عن محمّد بن احمد بن خلف قال: نزلنا مسجداً فی المنزل المعروف بالعباسیّه – علی مرحلتین من فسطاط مصر – وتفرّق غلمانی فی النزول وبقی معی فی المسجد غلام اعجمیّ [فرایت فی زاویته شیخاً کثیر التسبیح، فلمّا زالت الشمس رکعت [وسجدت وصلّیت الظهر فی اوّل وقتها ودعوت بالطعام وسالت الشیخ ان یاکل معی (فاجابنی).
ثابت شد؟ حقّ برایت روشن شد؟ کوری از [قلب] تو رفت؟ آیا مرا شناختی؟ گفتم: نه. فرمود: من مهدی هستم، من قائم زمانم، من کسی هستم که همان گونه که زمین پر از ظلم و جور شده آن را پر از عدل و داد میکند. تحقیقاً زمین از حجّت خدا خالی نمیشود و مردم بیشتر از بنی اسرائیل در فترت و سرگردانی نمیمانند، و ایام خروج و قیام من میرسد، این [کلمات]امانت است که در اختیار توست و آن را فقط برای برادرانت که اهل حقّ و طریق حقّ هستند نقل کن.
۲ / ۲۲۴ – محمّد بن احمد بن خلف گفته که در مسجد منزلی معروف به عباسیه که با فسطاط مصر دو منزل فاصله داشت وارد شدیم، جوانتر ها به محض ورود برای انجام کارها متفرق شدند و من با یک جوان عجم در معبد ماندیم، در گوشهای از مسجد پیرمردی را دیدم که بسیار مشغول تسبیح خداوند بود.
وقتی که ظهر شد، در اوّل وقت نمازم را اقامه کردم و گفتم غذا بیاورند واز پیرمرد خواهش کردم که با من غذا میل کند، او هم در خواستم را پذیرفت.
فلمّا طعمنا سالت عن اسمه واسم ابیه وعن بلده وحرفته (ومقصده)، فذکر انّ اسمه محمّد بن عبد اللَّه، وانّه من اهل قم، وذکر انّه یسیح منذ ثلاثین سنه فی طلب الحقّ ویتنقل فی البلدان والسواحل، وانّه اوطن مکّه والمدینه نحو عشرین سنه یبحث عن الاخبار ویتبع الآثار.
فلمّا کان فی سنه ثلاث وتسعین ومائتین طاف بالبیت، ثمّ صار إلی مقام إبراهیمعلیه السلام فرکع فیه وغلبته عینه فانبهه صوت دعاء لم یجر فی سمعه مثله قال: فتامّلت الداعی فإذا هو شابّ اسمر لم ار قطّ فی حسن صورته واعتدال قامته، ثمّ صلّی فخرج وسعی، فاتّبعته واوقع اللَّه – عزّوجلّ – فی نفسی انّه صاحب الزّمانعلیه السلام.
فلمّا فرغ من سعیه قصد بعض الشعاب فقصدت اثره فلمّا قربت منه إذ انا باسود
وقتی که غذا را خوردیم، از نام خودش و نام پدرش و شهر و حرفه اش سوال کردم، متذکر شد که اسمش محمّد بن عبداللَّه و از اهل شهر قم است، سی سال در جست و جوی حقّ در شهرها و سواحل دریاها سیر میکند و حدود بیست سال در مکه و مدینه زندگی کرده و پیگیر اخبار و آثار بوده است. در سال ۲۷۳ ه.ق به طواف بیت اللَّه رفته و بعد از طواف و در مقام ابراهیم نماز خوانده و خواب چشمش را ربوده است، [ناگهان]صدای دلنشین دعایی که تا آن وقت نشنیده بود او را از خواب بیدار کرده است. [و ادامه ماجرا را خودش] گفت: با دقت به دعا خوان نگاه کردم، دیدم جوانی گندمگون است که در زیبایی صورت و اعتدال قد و قامت، نظیر او را ندیده بودم. بعد [از اتمام دعا]اقامه نماز کرده و از بیت اللَّه خارج شد و مشغول سعی بین صفا و مروه گردید، من هم پشت سرش رفتم، به دلم افتاده بود که او صاحب الزمانعلیه السلام است.
وقتی که از سعی فارغ شد، به قصد یکی از دره های کوه حرکت کرد و من هم پشت سرش حرکت کردم. وقتی که به نزدیکی او رسیدم، یکدفعه با مرد سیاه مثل الفنیق قد اعترضنی فصاح بی بصوت لم اسمع اهول منه: ما ترید عافاک اللَّه فارعدت ووقفت، وزال الشخص، عن بصری وبقیت متحیّراً.
فلمّا طال بی الوقوف والحیره انصرفت الوم نفسی واعذلها بانصرافی بزجره الاسود فخلوت بربّی – عزّوجلّ – ادعوه واساله بحقّ رسوله وآلهعلیهم السلام ان لا یخیّب سعیی وان یظهر لی ما یثبت به قلبی ویزید فی بصری.
فلمّا کان بعد سنین زرت قبر المصطفیصلی الله علیه وآله فبینا انا (اصلّی) فی الروضه الّتی بین القبر والمنبر إذ غلبتنی عینی فإذا محرّک یحرّکنی فاستیقظت فإذا انا بالاسود فقال: ما خبرک؟ وکیف کنت؟ فقلت: الحمد للَّه واذمّک فقال: لا تفعل فإنّی امرت بما خاطبتک به، وقد ادرکت
و تنومندی برخورد کردم، او به من اعتراض کرد و فریادی کشید که صدایی به آن هولناکی نشنیده بودم و از آن صدا ترسیدم [گفت:] خدا به تو سلامتی بدهد، چه میخواهی؟ از ترس سر جایم ایستادم و در حالی که هنوز متحیر بودم، آن مرد سیاه از جلوی نظرم ناپدید شد.
وقتی که توقفم در آن نقطه در حالت حیرت طولانی شد، از آنجا برگشتم و خودم را سرزنش میکردم که چرا با یک فریاد آن شخص سیاه برگشتم [و دنبال امام نرفتم]. پس از آن با خدای خودم خلوت کرده مشغول دعا شدم از خداوند خواستم که به حقّ پیامبر و اهل بیتعلیهم السلام سعی و تلاشم را [در یافتن امام زمانم] ضایع نکند و آنچه را که موجب ثبات قلب و ازدیاد بصیرتم میشود برای من ظاهر کند.
دو سال از این ماجرا گذشت، به زیارت قبر مطهر پیامبراکرمصلی الله علیه وآله مشرف شدم و در روضه مبارکه بین قبر و منبر نماز و دعا میخواندم. لحظهای خواب چشمانم را ربود، در همین حین متوجّه شدم کسی مرا تکان میدهد، از خواب بیدار شدم دیدم همان مرد سیاه است، گفت: چه خبر؟ حالت چطور است؟ گفتم: الحمدللَّه شکر خدا، ولی از تو راضی نیستم و تو را مذمت میکنم.
گفت: مرا مذمت نکن، چون من مامور بودم که با تو آن گونه صحبت کنم، تحقیقاً تو در خیراً کثیراً، فطب نفساً وازدد من الشکر للَّه – عزّوجلّ – ما ادرکت وعاینت، ما فعل فلان؟ وسمّی بعض إخوانی المستبصرین فقلت: ببرقه، فقال: صدقت، ففلان؟ وسمّی رفیقاً لی مجتهداً فی العباده، مستبصراً فی الدیانه، فقلت بالإسکندریه، حتّی سمّی لی عدّه من إخوانی.
ثم ذکر اسماً غریباً فقال: ما فعل نقفور؟ قلت: لا اعرفه، فقال: کیف تعرفه وهو رومیّ؟ فیهدیه اللَّه فیخرج ناصراً من قسطنطینیّه، ثمّ سالنی، عن رجل آخر فقلت: لا اعرفه، فقال: هذا رجل من اهل هیت من انصار مولایعلیه السلام امض إلی اصحابک فقل لهم: نرجو ان یکون قد اذن اللَّه فی الانتصار للمستضعفین وفی الانتقام من الظالمین، ولقد لقیت جماعه من اصحابی وادّیت إلیهم وابلغتهم ما حمّلت وانا منصرف واشیر علیک ان لا تتلبّس بما
آن وقت خیر بسیاری را درک کردی، جان و نفست را پاکیزه کن و به واسطه آنچه که دیدهای شکر خدا را به جا بیاور. فلانی چه کرد؟ و اسم یکی از دوستان و برادران مستبصر که شیعه شده بود را برد. گفتم: در برقه است. گفت: درست گفتی، از فلانی چه خبر؟ و نام یکی از دوستانم را برد که بسیار اهل عبادت و دیانت و با بصیرت بود. گفتم: اسکندریه است. همین طور تعدادی از برادران دینی من را پرسید. بعد اسم عجیبی را به زبان آورده و گفت: نقفور چه میکند؟ گفتم: نمیشناسم. گفت: چگونه میخواهی بشناسی در حالی که او اهل روم است و خداوند او را هدایت فرموده و برای یاری کردن دین از قسطنطنیه قیام میکند. بعد از مرد دیگری پرسید، گفتم: نمیشناسم. گفت: این مرد اهل هیت بوده و از یاران مولای من است. نزد دوستانت برو و به آنها بگو: امیدواریم که خداوند متعال برای یاری کردن مستضعفین و انتقام کشیدن از ستمگران اذن و اجازه بدهد.
من تعدادی از اصحاب و دوستانم را ملاقات کردم و پیامی را که به من سپرده شده بود برایشان ادا کرده و ابلاغ نمودم و حالا بر میگردم و تو را نصیحت میکنم که کارهایی را که موجب سنگینی پشت تو شده و جسم و جانت را به سختی میاندازد مرتکب نشو، یثقل به ظهرک، ویتعب به جسمک وان تحبس نفسک علی طاعه ربّک، فإنّ الامر قریب إن شاء اللَّه تعالی.
فامرت خازنی فاحضر لی خمسین دیناراً وسالته قبولها فقال: یا اخی قد حرّم اللَّه علیّ ان آخذ منک ما انا مستغن عنه کما احلّ لی ان آخذ منک الشیء إذا إحتجت إلیه فقلت له: هل سمع هذا الکلام منک احد غیری من اصحاب السلطان؟ فقال: نعم (اخوک) احمد بن الحسین الهمدانیّ المدفوع عن نعمته بآذربیجان، وقد استاذن للحجّ تامیلاً ان یلقی من لقیت، فحجّ احمد بن الحسین الهمدانیّرحمه الله فی تلک السنه فقتله ذکرویه بن مهرویه، وافترقنا وانصرفت إلی الثغر.
ثمّ حججت فلقیت بالمدینه رجلاً اسمه طاهر من ولد الحسین الاصغر یقال: إنّه یعلم من
خودت را فقط مشغول اطاعت از پروردگار کن، که ان شاء اللَّه امر [ظهور]نزدیک است.
[محمّد بن احمد بن خلف میگوید:] به خزانه دارم دستور دادم که پنجاه دینار حاضر کند و از پیرمرد خواهش کردم که آن را بپذیرد. پیرمرد گفت: ای برادر! خداوند بر من حرام کرده که از تو چیزی را بگیرم که نیازی به آن ندارم، به همان ترتیبی که برایم حلال کرده است آنچه را که نیازمندم از تو بگیرم و قبول کنم.
به او گفتم: آیا غیر از من، از اصحاب و یاران سلطان ماجرای تو را شنیده است؟ گفت: بله، برادرت احمد بن حسین همدانی که به آذربایجان تبعید شده بود، از من شنید و به امید اینکه آنچه را که من دیدهام او هم ببیند اجازه خواست که حجّ به جا آورد. حجّ را به جا آورد ولی در همان سال به دست ذکرویه بن مهرویه کشته شد. از هم جدا شدیم و من به سرحد و نزدیک مرز برگشتم.
سال بعد به حجّ رفتم و در مدینه مردی به نام طاهر را ملاقات کردم که از اولاد و نوادگان حسین اصغر [فرزند امام سجادعلیه السلام] بود، گفته میشد که در مورد هذا الامر شیئاً فثابرت علیه حتّی انس بی، وسکن لی ووقف علی صحّه عقیدتی، فقلت له: یا ابن رسول اللَّه بحقّ آبائک الطاهرینعلیهم السلام لمّا جعلتنی مثلک فی العلم بهذا الامر، فقد شهد عندی من توثقه بقصد القاسم بن عبد اللَّه بن سلیمان بن وهب إیّای لمذهبی واعتقادی وانّه اغری بدمی مراراً فسلّمنی اللَّه منه.
فقال: یا اخی اکتم ما تسمع منّی الخبر فی هذه الجبال، وإنّما یری العجائب الّذین یحملون الزاد فی اللّیل ویقصدون به مواضع یعرفونها وقد نهینا عن الفحص والتفتیش، فودّعته وانصرفت عنه.
این امر [مساله صاحب الزمانعلیه السلام] چیزهایی میداند. دنبال او رفتم تا [پیدایش کرده و]با او انس گرفتم و او هم به من اطمینان کرد، و متوجّه صحّت اعتقاد من شد. به او عرض کردم: ای پسر رسول خداصلی الله علیه وآله! تو را به حقّ پدران و اجداد طاهرینت علیهم السلام قسم میدهم که مرا در خصوص علم به این امر [مساله صاحب الزمانعلیه السلام] مثل خودت کنی.
چون کسی که مورد وثوق و اطمینان شما است نزد من گواهی داده و به من اطلاع داده است که به خاطر اعتقاد و مذهبم [یعنی مذهب شیعه اثنی عشری] قاسم بن عبداللَّه بن سلیمان بن وهب قصد کشتن مرا دارد و بارها به کشتن من تشویق و ترغیب شده است، امّا خداوند مرا از دست او نجات داده است.
طاهر گفت: ای برادر! آنچه را که از من میشنوی در این کوهها مخفی کن، عجایب را کسانی میبینند که زاد و توشه را در تاریکی شب حمل کرده و به محلهایی که میشناسند ببرند(۱۵۳) و ما را از جست و جو و تفتیش نهی کرد. پس طاهر را ترک کرده و برگشتم.
۲۲۵ – واخبرنی احمد بن عبدون المعروف بابن الحاشر، عن ابی الحسن محمّد بن علیّ الشجاعی الکاتب، عن ابی عبد اللَّه محمّد بن إبراهیم النعمانی، عن یوسف بن احمد [محمّد خ ل]الجعفری قال: حججت سنه ستّ وثلاثمائه، وجاورت بمکّه تلک السنه وما بعدها إلی سنه تسع وثلاثمائه، ثمّ خرجت عنها منصرفاً إلی الشام، فبینا انا فی بعض الطریق، وقد فاتتنی صلاه الفجر، فنزلت من المحمل وتهیّات للصلاه، فرایت اربعه نفر فی محمل، فوقفت اعجب منهم، فقال احدهم: ممّ تعجب؟ ترکت صلاتک وخالفت مذهبک.
فقلت للذی یخاطبنی: وما علمک بمذهبی؟ فقال: تحبّ ان تری صاحب زمانک؟
قلت: نعم، فاوما إلی احد الاربعه. فقلت (له): إنّ له دلائل وعلامات؟
فقال: ایّما احبّ إلیک ان تری الجمل وما علیه صاعداً إلی السّماء، او تری المحمل
۳ / ۲۲۵ – یوسف بن احمد جعفری گفته که در سال ۳۰۶ ه.ق حجّ به جا آوردم و تا سال ۳۰۹ ه.ق در مجاورت مکه ماندم، بعد به سمت شام برگشتم. در قسمتی از راه که میرفتم و [اتفاقاً] نماز صبح هم قضا شده بود، از محمل پایین آمدم و آماده نماز شدم، در همین اثنا دیدم که چهار نفر در یک محمل هستند، سر جایم ایستادم و از آنها خیلی تعجب کردم. یکی از آنها به من گفت: از چه چیزی تعجب کردی؟ [حال آن که] نمازت را ترک و با مذهب خودت مخالفت کردهای!(۱۵۴) به او گفتم: از کجا به مذهب من علم داری؟ گفت: دوست داری که صاحب زمانت را ببینی؟ گفتم: بله. پس به یکی از آنها اشاره کرد [یعنی صاحب الزمان این شخص است] گفتم: علامات و معجزاتی هم دارد؟ گفت: کدام را دوست داری، اینکه شتر با بارش به آسمان برود یا اینکه فقط محمل صاعداً إلی السماء؟ فقلت: ایّهما کان فهی دلاله، فرایت الجمل وما علیه یرتفع إلی السّماء وکان الرجل اوما إلی رجل به سمره، وکان لونه الذهب بین عینیه سجّاده.
۲۲۶ – احمد بن علیّ الرازی، عن محمّد بن علیّ، عن محمّد بن عبد ربّه الانصاری الهمدانی، عن احمد بن عبد اللَّه الهاشمی من ولد العبّاس قال: حضرت دار ابی محمّد الحسن بن علیّعلیه السلام بسرّ من رای یوم توفّی، واخرجت جنازته ووضعت، ونحن تسعه وثلاثون رجلاً قعود ننتظر، حتّی خرج إلینا غلام عشاریّ حاف علیه رداء قد تقنّع به.
فلمّا ان خرج قمنا هیبه له من غیر ان نعرفه، فتقدّم وقام النّاس فاصطفّوا خلفه، فصلّی علیه ومشی، فدخل بیتاً غیر الّذی خرج منه.
به آسمان بالا برود؟ گفتم: هر کدام که باشد معجزه و دلیل بر وجود حضرت است. همان لحظه دیدم شتر با تمام باری که داشت به سمت آسمان بالا رفت و آن مردی که با من صحبت میکرد، به مردی اشاره کرد که چهرهای گندم گون داشت و رنگش مثل طلا درخشنده و بالای پیشانیاش اثر سجده بود.
۴ / ۲۲۶ – احمد بن عبداللَّه هاشمی، از اولاد عباس، گفته است: روز شهادت امام حسن عسکریعلیه السلام به سرّ من رای رفتم. جنازه حضرت را بیرون آوردند و در جایی [از منزل] قرار دادند، ما سی و نه نفر بودیم که نشسته و منتظر بودیم، تا اینکه پسر بچهای حدود ده ساله با پای برهنه و در حالی که ردایی را روی سرش کشیده بود از خانه بیرون آمد. همین که او خارج شد، ما از شدت هیبت و عظمتش و بدون اینکه او را بشناسیم همگی به احترامش برخاستیم، او جلو ایستاد و مردم هم پشت سرش صف کشیدند و با او به پیکر پاک امام حسن عسکریعلیه السلام نماز گزاردند. سپس حرکت کرده و داخل خانه شد، غیر از خانهای که از آن خارج شده بود.
قال ابوعبد اللَّه الهمدانی: فلقیت بالمراغه رجلاً من اهل تبریز یعرف بإبراهیم بن محمّد التبریزی، فحدّثنی بمثل حدیث الهاشمی لم یخرم منه شیء، قال: فسالت الهمدانیّ فقلت: غلام عشاریّ القدّ او عشاریّ السنّ لانّه روی انّ الولاده کانت سنه ستّ وخمسین ومائتین وکانت غیبه ابی محمّدعلیه السلام سنه ستّه ومائتین بعد الولاده باربع سنین.
فقال: لا ادری، هکذا سمعت.
فقال لی شیخ معه حسن الفهم من اهل بلده له روایه وعلم: عشاریّ القدّ.
۲۲۷ – عنه، عن علیّ بن عائذ الرازیّ، عن الحسن بن وجناء النصیبی، عن ابی نعیم محمّد بن احمد الانصاری قال: کنت حاضراً عند المستجار (بمکه) وجماعه زهاء ثلاثین رجلاً لم یکن منهم مخلص غیر محمّد بن القاسم العلوی، فبینا نحن کذلک فی الیوم السادس من
ابو عبداللَّه همدانی گفته است: در شهر مراغه مردی از اهل تبریز را که نامش ابراهیم بن محمّد تبریزی بود ملاقات کردم، او هم مثل این حدیث را بدون کم و زیاد نقل کرد.
راوی میگوید که از همدانی پرسیدم: منظور از پسر بچه عشّاری چیست؟ آیا از نظر قد است [یعنی پسری که قدش ده وجب است] یا اینکه از نظر سن است؟ چرا که ولادت حضرت در سال ۲۵۶ ه.ق واقع شده و شهادت امام ابومحمّد عسکریعلیه السلام در سال ۲۶۰ ه.ق اتفاق افتاده است؛ یعنی چهارسال پس از ولادت حضرت صاحب الزمانعلیه السلام. همدانی گفت: من نمیدانم که منظورش کدام یکی از این دو معنی بوده است، من به همین ترتیب شنیدم. البته پیرمردی که با او بود و خوش فهم و صاحب علم و روایت و از اهل شهر بوده گفت: منظور عشّاری القد است [یعنی قدش به اندازه ده وجب است].
۵ / ۲۲۷ – ابی نعیم محمدبن احمد انصاری گفته: در مکّه معظمه نزدیک مستجار بودم و حدود سی نفر هم که به جز محمدبن قاسم علوی هیچ کدامشان صاحب اخلاق نبودند در آنجا حاضر بودند. روز ششم ذی حجّه سال ۲۹۳ ه.ق در آنجا حاضر بودیم، ذی الحجه سنه ثلاث وتسعین ومائتین، إذ خرج علینا شابّ من الطواف علیه إزاران (فاحتج) محرم بهما، وفی یده نعلان.
فلمّا رایناه قمنا جمیعاً هیبه له، ولم یبق منّا احد إلّا قام، فسلّم علینا وجلس متوسّطاً ونحن حوله، ثمّ التفت یمیناً وشمالاً، ثمّ قال:
اَ تَدْرُونَ ما کانَ اَبُوعَبْدِ اللَّهِعلیه السلام یَقُولُ فِی دُعاءِ الإِلْحاحِ؟ [قُلْنا: وَما کانَ یَقُولُ؟] قالَ: کانَ یَقُولُ:
«اَللَّهُمَّ إِنِّی اَسْاَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی بِهِ تَقُومُ السَّمآءُ وَبِهِ تَقُومُ الاَرْضُ وَبِهِ تُفَرِّقُ بَیْنَ الْحَقِّ وَالْباطِلِ وَبِهِ تَجْمَعُ بَیْنَ الْمُتَفَرّقِ وَبِهِ تُفَرِّقُ بَیْنَ الْمَجْتَمَعِ وَبِهِ اَحْصَیْتَ عَدَدَ الرّمالِ وَزِنَهَ الْجِبالِ وَکَیْلَ البِحارِ اَنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تَجْعَلَ لِی مِنْ اَمْرِی فَرَجاً».
ثم نهض ودخل الطواف فقمنا لقیامه حتّی انصرف وانسینا ان نذکر امره وان نقول: من
ناگهان جوانی که با دو قطعه پارچه [حوله] احرام بسته بود و دو کفش در دست داشت از طواف خارج شد، همین که او را دیدیم از هیبت و صلابتش همگی بلند شدیم و حتی یک نفر هم نشسته نبود، سلام کرد و بین ما نشست و ما هم در اطراف او نشستیم. بعد به راست و چپ نگاه کرد و گفت: آیا میدانید که ابا عبداللَّهعلیه السلام در دعای الحاح چه میفرمود؟ گفتیم: چه میفرمود؟ گفت: حضرت میفرمودند:
«پروردگارا! از تو به نامت سوال و خواهش میکنم، آن نامی که آسمان و زمین را به واسطه آن برپا میداری، و با آن حقّ و باطل را از هم جدا میکنی، و امور پراکنده را به وسیله آن جمع میکنی، و چیزهایی که جمع شده و فراهم آمده را پراکنده میفرمایی، عدد ریگها و وزن کوهها و پیمانه دریاها را به آن شمرده ای، که صلوات بر محمّد و آل محمّد بفرستی و در امرم فرج و گشایشی برایم ایجاد کنی».
بعد از آن برخاست و مشغول طواف شد، و ما هم به احترام ایشان برخاستیم، تا اینکه طوافش تمام شد و رفت. ما هم فراموش کردیم که آن ماجرا را ذکر کنیم و اینکه بگوییم هو؟ وایّ شیء هو؟ إلی الغد فی ذلک الوقت فخرج علینا من الطواف، فقمنا له کقیامنا بالامس، وجلس فی مجلسه متوسّطاً، فنظر یمیناً وشمالاً وقال:
اتَدْرُونَ ما کانَ یَقُولُ اَمِیرُ الْمُوْمِنِینَعلیه السلام بَعْدَ صَلاهِ الْفَرِیضَهِ؟ فَقُلْنا: وَما کان یَقُولُ؟ قالَ: کانَ یَقُولُ:
«إِلَیْکَ رُفِعَتِ الاَصْواتُ [وَدُعِیَتِ الدَّعَواتُ وَلَکَ عَنَتِ الْوُجُوهُ وَلَکَ وَضَعَتِ الرِّقابُ وَإِلَیْکَ التَّحاکُمُ فِی الاَعْمالِ، یا خَیْرَ مَنْ سُئِلَ وَیا خَیْرَ مَنْ اَعْطی یا صادِقُ یا بارِئُ یا مَنْ لا یُخْلِفُ الْمِیعادَ، یا مَنْ اَمَرَ بِالدُّعاءِ وَوَعَدَ بِالإِجابَهِ، یا مَنْ قالَ: «اُدْعُونِی اَسْتَجِبْ لَکُمْ» یا مَنْ قالَ: «إِذا سَاَلَکَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ اُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا
که او کیست؟ و کلامش چه بود؟ تا اینکه فردای همان روز و در همان وقت، همان مرد از طواف نزد ما آمد. ما هم مثل روز گذشته از جا بلند شدیم، آمد و وسط ما نشست، به راست و چپ نگاه کرد و گفت: آیا میدانید که امیرالمومنینعلیه السلام بعد از نماز واجب چه میگفت؟ گفتیم: چه میگفت؟ گفت: حضرت عرضه میداشتند:
«[خدایا!] صداها به طرف تو بلند میشود، و دعای دعا کنندگان به سوی توست، چهره های خلق برای تو و در پیشگاه تو خوار و ذلیل میشوند، و گردنها برای تو خاضع میشوند، و حکم کردن درباره اعمال با توست؛ ای بهترین کسی که از او درخواست میشود، و ای بهترین عطا کننده، ای خدای صادق و راستگو، ای خالق عالم، ای کسی که از وعده خود تخلف نمیکند، و ای کسی که دستور داده است تا مردم دعا کنند و اجابت آن را وعده فرموده! ای آن که گفته است: «مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم.» (۱۵۵) ای کسی که به پیامبرش فرموده است: «اگر بندگان من مرا از تو بپرسند به ایشان بگو که به آنها نزدیکم و دعای دعا کننده را هر وقت که مرا بخواند قبول میکنم، پس اجابت دعا لِی وَ لْیُوْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ» وَ یا مَنْ قالَ: «یا عِبادِیَ الَّذِینَ اَسْرَفُوا عَلی اَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» لَبَّیْکَ وَسَعْدَیْکَ ها اَنَا ذا بَیْنَ یَدَیْکَ الْمُسْرِفُ وَاَنْتَ الْقائِلُ «لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً».
ثمّ نظر یمیناً وشمالاً بعد هذا الدعاء فقال:
اَ تَدْرُونَ ما کانَ اَمِیرُ الْمُوْمِنِینَعلیه السلام یَقُولُ فِی سَجْدَهِ الشُّکْرِ؟ فَقُلْنا: وَما کانَ یَقُولُ؟ قالَ: کانَ یَقُولُ:
«یا مَنْ لا یَزِیدُهُ کَثْرَهُ الدُّعاءِ إِلّا سَعَهً وَعَطاءً، یا مَنْ لا تَنْفَدُ خَزائِنُهُ، یا مَنْ لَهُ خَزائِنُ
را از من طلب کنند و به من ایمان بیاورند تا اینکه هدایت شوند».(۱۵۶) و ای کسی که گفته است: «ای بندگان گنهکار من که در گناه کردن اسراف کردهاید، از رحمت الهی ناامید و مایوس نشوید، زیرا که خداوند عالم همه گناهان را میآمرزد و او بخشنده و رحم کننده است.» (۱۵۷) [خدایا] لبیک، در مقام خدمتگزاری و بندگی تو هستم، اینک در پیش روی تو با اسراف و گنهکاری ایستادهام و تو خود گفتی که «از رحمت خداوندی ناامید نشوید که خداوند همه گناهان را میبخشد.» (۱۵۸)
آنگاه به سمت راست و چپ نگاه کرد و پس از ادای فقرات این دعا فرمود: آیا میدانید که امیرالمومنینعلیه السلام در سجده شکر چه میگفت؟ گفتیم: چه میگفتند؟ گفت: ایشان عرض میکردند:
«ای آن که بسیاری عطا و بخشش بر او نمیافزاید إلّا وسعت و بخشش را، ای آنکه خزانه او به بخشیدن تمام نمیشود، ای کسی که خزاین آسمانها و زمین برای اوست، السَّماواتِ وَالاَرْضِ، یا مَنْ لَهُ خَزائِنُ ما دَقَّ وَجَلَّ، لا تَمْنَعْکَ إِساءَتِی مِنْ إِحْسانِکَ، اَنْتَ تَفْعَلُ بِی الَّذِی اَنْتَ اَهْلُهُ، (فَإِنَّکَ) اَنْتَ اَهْلُ الْکَرَمِ وَالْجُودِ وَالْعَفْوِ وَالتَّجاوُزِ، یا رَبِّ یا اللَّهُ لا تَفْعَلْ بِی الَّذِی اَنَا اَهْلُهُ فَإِنِّی اَهْلُ الْعُقُوبَهِ وَقَدِ اسْتَحْقَقْتُها، لا حُجَّهَ (لِی) وَلا عُذْرَ لِی عِنْدَکَ، اَبُوءُ لَکَ بِذُنُوبِی کُلِّها وَاَعْتَرِفُ بِها کَیْ تَعْفُوَ عَنِّی، وَاَنْتَ اَعْلَمُ بِها مِنِّی، اَبُوءُ لَکَ بِکُلِّ ذَنْبٍ اَذْنَبْتُهُ وَکُلِّ خَطِیئَهٍ احْتَمَلْتُها وَکُلِّ سَیِّئَهٍ عَمِلْتُها، رَبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَتَجاوَزْ عَمّا تَعْلَمُ إِنَّکَ اَنْتَ الاَعَزُّ الاَکْرَمُ».
وقام ودخل الطواف فقمنا لقیامه وعاد من الغد فی ذلک الوقت فقمنا لإقباله کفعلنا فیما مضی، فجلس متوسّطاً ونظر یمیناً وشمالاً فقال:
کانَ عَلیُّ بنُ الْحُسَیْن سَیِّدُ الْعابِدِینَعلیه السلام یَقُولُ فِی سُجُودِهِ فِی هذَا الْمَوْضِعِ – وَاَشارَ بِیَدِهِ إِلَی الْحِجْرِ تَحْتَ الْمِیزابِ -:
ای کسی که گنجینههای او دقیق و جلیل است! و تمامی ندارد، [خدایا] بدیهای من تو را از احسانت باز ندارد. با من آن گونه رفتار میکنی که اهل آن هستی، چون تو اهل سخا و کرم و بخشش و گذشتی. ای پروردگار، ای خداوند! با من آن گونه که من هستم رفتار نکن، من اهل عقوبت بوده و استحقاق آن را دارم، عذر و حجّتی ندارم، همه گناهانم را برای تو اقرار میکنم و به آنها اعتراف میکنم تا مرا ببخشی، در حالی که تو از من به آنها دانا تری. [خدایا] با هر گناهی که مرتکب شدهام و با هر عمل بدی که انجام دادهام، به سوی تو بر میگردم. پروردگارا مرا بیامرز و از گناهانم درگذر و از آنچه که از اعمال بدم میدانی گذشت کن که تحقیقاً تو خیلی عزیز و کریم هستی.»
بعد بلند شد و وارد بر طواف شد، ما هم به احترامش بلند شدیم. فردای آن روز در همان وقت برگشت، مثل روزهای گذشته برای استقبال از ایشان بلند شدیم. در وسط جمع ما نشست و به راست و چپ نگاه کرد و گفت: علی بن الحسین سیّد العابدینعلیه السلام در این محل – با دست به حجر اسماعیل و زیر ناودان کعبه اشاره کرد – و در سجده میفرمودند:
«عُبَیْدُکَ بِفِنائِکَ، مِسْکِینُکَ بِفِنائِکَ، فَقِیرُکَ بِفِنائِکَ، سائِلُکُ بِفَنائِکَ، یَسْاَلُکَ ما لا یَقْدِرُ عَلَیْهِ غَیْرُکَ».
ثُمّ نظر یمیناً وشمالاً ونظر إلی محمّد بن القاسم من بیننا فقال:
یا مُحَمَّدُ بْنُ القاسِم اَنْتَ عَلی خَیْرٍ إِنْ شآءَ اللَّه تَعالی
– وکان محمّد بن القاسم یقول بهذا الامر – ثمّ قام ودخل الطواف فما بقی منّا احد إلّا وقد الهم ما ذکره من الدعاء وانسینا ان نتذاکر امره إلّا فی آخر یوم.
فقال لنا ابوعلیّ المحمودی: یا قوم ا تعرفون هذا؟ هذا واللَّه صاحب زمانکم.
فقلنا: وکیف علمت یا اباعلیّ؟ فذکر انّه مکث سبع سنین یدعو ربّه ویساله معاینه صاحب الزّمانعلیه السلام.
«[خداوندا] بنده کوچک تو درب خانه توست، مسکین و محتاج رحمت تو درب خانه توست، فقیر تو درب خانه توست، درخواست کننده احسان تو درب خانه توست و از تو چیزی را میخواهد که هیچ کس قادر نیست آن را عطا کند به غیر تو.»
بعد به چپ و راست نگاه کرد و متوجّه محمّد بن قاسم شد که در بین ما بود و گفت: ای محمّد بن قاسم! تو بر خیری ان شاء اللَّه – محمّد بن قاسم معتقد به وجود مبارک حجّت بن الحسنعلیه السلام بود -. بعد برخاسته و وارد طواف شد و کسی از ما باقی نماند مگر اینکه این دعاها را یاد گرفت و به او الهام شد ولی فراموش کردیم که از احوال او با همدیگر مذاکره کنیم مگر در روز آخر.
ابو علی محمودی به ما گفت: ای جماعت! این مرد را میشناسید؟ به خدا قسم که او صاحب زمان شماست. گفتیم: ای ابا علی! چگونه این مساله را متوجّه شدی؟ سپس یادآوری کرد که هفت سال در مکه توقف کرده و دعا نموده است و از خداوند خواسته تا به زیارت صاحب الزمانعلیه السلام شرفیاب شود.
قال: فبینا نحن یوماً عشیّه عرفه وإذا بالرجل بعینه یدعو بدعاء وعیته فسالته ممّن هو؟ فقال: من النّاس قلت: من ایّ النّاس؟ قال: من عربها، قلت: من ایّ عربها؟ قال: من اشرفها قلت: ومن هم؟ قال: بنو هاشم قلت: [و] من ایّ بنی هاشم؟ فقال: من اعلاها ذروه واسناها قلت: ممّن؟ قال: ممّن فلق الهام واطعم الطعام وصلّی والنّاس نیام.
قال: فعلمت انّه علویّ فاحببته علی العلویّه، ثمّ افتقدته من بین یدیّ فلم ادر کیف مضی فسالت القوم الّذین کانوا حوله تعرفون هذا العلویّ؟ قالوا: نعم یحجّ معنا فی کلّ سنه ماشیاً فقلت: سبحان اللَّه (واللَّه) ما اری به اثر مشی قال: فانصرفت إلی المزدلفه کئیباً حزیناً علی فراقه ونمت من لیلتی تلک، فإذا انا برسول اللَّهصلی الله علیه وآله فقال: یا احمد رایت طلبتک؟
ابوعلی گفت: [بعد از هفت سال] در عصر روز عرفه ناگهان همین مرد را دیدم که دعا میکرد. از او پرسیدم: این دعا از کیست؟ گفت: از مردم است. گفتم: از کدام مردم؟ گفت: از مردم عرب. گفتم: از کدام عربها؟ گفت: از شریفترین آنها. گفتم: شریفترین عربها چه کسی است؟ گفت: بنی هاشم. گفتم: از کدام بنی هاشم؟ گفت: از عالیترین و بالاترین آنها از جهت مقام و شخصیت. گفتم: از نسل چه کسی؟ گفت: کسی که سرهای دشمنان را شکافت و وقتی که مردم در خواب بودند، به مسکین و فقیر طعام میداد و نماز میخواند.
متوجّه شدم که او علوی است و به همین دلیل به او علاقمند شدم، سپس از جلو چشمم ناپدید شد و نفهمیدم که چگونه رفت. از کسانی که در اطراف او بودند پرسیدم که این علوی را میشناسید؟ گفتند: بله، او همه ساله پای پیاده با ما حجّ به جا میآورد. گفتم: سبحان اللَّه! به خدا اثر پیاده روی را در او نمیبینم.
به مزدلفه برگشتم، امّا از فراق او ناراحت و غمگین بودم، آن شب را خوابیدم، در عالم خواب به محضر رسول خداصلی الله علیه وآله رسیدم. حضرت به من فرمودند: ای احمد! کسی را که فقلت: ومن ذاک یا سیّدی؟ فقال: الّذی رایته فی عشیّتک (و) هو صاحب زمانک.
قال: فلمّا سمعنا ذلک منه عاتبناه ان لا یکون اعلمنا ذلک، فذکر انّه کان ینسی امره إلی وقت ما حدّثنا به.
واخبرنا جماعه، عن ابی محمّد هارون بن موسی التلعکبری، عن ابی علیّ محمّد بن همام، عن جعفر بن محمّد بن مالک الکوفیّ، عن محمّد بن جعفر بن عبد اللَّه، عن ابی نعیم محمّد بن احمد الانصاری وساق الحدیث بطوله.
۲۲۸ – واخبرنا جماعه، عن التلعکبری، عن احمد بن علیّ الرازی، عن علیّ بن الحسین، عن رجل – ذکر انّه من اهل قزوین لم یذکر اسمه – عن حبیب بن محمّد بن یونس بن شاذان الصنعانی قال: دخلت إلی علیّ بن إبراهیم بن مهزیار الاهوازی، فسالته عن آل ابی محمّدعلیه السلام فقال:
در طلبش بودی دیدی؟ عرض کردم: او کیست ای آقای من؟ فرمودند: همان کسی که عصر دیدی صاحب زمان تو بود.
راوی میگوید: وقتی این حرفها را از ابو علی محمودی شنیدیم، او را عتاب کرده و با تندی گفتیم: چرا پیش از این ما را به این ماجرا آگاه نکردهای؟ ابو علی متذکر شد که تا وقتی برای ما نقل کرده بود این ماجرا را فراموش کرده است.
همچنین جماعتی از ابو محمّد هارون بن موسی تلعکبری، از ابو علی محمّد بن همام، از جعفر بن محمّد بن مالک کوفی، از محمّد بن جعفر بن عبداللَّه، از ابو نعیم محمّد بن انصاری این حدیث را تماماً نقل کردهاند.
۶ / ۲۲۸ – حبیب بن محمّد بن یونس بن شاذان صنعانی گفت: به خدمت علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی رسیدم و در مورد اولاد امام حسن عسکریعلیه السلام از ایشان سوال کردم.
یا اخی لقد سالت عن امر عظیم، حججت عشرین حجّه کلاًّ اطلب به عیان الإمام فلم اجد إلی ذلک سبیلاً، فبینا انا لیله نائم فی مرقدی إذ رایت قائلاً یقول: یا علیّ بن إبراهیم! قد اذن اللَّه لی فی الحجّ، فلم اعقل لیلتی حتّی اصبحت، فانا مفکّر فی امری ارقب الموسم لیلی ونهاری.
فلمّا کان وقت الموسم اصلحت امری وخرجت متوجّهاً نحو المدینه، فما زلت کذلک حتّی دخلت یثرب فسالت عن آل ابی محمّدعلیه السلام، فلم اجد له اثراً ولا سمعت له خبراً، فاقمت مفکّراً فی امری حتّی خرجت من المدینه ارید مکه، فدخلت الجحفه واقمت بها یوماً وخرجت منها متوجّهاً نحو الغدیر، وهو علی اربعه امیال من الجحفه، فلمّا ان دخلت
علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی گفت: ای برادر! از امر بسیار بزرگی سوال کردی. من بیست مرتبه به حجّ مشرف شده و در موسم ذی حجه اعمال حجّ را به جا آوردم و در تمام این سفرها دنبال زیارت و دیدار امامعلیه السلام بودم، امّا راهی برای رسیدن به این آرزو پیدا نکردم. در یکی از شبها در محل اقامتم خوابیده بودم، که دیدم گویندهای میگفت: ای علی بن ابراهیم! و خداوند به من اجازه داده که به حجّ بروم. شب چیزی نفهمیدم و تا صبح فکر میکردم و شب و روز منتظر رسیدن موسم حجّ بودم.
وقتی که زمان موسم رسید، کارهایم را اصلاح و مرتب کردم، و به سمت مدینه حرکت کردم، همواره و بدون فوت وقت راه میپیمودم تا اینکه به مدینه رسیدم. به محض رسیدن، از آل و خاندان ابی محمّد حسن عسکریعلیه السلام پرس و جو کردم، امّا از ایشان نه اثری یافتم و نه خبری شنیدم. همانجا ماندم و به این ماجرا فکر میکردم تا اینکه از مدینه خارج شده و عزم رفتن به مکّه کردم، به منطقه جحفه رسیدم و یک روز آنجا ماندم و به قصد غدیر که چهار میل با جحفه فاصله داشت حرکت کردم. وقتی وارد مسجد جحفه شدم، نماز خواندم و صورتم را روی خاک گذاشتم و سعی در دعا و تضرع به المسجد صلّیت وعفّرت واجتهدت فی الدّعاء وابتهلت إلی اللَّه لهم، وخرجت ارید عسفان، فما زلت کذلک حتّی دخلت مکّه فاقمت بها ایّاماً اطوف البیت واعتکفت.
فبینا انا لیله فی الطواف، إذا انا بفتی حسن الوجه، طیّب الرائحه، یتبختر فی مشیته طائف حول البیت، فحسّ قلبی به، فقمت نحوه فحککته، فقال لی:
مِنْ اَیْنَ الرَّجُل؟ فَقُلْتُ: مِنْ اَهْلِ [العَراق، فَقالَ: مِنْ اَیِّ] الْعَراقِ؟ قُلْتُ: مِنَ الاَهْوازِ.
فَقالَ لی: تَعْرِفُ بِها الْخَصِیبُ؟ فَقُلْتُ: رَحَمَهُ اللَّهُ، دُعِیَ فَاَجابَ فَقالَ: رَحِمَهُ اللَّهُ.
فَما کانَ اَطْولَ لَیْلَتِهِ وَاَکْثَرَ تَبْتُّلِهِ وَاَغْزَرَ دَمْعَتِهِ اَ فَتَعْرِفُ عَلِیَّ بْنَ إِبراهِیم بْنِ المازِیارِ؟ فَقُلْتُ اَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبراهِیمَ.
فقال: حیّاک اللَّه اباالحسن ما فعلت بالعلامه الّتی بینک وبین ابی محمّد الحسن بن
درگاه الهی کردم [تا آل ابی محمّد را پیدا کنم]. از آنجا به سمت عسفان(۱۵۹) حرکت کردم، پیوسته در این حال بودم، و پس از آن وارد مکه معظمه شدم و چند روز در آنجا ماندم و به طواف و اعتکاف در مسجد الحرام مشغول شدم.
شبی در طواف بودم که ناگهان جوان خوش رو و خوش بویی را دیدم که در راه رفتنش میخرامید و طواف میکرد. در دلم نسبت به او حسی [و علاقهای] پیدا کردم، کنار او رفته و خودم را به او زدم که متوجّه من شود. گفت: از مردان کجا هستی؟ گفتم: از اهل عراق. گفت: از کجای عراق؟ گفتم: از اهوازم. گفت: در اهواز «خصیب» را میشناسی؟ گفتم: خدا رحمتش کند، دعوت حقّ را اجابت کرد. گفت: خدا رحمتش کند. شبها را به عبادت میگذراند و گریه زاری و اشکّ او در درگاه خداوند بسیار بود. آیا علی بن ابراهیم مازیار [یا مهزیار] را میشناسی؟ گفتم: من علی بن ابراهیم هستم. گفت: خداوند تو را زنده بدارد، نشانهای را که بین تو و ابی محمّد امام حسن بن علی علیّعلیه السلام؟ فقلت معی، قال: اخرجها، فادخلت یدی فی جیبی فاستخرجتها، فلمّا ان رآها لم یتمالک ان تغرغرت عیناه (بالدموع) وبکی منتحباً حتّی بلّ اطماره، ثمّ قال: اذن لک الآن یا ابن مازیار، صر إلی رحلک وکن علی اهبّه من امرک، حتّی إذا لبس اللّیل جلبابه، وغمر النّاس ظلامه، سر إلی شعب بنی عامر! فإنّک ستلقانی هناک.
فسرت إلی منزلی. فلمّا ان احسست بالوقت اصلحت رحلی وقدّمت راحلتی وعکمته شدیداً، وحملت وصرت فی متنه واقبلت مجدّاً فی السیر حتی وردت الشعب، فإذا انا بالفتی قائم ینادی یا اباالحسن إلیّ، فما زلت نحوه، فلمّا قربت بدانی بالسّلام وقال لی: سر بنا یا اخی فما زال یحدّثنی واحدّثه حتّی تخرّقنا جبال عرفات، وسرنا إلی جبال منی، وانفجر الفجر الاوّل ونحن قد توسّطنا جبال الطائف.
عسکریعلیهما السلام بود چه کردی؟ گفتم: همراهم هست. گفت: آن را بیرون بیاور. دستم را در جیبم کرده و آن را بیرون آوردم، تا علامت را دید نتوانست جلوی اشکش را بگیرد و چنان با ناله گریه کرد که صورتش و حتی لباسش تر شد. بعد گفت: پسر مازیار! همین الآن برای تو اجازه صادر شد. برو به سمت اثاثیه ات و مهیا شو و مساله را پنهان کن، تا اینکه شب چادر سیاهش را بپوشد و مردم را در تاریکی اش فرو ببرد، آن وقت به شعب بنی عامر برو، آنجا مرا میبینی. به منزلگاهم رفتم و وقتی که احساس کردم زمانش رسیده است، اثاثیهام را مرتب کردم، شترم را جلو انداخته و بارش را محکم کرده و پشت آن گذاشتم. سوار شدم و با سرعت و جدیت تمام حرکت کردم تا اینکه وارد شعب بنی عامر شدم، ناگهان همان جوان را دیدم که ایستاده و صدا میزد: ای اباالحسن بیا اینجا. به سمت او حرکت کردم، تا نزدیک او شدم، ابتدا به سلام کرد و به من گفت: ای برادر با ما بیا. در طول مسیر با همدیگر صحبت میکردیم تا از کوههای عرفات گذشتیم و به سمت کوههای منی رفتیم. زمان فجر اوّل شد که ما در بین کوههای طائف بودیم، فلمّا ان کان هناک امرنی بالنزول وقال لی: إنزل فصلّ صلاه اللّیل، فصلّیت، وامرنی بالوتر فاوترت، وکانت فائده منه، ثمّ امرنی بالسجود والتعقیب، ثمّ فرغ من صلاته ورکب وامرنی بالرکوب وسار وسرت معه حتّی علا ذروه الطائف، فقال: هل تری شیئاً؟ قلت: نعم اری کثیب رمل علیه بیت شعر یتوقّد البیت نوراً.
فلمّا ان رایته طابت نفسی، فقال لی: هنّاک الامل والرجاء، ثمّ قال: سر بنا یا اخی فسار وسرت بمسیره إلی ان انحدر من الذّروه وسار فی اسفله، فقال: انزل فها هنا یذلّ کلّ صعب ویخضع کلّ جبّار، ثمّ قال: خلّ عن زمام الناقه، قلت: فعلی من اخلّفها؟ فقال: حرم القائمعلیه السلام لا یدخله إلّا مومن ولا یخرج منه إلّا مومن، فخلّیت من زمام راحلتی، وسار وسرت معه إلی ان دنا من باب الخباء، فسبقنی بالدّخول وامرنی ان اقف حتّی یخرج إلیّ.
در همین وقت دستور داد که از شتر پیاده شوم و گفت: پیاده شو و نماز شب بخوان. من هم پیاده شدم و نماز شب را اقامه کردم. بعد دستور به نماز وتر داد و من هم اقامه کردم واین توفیق نماز شب فایدهای بود که به برکت آن جوان نصیب من شد. آنگاه دستور به سجده [شکر] و تعقیبات داد. بعد از اتمام نمازش سوار شد و به من دستور داد سوار شوم. با هم رفتیم تا اینکه به بلندیهای طائف رسیدیم. جوان گفت: چیزی میبینی؟ گفتم: تپه ریگی و بر فراز آن خیمهای است که از آن خانه نور میتابد. وقتی که این صحنه را دیدم دلم آرام و قرار گرفت. جوان گفت: اینجا آرزو و امید توست و بعد گفت: با من بیا برادر! حرکت کردیم و از بلندی ها پایین آمدیم، گفت: از شتر پیاده شو، اینجا جایی است که هر سرکشی، خوار و ذلیل و هر دشواری و سختی، آسان و هر متکبری، فروتن و خاضع میشود، زمام و افسار ناقه را رها کن. گفتم: ناقه را به چه کسی بسپارم؟ گفت: اینجا حرم قائمعلیه السلام است، به اینجا فقط مومن داخل و خارج میشود. زمام ناقه را رها کردم، با هم رفتیم به طرف خیمه تا اینکه به نزدیک درب خیمه رسیدیم. او جلوتر وارد شد و به من دستور داد که تا آمدنش همان جا بمانم.
ثمّ قال لی: ادخل هنّاک السلامه، فدخلت فإذا انا به جالس قد اتّشح ببرده واتّزر باخری، وقد کسر بردته علی عاتقه، وهو کاقحوانه ارجوان قد تکاثف علیها الندی، واصابها الم الهوی وإذا هو کغصن بان او قضیب ریحان، سمح سخیّ تقیّ نقیّ، لیس بالطویل الشامخ ولا بالقصیر اللّازق، بل مربوع القامه، مدوّر الهامه، صلت الجبین، ازّج الحاجبین، اقنی الانف، سهل الخدّین، علی خدّه الایمن خال کانّه فتات مسک علی رضراضه عنبر.
فلمّا ان رایته بداته بالسلام، فردّ علیّ احسن ما سلّمت علیه، وشافهنی وسالنی عن اهل العراق، فقلت سیّدی قد البسوا جلباب الذلّه، وهم بین القوم اذلّاء فقال لی: یا ابن المازیار لتملکونهم کما ملکوکم، وهو یومئذ اذلّاء، فقلت سیّدی لقد بعد الوطن وطال المطلب، فقال:
بعد جوان به من گفت: به سلامتی وارد شو [سلامتی در اینجا است] و من هم داخل خیمه شدم، دیدم که آن حضرت نشسته و دو پارچه در بر داشت، یکی را روی شانه انداخته بود و دومی را به کمر بسته بود. یک طرف بردی را که به شانه مبارکش بسته بود بر گردانیده و به دوشش انداخته بود، حضرت مانند گل ارغوانی بود که شبنم روی آن نشسته بود و نسیم هوا آن را حرکت بدهد و در این حال امامعلیه السلام مثل شاخه سرو و ساقه ریحان بود، حضرت آقا و بخشنده و متقی بود، قدش نه خیلی بلند بود نه کوتاه، بلکه قامت مبارک حضرت متوسط بود، سر مبارک حضرت گرد بود، پیشانیاش بلند بود، ابروهایش کمانی بود و به هم پیوسته، بینی مبارک نازک و بلند بود، سمت راست صورت، خالی داشت که گویا پاره مشک روی صفحه عنبر چکیده باشد. تا حضرت را دیدم سلام کردم، جوابی بهتر از سلام من مرحمت فرمودند و بعد مرا مورد خطاب قرار دادند و از احوالات اهل عراق از من پرسیدند، عرض کردم: آقای من! آنها لباس ذلّت و خواری پوشیدهاند و از ضعیفترین و ذلیل ترین مردم هستند. حضرت به من یا ابن المازیار (ابی) ابومحمّد عهد إلیّ ان لا اجاور قوماً غضب اللَّه علیهم (ولعنهم) ولهم الخزیالدنیا والآخره ولهم عذاب الیم، وامرنی ان لا اسکن من الجبال إلّا وعرها، ومن البلاد إلّا عفرها، واللَّه مولاکم اظهر التقیّه فوکّلها بی فانا فی التقیّه إلی یوم یوذن لی فاخرج.
فقلت یا سیّدی متی یکون هذا الامر؟
فقال: إذا حیل بینکم وبین سبیل الکعبه، واجتمع الشمس والقمر واستدار بهما الکواکب والنجوم، فقلت متی یا ابن رسول اللَّه؟ فقال لی: فی سنه کذا وکذا تخرج دابّه الارض
فرمودند: ای پسر مازیار! همان طور که آنها بر شما مسلط هستند و حکومت میکنند شما هم بر آنان حکومت خواهید کرد و مسلط خواهید شد، آن روز آنها ذلیل ترین خلایق هستند. عرض کردم: ای سیّد من! وطن دور است و مطلب [غیبت] طولانی شده.
حضرت فرمودند: ای پسر مازیار! پدرم امام حسن عسکریعلیه السلام از من عهد و پیمان گرفته که با کسانی که خداوند متعال به آنها غضب کرده همسایگی نکنم چون آنها در دنیا و آخرت خوار و ذلیل خواهند شد و عذاب دردناکی دارند. همچنین پدرم به من امر کرده که فقط در سختترین کوهها، و در شهرهای خراب و فقیر ساکن شوم. به خدا سوگند که مولای شما امام عسکری به تقیّه عمل میکرد و مرا هم به آن مامور کرده است، بنابراین من در تقیّه هستم، تا زمانی که اجازه قیام به من داده شود و خروج کنم.
عرض کردم: وقت خروج و قیام شما کی خواهد بود؟ حضرت فرمودند: زمانی که بین شما و راه کعبه حائل شوند، و خورشید و ماه جمع شده و دور آنها را ستارگان بگیرند.(۱۶۰) عرض کردم: در چه زمانی خواهد بود؟ فرمودند: در فلان سال، سالی که دابه الارض از (من) بین الصفا والمروه، ومعه عصا موسی وخاتم سلیمان، یسوق النّاس إلی المحشر.
قال: فاقمت عنده ایّاماً واذن لی بالخروج بعد ان استقصیت لنفسی وخرجت نحو منزلی، واللَّه لقد سرت من مکّه إلی الکوفه ومعی غلام یخدمنی فلم ار إلّا خیراً وصلّی اللَّه علی محمّد وآله وسلم تسلیماً.
۲۲۹ – واخبرنی جماعه، عن جعفر بن محمّد بن قولویه وغیره، عن محمّد بن یعقوب الکلینی، عن علیّ بن قیس، عن بعض جلاوزه السواد.
قال: شهدت نسیماً آنفاً بسرّ من رای، وقد کسر باب الدار فخرج إلیه وبیده طبرزین، فقال: ما تصنع فی داری؟
قال (نسیم): إنّ جعفراً زعم انّ اباک مضی ولا ولد له، فإن کانت دارک فقد انصرفت عنک، فخرج عن الدار.
بین صفا و مروه خروج میکند، در حالی که عصای موسی و انگشتر سلیمان در نزد اوست و مردم را به سمت محشر حرکت میدهد.
چند روزی در محضر مبارک حضرت بودم و پس از آن که به منتهای آرزوی خودم رسیده بودم، امامعلیه السلام به من اذن خروج دادند، من هم برای رفتن به منزلم خارج شدم. به خدا قسم در مدتی که از مکه تا کوفه رفتم، در طول این مسیر غلامی همراه من بود و به من خدمت میکرد که فقط خیر و خوشی دیدم. درود و سلام خدا بر محمّد و آل محمّد باد.
۶ / ۲۲۹ – علی بن قیس از یکی از ماموران عراق نقل میکند که گفت: من شاهد بودم که نسیم [غلام مخصوص جعفر کذاب یا معتمد عباسی] در سامرا درب خانهای را شکست، یک نفر از خانه بیرون آمد و در دستش طبر زین بود، گفت: در خانه من چه میکنی؟ نسیم گفت: جعفر گمان کرده که پدر شما از دنیا رفته و فرزندی هم ندارد، اگر خانه مال شماست من بر میگردم. پس از خانه بیرون آمد.
قال علیّ بن قیس: فقدم علینا غلام من خدّام الدار فسالته عن هذا الخبر، فقال: من حدّثک بهذا؟ قلت: حدّثنی بعض جلاوزه السواد.
فقال لی: لا یکاد یخفی علی النّاس شیء.
۲۳۰ – وبهذا الإسناد، عن علیّ بن محمّد، عن محمّد بن إسماعیل بن موسی بن جعفرعلیه السلام – وکان اسنّ شیخ من ولد رسول اللَّهصلی الله علیه وآله – قال:
رایته بین المسجدین وهو غلام.
۲۳۱ – وبهذا الإسناد، عن خادم لإبراهیم بن عبده النیسابوری قال: کنت واقفاً مع إبراهیم علی الصفا فجاء غلام حتّی وقف علی إبراهیم وقبض علی کتاب مناسکه وحدّثه باشیاء.
۲۳۲ – وبهذا الإسناد، عن إبراهیم بن إدریس قال: رایته بعد مضیّ ابی محمّدعلیه السلام حین ایفع وقبّلت یدیه وراسه.
علی بن قیس گفته است: غلامی از خدام خانه نزد ما آمد، از او در مورد این ماجرا سوال کردم، گفت: چه کسی به تو خبر داده است؟ گفتم: یکی از ماموران حکومتی عراق. گفت: هیچ چیزی از مردم مخفی نمیماند.
۸ / ۲۳۰ – محمّد بن اسماعیل بن موسی بن جعفرعلیه السلام که پیر ترین شخص در میان اولاد رسول خداصلی الله علیه وآله بود، گفته: حضرت صاحب الزمانعلیه السلام را در حالی که جوان نورسی بود، در دو مسجد [مکه و مدینه] دیدم.
۹ / ۲۳۱ – خادمِ ابراهیم بن عبیده نیشابوری گفته: با ابراهیم، بالای کوه صفا ایستاده بودم که جوانی نزدیک آمد تا اینکه کنار ابراهیم ایستاد. کتاب مناسکش را گرفت و با او صحبت هایی کرد.
۱۰ / ۲۳۲ – ابراهیم بن ادریس گفته: پس از شهادت ابومحمّد امام حسن عسکریعلیه السلام ایشان را در حالی که نوجوان بود دیدم و دست و سر مبارکشان را بوسیدم.
۲۳۳ – وبهذا الإسناد، عن ابی علیّ بن مطهّر قال: رایته. ووصف قدّه.
۲۳۴ – احمد بن علیّ الرازیّ، عن ابی ذر احمد بن ابی سوره – وهو محمّد بن الحسن بن عبد اللَّه التمیمی وکان زیدیّاً – قال: سمعت هذه الحکایه عن جماعه یروونها عن ابی رحمه اللَّه انّه خرج إلی الحیر قال: فلمّا صرت إلی الحیر إذا شاب حسن الوجه یصلّی، ثمّ إنّه ودّع وودّعت وخرجنا، فجئنا إلی المشرعه.
فقال لی: یا با سوره اَیْنَ تُریُد؟ فقلت: الکوفه. فقال لی: مَعَ مَنْ؟ قلت: مع النّاس. قال لی: لا تُرِیدُ نَحْنُ جَمِیعاً نَمْضِی؟ قلت: ومن معنا؟ فقال: لَیْسَ نُرِیدُ مَعْنا اَحَداً. قال: فمشینا لیلتنا فإذا نحن علی مقابر مسجد السهله، فقال لی: هُوَ ذا مَنْزِلُکَ، فَإِنْ شِئْتَ فَامْضِ.
۱۱ / ۲۳۳ – ابوعلی بن مطهر گفته: حضرت را زیارت کردم. و بعد قد مبارک امام را توصیف کرد.
۱۲ / ۲۳۴ – احمد بن علی رازی، از ابوذر احمد بن ابی سوره – یعنی محمّد بن حسن بن عبداللَّه تمیمی که زیدی مذهب هم بود – نقل کرده که گفت: این حکایت را از تعدادی شنیدم که آنها هم از پدرم رحمه الله روایت میکردند، که پدرم گفته است: من به سمت حیر بیرون رفتم، وقتی که به آنجا رسیدم ناگهان جوانی را با صورتی زیبا دیدم که نماز میخواند. بعد از آنجا رفت و من هم رفتم و هر دو به طرف مشعر آمدیم.
به من گفت: ای ابا سوره! کجا میروی؟ گفتم: کوفه. گفت: با چه کسی؟ گفتم: با مردم. گفت: نمیخواهی که ما با هم برویم؟ گفتم: با چه کسی باشیم؟ گفت: نمیخواهیم کسی با ما باشد. پس با همدیگر شبانه رفتیم، تا یکدفعه به قبرستان مسجد سهله رسیدیم. بعد به من گفت:
اینجا نزدیک منزل توست، اگر میخواهی میتوانی بروی.
ثمّ قال لی: تَمُرّ إِلَی ابْنِ الزّرارِی عَلیِّ بْنِ یَحْیی فَتَقُولُ لَهُ: یُعْطِیکَ المالَ الَّذِی عِنْدَهُ، فقلت له: لا یدفعه إلیّ، فقال لی: قُل لَهُ: بِعَلامَهِ اَنْهُ کذا وکذا دِیناراً وَکَذا وَکَذا دِرْهَماً وَهُوَ فِی مَوْضِعِ کَذا وَکَذا وَعَلَیْهِ کَذا وَکَذا مُغَطَّیَ، فقلت له: ومن انت؟ قال:
اَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ.
قُلْتُ: فَاِْن لَمْ یَقْبَلْ مِنِّی وَطُولِبَتْ بِالدَّلالَهِ؟ فَقالَ: اَنَا وَراکَ.
قالَ: فَجِئْتُ إِلَی ابْنِ الزَّراریِ، فَقُلْتُ لَهُ فَدَفَعَنِی، فَقُلْتُ لَهُ: [العَلاماتِ الَّتِی قالَ لِی وَقُلْتُ لَهُ:]قَد قالَ لِی: اَنَا وَراکَ.
فَقالَ: لَیْسَ بَعْدَ هذا شَیْءٌ وقالَ: لَمْ یَعْلَمْ بِهذا إِلَّا اللَّهُ تَعالی وَدَفَعَ إلَیَّ المالَ.
۲۳۵ – وفی حدیث آخر عنه وزاد فیه: قال ابوسوره: فسالنی الرجل عن حالی فاخبرته
بعد گفت: نزد ابن زراری علی بن یحیی میروی و به او میگویی: مالی را که در اختیار دارد به تو بدهد. گفتم: مال را به من نمیدهد. گفت: به او بگو: به این نشانی که فلان مقدار از آن مال، دینار و فلان مقدار آن درهم است و در فلان جاست و آن را با فلان چیز پوشیده است. به ایشان گفتم: شما که هستید؟ گفت: من محمّد بن حسن هستم. گفتم: اگر این علامت را از من قبول نکرد و دلیلی طلب کرد چه؟ گفت: من پشت سرت هستم.
به نزد ابی زراری رفتم و به او گفتم که مال را بدهد، امّا حرفم را رد کرد و نداد. آنگاه علاماتی را که آن جوان به من گفته بود، به او گفتم و گفتم که او به من گفته که پشت سر تو هستم.
ابن زراری گفت: بیشتر از این دیگر دلیل نمیخواهم، چرا که فقط خداوند از این مال اطلاع داشت و بعد مال را به من داد.
۱۳ / ۲۳۵ – حدیث دیگری از ابی سوره هست که مفصل تر است و این جملات اضافه بر خبر قبلی است که ابی سوره گفته: آن جوان [صاحب الزمانعلیه السلام] در مورد احوالاتم از من سوال کرد و من هم او را از تنگدستی و عیالوار بودنم باخبر کردم.به بضیقی وبعیلتی، فلم یزل یماشینی حتّی انتهینا إلی النواویس فی السحر فجلسنا، ثمّ حفر بیده فإذا الماء قد خرج فتوضّا، ثمّ صلّی ثلاث عشره رکعه، ثمّ قال (لی): امض إلی ابی الحسن علیّ بن یحیی، فاقراعلیه السلام وقل له: یقول لک الرجل ادفع إلی ابی سوره من السبع مائه دینار التی مدفونه فی موضع کذا وکذا مائه دینار.
وإنّی مضیت من ساعتی إلی منزله فدّققت الباب فقال: من هذا؟ فقلت قولی لابی الحسن: هذا ابوسوره، فسمعته یقول: ما لی ولابی سوره، ثمّ خرج إلیّ فسلّمت علیه وقصصت علیه الخبر، فدخل واخرج إلیّ مائه دینار فقبضتها.
فقال لی: صافحته؟ فقلت: نعم، فاخذ یدی فوضعها علی عینیه ومسح بها وجهه.
قال احمد بن علیّ: وقد روی هذا الخبر، عن محمّد بن علیّ الجعفری و عبد اللَّه بن الحسن بن بشر الخزّاز وغیرهما، وهو مشهور عندهم.
همین ترتیب در حال راه رفتن بودیم که وقت سحر به نواویس رسیدیم و نشستیم، بعد با دست مبارکش زمین را گود کرد که یکدفعه از آنجا آب بیرون زد، وضو گرفته، سیزده رکعت نماز خواند. بعد به من فرمود: برو نزد ابو الحسن علی بن یحیی، و به او سلام برسان و بگو آن مرد گفته است: از آن هفتصد دینار که در فلان نقطه دفن کردهای یکصد دینار را به ابی سوره بده.
من همان ساعت به منزل علی بن یحیی رفتم و دق الباب کردم، گفت: کیست؟ گفتم: به ابی الحسن بگویید: ابو سوره است. من شنیدم که ابو الحسن میگفت: ابو سوره با من چکار دارد. بعد خارج شد، به او سلام کرده و خبرم را برایش گفتم. او هم رفت و یکصد دینار برایم آورد و من هم آن را گرفتم.
ابوالحسن به من گفت: با او مصاحفه هم کردی؟ گفتم: بله. بعد دستم را گرفته و به چشمانش گذاشت و روی صورتش کشید.
احمد بن علی گفته است: این خبر را از محمّد بن علی جعفری و عبداللَّه بن حسن بن بشر خزاز و دیگران هم نقل کردهاند و این خبر مشهور و معروف است.
۲۳۶ – وروی محمّد بن یعقوب رفعه، عن الزهریّ قال: طلبت هذا الامر طلباً شاقّاً حتّی ذهب لی فیه مال صالح، فوقعت إلی العمریّ وخدمته ولزمته وسالته بعد ذلک، عن صاحب الزّمانعلیه السلام فقال لی: لیس إلی ذلک وصول، فخضعت فقال لی: بکّر بالغداه، فوافیت فاستقبلنی ومعه شابّ من احسن النّاس وجهاً، واطیبهم رائحه بهیئه التّجار، وفی کمّه شیء کهیئه التجّار.
فلمّا نظرت إلیه دنوت من العمریّ فاوما إلی، فعدلت إلیه وسالته فاجابنی عن کلّ ما اردت، ثمّ مرّ لیدخل الدار – وکانت من الدّور الّتی لا یکترث لها – فقال: العمریّ إن اردت ان تسال سل فإنّک لا تراه بعد ذا، فذهبت لاسال فلم یسمع ودخل الدار، وما کلّمنی باکثر من ان قال:
۱۴ / ۲۳۶ – زهری گفته: در طلب زیارت حضرت صاحبعلیه السلام خیلی مشقّت و سختی کشیدم، تا جایی که در این راه مال بسیار زیادی خرج کردم، تا اینکه به عَمریّ [نایب خاص امام زمانعلیه السلام] رسیدم و به او خدمت کرده و ملازمش شدم. بعد از مدّتی از ایشان درباره امام زمانعلیه السلام سوال کردم، او به من گفت: نمیتوان به محضر حضرت رسید. بار دوم تواضع و التماس کردم که عمری گفت: فردا صبح بیا. فردا صبح رفتم، به استقبال آمد و همراه او جوانی بود که چهره بسیار زیبا و رایحه و بوی خوشی داشت که از همه خوشبوتر بود، و هیئت و ظاهر تجار را داشت و مثل تجار چیزی در آستینش بود.
وقتی که او را دیدم به سمت عَمریّ رفتم، امّا او با اشاره به من فهماند که به سمت جوان بروم، به طرف جوان برگشتم و هر چه خواستم پرسیدیم، او هم جوابم را داد. بعد حرکت کرد تا اینکه داخل خانهای شود، و آن خانه از جمله خانههایی بود که به آنها اعتنا نمیشد. عمری به من گفت: بعد از این ایشان را نخواهی دید. هرچه که میخواهی از ایشان بپرس. رفتم که از ایشان اموری را بپرسم امّا حضرت اعتنا نکرد و داخل خانه مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ اَخَّرَ العِشاءَ إِلی اَنْ تَشْتَبِکَ النُّجُومُ، مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ اَخَّرَ الغَداهَ إِلی اَنْ تَنْقَضِیَ النُّجُومُ. وَدَخَل الدار.
۲۳۷ – احمد بن علیّ الرازی، عن محمّد بن علیّ، عن عبد اللَّه بن محمّد بن خاقان الدهقان، عن ابی سلیمان داد بن غسان البحرانی قال: قرات علی ابی سهل إسماعیل بن علیّ النوبختی [قال:] مولد محمّد بن الحسن بن علیّ بن محمّد بن علیّ الرّضا بن موسی بن جعفر الصادق بن محمّد الباقر بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن ابی طالب صلوات اللَّه علیهم اجمعین ولدعلیه السلام بسامرّاء سنه ستّ وخمسین ومائتین، امّه صقیل ویکنّی اباالقاسم، بهذه الکنیه اوصی النبیصلی الله علیه وآله انّه قال:
شد، فقط این را فرمودند: ملعون است ملعون است هر کس نماز مغرب(۱۶۱) را تاخیر بیندازد تا ستارگان آسمان مثل شبکه به هم بگذرند، معلون است ملعون است کسی که نماز صبح را تاخیر بیندازد تا اینکه ستارگان آسمان ناپدید شوند. حضرت پس از گفتن این کلمات وارد خانه شدند.
۱۵ / ۲۳۷ – ابو سلیمان داوود بن غسان بحرانی گفته: به ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی سلام کردم، او به من گفت: ولادت [م ح م د] فرزند امام حسن عسکری فرزند امام هادی، فرزند امام جواد، فرزند امام رضا، فرزند امام کاظم، فرزند امام صادق فرزند امام باقر، فرزند امام سجاد، فرزند امام حسین، فرزند امیرالمومنین که سلام و صلوات خداوند نثار آنها باد، در سامرا و سال ۲۵۶ ه.ق اتفاق افتاد، نام مادرش صقیل و کنیهاش ابا القاسم است که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله به این کنیه وصیّت کرده و فرمودند:
اِسْمُه کَاِسْمِی وَکُنْیَتُهُ کُنْیَتِی، لَقَبُهُ المَهْدِیٌ وَهُوَ الْحُجَّهُ وَهُوَ المُنْتَظِرُ وَهُوَ صاحِبُ الزَّمانِعلیه السلام.
قال إسماعیل بن علیّ: دخلت علی ابی محمّد الحسن بن علیّعلیه السلام فی المرضه الّتی مات فیها وانا عنده، إذ قال لخادمه عقید – وکان الخادم اسود نوبیّاً قد خدم من قبله علیّ بن محمّد وهو ربّی الحسنعلیه السلام – فقال [له :
یا عَقِیدُ اَغْلِ لِی ماءً بِمَصْطَکِیٍّ، فَاَغْلَی لَهُ، ثُمَّ جاءَتْ بِهِ صَقِیلُ الجارِیَهُ اُمُّ الخَلَفِعلیه السلام.
فلمّا صار القدح فی یدیه وهمّ بشربه فجعلت یده ترتعد حتّی ضرب القدح ثنایا الحسنعلیه السلام. فترکه من یده وقال لعقید:
اُدْخُلِ الْبَیْتَ فَإِنَّکَ تَری صَبِیّاً ساجِداً فَاْتِنِی بِهِ.
قال ابوسهل: قال عقید: فدخلت اتحرّی فإذا انا بصبیّ ساجد رافع سبابته نحو السّماء فسلّمت علیه فاوجز فی صلاته، فقلت: إنّ سیّدی یامرک بالخروج إلیه.
اسم او مثل اسم من و کنیهاش کنیه من است، به مهدی ملقب شده است، او حجّت خدا و منتظر و صاحب الزمانعلیه السلام است.
اسماعیل میگوید: من در همان بیماری که منجر به شهادت ابی محمّد حسن بن علی عسکریعلیهما السلام شد در خدمتشان بودم که حضرت به خادم شان عقید که غلامی سیاه از غلامان شهر نوبه بود و قبلاً هم به امام هادی خدمت کرده و تربیت یافته دست امام حسن عسکریعلیه السلام بود، فرمودند: مقداری آب مصطکی برایم بجوشان.
عقید آب را جوشاند، بعد صقیل مادر امام زمانعلیه السلام آب را به خدمت حضرت آورد. وقتی که کاسه را به دست او داد و خواست آن را بیاشامد، دست مبارکش لرزید و کاسه به دندان حضرت خورد، آب را کنار گذاشت و به عقید فرمود:
داخل خانه شو، آنجا پسری را میبینی که در حال سجده است، او را بیاور.
عقید گفت که وارد خانه شدم و خانه را گشتم، ناگهان بچهای را دیدم که در سجده است و انگشت شهادت را به سمت آسمان بلند کرده بود. خدمت ایشان سلام کردم، او هم نمازش را مختصر کرده و به اتمام رساند، عرض کردم: مولای من امر میفرمایند که شما إذا جاءت امّه صقیل فاخذت بیده واخرجته إلی ابیه الحسنعلیه السلام.
قال ابوسهل: فلمّا مثل الصبیّ بین یدیه سلّم وإذا هو دریّ اللّون وفی شعر راسه قطط مفلّج الاسنان، فلمّا رآه الحسنعلیه السلام بکی وقال:
یا سَیِّدُ اَهْلِ بَیْتِهِ اِسْقِنِی الْماءَ فَإِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی، وَاَخَذَ الصَّبِیُّ الْقَدَحَ الْمُغَلّی بِالْمَصْطَکِیّ بِیَدِهِ، ثُمَّ حَرَّکَ شَفَتَیْهِ، ثُمَّ سَقاهُ فَلَمَّا شَربَهُ قالَ: هَیِّئُونِی لِلصَّلاه، فَطَرَحَ فِی حِجْرِهِ مِندِیل فَوضَّاهُ الصَّبِیُّ واحِدَهً واحِدَهً وَمَسَحَ عَلی رَاْسِهِ وَقَدَمَیْهِ، فَقالَ لَهُ اَبُومُحَمَّدٍعلیه السلام:
اَبْشِرْ یا بُنَیَّ فَاَنْتَ صاحِبُ الزَّمانِ، وَاَنْتَ الْمَهْدِیُّ وَاَنْتَ حُجَّهُ اللَّهِ عَلی اَرْضِهِ وَاَنْتَ وَلَدِی
بیرون بیایید. در همین حین مادرش صقیل آمد و دست ایشان را گرفته و به محضر پدر بزرگوارشان امام حسن عسکریعلیه السلام برد.
ابوسهل میگوید: وقتی که طفل در پیش روی حضرت ایستاد و سلام کرد، دیدم که رنگش مانند درّ بود، موهای سیاه و کوتاهی داشت و دندانهای مبارکش از هم جدا بودند.
وقتی امام حسن عسکریعلیه السلام ایشان را دید، گریه کرد و فرمودند: ای آقای اهل بیت من! من به سوی پروردگار میروم، به من آب بده و سیرابم کن. بعد پسر بچه [حضرت صاحب الزمانعلیه السلام] کاسه جوشیده مصطکی را به دست گرفت و لبهای مبارکش را حرکت داد و بعد آن را به ایشان خورانید، و پس از آنکه حضرت آب را میل کردند، فرمودند: برای نماز آمادهام کنید. دستمالی در آغوش ایشان پهن کردند و فرزندشان حضرت را وضو داد، صورت و دستهایش را شسته و سرو پای حضرت را مسح کرد.
امام حسن عسکریعلیه السلام خطاب به او فرمودند: پسرم! بشارت باد بر تو که صاحب الزمان هستی، تو مهدی و حجّت خدا در زمینی، تو فرزند و وصی من هستی، من پدر تو وَوَصِیّی وَاَنَا وَلَدُتُکَ وَاَنْتَ مُحَمَّدُ بْنِ الَحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیّ بْنِ الْحُسَیْن بْنِ عَلِیّ بْنِ اَبِیطالبٍعلیهم السلام.
وَلَّدَکَ رَسُولُ اللَّهِصلی الله علیه وآله وَاَنْتَ خاتِمُ [الاَوْصِیاءِ] الاَئِمَّهِ الطّاهِرِینَ وَبَشَّرَ بِکَ رَسُولُ اللَّهِصلی الله علیه وآله وَسَمّاکَ وَکَنّاکَ، بِذلِکَ عَهِدَ إِلَیّ اَبِی عَنْ آبائِکَ الطّاهِرِینَ صَلّی اللَّهُ عَلی اَهْلِ الْبَیْتِ، رَبَّنا إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ.
ومات الحسن بن علیّ من وقته صلوات اللَّه علیهم اجمعین.
۲۳۸ – عنه، عن ابی الحسین محمّد بن جعفر الاسدی قال: حدّثنی الحسین بن محمّد بن عامر الاشعری القمّی قال: حدّثنی یعقوب بن یوسف الضرّاب الغسّانی – فی منصرفه من اصفهان – قال: حججت فی سنه إحدی وثمانین ومائتین وکنت مع قوم مخالفین من اهل بلدنا.
هستم وتو [م ح م د] فرزند حسن، فرزند علی، فرزند محمّد، فرزند علی، فرزند موسی، فرزند جعفر، فرزند محمّد باقر، فرزند علی، فرزند حسین، فرزند علی فرزند ابی طالب علیهم السلام هستی.
رسول خداصلی الله علیه وآله تو را متولد کرده است [تو از ذریه و اولاد رسول خدا هستی] و تو خاتم اوصیا [و] خاتم ائمّه طاهرین هستی و حضرت رسول بشارت تو را داده و به اسم و کنیه تو را نامیده است، آنچه را که به تو گفتم عهدی است که پدرم از پدران طاهرینش که صلوات خدا نثار اهل بیت باد به من سپرده بود. پروردگار ما حمید و مجید است.
امام حسن عسکریعلیه السلام در همان وقت از دنیا رحلت فرمود. صلوات اللَّه علیهم اجمعین.
۱۶ / ۲۳۸ – حسین بن محمّد بن عامر اشعری قمی گفته است: یعقوب بن یوسف ضرّاب غسّانی وقتی که از اصفهان بر میگشت، گفت: در سال ۲۸۱ ه.ق با جماعتی از اهل سنّت شهرمان به حجّ بیت اللَّه مشرف شدم، وقتی که به مکه رسیدیم یکی از آنها فلمّا قدمنا مکّه تقدّم بعضهم فاکتری لنا داراً فی زقاق بین سوق اللیل، وهی دار خدیجهعلیها السلام تسمّی دار الرضاعلیه السلام وفیها عجوز سمراء فسالتها – لما وقفت علی انّها دار الرضاعلیه السلام – ما تکونین من اصحاب هذه الدار؟ ولم سمّیت دار الرضا؟ فقالت: انا من موالیهم وهذه دار الرضا علیّ بن موسیعلیه السلام اسکنیها الحسن بن علیّعلیه السلام فإنّی کنت من خدمه.
فلمّا سمعت ذلک منها آنست بها واسررت الامر عن رفقائی المخالفین، فکنت إذا انصرفت من الطواف باللّیل انام معهم فی رواق فی الدار، ونغلق الباب ونلقی خلف الباب حجراً کبیراً کنّا ندیر خلف الباب.
فرایت غیر لیله ضوء السراج فی الرواق الّذی کنّا فیه شبیهاً بضوء المشعل، ورایت الباب قد انفتح ولا اری احداً فتحه من اهل الدار ورایت رجلاً ربعه اسمر إلی الصفره ما هو قلیل
جدا شد و جلوتر رفت و منزلی برایمان کرایه کرد. آن خانه سر راهی بوده که در میان بازار معروف به سوق اللّیل بود، آن خانه خانه خدیجهعلیها السلام و به دار الرضاعلیه السلام نامیده شده بود، پیرزن گندم گونی آنجا بود – وقتی که متوجّه شدم نام آن خانه دار الرضا است – از پیرزن پرسیدم: تو با صاحبان خانه چه نسبتی داری؟ و چرا این خانه را دار الرضا میگویند؟ پیرزن گفت: اینجا خانه علی بن موسیعلیهما السلام است و من از دوستداران و محبّین ایشان هستم، امام حسن عسکریعلیه السلام در اینجا مرا سکونت داد، به دلیل اینکه از خدمتکاران ایشان بودم.
وقتی که این جملات را از پیرزن شنیدم، خوشحال شدم، و این مساله را از همراهان سنی خود مخفی کردم. برنامه من به این صورت بود که در شبها وقتی که از طواف بر میگشتم با آنها در ایوان آن خانه میخوابیدم و در خانه را میبستیم و سنگ بزرگی پشت در میگذاشتیم. در چند شب در رواقی که بودیم نور چراغی را میدیدم که شبیه روشنایی مشعل بود و دیدم که در خانه بدون اینکه کسی آن را باز کند باز شد، مردی با قد متوسط و گندمگون و مایل به زردی را دیدم که لاغر اندام بود.
اللّحم، فی وجهه سجّاده علیه قمیصان وإزار رقیق قد تقنّع به وفی رجله نعل طاق فصعد إلی الغرفه فی الدار حیث کانت العجوز تسکن، وکانت تقول لنا:
إنّ فی الغرفه ابنه لا تدع احداً یصعد إلیها، فکنت اری الضوء الّذی رایته یضیء فی الرّواق علی الدرجه عند صعود الرجل إلی الغرفه الّتی یصعدها، ثمّ اراه فی الغرفه من غیر ان اری السراج بعینه وکان الّذین معی یرون مثل ما اری فتوهّموا ان یکون هذا الرجل یختلف إلی ابنه العجوز، وان یکون قد تمتّع بها فقالوا:
هولاء العلویّه یرون المتعه، وهذا حرام لا یحلّ فیما زعموا وکنّا نراه یدخل ویخرج ونجیء إلی الباب وإذا الحجر علی حاله الّذی ترکناه وکنّا نغلق هذا الباب خوفاً علی متاعنا، وکنّا لا نری احداً یفتحه ولا یغلّقه والرجل یدخل ویخرج والحجر خلف الباب إلی وقت ننحّیه إذا خرجنا.
و در پیشانیاش نشانه سجده داشت، دو پیراهن و یک ردای نازک داشت که سرش را با آن پوشانده بود. در پایش کفش بود، بدون جوراب و به غرفه و اطاقی که پیرزن در آن ساکن بود رفت. پیرزن قبلاً به من گفته بود که در آن غرفه دختری هست و تو کسی را نگذار که به آنجا برود. من وقتی آن روشنایی را که در رواق و راهرو بود دیدم و نیز وقتی که مرد وارد غرفه شد در آنجا دیدم و کسانی که همراه من بودند هم همان روشنایی را دیدند وگمان کردند که این مرد به جهت دختر پیرزن رفت و آمد میکند و دختر را صیغه کرده است. آنها گفتند: اینها طایفه علویه هستند و متعه یا ازدواج موقت را حلال میدانند و اهل سنّت گمان میکنند که این عمل حرام است و حلال نیست. ما این مرد را میدیدیم که رفت و آمد میکرد. به در خانه که میرفتیم سنگ را در همان حالت خودش پشت در میدیدیم. در حالی که ما به خاطر ترس از اسباب و اثاثیه مان درب را محکم میبستیم، و در این مدّت هیچ کس را نمیدیدیم که در را باز کند یا ببندد، در عین حال آن مرد وارد و خارج میشد. تا وقتی که ما برای خروج از خانه میرفتیم سنگ همچنان پشت درب بود.
فلمّا رایت هذه الاسباب ضرب علی قلبی ووقعت فی قلبی فتنه فتلطّفت العجوز واحببت ان اقف علی خبر الرجل، فقلت لها: یا فلانه إنّی احب ان اسالک وافاوضک من غیر حضور من معی فلا اقدر علیه، فانا احبّ إذا رایتنی فی الدار وحدی ان تنزلی إلیّ لاسالک عن امر، فقالت لی مسرعه: وانا ارید ان اسرّ إلیک شیئاً فلم یتهیّا لی ذلک من اجل من معک، فقلت ما اردت ان تقولی؟
فقالت: یقول لک – ولم تذکر احداً – لا تخاشن اصحابک وشرکاءک ولا تلاحهم، فإنّهم اعداوک ودارهم، فقلت لها: من یقول؟ فقالت: انا اقول، فلم اجسر لما دخل قلبی من الهیبه ان اراجعها، فقلت ایّ اصحابی تعنین؟ فظننت انّها تعنی رفقائی الّذین کانوا حجّاجاً معی
وقتی که این مسائل را دیدم، شکّ به قلبم راه پیدا کرد و به وضع موجود مشکوک شدم، بنابراین با پیرزن ملاطفت کردم و دوست داشتم که از مردی که میآمد خبر به دست بیاورم. به پیرزن گفتم: ای فلانی! دلم میخواهد مسائلی را از تو بپرسم، بیآنکه رفقای من در جریان قرار بگیرند و دوستانم نباشند ولی این امر برای من ممکن نیست، دوست دارم وقتی که دیدی من در خانه تنها هستم به اتاق ما بیایی تا اینکه مسالهای را از تو بپرسم، او هم فوراً به من گفت: من قصد داشتم که رازی را برای تو بازگو کنم امّا به خاطر کسانی که همراه تو بودند نتوانستم. گفتم: چه میخواستی بگویی؟ گفت: به تو میگوید – واسم کسی را نبرد – با اصحاب و همراهانت و شریکانت درشتی و مخاصمه نکن و با آنها مدارا کن چون که دشمنان تو هستند. گفتم: چه کسی این را میگوید؟ گفت: خودم میگویم. من دیگر جسارت نکرده و دوباره نپرسیدم، چرا که هیبت و عظمتی که در درون قلبم ایجاد شده بود مانع شد تا دوباره سوال کنم. گفتم: کدام اصحاب و دوستانم را میگویی؟ گمان کردم که مقصود او یارانی هستند که با من به سفر حجّ آمدهاند، گفت: قالت: شرکاوک الّذین فی بلدک وفی الدار معک، وکان جری بینی وبین الّذین معی فی الدار عنت فی الدّین، فسعوا بی حتّی هربت واستترت بذلک السبب فوقفت علی انّها عنت اولئک، فقلت لها: ما تکونین انت من الرضا؟
فقالت: کنت خادمه للحسن بن علیّعلیه السلام فلمّا استیقنت ذلک قلت: لاسالنها عن الغائبعلیه السلام فقلت: باللَّه علیک رایته بعینک، فقالت: یا اخی لم اره بعینیّ فإنّی خرجت واختی حبلی وبشّرنی الحسن بن علیّعلیه السلام بانّی سوف اراه فی آخر عمری، وقال لی: تکونین له کما کنت لی، وانا الیوم منذ کذا بمصر وإنّما قدّمت الآن بکتابه ونفقه وجّه بها إلیّ علی یدی رجل من
کسانی که در شهر تو شریک بودند و الآن هم در این خانه با تو هستند. بین من و همراهانم در سفر حجّ بر سر مذهب و اعتقادات، اختلافی در گرفت و آنها پشت سر من سخن چینی کردند، به همین دلیل فرار کرده و مخفی شدم و اینجا فهمیدم که منظور پیرزن از اصحاب همین اشخاص است.
بعد از پیرزن پرسیدم: تو با امام رضاعلیه السلام چه نسبتی داری؟ گفت: من خدمتکار امام حسن عسکریعلیه السلام بودم. وقتی یقین کردم که او از جمله دوستداران اهل بیتعلیهم السلام است، با خودم گفتم: از امام غائبعلیه السلام از او میپرسم. بنابراین گفتم: تو را به خدا قسم میدهم که به چشم خودت ایشان را دیدهای؟ گفت: ای برادر! من او را به چشم خودم ندیدهام، چون وقتی که از خانه امام حسن عسکریعلیه السلام بیرون آمدم، خواهرم حامله بود(۱۶۲) امّا امام حسن عسکریعلیه السلام به من مژده داد که در آخر عمرم حضرت را میبینم و به من فرمودند: در نزد قائمعلیه السلام چنان خواهی بود که در نزد من هستی.
قبلاً مدّتی در مصر بودم و الآن به حجّ و مکه آمدهام، آن هم به خاطر نامه و خرجی که سی دینار بود و حضرت توسط مردی از اهالی خراسان که نمیتوانست به عربی اهل خراسان لا یفصح بالعربیّه، وهی ثلاثون دیناراً وامرنی ان احجّ سنتی هذه فخرجت رغبه منّی فی ان اراه. فوقع فی قلبی انّ الرجل الّذی کنت اراه یدخل ویخرج هو هو.
فاخذت عشره دراهم صحاحاً، فیها ستّه رضویّه من ضرب الرضاعلیه السلام قد کنت خباتها لالقیها فی مقام إبراهیمعلیه السلام، وکنت نذرت ونویت ذلک، فدفعتها إلیها وقلت فی نفسی ادفعها إلی قوم من ولد فاطمهعلیها السلام افضل ممّا القیها فی المقام واعظم ثواباً، فقلت لها:
ادفعی هذه الدراهم إلی من یستحقّها من ولد فاطمهعلیها السلام وکان فی نیّتی انّ الّذی رایته هو الرجل، وإنّما تدفعها إلیه، فاخذت الدراهم وصعدت وبقیت ساعه ثمّ نزلت، فقالت: یقول لک: لیس لنا فیها حقّ اجعلها فی الموضع الّذی نویت، ولکن هذه الرضویّه خذ منّا بدلها والقها فی الموضع الّذی نویت، ففعلت وقلت فی نفسی: الّذی امرت به عن الرجل.
صحبت کند به من رسانده بودند و [در نامه] به من امر فرموده بودند که امسال به حجّ مشرف میشوم و من هم از شدت اشتیاق زیارت حضرت از مصر خارج شدم.
در همین حین به دلم افتاد که مردی را که میدیدم وارد و خارج میشود، همان حضرت است. ده درهم صحیح که شش عدد آن سکه ضرب شده به نام امام رضاعلیه السلام بود و نذر کرده بودم که آنها را در مقام ابراهیم بیندازم و به همین منظور در همیان پنهان کرده بودم را به پیرزن دادم و با خودم گفتم که این پولها را به فرزندان فاطمهعلیها السلام بدهد بهتر از این است که در مقام ابراهیم بیندازم و ثوابش هم بیشتر است، بنابراین به او گفتم: این درهمها را به کسی از اولاد فاطمهعلیها السلام که نیازمند و مستحق به آن باشد پرداخت کن. در نیّتم این بود که پیرزن درهمها را به همان مردی میدهد که من دیدهام. پیرزن درهمها را گرفت و به طبقه بالا و اتاق خودش رفت و ساعتی بعد برگشت پایین و گفت: به تو میفرماید: ما حقی در این درهمها نداریم، آنها را همان جایی که نیت کردهای [مقام ابراهیم] قرار بده، امّا در مورد سکه رضویّه، بدلش را [به همان مقدار] از ما بگیر، بعد در آنجا که نیت داشتی بینداز. من هم عیناً همین کار را کردم و با خودم گفتم: آنچه که پیرزن امر کرد از طرف همان مرد است.
ثمّ کان معی نسخه توقیع خرج إلی القاسم بن العلاء بآذربیجان فقلت لها: تعرضین هذه النسخه علی إنسان قد رای توقیعات الغائب، فقالت ناولنی فإنّی اعرفها، فاریتها النسخه وظننت انّ المراه تحسن ان تقرا فقالت: لا یمکننی ان اقرا فی هذا المکان فصعدت الغرفه، ثمّ انزلته فقالت: صحیح وفی التوقیع ابشّرکم ببشری ما بشّرت به (إیاه) وغیره.
ثمّ قالت: یقول لک إذا صلّیت علی نبیّکصلی الله علیه وآله کیف تصلّی (علیه)؟ فقلت اقول: اللّهم صلّ علی محمّد وآل محمّد وبارک علی محمّد وآل محمّد کافضل ما صلّیت وبارکت وترحّمت علی إبراهیم وآل إبراهیم إنّک حمید مجید.
فقال: لا إذا صلّیت علیهم فصلّ علیهم کلّهم وسمّهم، فقلت: نعم، فلمّا کانت من الغد نزلت
بعد نسخه توقیع شریف صاحب الزمانعلیه السلام را که برای قاسم بن علاء در آذربایجان صادر شده بود و همراه من بود [به پیرزن داده و] گفتم: این نسخه را به کسی که توقیعات حضرت را زیارت کرده نشان بده [تا صحّت و سقم آن معلوم شود]. گفت: نسخه را به من بده من توقیع را میشناسم. نسخه را دید و من گمان میکردم که میتواند توقیع را بخواند، پس گفت: من در اینجا نمیتوانم این نسخه را بخوانم. لذا به غرفه بالا رفته و سپس پایین آمد، گفت: توقیع صحیح است و عبارت آن نسخه این بود: به مژدهای شما را بشارت میدهم که تا به حال به کسی مژده آن را ندادهام.
پیرزن گفت: به تو میفرماید که اگر بخواهی که به پیامبر خداصلی الله علیه وآله صلوات بفرستی چگونه میگویی؟ گفتم که میگویم: پروردگارا! بر محمّد و آل محمّد درود فرست و بر محمّد و آل محمّد تحیت و درود خود را مبارک گردان، آنگونه که بهتر و بالاتر از صلوات و رحمت و برکاتی باشد که به ابراهیم و آل او دادی، خدایا تو پسندیده شده و بزرگی.
[زن گفت که حضرت] فرمودند: نه، وقتی به ایشان صلوات میفرستی به همگی آل محمّد صلوات بفرست و نام ایشان را بیاور. گفتم: بله. روز بعد پیرزن پایین آمد و دفتر ومعها دفتر صغیر، فقالت: یقول لک: إذا صلّیت علی النبیّ فصلّ علیه وعلی اوصیائه علی هذه النسخه، فاخذتها وکنت اعمل بها، ورایت عدّه لیال قد نزل من الغرفه وضوء السراج قائم.
وکنت افتح الباب واخرج علی اثر الضوء وانا اراه – اعنی الضّوء – ولا اری احداً حتّی یدخل المسجد، واری جماعه من الرجال من بلدان شتّی یاتون باب هذه الدار، فبعضهم یدفعون إلی العجوز رقاعاً معهم، ورایت العجوز قد دفعت إلیهم کذلک الرقاع فیکلّمونها وتکلّمهم ولا افهم عنهم، ورایت منهم فی منصرفنا جماعه فی طریقی إلی ان قدمت بغداد.
نسخه الدفتر الّذی خرج:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ، سَیِّدِ الْمُرْسَلِینَ، وَخاتَمِ النَّبِیِّینَ، وَحُجَّهَ
کوچکی هم در دستش بود و گفت: به شما میفرماید: وقتی که بر پیامبر صلوات میفرستی، به ایشان و اوصیای بزرگوارش مطابق با این نسخه صلوات بفرست. من هم نسخه را گرفته و به آن عمل کردم.
چند شب ایشان را دیدم که از غرفه پایین میآمد و آن روشنایی هم بود و من هم در را باز کرده و در پی روشنایی میرفتم، به گونهای که روشنایی را میدیدم ولی کسی را نمیدیدم، تا اینکه داخل مسجد میشد و میدیدم که تعداد زیادی از مردم از شهرهای مختلف به درب این خانه میآمدند، بعضی از آنها رقعه ها و نامههایی به پیرزن میدادند و میدیدم که پیرزن هم رقعههایی به آنها میداد، با هم صحبت میکردند، ولی من کلمات آنها را نمیفهمیدم، تعدادی از آنها را در وقت مراجعتم به بغداد در راه دیدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *