معجزات امام حسن عسکری

و امّا معجزات امام حسن عسکریعلیه السلام که دلالت بر امامت آن حضرت میکند، بیش از آن است که شماره شود؛ از جمله:
۱ / ۱۷۱ – ابوهاشم داوود بن قاسم جعفری گفته: در محضر امام حسن عسکریعلیه السلام بودم که برای مردی از اهالی یمن اجازه ورود گرفته شد، آن مرد که بلند بالا و چاق بود، وارد شد و به عنوان ولایت به حضرت سلام کرد.
علیه بالولایه. فقلت فی نفسی: لیت شعری من هذا؟ فقال ابومحمّدعلیه السلام:
هذا مِنْ وُلْدِ الاَعْرابِیَّهِ صاحِبَهِ الحِصاهِ الَّتِی طُبِعَ فِیها آبائِی بِخَواتِیمَ فَانْطُبِعَتْ، ثُمَّ قالَ: هاتِها، فَاَخْرَجَ حِصاهً وَفِی جانِبٍ مِنْها مَوْضِعُ اَمْلَس فَطُبِعْ فِیها فَانطبع وَکَاَنِّی اَقْرَاُ نَقْشَ خاتَمِهِ السّاعَهَ «الحَسَنُ بْنُ عَلِیّ»، ثُمَّ نَهَضَ الرَّجُلُ وَهُوَ یَقُولُ:
رَحْمَهُ اللَّهِ وَبَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ اَهْلَ الْبَیْتِ ذُرِّیَّهً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ، اَشْهَدُ اَنَّ حَقَّکَ الْحَقُّ الْواجِبِ کَوُجُوبِ حَقِّ اَمِیرِ الْمُوْمِنِینَ وَالاَئِمَّهِعلیهم السلام وَإِلَیْکَ انْتَهَتِ الْحِکْمَهُ وَالْوِلایَهُ وَاَنَّکَ وَلِیُّ اللَّهِ الَّذِی لا عُذْرَ لاَِحَدٍ فِی الْجَهْلِ بِکَ.
فسالته عن اسمه، فقال: اسمی مهجع بن الصلت بن عقبه بن سمعان بن غانم بن امّ غانم، وهی الاعرابیّه الیمانیه صاحبه الحصاه الّتی ختم فیها امیر المومنینعلیه السلام تمام الحدیث.
من با خودم گفتم: ای کاش میدانستم که این مرد کیست؟
امامعلیه السلام فرمودند: این مرد از اولاد زن اعرابیه، صاحب سنگ است که پدرانم به آن سنگ مهر زدند و اثرشان باقی است. بعد حضرتعلیه السلام فرمود: آن را بیاور، پس سنگ را بیرون آورد و ایشان در قسمتی که خالی بود مهر مبارکشان را به سنگ زدند. و گویا هنوز هم آن نقش انگشتری و مهر حضرت را میخوانم که «حسن بن علی» نوشته بود.
بعد مرد برخاسته و [در حال رفتن] میگفت: رحمت و برکات خدا بر شما اهل بیت، ذریه ای که بعضی از بعضی دیگر است، شهادت میدهم که حقّ تو مانند حقّ امیرالمومنین و ائمّه اطهارعلیهم السلام حقّ واجب است، حکمت و ولایت منتهی به توست، تو ولی خدایی و برای هیچ کس در جهل به تو، عذر و بهانهای نیست.
من از اسمش سوال کردم، گفت: اسم من مهجع بن صلت بن عقبه بن سمعان بن غانم بن امّ غانم است، و او زن اعرابیه یمانیه، صاحب ریگی است که امیرالمومنینعلیه السلام به آن مهر زده است.(۱۳۰)
۱۷۲ – وروی علیّ بن محمّد بن زیاد الصیمریّ قال: دخلت علی ابی احمد عبید اللَّه بن عبد اللَّه بن طاهر وبین یدیه رقعه ابی محمّدعلیه السلام فیها:
إِنِّی نازَلْتُ اللَّهَ فِی هذَا الطّاغِی – یَعْنِی الْمُسْتَعِینُ – وَهُوَ آخِذُهُ بَعْدَ ثَلاثٍ، فَلَمَّا کانَ الْیَوْمُ الثّالِثِ خَلَعَ، وَکانَ مِنْ اَمْرِهِ ما کانَ إِلی اَنْ قُتِلَ.
۱۷۳ – وروی سعد بن عبد اللَّه، عن ابی هاشم الجعفری قال: کنت محبوساً مع ابی محمّدعلیه السلام فی حبس المهتدی بن الواثق فقال لی:
یا اَبا هاشِمُ إِنَّ هذَا الطّاغِی اَرادَ اَنْ یَعْبَثَ بِاللَّهِ فِی هذِهِ اللَّیْلَهِ وَقَدْ بَتَّر اللَّهُ عُمْرَهُ وَجَعَلَهُ لِلْقائِمِ مِنْ بَعْدِهِ وَلَمْ یَکُنْ لِی وَلَدٌ وَسَاُرْزَقُ وَلَداً.
۲ / ۱۷۲ – علی بن محمّد بن زیاد صیمری گفته است: بر ابواحمد عبیداللَّه بن عبداللَّه بن طاهر وارد شدم، در مقابل او نامه امام حسن عسکریعلیه السلام بود و در آن نوشته شده بود: من در مورد [شکایت از] این سرکش طغیانگر – یعنی مستعین(۱۳۱) – از خداوند مسالت کردهام و [غضب] خداوند متعال هم پس از سه روز او را میگیرد. روز سوم که شد، مستعین از خلافت خلع شد و همین بود تا اینکه کشته شد.
۳ / ۱۷۳ – ابوهاشم جعفری گفته است: من با امام حسن عسکریعلیه السلام در حبس مهتدی بن واثق(۱۳۲) بودیم، امامعلیه السلام به من فرمودند: ای ابا هاشم! این طغیانگر امشب میخواهد با [مشیت] خداوند بازی کند، امّا خداوند تبارک و تعالی عمر او را قطع کرده و حکومت را برای جانشین او قرار داده است. من فرزندی ندارم ولی به زودی فرزندی روزی من میشود.
قالَ اَبُوهاشِمُ: فَلَمَّا اَصْبَحْنا شَغبَ الاَتْراکُ عَلَی الْمُهْتَدِیّ فَقَتَلُوهُ وَوَلِیَ الْمُعْتَمدُ مَکانَهُ وَسَلَّمْنَا اللَّهُ تَعالی
۱۷۴ – واخبرنی جماعه، عن التلعکبری، عن احمد بن علیّ الرازی، عن الحسین بن علیّ، عن محمّد بن الحسن بن رزین قال: حدّثنی ابوالحسن الموسوی الخیبری قال: حدّثنی ابی انّه کان یغشی ابامحمّدعلیه السلام بسرّ من رای کثیراً وانّه اتاه یوماً فوجده وقد قدّمت إلیه دابّته لیرکب إلی دار السلطان، وهو متغیّر اللّون من الغضب، وکان یجیئه رجل من العامّه، فإذا رکب دعا له وجاء باشیاء یشیع بها علیه، فکانعلیه السلام یکره ذلک.
فلمّا کان ذلک الیوم زاد الرجل فی الکلام والحّ فسار حتّی انتهی إلی مفرق الطریقین، وضاق علی الرجل احدهما من الدوابّ فعدل إلی طریق یخرج منه ویلقاه فیه، فدعاعلیه السلام ببعض خدمه وقال له: امض فکفّن هذا فتبعه الخادم.
ابوهاشم گفته: صبح که شد ترکها به مهتدی حمله کرده، او را به قتل رسانیدند و معتمد جای او بر تخت حکومت نشست و خداوند هم ما را از دسیسه مهتدی به سلامت داشت.
۴ / ۱۷۴ – ابو الحسن موسوی خیبری گفته است: پدرم بسیاری از شبها در سامرا با امام حسن عسکریعلیه السلام بود. یک روز که به محضر امامعلیه السلام رسید مرکبی برای ایشان آورده شد تا سوار شود و به خانه سلطان وقت برود. رنگ امام از شدت غضب تغییر کرده بود. مردی از عامه [برای بردن حضرت] به خدمت ایشان میرسید، وقتی که حضرت سوار میشدند او هم سوار شده با نکوهش و بیادبی، حضرت را آزار میداد و امامعلیه السلام هم از این عمل ناراحت میشدند. در آن روز مرد عامی [سنّی]نسبت به حضرت بیشتر بیادبی کرده و در کلام، سخنان زشت تری به زبان راند، تا اینکه به یک دو راهی رسیدند. به دلیل تنگی راه و اینکه چهارپایان فراوانی عبور میکردند امکان تردّد برای هر دو نفر میسر نشد، بنابراین از جاده خارج شد [تا از طریق میان بر] به امام برسد. در همین حین امامعلیه السلام یکی از خدمه خود را صدا زده و فرمودند: برو این مرد را کفن کن، خادم هم امر امام را اطاعت کرد.
فلمّا انتهیعلیه السلام إلی السوق ونحن معه، خرج الرجل من الدرب لیعارضه، وکان فی الموضع بغل واقف، فضربه البغل فقتله، ووقف الغلام فکفّنه کما امره، وسارعلیه السلام وسرنا معه.
۱۷۵ – وروی سعد بن عبد اللَّه، عن داود بن قاسم الجعفری قال: کنت عند ابی محمّدعلیه السلام فقال:
إِذا قامَ الْقائِمُ یَهْدِمُ الْمِنارَ وَالْمَقاصِیرَ الَّتِی فِی الْمَساجِدِ.
فَقُلْتُ فِی نَفْسِی: لاَِیِّ مَعْنیً هذا؟ فَاَقْبَلَ عَلَیَّ فَقالَ:
مَعْنی هذا اَنَّها مُحْدَثَهٌ مُبْتَدِعَهٌ لَمْ یَبْنها نَبِیٌّ ولا حُجَّهٌ.
۱۷۶ – وبهذا الإسناد، عن ابی هاشم الجعفری قال: سمعت ابامحمّدعلیه السلام یقول:
مِنَ الذُّنُوبِ الَّتِی لا تُغْفَرُ، قَوْلَ الرَّجُل: لَیْتَنِی لا اُواخَذُ إِلّا بِهذا.
زمانی که امامعلیه السلام به بازار رسیدند و ما هم همراه حضرت بودیم مرد وارد بر جاده شد تا با حضرت برخورد کرده و امام را با دشنام و بیادبی آزار دهد. همان جایی که او وارد جاده شد قاطری ایستاده بود و با یک ضربه لگد او را کشت، و غلام امام هم همانگونه که حضرت امر فرموده بودند ماند و او را کفن کرد و حضرت راه را ادامه دادند، ما هم پشت سر امام رفتیم.
۵ / ۱۷۵ – داوود بن قاسم جعفری گفته: من در محضر امام حسن عسکریعلیه السلام بودم، حضرت فرمودند: وقتی که قائمعلیه السلام قیام کند به خراب نمودن منارهها و قصر هایی که در مساجد ساخته شده است امر میفرماید.
من با خودم گفتم: حضرت برای چه به خراب کردن اینها امر میفرماید؟
حضرت [که میدانست در قلب من چه میگذرد] رو به من کرده و فرمودند: خراب کردن آنها برای این است که احداث شان بدعت است، چون نه پیامبر آنها را ساخته است و نه امام.
۶ / ۱۷۶ – ابوهاشم جعفری میگوید: از امام حسن عسکریعلیه السلام شنیدم که میفرمودند: از جمله گناهانی که بخشیده نمیشود، این است که انسان بگوید: ای کاش مواخذه و مجازات نمیشدم مگر به خاطر همین یک گناه!
فَقُلْتُ فِی نَفْسِی: إِنَّ هذا لَهُوَ الدَّقِیقُ، یَنْبَغِی لِلرَّجُلِ اَنْ یَتَفَقَّدَ مِنْ اَمْرِهِ وَمِنْ نَفْسِهِ کُلَّ شَیْءٍ، فَاَقْبَلَ عَلَیَّ اَبُومُحَمَّدعلیه السلام فَقالَ:
یا اَباهاشِم صَدَقْتَ فَالْزِمْ ما حَدَّثْتَ بِهِ نَفْسَکَ فَاِنَّ الإشراکَ فِی النَّاسِ اَخْفی مِنْ دَبِیبِ الذَّرِّ عَلَی الصَّفا فِی اللَّیْلَهِ الظَّلْماءِ وَمِنْ دَبِیبِ الذَّرِّ عَلَی الْمَسْحِ الاَسْوَدِ.
۱۷۷ – سعد بن عبد اللَّه، عن احمد بن الحسین بن عمر بن یزید قال: اخبرنی ابوالهیثم بن سیّابه انّه کتب إلیه – لمّا امر المعتزّ بدفعه إلی سعید الحاجب عند مضیّه إلی الکوفه وان یحدث فیه ما یحدث به النّاس بقصر ابن هبیره – جعلنی اللَّه فداک بلغنا خبر قد اقلقنا وابلغ منّا.
فَکَتَبَعلیه السلام إِلَیْهِ: بَعْدَ ثالِثٍ یَاْتِیکُمُ الْفَرَجُ. فخلع المعتزّ الیوم الثالث.
با خودم گفتم: این مساله خیلی دقیقی است، و شایسته است که انسان در امر درونی خودش و در هر مسالهای مراقب بوده و نفسش را تفتیش کند، در همین حال امامعلیه السلام متوجّه من شده و فرمودند: ای ابا هاشم! درست فکر کردی، مواظب هر حادثه و عملی باش، چرا که شرک ورزیدن در میان مردم، از راه رفتن مورچه روی سنگ صاف در شب تار، و یا روی فرش سیاه مخفیتر است.
۷ / ۱۷۷ – احمد بن حسین بن عمر بن یزید گفته: آنگاه که معتزّ(۱۳۳) دستور داده بود: زمانی که حسن عسگری را از کوفه عبور میدهند به دست سعید حاجب بسپارند تا حضرت را به گونهای به قصر ابن هبیره ببرند که مردم برای یکدیگر تعریف کنند. ابو هیثم بن سیّابه به امام نامه نوشت: خداوند مرا فدای شما کند، خبری به ما رسیده که موجب ناراحتی و شگفت ما شده است.
حضرت در جواب نوشتند: سه روز دیگر راحتی و خلاصی برای شما میآید.
و سه روز دیگر معتزّ از خلافت خلع شد.
۱۷۸ – اخبرنی جماعه، عن ابی المفضّل الشیبانی، عن ابی الحسین محمّد بن بحر بن سهل الشیبانی الرهنی قال: قال بشر بن سلیمان النخّاس – وهو من ولد ابی ایّوب الانصاری احد موالی ابی الحسن وابی محمّدعلیه السلام وجارهما بسرّ من رای – اتانی کافور الخادم فقال: مولانا ابوالحسن علیّ بن محمّد العسکریعلیه السلام یدعوک إلیه فاتیته فلمّا جلست بین یدیه قال لی:
یا بشر! إنَّکَ مِنْ وُلْدِ الاَنْصارِ وَهذِهِ الْمُوالاهُ لَمْ تَزَلْ فِیکُمْ یَرِثُها خَلَفٌ عَنْ سَلَفٍ، وَاَنْتُمْ ثِقاتُنا اَهْلَ الْبَیْتِ، وَإِنِّی مُزَکِّیکَ وَمُشَرِّفُکَ بِفَضِیلَهٍ تَسْبِقُ بِهَا الشِّیعَهُ فِی المُوالاهِ (بِها) بِسِرٍّ اَطَّلِعُکَ عَلَیْهِ واَنْفِذُکَ فِی ابْتِیاعِ اَمَهٍ.
فَکَتَبَ کِتاباً لَطِیفاً بِخَطٍّ رُومِیٍّ وَلُغَهٍ رُومِیَّهٍ وَطَبَعَ عَلَیْهِ خاتَمَهُ وَاَخْرَجَ شَقِیقَهً صَفْرآءَ فِیها مِائَتانِ وَعِشْرُونَ دِیناراً فَقالَ: خُذْها وَتَوَجَّهْ بِها إِلی بَغْدادَ وَاَحْضِرْ مَعْبَرَ الْفُراتِ ضَحْوَهً یَوْم
۸ / ۱۷۸ – بشر بن سلیمان نخّاس(۱۳۴) که از اولاد ابوایوب انصاری و از اصحاب امام هادی و امام حسن عسکریعلیهما السلام بود، در سرمن رای [سامرا] همسایه این دو امام همام بود گفته است: روزی کافور خادم نزد من آمد وگفت: مولای ما ابوالحسن علی بن محمّد عسکری[امام هادی]علیهما السلام با شما کار دارد. من هم محضر حضرت رسیدم، وقتی در مقابل ایشان نشستم، حضرت به من فرمودند:
ای بشر! تو از اولاد انصار هستی و علاقه و محبّت نسبت به ما همیشه و نسل به نسل در میان شما بوده است، شما مورد اعتماد ما اهل بیت هستید، اکنون من به تو فضیلت و شرافتی میدهم که تاکنون احدی از شیعه در آن به تو سبقت نگرفته است و تو را به رازی مطلع کرده و برای خرید کنیزی میفرستم.
بعد حضرت نامهای را در نهایت لطافت و زیبایی و با خط رومی نوشتند و آن را مهر کردند و همیان زردی را بیرون آوردند که دویست و بیست دینار در آن بود و فرمودند: کَذا، فَإِذا وَصَلْتَ إِلی جانِبِکَ زَوارِیقَ السَّبایا وَتَریَ الْجَوارِی فِیها سَتَجِدُ طَوائِفَ الْمُبتاعِینَ مِنْ وُکَلاءِ قَوّادِ بَنِی الْعَبّاسِ وَشِرْذِمَهٌ مِنْ فُتَیانِ الْعَرَبِ، فَإِذا رَاَیْتَ ذلِکَ فَاَشْرِفْ مِنَ الْبُعْدِ عَلَی الْمُسَمّی عُمَرُ بْنُ یَزِیدِ النُّخاسُ عامَّهَ نِهارِکَ إِلی اَنْ تَبْرُزَ لِلْمُبتاعِینَ جارِیَهً صِفَتها کَذا وَکَذا، لابِسَهً حَرِیرَیْنِ صَفِیقَیْنِ تَمْتَنِعُ مِنَ الْعَرْضِ وَلَمْسِ الْمُعْتَرِضِ وَالإِنْقِیادِ لِمَنْ یُحاوِلُ لَمْسَها وَتَسْمَعُ صَرْخَهً رُومِیَّهً مِنْ وَراءِ سَتْرٍ رَقِیقٍ فَاعْلَمْ اَنَّها تَقُولُ وَا هَتْکَ سِتراهُ.
فَیَقُولُ بَعْضُ الْمُبْتاعِینَ: عَلی ثَلاثُمِائَهَ دِینارٍ فَقَدْ زادَنِی الْعِفافُ فِیها رَغْبَهً.
فَتَقُولُ لَهُ بِالْعَرَبِیَّهِ: لَوْ بَرَزْتَ فِی زِیِّ سُلیمانِ بْنِ داوُدَ وَعَلی شِبْهِ مُلْکِهِ ما بَدَتْ لِی فِیکَ رَغْبَهً فَاشْفِقْ عَلی مالِکَ.
این را بگیر و برو بغداد و صبح فلان روز به محل پهلو گیری قایقهای فرات حاضر شو و زمانی که لنجهای حامل اسرا به نزدیک تو رسیدند، کنیزانی را در میان آنها میبینی و همچنین گروههایی از خریداران را مییابی که اکثر آنها از نمایندگان و وکلای بنیعباس هستند و تعداد کمی هم از جوانان عرب آنجا حاضر میشوند. وقتی که این صحنه را دیدی تمام روز را از دور مراقب [آمدن] شخصی به نام عمر بن یزید نخّاس باش تا اینکه او کنیزی را با فلان اوصاف به مشتریها نشان میدهد، دو لباس حریر پوشیده، از دیدن و دست زدن مشتریها به او جلوگیری میکند و اجازه نمیدهد که کسی او را لمس کند. میشنوی که او پشت ستر و حجاب نازکی که دارد با صدای بلند و به زبان رومی ناله و فریاد میکند، بدان که او میگوید: وای از هتک آبروی من.
یکی از خریداران میگوید: پاکدامنی او رغبت مرا در خریدن او زیاد کرد، من سیصد دینار میدهم.
جاریه با لغت عربی به خریدار میگوید: اگر تو زر و زیور زندگی سلیمان بن داوود را داشته باشی و یا ملکی شبیه به او داشته باشی، من هیچ رغبتی به تو ندارم، بنابراین دلت برای مالت بسوزد [که با خریدن من مالت را تلف کردهای].
فَیَقُولُ النُخّاسُ: فَمَا الحِیلَهُ وَلا بُدَّ مِنْ بَیْعِکَ؟
فَتَقُولُ الجارِیَهُ: وَمَا الْعَجَلَهُ وَلا بُدَّ مِنْ اختِیارِ مُبْتاعٍ یَسْکُنُ قَلْبِی إِلَیْهِ وَإِلی وَفائِهِ وَاَمانَتِهِ.
فَعِنْدَ ذلِکَ قُمْ إِلی عُمَر بْنِ یَزِیدِ النُّخاسِ وَقُلْ لَهُ: إِنَّ مَعَکَ کِتاباً مُلْصَقاً لِبَعْضِ الاَشرافِ کَتَبَهُ بِلُغَهٍ رُومِیَّهٍ وَخَطٍّ رُومِیٍّ وَوَصَفَ فِیهِ کَرَمَهُ وَوَفاءَهُ وَنبلَهُ وَسَخاءَهُ، فَناوِلْها لِتَتامَّلَ مِنْهُ اَخْلاقَ صاحِبِهِ، فَإِنْ مالَتْ إِلَیْهِ وَرَضِیَتْهُ فَاَنَا وَکِیلُهُ فِی ابْتِیاعِها مِنْکَ.
قالَ بشرُ بْنُ سُلَیمْانَ: فَامْتَثَلْتُ جَمِیعَ ما حَدَّهُ لِی مَوْلایَ اَبُوالْحَسَنِعلیه السلام فِی اَمْرِ الْجارِیَهِ.
فَلَمَّا نَظَرَتْ فِی الْکِتابِ بَکَتْ بُکاءً شَدِیداً وَقالَتْ لِعُمَرَ بْنِ یَزِیدَ:
بِعْنِی مِنْ صاحِبِ هذَا الْکِتابِ وَحَلَفَتْ بِالْمُحَرَّجَه وَالْمُغَلَّظَهِ إِنَّهُ مَتی امْتَنَعَ مِنْ بَیْعِها مِنْهُ قَتَلَتْ نَفْسَها، فَما زِلْتُ اُشاحَّهُ فِی ثَمَنِها حَتَّی اسْتَقَرَّ الْاَمْرُ فِیهِ عَلی مِقْدارِ ما کانَ اَصْحَبَنِیهِ
نخّاس به کنیز میگوید: پس چاره چیست، چون ناچارم که تو را بفروشم؟
جاریه در جواب میگوید: این چه عجلهای است که دارید [عجله نکنید] من خریداری را انتخاب میکنم که قلبم به او و وفاداری و امانتداری اش آرامش بگیرد.
همین موقع تو بلند شو و نزد عمر بن یزید نخاس رفته و به او بگو که همراهت کتاب و نامهای است که یکی از اشراف و بزرگان به زبان رومی نوشته و در آن نامه اوصاف خودش را متذکر شده و کرم و وفا و بزرگواری و سخای خود را بیان داشته است. این نامه را به آن کنیز بده تا از طریق این نامه در اخلاق صاحب آن تامل و دقت کند، اگر به صاحب نامه میل پیدا کرد و به او راضی شد، من در خرید این کنیز وکیل صاحب نامه هستم.
بشر بن سلیمان میگوید: آنچه که مولای بزرگوارم ابو الحسن علیهما السلام فرموده بودند، اطاعت کرده و انجام دادم. پس تا چشم کنیز به نامه افتاد شدیداً گریه کرد و گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش. و قسم شدید یاد کرد که اگر او را به صاحب نامه نفروشد خود را خواهد کشت. در مورد قیمت کنیز آنقدر مذاکره کردیم تا اینکه قیمت به همان مقدار که مولای من امام هادیعلیه السلام به من داده بودند رسید و مورد توافق مَوْلایعلیه السلام مِنَ الدَّنانِیرَ فَاسْتَوفاهُ (مِنِّی) وَتَسَلَّمْتُ الجارِیَهَ ضاحِکَهً مُسْتَبْشِرَهً، وَانْصَرَفْتُ بِها إِلَی الْحَجِیرَهِ الَّتِی کُنْتُ آوِی إلَیْها بِبَغْدادَ، فَما اخذها القرار حتّی اخرجت کتاب مولاناعلیه السلام من جیبها وهی تلثمه وتطبّقه علی جفنها وتضعه علی خدّها وتمسحه علی بدنها.
فقلت تعجّباً منها: تلثمین کتاباً لا تعرفین صاحبه؟
فقالت: ایّها العاجز الضّعیف المعرفه بمحلّ اولاد الانبیاء اعرنی سمعک وفرّغ لی قلبک، انا ملکیه بنت یشوعا بن قیصر ملک الروم، وامّی من ولد الحواریّین تنسب إلی وصی المسیح شمعون، انبّئک بالعجب:
إنّ جدّی قیصر اراد ان یزوّجنی من ابن اخیه وانا من بنات ثلاث عشره سنه، فجمع فی قصره من نسل الحواریّین من القسّیسین والرهبان ثلاثمائه رجل، ومن ذوی الاخطار منهم
قرار گرفت؛ یعنی دویست و بیست دینار. تمام دینارها را دادم و کنیز را گرفتم، درحالی که بسیار خوشحال و خندان بود. او را به حجره کوچکی که در بغداد در آن سکونت داشتم بردم. کنیز آرام و قرار نداشت و هنوز کاملاً در حجره قرار نگرفته بود که نامه امام را از جیبش در آورده و مدام میبوسید و به چشم و صورت و بدنش میمالید [و وجودش را به نامه امام متبرک میکرد].
با تعجب به او گفتم: نامهای را میبوسی که صاحب آن را نمیشناسی؟
به من گفت: ای عاجزی که به مقام و منزلت اولاد انبیا معرفتت کم است، گوشَت را به من بسپار و قلبت را برای [کلام] من فارغ و خالی کن. من ملکیه [ملیکه ، دختر یشوعا فرزند قیصر پادشاه روم هستم، مادرم از نسل حواریین و منتسب به شمعون، وصی حضرت مسیحعلیه السلام است، اینک خبر عجیبی به تو میدهم:
جدم قیصر میخواست مرا به عقد ازدواج برادر زاده اش در بیاورد و من سیزده سال داشتم. بنابراین سیصد نفر از کشیشها و رهبانان و هفتصد نفر از شخصیتهای مهم سبعمائه رجل، وجمع من امراء الاجناد وقوّاد العسکر ونقباء الجیوش وملوک العشائر اربعه آلاف، وابرز من بهیّ ملکه عرشاً مصنوعاً من اصناف الجوهر (إلی صحن القصر) ورفعه فوق اربعین مرقاه، فلمّا صعد ابن اخیه واحدقت الصلب وقامت الاساقفه عکّفاً ونشرت اسفار الإنجیل، تسافلت الصلب من الاعلی فلصقت بالارض وتقوّضت اعمده العرش، فانهارت إلی القرار، وخرّ الصاعد من العرش مغشیّاً علیه، فتغیّرت الوان الاساقفه وارتعدت فرائصهم، فقال کبیرهم (لجدّی):
ایّها الملک اعفنا من ملاقاه هذه النحوس الدالّه علی زوال دوله هذا الدّین المسیحی والمذهب الملکانی، فتطیّر جدّی من ذلک تطیّراً شدیداً وقال للاساقفه:
اقیموا هذه الاعمده وارفعوا الصلبان واحضروا اخا هذا المدبّر العاثر المنکوس جدّه لازوّجه هذه الصبیّه، فیدفع نحوسه عنکم بسعوده، فلمّا فعلوا ذلک حدث علی الثانی (مثل)
و اشراف و چهارهزار نفر از امرا و فرماندهان لشکری و بزرگان ارتش و سران قبایل مختلف را در قصرش جمع کرد و تختی که از انواع جواهر ساخته شده بود به صحن قصر آورد و بالای چهل پایه قرار دادند. وقتی که برادرزاده اش روی این تخت قرار گرفت و صلیب را بر فراز آن نصب کرد، اسقفها با تواضع تمام در برابرش ایستاده و انجیل ها را باز کردند که یکدفعه صلیب از بالا به پایین افتاد و به زمین خورد و پایههای تخت شکست و تخت به زمین افتاد و برادر زاده قیصر بیهوش روی زمین افتاد. در اثر این واقعه رنگ اسقف های حاضر در جلسه پرید و بدنشان شروع به لرزیدن کرد. بزرگ شان به جدم گفت: ای پادشاه! ما را از دیدن و ملاقات این نحسی که بر از بین رفتن دولت، و دین نصرانی و مذهب ملکانی دلالت میکند، مرخص بفرمایید. پس جدم این واقعه و کلمات بزرگ اسقفها را به فال بد گرفته و به اسقفها گفت: پایههای تخت را برپا کنید، صلیبها را نصب کنید و برادر این بدبخت [برادرزاده اش]را بیاورید تا این دختر را به عقد او در بیاورم و این نحوست را به سعادت مبدل کنم. ما حدث علی الاوّل وتفرّق النّاس وقام جدّی قیصر مغتمّاً فدخل منزل النساء وارخیت السّتور واریت فی تلک اللّیله کانّ المسیح وشمعون وعدّه من الحواریّین قد اجتمعوا فی قصر جدّی ونصبوا فیه منبراً من نور یباری السّماء علوّاً وارتفاعاً فی الموضع الّذی کان نصب جدّی فیه عرشه، ودخل علیهم محمّدصلی الله علیه وآله وختنه ووصیّهعلیه السلام وعدّه من ابنائهعلیهم السلام.
فتقدّم المسیح إلیه فاعتنقه فیقول له محمّدصلی الله علیه وآله: یا روح اللَّه إنّی جئتک خاطباً من وصیّک شمعون فتاته ملیکه لابنی هذا – واوما بیده إلی ابی محمّدعلیه السلام – ابن صاحب هذا الکتاب فنظر المسیح إلی شمعون وقال (له): قد اتاک الشرف، فصل رحمک رحم آل محمّدعلیهم السلام قال: قد فعلت.
وقتی این کار را انجام دادند و برادر او را آوردند و همه کارها انجام شد، همان حادثه قبلی دوباره اتفاق افتاد و صلیب و تخت افتادند. مردم از ترس متفرق شدند و جدم قیصر با ناراحتی شدید وارد منزل زنها [حرمسرا] شد و پردهها را انداخت.
شب همان روز من در خواب، گویی حضرت عیسی مسیح و شمعون و تعدادی از حواریین را در قصر جدم دیدم که آنجا جمع شده بودند و منبری از نور در محلی که پدرم تخت را گذاشته بود، نصب شده بود که به بلندای آسمان بود.
[در همین زمان] حضرت محمدصلی الله علیه وآله به همراه داماد و جانشینش علیعلیه السلام و تعدادی از فرزندانش علیهم السلام به قصر وارد شدند و حضرت مسیحعلیه السلام جلو رفته و با پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله معانقه و دیده بوسی کرد. بعد حضرت محمدصلی الله علیه وآله خطاب به عیسی مسیحعلیه السلام فرمودند: ای روح اللَّه! آمدهام تا از دختر وصی ات، شمعون ملیکا را برای پسرم خواستگاری کنم. و با دست مبارک به امام حسن عسکریعلیه السلام پسر صاحب همین نامه اشاره کرد.
حضرت عیسی مسیحعلیه السلام به شمعون نگاه کرده و فرمود: شرافت و عزّت به تو رو آورده است، پس رحم خود را به رحم آل محمّد وصل کن.
شمعون گفت: انجام دادم.
فصعد ذلک المنبر فخطب محمّدصلی الله علیه وآله وزوّجنی من ابنه، وشهد المسیحعلیه السلام وشهد ابناء محمّدعلیهم السلام والحواریّون.
فلمّا استیقظت اشفقت ان اقصّ هذه الرویا علی ابی وجدّی مخافه القتل فکنت اسرّها ولا ابدیها لهم، وضرب صدری بمحبّه ابی محمّدعلیه السلام حتّی امتنعت من الطعام والشراب فضعفت نفسی ودقّ شخصی، ومرضت مرضاً شدیداً، فما بقی فی مدائن الرّوم طبیب إلّا احضره جدّی وساله، عن دوائی فلمّا برح به الیاس قال:
یا قرّه عینی وهل یخطر ببالک شهوه فازوّدکها فی هذه الدنیا، فقلت: یا جدّی اری ابواب الفرج علیّ مغلقه فلو کشفت العذاب عمّن فی سجنک من اساری المسلمین، وفککت عنهم الاغلال، وتصدّقت علیهم ومنیّتهم الخلاص رجوت ان یهب (لی) المسیح وامّه عافیه.
آنگاه حضرت محمّدصلی الله علیه وآله بالای منبر رفته و خطبه خواند و مرا به عقد ازدواج فرزندش در آورد، و مسیحعلیه السلام و فرزندان پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله و حواریون، شاهد عقد ازدواج بودند.
وقتی که از خواب بیدار شدم، ترسیدم خوابم را برای کسی تعریف کنم که مبادا پدر یا برادرم مرا به قتل برسانند، بنابراین سرّم را پنهان کرده و افشا نکردم. در عین حال سینهام مالامال از محبت ابیمحمّد عسکریعلیه السلام بود. تا جایی که از خوردن و آشامیدن افتاده و ناتوان شدم، جسمم لاغر و ضعیف شد و شدیداً مریض شدم. جدّم در تمام شهرهای روم هر طبیب و پزشکی بود را حاضر کرد و از مداوای من سوال کرد. زمانی که دیگر از بهبودی من مایوس شد، به من گفت: ای نور دیده! آیا در قلبت میل به چیزی در این دنیا داری تا برای تو مهیا کنم؟
گفتم: درهای فرج بهبودی به روی من بسته شده، اگر شکنجه را از اسیران مسلمانی که در زندان تو هستند برداری و غل و زنجیر اسارت را از آنها باز کنی و به آنها صدقه داده و منت بگذاری و آزاد شان کنی امیدوارم که مسیح و مادر بزرگوارش مرا شفا دهند. فلمّا فعل ذلک تجلّدت فی إظهار الصحّه من بدنی قلیلاً وتناولت یسیراً من الطعام، فسرّ بذلک واقبل علی إکرام الاساری وإعزازهم، فاریت [ایضاً] بعد اربع عشره لیله کانّ سیّده نساء العالمین فاطمهعلیها السلام قد زارتنی ومعها مریم ابنه عمران والف من وصائف الجنان فتقول لی مریم:
هذه سیّده نساء العالمین امّ زوجک ابی محمّدعلیه السلام فاتعلّق بها وابکی واشکو إلیها امتناع ابی محمّدعلیه السلام من زیارتی.
فقالت سیّده النساءعلیها السلام: إنّ ابنی ابامحمّد لا یزورک، وانت مشرکه باللَّه علی مذهب النصاری، وهذه اختی مریم بنت عمران تبرا إلی اللَّه تعالی من دینک، فإن ملت إلی رضی اللَّه ورضی المسیح ومریمعلیهما السلام وزیاره ابی محمّد إیّاک فقولی اشهد ان لا إله إلّا اللَّه وانّ ابی
وقتی که جدم این کار را کرد، من هم در اظهار صحّت و تندرستی جدیت کردم و مقدار کمی غذا خوردم. جدم [با دیدن این وضعیت] خوشحال شد و به اسرای مسلمین احترام و اکرام کرد.
چهارده شب بعد، گویا در خواب سیّده زنان دو عالم حضرت فاطمه زهراعلیها السلام را دیدم که به دیدار من آمد و حضرت مریم دختر عمران و هزار حوریه از بهشت در محضر فاطمهعلیها السلام بودند.
حضرت مریمعلیها السلام به من گفت: ایشان بزرگ و سیّده زنان دو عالم [از اولین تا آخرین]هستند و مادر همسر تو ابی محمّدعلیه السلام است. من خودم را به دامان حضرت انداختم و گریهکنان از نیامدن ابیمحمّد شکایت کردم.
پس سیّده نساء علیها السلام به من فرمودند: پسرم ابا محمّد تو را دیدار نمیکند، چون تو بر مذهب نصارا و مشرک هستی و این خواهر من مریم بنت عمران است که از دین تو به خدای متعال بیزاری میجوید. بنابراین اگر مایل به کسب رضایت خدا و رضایت مسیح و مریمعلیهما السلام هستی و همچنین مایل [و مشتاق] به زیارت ابی محمّد هستی، پس بگو: اشهد ان لا اله إلّا اللَّه و انّ ابی محمداً رسول اللَّه [شهادت به توحید و نبوت]. وقتی که محمّداً رسول اللَّه، فلمّا تکلّمت بهذه الکلمه ضمّتنی إلی صدرها سیّده نساء العالمینعلیها السلام وطیّبت نفسی وقالت: الآن توقّعی زیاره ابی محمّد فإنّی منفذته إلیک فانتبهت وانا انول واتوقّع لقاء ابی محمّدعلیه السلام.
فلمّا کان فی اللّیله القابله رایت ابامحمّدعلیه السلام وکانّی اقول له: جفوتنی یا حبیبی بعد ان اتلفت نفسی معالجه حبّک.
فقال: ما کان تاخّری عنک إلّا لشرکک، فقد اسلمت وانا زائرک فی کلّ لیله إلی ان یجمع اللَّه تعالی شملنا فی العیان. فما قطع عنّی زیارته بعد ذلک الی هذه الغایه.
قال بشر: فقلت لها: وکیف وقعت فی الاساری؟ فقالت: اخبرنی ابومحمّدعلیه السلام لیله من اللّیالی انّ جدّک سیسیّر جیشاً إلی قتال المسلمین یوم کذا وکذا، ثمّ یتبعهم، فعلیک باللّحاق
من این کلمات را گفتم، سیده زنان عالمین مرا به سینه خود چسباند و جانم را پاک و طاهر کرده و فرمودند: الآن منتظر زیارت ابی محمّد باش، من او را نزد تو میفرستم.
پس وقتی که از خواب بیدار شدم، با خودم گفتم: منتظر دیدار ابی محمّدعلیه السلام میمانم. وقتی که شب بعد رسید، ابا محمّدعلیه السلام را در خواب دیدم و گویا به او عرض میکردم: حبیب من! به من ستم کردید با آن که جان من از شدت محبت شما تلف شد.
حضرت فرمودند: تاخیر من در آمدن نزد تو، فقط به خاطر شرک تو بود، حالا که مسلمان شدهاید، هر شب به دیدار شما میآیم تا اینکه خداوند تبارک وتعالی جدایی ما را در عیان به جمع تبدیل کند.
از آن روز تاکنون دیدار و زیارت ایشان قطع نشده است.
بشر گفته که به او گفتم: چگونه بین اسرا قرار گرفتی؟
گفت: یکی از شبها ابا محمّدعلیه السلام به من خبر داد که به زودی در فلان روز جدّ تو لشکری برای جنگ با مسلمانان میفرستد و خودش هم پشت سر آنها حرکت میکند، بهم متنکّره فی زیّ الخدم مع عدّه من الوصائف من طریق کذا، ففعلت ذلک فوقعت علینا طلائع المسلمین حتّی کان من امری ما رایت وشاهدت، وما شعر بانّی ابنه ملک الروم إلی هذه الغایه احد سواک، وذلک باطّلاعی إیّاک علیه، ولقد سالنی الشیخ الّذی وقعت إلیه فی سهم الغنیمه عن اسمی فانکرته وقلت نرجس، فقال: اسم الجواری.
قلت: العجب انّک رومیّه ولسانک عربیّ؟ قالت: نعم من ولوع جدّی وحمله إیّای علی تعلّم الآداب ان اوعز إلیّ امراه ترجمانه لی فی الاختلاف إلیّ وکانت تقصدنی صباحاً ومساء وتفیدنی العربیّه حتّی استمرّ لسانی علیها واستقام.
قال بشر: فلمّا انکفات بها إلی سرّ من رای دخلت علی مولای ابیالحسنعلیه السلام فقال:
و تو میبایست وضع ظاهر خود را تغییر داده و در هیبت و شمایل کنیزان با عدّهای از کنیزان از فلان راه به آنها ملحق شوی. من هم همین کار را کردم، ناگهان با طلایع و پیش قراولان سپاه اسلام برخورد کردیم، به اسارت آنها درآمدیم و کارم به اینجا کشیده شد که میبینی و شاهدی و کسی هم نفهمید که من دختر پادشاه روم هستم، به جز تو که خودم را معرفی کردم. حتی پیرمردی که به عنوان غنیمت به او رسیدم، نام مرا پرسید و من اسمم را انکار کردم و گفتم: [نامم] نرجس است.
پیرمرد گفت: اسم او اسم کنیزان است.
[بشر میگوید:] گفتم: عجیب است که تو رومی هستی و به زبان عربی تکلّم میکنی؟
گفت: بله، جدّ من ولع و اشتیاق فراوانی به تعلّم و آموزش آداب داشت و زنی را که در زبانها و ترجمه آنها مهارت داشت و عربی را میدانست، مامور به آموزش من کرد که صبح و شب نزد من میآمد و زبان عربی را به من آموزش میداد، تا در اثر تمرین زیاد زبانم به عربی خو گرفت و روان شد.
بشر میگوید: وقتی او را به سرّ من رای [سامرا] رساندم و محضر مبارک امام کیف اراک اللَّه عزّ الإسلام وذلّ النصرانیّه وشرف محمّد واهل بیتهعلیهم السلام؟ قالت: کیف اصف لک یا ابن رسول اللَّه ما انت اعلم به منّی؟ قال: فإنّی احببت ان اکرمک فما احبّ إلیک، عشره آلاف دینار ام بشری لک بشرف الابد؟ قالت: بشری بولد لی قال لها:
ابشری بولد یملک الدنیا شرقاً وغرباً و یملا الارض قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلماً و جوراً، قالت ممّن؟ قال: ممّن خطبک رسول اللَّهصلی الله علیه وآله له لیله کذا فی شهر کذا من سنه کذا بالرومیه (قالت من المسیح ووصیّه؟)قال لها: ممّن زوّجک المسیحعلیه السلام ووصیّه؟ قالت: من
علی النقیعلیه السلام شرفیاب شدیم، حضرت به او فرمودند: عزت اسلام و ذلّت نصرانیت و شرف و بزرگی محمّد و اهل بیتش علیهم السلام را چگونه دیدی؟
عرض کرد: چگونه امری را که از من بهتر میدانید برای شما توصیف کنم؟
حضرت فرمودند: میخواهم به تو اکرام کنم؛ ده هزار دینار دوست داشتنیتر است برای تو یا اینکه تو را به شرافت ابدی بشارت بدهم؟
عرض کرد: به من بشارت فرزندم را بدهید.
حضرت به او فرمودند: تو را به فرزندی بشارت میدهم که مالک و فرمانروای همه شرق و غرب دنیا خواهد بود و زمین را همچنان که پر از ظلم و جور شده، مملو از عدل و داد میکند.
عرض کرد: از چه کسی؟
حضرت فرمودند: رسول خداصلی الله علیه وآله تو را در فلان شب و فلان ماه و فلان سال در کشور روم از چه کسی خواستگاری فرمود؟
عرض کرد: از مسیح و وصیش شمعون.
حضرت فرمودند: مسیح و وصی او تو را به عقد ازدواج چه کسی در آوردند؟
عرض کرد: پسر شما ابا محمّدعلیه السلام.
ابنک ابی محمّدعلیه السلام؟ فقال: هل تعرفینه؟ قالت: وهل خلت لیله لم یرنی فیها منذ اللیله الّتی اسلمت علی ید سیّده النساءعلیها السلام، قال: فقال مولانا:
یا کافور ادع اختی حکیمه، فلمّا دخلت قال لها ها هیه فاعتنقتها طویلاً وسرّت بها کثیراً، فقال لها ابوالحسنعلیه السلام: یا بنت رسول اللَّه خذیها إلی منزلک وعلّمیها الفرائض والسنن فإنّها زوجه ابی محمّد وامّ القائمعلیه السلام.
۱۷۹ – واخبرنا جماعه، عن ابیمحمّد هارون بن موسی التلعکبریرحمه الله قال: کنت فی دهلیز ابی علیّ محمّد بن همامرحمه الله علی دکّه إذ مرّ بنا شیخ کبیر علیه درّاعه، فسلّم علی ابی علیّ بن همام فردّعلیه السلام ومضی.
فقال لی: ا تدری من هو هذا؟ فقلت: لا.
حضرت فرمودند: آیا او را میشناسی؟
عرض کرد: از زمانی که به دست مبارک سیده نساء علیها السلام به شرف اسلام مشرّف شدهام، هر شب به دیدار من آمده است.
بشر میگوید: حضرت امام هادیعلیه السلام فرمودند: ای کافور! خواهرم حکیمه را نزد من بیاور. وقتی که حکیمه وارد شد، امامعلیه السلام فرمودند: این همان است، پس حکیمه با خوشحالی و سرور زیاد مدتی نرجس را به آغوش کشید. حضرت ابو الحسنعلیه السلام خطاب به حلیمه فرمودند: ای دختر رسول خداصلی الله علیه وآله او را به خانهات ببر، واجبات و مستحبات و سنن دین را به او آموزش بده، که این زن همسر ابی محمّد و مادر قائمعلیه السلام است.
۹ / ۱۷۹ – ابی محمّد هارون بن موسی تلعکبری رحمه الله گفته است: در دهلیز منزل ابی علی محمّد بن همام رحمه الله روی سکویی نشسته بودم که پیرمرد بزرگی که شنلی روی دوشش بود از مقابل ما عبور کرد. به ابی علی بن همام سلام کرد، او هم جواب سلامش را داد و گذشت. ابی علی به من گفت: میدانی او چه کسی است؟ گفتم: نه.
فقال: هذا شاکریّ لسیّدنا ابی محمّدعلیه السلام، ا فتشتهی ان تسمع من احادیثه شیئاً؟ قلت: نعم فقال لی: معک شیء تعطیه؟ فقلت له: معی درهمان صحیحان، فقال: هما یکفیانه.
فمضیت خلفه فلحقته فقلت له: ابوعلیّ یقول لک تنشط للمصیر إلینا؟ فقال: نعم، فجئنا إلی ابی علیّ بن همام فجلس إلیه فغمز بی ابوعلیّ ان اسلّم إلیه الدرهمین [فسلّمتها إلیه ، فقال لی: ما یحتاج إلی هذا، ثمّ اخذهما فقال له ابوعلیّ بن همام: یا ابا عبد اللَّه محمّد! حدّثنا عن ابی محمّدعلیه السلام ما رایت.
فقال: کان استاذی صالحاً من بین العلویّین لم ار قطّ مثله، وکان یرکب بسرج صفته بزیون مسکی وازرق قال: وکان یرکب إلی دار الخلافه بسرّ من رای فی کلّ إثنین وخمیس
گفت: این مرد خادم آقای ما ابی محمّدعلیه السلام است، آیا میخواهی که از احادیث او از امامعلیه السلام چیزی بشنوی؟ گفتم: بله. گفت: چیزی داری به او بدهی؟ گفتم: دو درهم صحیح دارم. گفت: همان کافی است.
بنابراین پشت سرش رفتم تا به او رسیدم، به او گفتم: ابو علی میگوید میتوانی نزد ما برگردی؟ گفت: بله. پس با هم نزد ابی علی بن همام رفتیم، ابو علی با چشم به من اشاره کرد که دو درهم را به او بدهم، من هم دو درهم را به او دادم. پیرمرد به من گفت: نیازی به این نبود، بعد دو درهم را گرفت. ابو علی بن همام به او گفت: ای ابا عبداللَّه محمّد! آنچه را که از امام حسن عسکریعلیه السلام دیدهای برای ما نقل کن.
گفت: استاد من در میان علویین مرد صالحی است که من هرگز مثل او را ندیده بودم. به مرکبی سوار میشد که زینش سندس کبود بود، او روزهای دوشنبه و پنجشنبه سوار بر مرکب به دارالخلافه در سرّ من رای میرفت، روز نوبت که میرسید تعداد زیادی از قال: وکان یوم النوبه یحضر من النّاس شیء عظیم، ویغصّ الشارع بالدوابّ والبغال والحمیر والضجّه، فلا یکون لاحد موضع یمشی ولا یدخل بینهم.
قال: فإذا جاء استاذی سکنت الضجّه، وهدا صهیل الخیل ونهاق الحمیر، قال: وتفرّقت البهائم حتّی یصیر الطریق واسعاً لا یحتاج (ان یتوقّی من الدوابّ تحفّه لیزحمها)، ثمّ یدخل فیجلس فی مرتبته الّتی جعلت له، فإذا اراد الخروج وصاح البوّابون: هاتوا دابّه ابی محمّد سکن صیاح النّاس وصهیل الخیل، فتفرّقت الدوابّ حتّی یرکب ویمضی.
وقال الشاکریّ: واستدعاه یوماً الخلیفه وشقّ ذلک علیه، وخاف ان یکون قد سعی به إلیه بعض من یحسده علی مرتبته من العلویّین والهاشمیّین، فرکب ومضی إلیه، فلمّا حصل
مردم [به دار الخلافه] حاضر میشدند و کوچه از کثرت اسب و قاطر و الاغ و همهمه، شلوغ و حتی راه بسته میشد، به طوری که کسی قادر به راه رفتن نبود و از شدت ازدحام، امکان ورود هم نبود. امّا زمانی که استادم آنجا میآمد، هیاهوی مردم و سروصدای اسب و الاغ ساکت میشد و حیوانات کنار رفته و راه را باز میکردند، به گونهای که نیازی به مواظبت نبود [که بدن انسان به حیوان برخورد نکند] بعد وارد مجلس شده و در جایگاهی که برای او اختصاص داده شده بود مینشست. زمانی هم که میخواست از دار الخلافه خارج شود و دربانان فریاد میزدند چهارپای ابومحمّد [امام حسن عسکریعلیه السلام] را بیاورید [باز] سر و صدای مردم و حیوانات ساکت میشد و حیوانات متفرق میشدند تا ایشان سوار شده و برود.
یک روز که خلیفه ایشان را احضار کرد، این امر برای حضرت سخت بود و از حسادت و سعایت و سخن چینی بعضی از علویون و هاشمیون علیه خود در نزد خلیفه ترسید [که مبادا از او سعادیت کرده باشند] سوار مرکب شده و رفت، وقتی به خانه خلیفه فی الدار قیل له: إنّ الخلیفه قد قام ولکن اجلس فی مرتبتک او انصرف قال: فانصرف وجاء إلی سوق الدوابّ وفیها من الضجّه والمصادمه واختلاف النّاس شیء کثیر.
فلمّا دخل إلیها سکن الناس وهدات الدوابّ، قال: وجلس إلی نخّاس کان یشتری له الدوابّ قال: فجیء له بفرس کبوس لا یقدر احد ان یدنو منه قال: فباعوه إیّاه بوکس فقال [لی : یا محمّد قم فاطرح السّرج علیه قال: فقلت: إنّه لا یقول لی ما یوذینی، فحللت الحزام وطرحت السرج [علیه فهدا ولم یتحرّک وجئت به لامضی به فجاء النخّاس فقال لی: لیس یباع، فقال لی: سلّمه إلیهم قال: فجاء النخّاس لیاخذه فالتفت إلیه التفاته ذهب منه منهزماً.
قال: ورکب ومضینا فلحقنا النخّاس فقال: صاحبه یقول: اشفقت ان یردّ، فإن کان [قد]
رسید به ایشان گفته شد که خلیفه از جایش برخاسته و رفته است، امّا شما اگر میخواهید همین جا بنشینید یا برگردید. ایشان برگشتند و به بازار فروش حیوانات آمدند، بازار پر از سر و صدا و رفت و آمد بود، همین که ایشان داخل بازار شدند مردم و حتی حیوانات [از شدت عظمت روحی حضرت] ساکت شدند. حضرت نزد دلالی که برای ایشان حیوان خرید و فروش میکرد نشست، در همین لحظه اسب چموشی را که کسی نمیتوانست نزدیک آن برود آوردند و به قیمت کم به امام فروختند.
حضرت به من فرمودند: ای محمّد! بلند شو و زین رویش بگذار، من هم برخاستم و با خودم گفتم: ایشان کاری را که اذیت داشته باشد، به من دستور نمیدهند. بنابراین کمربند زیر شکم اسب را باز کرده و زین را روی او انداختم، اسب آرام شد و حرکتی نکرد. وقتی که خواستم اسب را ببرم، دلال [به گمان اینکه رام شده] آمد و گفت: فروشی نیست. حضرت به من فرمودند: اسب را به او بده. تا دلال آمد که اسب را بگیرد، اسب چنان نگاهی به او کرد که از ترس پا به فرار گذاشت.

حضرت سوار اسب خود شد و راه افتادیم، دلال به ما رسید و گفت: صاحب اسب میگوید: از برگرداندن آن میترسم، لذا اگر [مولای تو] میداند که حیوان وحشی علم ما فیه من الکبس فلیشتره، فقال لی استاذی: قد علمت فقال: قد بعتک، فقال [لی : خذه فاخذته [قال:] فجئت به إلی الإصطبل فما تحرّک ولا آذانی ببرکه استاذی.
فلمّا نزل جاء إلیه واخذ اذنه الیمنی فرقاه، ثمّ اخذ اذنه الیسری فرقاه فو اللَّه لقد کنت اطرح الشعیر له فافرّقه بین یدیه، فلا یتحرّک، هذا ببرکه استاذی.
قال ابومحمّد: قال ابوعلیّ بن همام: هذا الفرس یقال له الصئول قال: یرجم بصاحبه حتّی یرجم به الحیطان ویقوم علی رجلیه ویلطم صاحبه.
قال محمّد الشاکری: کان استاذی اصلح من رایت من العلویّین والهاشمیّین، ما کان یشرب هذا النبیذ، کان یجلس فی المحراب ویسجد فانام وانتبه وانام وهو ساجد، وکان
و چموش است آن را بخرد. حضرت به من فرمودند: پولش را بده [قیمتش را ادا کن]من فهمیدم، دلال گفت: فروختم. حضرت به من فرمودند: اسب را بگیر، من هم آن را گرفتم و به اصطبل بردم و اسب هم به برکت مولایم [امام حسن عسکریعلیه السلام] هیچ حرکت و آزاری نداشت.
زمانی که امامعلیه السلام از اسب پیاده شد، گوش راست حیوان را گرفت و وردی خواند، بعد گوش چپش را گرفت و ورد دیگری گفت. به خدا قسم آنچنان آرام شد که گاهی من جو را به صورت پراکنده جلو او میریزم و این حیوان هیچ حرکتی نمیکند [فقط غذایش را میخورد] و این به برکت سرور من است.
ابو محمّد از ابو علی بن همام نقل میکند که این اسب [آنقدر وحشی بود که] نامش صول بود [یعنی حیوانی که مردم را میکشد] و صاحبش را میانداخت، حتّی صاحبش را به دیوار میزد و روی دو پایش میایستاد و صاحبش را مجروح میکرد.
محمّد خادم گفت: مولایم در بین علویان و هاشمیان صالح ترین است، او آب انگور نمیخورد [شراب نمیخورد] در محراب عبادتش مینشست و به سجده میرفت، من میخوابیدم، بیدار میشدم و باز میخوابیدم، ایشان هنوز هم در سجده بود. قلیل الاکل، کان یحضره التین والعنب والخوخ وما شاکله، فیاکل منه الواحده والثنتین ویقول: شل هذا یا محمّد إلی صبیانک، فاقول هذا کلّه فیقول خذه ما رایت قطّ اسدی منه.
فهذه بعض دلائله ولو استوفیناها لطال به الکتاب وکان مع إمامته من اکرم النّاس واجودهم.
۱۸۰ – اخبرنی جماعه، عن التلعکبریّ، عن احمد بن علیّ الرازی، عن الحسین بن علیّ، عن ابی الحسن الایادی قال: حدّثنی ابوجعفر العمریرضی الله عنه انّ اباطاهر بن بلبل حجّ فنظر إلی علیّ بن جعفر الهمّانی وهو ینفق النفقات العظیمه فلمّا انصرف کتب بذلک إلی ابی محمّدعلیه السلام فوقّع فی رقعته: قد کنّا امرنا له بمائه الف دینار، ثمّ امرنا له بمثلها فابی قبولها إبقاء علینا، ما للنّاس والدّخول فی امرنا فیما لم ندخلهم فیه؟
حضرت بسیار کم خوراک بود، برای ایشان انجیر، انگور و هلو و انواع میوه میآوردند و ایشان یک یا دو عدد میل میکردند و میفرمودند: ای محمّد! اینها را برای بچه هایت ببر. من میگفتم: همه را؟ میفرمود: همه را بگیر. من بهتر از او ندیدهام.
این بخش کوچکی از دلایل و معجزات امام حسن عسکریعلیه السلام بود و اگر میخواستیم همه را عنوان کنیم کتاب طولانی میشد. حضرت علاوه بر امامت، کریمترین و بخشنده ترین مردم بود.
۱۰ / ۱۸۰ – ابو جعفر عمری رضی الله عنه گفته: ابا طاهر بن بلبل به حجّ مشرف شد، در آنجا دید که علی بن جعفر همّانی [وکیل امام حسن عسکریعلیه السلام] اموال بسیار زیادی را خرج میکند. وقتی که از حج آمد، نامه ای به امام حسن عسکریعلیه السلام نوشت [ظاهراً اعتراض به این بذل و بخشش داشته است]. امامعلیه السلام در جواب مرقوم فرمودند: ما به ایشان امر کردیم که یکصد هزار دینار برای خودش بردارد، بعد دوباره دستور دادیم یکصد هزار دینار دیگر بردارد امّا او از پذیرش اینها خودداری کرد و همه را برای ما باقی گذاشت. مردم حقّ ندارند در اموری که ما آنها را داخل نکردهایم [و به آنها مربوط نمیشود]وارد شوند.
فامّا القائلون بانّ الحسن بن علیّ لم یمت وهو حیّ باق وهو المهدیّ فقولهم باطل بما علمنا موته، کما علمنا موت من تقدّم من آبائه، والطریقه واحده، والکلام علیهم واحد، هذا مع انقراض القائلین به واندراسهم، ولو کانوا محقّین لما انقرضوا.
ویدلّ ایضاً علی صحّه وفاته ما رواه:
۱۸۱ – سعد بن عبد اللَّه الاشعری قال: سمعت احمد بن عبید اللَّه بن خاقان – وهو عامل السلطان بقم – فی حدیث طویل اختصرناه قال: لمّا اعتلّ ابومحمّد الحسن بن علیّعلیه السلام بعث إلی ابی انّ ابن الرضا قد اعتلّ، فرکب مبادراً إلی دار الخلافه، ثمّ رجع مستعجلاً ومعه خمسه من خدم امیر المومنین من ثقاته وخاصّته، منهم نحریر، فامرهم بلزوم دار ابی محمّد
برگرفته از کتاب ترجمه کتاب الغیبه نوشته شیخ طوسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *