مدعیان دروغین نیابت امام عصر حسین بن منصور حلاج

۸ / ۳۷۶ – ابونصر هبه اللَّه بن محمّد کاتب، نوه امّ کلثوم دختر ابوجعفر عمریّ گفته است: وقتی خداوند متعال اراده کرد که حقیقت امر حلاج را معلوم فرماید و او را رسوا و خوار کند، این موضوع به ذهن حلاج آمد که ابا سهل اسماعیل بن علی نوبختی رضی الله عنه هم از جمله افرادی است که زود فریب کلک او را میخورد و فریفته حیله و نیرنگ او میشود.
بنابراین کسی را به سراغ او فرستاد و او را به خودش دعوت کرد و گمان میکرد که ابا سهل مانند دیگرانی که ایمانشان ضعیف بود، جاهل و نادان است، از این رو دائماً او بانقیاده علی غیره، فیستتبّ له ما قصد إلیه من الحیله والبهرجه علی الضعفه، لقدر ابی سهل فی انفس النّاس ومحلّه من العلم والادب ایضاً عندهم، ویقول له فی مراسلته إیّاه:
إنّی وکیل صاحب الزّمانعلیه السلام – وبهذا اوّلاً کان یستجرّ الجهّال، ثمّ یعلو منه إلی غیره – وقد امرت بمراسلتک وإظهار ما تریده من النصره لک لتقوی نفسک ولا ترتاب بهذا الامر.
فارسل إلیه ابوسهلرضی الله عنه یقول له: إنّی اسالک امراً یسیراً یخفّ مثله علیک فی جنب ما ظهر علی یدیک من الدلائل والبراهین، وهو انّی رجل احبّ الجواری واصبو إلیهنّ، ولی منهنّ عدّه اتحظّاهنّ والشیب یبعّدنی عنهنّ [ویبغّضنی إلیهنّ واحتاج ان اخضبه فی کلّ جمعه، واتحمّل منه مشقّه شدیده لاستر عنهنّ ذلک، وإلّا انکشف امری عندهنّ، فصار
را به سمت خودش میکشید، و با آرامی و حوصله، حیلههای خودش را به او القا میکرد. به دلیل اینکه ابوسهل در نظر مردم دارای موقعیت خوب و ممتازی بود، و در میان آنها به علم و ادب، جایگاه خاصی داشت، بنابراین حیله را آرام و آرام بیان کرد، و در نامهای که برای ابا سهل نوشت، گفت: من وکیل صاحب الزمانعلیه السلام هستم – او نخست با همین ادّعا افراد کم اطلاع و جاهل را به سمت خودش میکشاند – بعد از مدّتی ادّعا را بالاتر برد و در نامه به ابا سهل نوشت: من ماموریت دارم که به تو پیغام دهم که هر کمک و یاری که میخواهی برایت انجام دهم تا اینکه قلبت آرام گرفته و در نیابت من شکّ و تردید نداشته باشی.
ابو سهل به او پیغام داد که من در مقابل کرامات و معجزاتی که از تو ظاهر شده، استدعایی دارم که برای تو بسیار آسان و سهل است و آن اینکه من به کنیزانم بسیار میل و محبت دارم، و چند نفر از آنها در کنار من هستند، امّا پیری و سفیدی محاسنم مرا از معاشرت با آنها دور کرده است، بنابراین باید در هر جمعه خضاب کنم تا اینکه سفیدی محاسنم برای آنها معلوم نشود، و در خصوص خضاب هم مشقت زیادی را متحمل میشوم، به دلیل اینکه باید این مساله را از آنها پنهان کنم، در غیر این صورت حقیقت القرب بعداً والوصال هجراً، وارید ان تغنینی عن الخضاب وتکفینی مونته وتجعل لحیتی سوداء، فإنّی طوع یدیک وصائر إلیک وقائل بقولک وداع إلی مذهبک، مع ما لی فی ذلک من البصیره ولک من المعونه.
فلمّا سمع ذلک الحلّاج من قوله وجوابه علم انّه قد اخطا فی مراسلته وجهل فی الخروج إلیه بمذهبه وامسک عنه ولم یردّ إلیه جواباً ولم یرسل إلیه رسولاً، وصیّره ابوسهلرضی الله عنه احدوثه وضحکه ویطنز به عند کلّ احد؛ وشهّر امره عند الصغیر والکبیر وکان هذا الفعل سبباً لکشف امره وتنفیر الجماعه عنه.
۳۷۷ – واخبرنی جماعه، عن ابی عبد اللَّه الحسین بن علیّ بن الحسین بن موسی بن
امر من، آشکار میشود و آنها متوجّه موضوع میشوند، و این مساله موجب میشود که نزدیکی من نسبت به ایشان به دوری مبدل شود و وصالم به هجران. دلم میخواهد که مرا از خضاب کردن و این مشقت و سختی بینیاز کرده و محاسنم را سیاه کنی، آن وقت اطاعت تو را میپذیرم و به اعتقاد تو قائل میشوم، و مردم را هم به سمت تو دعوت میکنم، علاوه بر این اگر این کار را انجام بدهی این عمل برای من بصیرت و برای تو یاری به همراه دارد.
وقتی که حلاج این کلام او را شنید و جواب ابوسهل را شنید، فهمید که در نامه پراکنی و جذب اباسهل خطا کرده و در اظهار اعتقادش به اباسهل نادانی کرده است، بنابراین دیگر جواب او را نداد و دست طمع از او کشید و دیگر هیچ پیکی به طرف او نفرستاد. بعد از این ماجرا، ابو سهل این حکایت را از او در مجالس نقل کره و آن را بازگو میکرد و موجب خنده دیگران میشد. این مساله نزد بزرگ و کوچک شهرت پیدا کرد و همین امر باعث شد که حقیقت امر حلاج معلوم شده و شیعه از او متنفر شدند.
۹ / ۳۷۷ – چندین نفر از ابی عبداللَّه حسین بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه بابویه انّ ابن الحلّاج صار إلی قم وکاتب قرابه ابی الحسن یستدعیه ویستدعی اباالحسن ایضاً ویقول: انا رسول الإمام ووکیله.
قال: فلمّا وقعت المکاتبه فی ید ابیرضی الله عنه خرقها وقال لموصلها إلیه: ما افرغک للجهالات؟ فقال له الرجل – واظنّ انّه قال: انّه ابن عمّته او ابن عمّه – فإنّ الرجل قد استدعانا فلم خرقت مکاتبته وضحکوا منه وهزءوا به، ثمّ نهض إلی دکّانه ومعه جماعه من اصحابه وغلمانه.
قال: فلمّا دخل إلی الدار الّتی کان فیها دکّانه نهض له من کان هناک جالساً غیر رجل رآه جالساً فی الموضع فلم ینهض له ولم یعرفه ابی فلمّا جلس واخرج حسابه ودواته کما یکون
[برادر شیخ صدوق]، به من خبر دادند که پسر حلاج به شهر قم آمد و به فامیل و نزدیکان ابو الحسن[پدر شیخ صدوق]و خود ابوالحسن نامه نوشت و آنها را به سمت خودش دعوت کرد [از خودش تبلیغ کرد] و میگفت: من فرستاده و وکیل امامعلیه السلام هستم.
وقتی نامه به دست پدرم [ابو الحسن] رسید ضمن پاره کردن دعوت نامه، به آورنده نامه گفت: چه چیزی تو را به این نادانی ها کشانده است؟ فرستاده و آورنده نامه – که من گمان میکنم گفت که پسر عمه یا پسر عموی اوست – گفت: این مرد ما را دعوت کرده، پس چرا نامه را پاره میکنی؟ همه حاضرین در آنجا به حرف او خندیدند و او را مسخره کردند.
بعد از آن پدرم بلند شد و با چندتن از دوستان و غلامانش به دکان و تجارت خانهاش رفت. وقتی وارد ساختمانی شد که تجارت خانهاش آنجا بود، همه کسانی که در آنجا حضور داشتند، نسبت به پدرم تواضع کرده و از جایشان بلند شدند، به جز یک نفر که سرجایش نشسته و بلند نشد، و پدرم او را نمیشناخت. همین که نشست، طبق عادت و رسم تجّار، دفتر و مرکّب را برداشت تا حساب و کتاب کند، در همین موقع رو به التّجار اقبل علی بعض من کان حاضراً، فساله عنه فاخبره، فسمعه الرجل یسال عنه فاقبل علیه وقال له: تسال عنّی وانا حاضر؟ فقال له ابی: اکبرتک ایّها الرجل واعظمت قدرک ان اسالک، فقال له: تخرق رقعتی وانا اشاهدک تخرقها؟ فقال له ابی: فانت الرجل إذاً.
ثم قال: یا غلام برجله وبقفاه، فخرج من الدار العدوّ للَّه ولرسوله، ثمّ قال له: ا تدّعی المعجزات علیک لعنه اللَّه؟ اوکما قال فاخرج بقفاه فما رایناه بعدها بقم.

ومنهم ابن ابی العزاقر
۳۷۸ – اخبرنی الحسین بن إبراهیم، عن احمد بن نوح، عن ابی نصر هبه اللَّه بن محمّد بن احمد الکاتب ابن بنت امّ کلثوم بنت ابی جعفر العمریّرضی الله عنه قال: حدّثتنی الکبیره امّ کلثوم بنت ابی جعفر العمریّرضی الله عنه قالت: کان ابوجعفر بن ابی العزاقر وجیهاً عند بنی بسطام.
طرف یکی از حضار کرده، در مورد آن مرد سوال کرد و جوابش دادند. مرد متوجّه این مساله شد و رو به پدرم کرده و گفت: من خودم اینجا هستم، چرا درباره من از دیگران سوال میکنی؟ پدرم متوجّه او شده و گفت: به جهت احترام و بزرگی که برای شما در نظرم بود، از خودت سوال نکردم. او گفت: [با این حال] در حضور خودم نامهام را پاره میکنی؟ پدرم به او گفت: پس آن مرد [حلاج] تویی؟ سپس خطاب به غلامی گفت: او را با لگد و پس گردنی [بیرون کن] حلاج که دشمن خدا و رسولش بود از خانه بیرون رفت،[در همین حین] پدرم به او گفت: خدا لعنتت کند، ادعای معجزات میکنی؟ یا اینکه گفت: او خودش بیرون نرفت و وی را با پس گردنی بیرون انداخت، بعد از آن او را در شهر قم ندیدیم.
برگرفته از کتاب ترجمه کتاب الغیبه نوشته شیخ طوسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *