اخبار شهادت امام کاظم علیه السلام

۱ / ۲ – یونس بن عبدالرحمن گفته است: حسین بن علی رواسی بر جنازه امام کاظمعلیه السلام حاضر بوده [و میگوید]: وقتی که پیکر مطهر امامعلیه السلام کنار قبر قرار داده شد، فرستاده سندی بن شاهک – لعنه اللَّه علیه – آمد و به ابی المضا که جانشین [یا معاون] سندی و همراه جسد مطهر امام بود گفت: قبل از آن که او را دفن کنید صورت او را برای مردم باز کنید تا مردم ببینند که بدنش سالم است و حادثه مرگش در اثر اتفاق [شکنجه] نبوده است و به مرگ طبیعی مرده است. بعد کفن را باز کرد و از چهره مولایم کنار زد تا من سیمای نورانی ایشان دیده و شناختم. سپس صورت مبارک حضرت را پوشانید و امام را وارد قبر نمودند، درود بیپایان خدا بر امام کاظمعلیه السلام.(۲۱)
۳ – وروی محمّد بن عیسی بن عبید العبیدی قال: اخبرتنی رحیم امّ ولد الحسین بن علیّ بن یقطین – وکانت امراه حرّه فاضله قد حجّت نیفاً وعشرین حجّه – عن سعید مولی ابی الحسنعلیه السلام – وکان یخدمه فی الحبس ویختلف فی حوائجه – انّه حضره حین مات کما یموت الناس من قوّه إلی ضعف إلی ان قضیعلیه السلام.
۴ – وروی محمّد بن خالد البرقی، عن محمّد بن عباد المهلّبی قال: لمّا حبس هارون الرشید ابا إبراهیم موسیعلیه السلام واظهر الدلائل والمعجزات وهو فی الحبس تحیّر الرشید، فدعا
۲ / ۳ – محمّد بن عیسی بن عبید عبیدی گفته است: رحیمه، مادر حسین بن علی بن یقطین که زنی محترمه و فاضله بوده و بالغ بر بیست و هفت مرتبه به حجّ بیت اللَّه مشرف شده بود، از سعید خدمتکار امام کاظمعلیه السلام که جهت رفع نیازهای ایشان به زندان رفت و آمد میکرد به ما خبر داد که [سعید] در زمان شهادت امامعلیه السلام در محضر ایشان حاضر بوده و میگوید: به همان ترتیبی که مردم از حالت توانایی ضعیف شده و میمیرند، امامعلیه السلام هم ضعیف شد و از دنیا رفت.
۳ / ۴ – محمّد بن خالد برقی از محمّد بن عباد مهلّبی روایت کرده: وقتی هارون الرشید امام کاظمعلیه السلام را زندانی کرد و حضرت هم دلایل و معجزاتی را در همان زندان و در حقانیت خودشان ظاهر فرمودند، هارون الرشید به شدت متحیر شد. تا اینکه یحیی بن خالد البرمکی فقال له: یا ابا علیّ ا ما تری ما نحن فیه من هذه العجائب،ا لا تدبّر فی امر هذا الرجل تدبیراً یریحنا من غمّه؟ فقال له: یحیی بن خالد البرمکی: الّذی اراه لک یا امیر المومنین ان تمننّ علیه وتصل رحمه، فقد – واللَّه – افسد علینا قلوب شیعتنا.
وکان یحیی یتولاه، وهارون لا یعلم ذلک.
فقال هارون: انطلق إلیه واطلق عنه الحدید، وابلغه عنّی السلام، وقل له: یقول لک ابن عمّک: إنّه قد سبق منّی فیک یمین انّی لا اخلیک حتّی تقرّ لی بالإساءه، وتسالنی العفو عمّا سلف منک ولیس علیک فی إقرارک عار، و لا فی مسالتک إیّای منقصه. وهذا یحیی بن خالد (هو) ثقتی و وزیری، و صاحب امری، فسله بقدر ما اخرج من یمینی وانصرف راشداً.
یحیی بن خالد برمکی را خواسته و به او گفت: ای ابا علی! مخمصه ای را که این عجایب برای ما ایجاد کرده و ما را در خود فرو برده نمیبینی؟ در مورد این موضوع فکر و تدبیری کن و ما را از غم و اندوه او راحت کن.
یحیی بن خالد برمکی به هارون الرّشید گفت: ای امیرمومنان!! آنچه که من برای تو صلاح میدانم این است که به او منّت بگذاری و به او صله رحم کنی. به خدا قسم، چون این موضوع دل هواداران ما را بدبین کرده است.
البته یحیی از دوستداران امام کاظمعلیه السلام بود و هارون این مساله را نمیدانست.
هارون خطاب به یحیی گفت: برو و زنجیر از گردن او باز کن، سلام مرا به او رسانده و بگو: پسر عمویت میگوید: من قبلاً قسم یاد کرده بودم که تا اقرار نکنی که درباره من بد کردهای و تا درخواست بخشش از من نکنی رهایت نکنم، و در این که به گناهت اقرار کنی ننگی برای تو نیست و نیز در این که از من درخواست بخشش کنی هم منقصت و شکستی برای تو نیست. حال این یحیی بن خالد است که وزیر و مورد اعتماد و صاحب امر من است که نزد تو آمده است، پس چیز اندکی از او درخواست کن تا من از سوگندم آزاد شوم، و تو هم به صلاح و سلامت [به مدینه] برگرد.
۵ – قال محمّد بن عباد: فاخبرنی موسی بن یحیی بن خالد: انّ ابا إبراهیمعلیه السلام قال لیحیی: یا اباعلیّ انا میّت، وإنّما بقی من اجلی اسبوع، اکتم موتی وائتنی یوم الجمعه عند الزوال، وصلّ علیّ انت واولیائی فرادی، وانظر إذا سار هذا الطاغیه إلی الرقه، وعاد إلی العراق لا یراک ولا تراه لنفسک، فإنّی رایت فی نجمک ونجم ولدک ونجمه انّه یاتی علیکم فاحذروه.
ثمّ قال: یا اباعلیّ ابلغه عنّی: یقول لک موسی بن جعفر: رسولی یاتیک یوم الجمعه فیخبرک بما تری، وستعلم غداً إذا جاثیتک بین یدی اللَّه من الظالم والمعتدی علی صاحبه، والسلام.
۴ / ۵ – محمّد بن عباد گفته است: موسی بن یحیی بن خالد به من خبر داد: امام کاظمعلیه السلام به یحیی فرمودند: ای ابا علی! من حتماً میمیرم و از عمرم فقط یک هفته باقی مانده است. زمان مرگم را مخفی بدار و ظهر روز جمعه نزد من بیا و با دوستانت هر کدام فرادی بر من نماز بخوانید و مراقب باش که برای حفظ جانت، وقتی سفر کنی که این سرکش ظالم [هارون الرشید] به طرف [شهر] رقه(۲۲) رفته، تا وقتی به عراق [بغداد]برگشت او تو را نبیند و تو هم او را نبینی. چرا که من در ستاره تو و فرزندانت و همچنین در ستاره او دیدهام که او [با دشمنی] به سراغ شما خواهد آمد، بنابراین از هارون دوری کنید.
سپس حضرت فرمودند: ای ابا علی! از طرف من به او بگو: موسی بن جعفر به تو میگوید: روز جمعه فرستاده من نزد تو خواهد آمد و به آنچه که میبینی خبر میدهد و به زودی در فردای قیامت وقتی در مقابل خداوند به زانو درآمدی خواهی دانست که چه کسی ظالم بوده و به حقّ دوستش تجاوز کرده است. والسلام.
فخرج یحیی من عنده، واحمرّت عیناه من البکاء حتّی دخل علی هارون فاخبره بقصّته وما ردّ علیه، فقال [له هارون: إن لم یدّع النبوّه بعد ایّام فما احسن حالنا.
فلمّا کان یوم الجمعه توفّی ابوإبراهیمعلیه السلام، وقد خرج هارون إلی المدائن قبل ذلک، فاخرج إلی الناس حتی نظروا إلیه، ثمّ دفنعلیه السلام و رجع النّاس.
فافترقوا فرقتین: فرقه تقول: مات؛ وفرقه تقول: لم یمت.
۶ – واخبرنا احمد بن عبدون سماعاً وقراءه علیه قال: اخبرنا ابوالفرج علیّ بن الحسین الاصبهانی، قال: حدّثنی احمد بن عبید اللَّه بن عمار قال: حدّثنا علیّ بن محمّد النوفلی، عن ابیه
یحیی در حالی که چشمهایش از گریه سرخ شده بود از محضر امامعلیه السلام خارج شد، و نزد هارون رفته و جواب امام را به او ابلاغ کرد. هارون هم به یحیی گفت: اگر او بعد از چند روز ادعای نبوت نکند خیلی خوب است [این جمله هارون نشانه درماندگی بیش از حدّ او در مقابل امام است].
روز جمعه که فرا رسید، هارون به مدائن رفت و بعد امامعلیه السلام به شهادت رسیدند. پیکر مطهر آن حضرت را بیرون آوردند تا مردم امام را زیارت کنند، سپس ایشان را به خاک سپردند و برگشتند.
بعد از آن واقعه مردم به دو فرقه تقسیم شدند: عدّهای گفتند: حضرت از دنیا رفته است و برخی دیگر گفتند: آن حضرت از دنیا نرفته و زندهاند.(۲۳)
۵ / ۶ – احمد بن عبدون از قول ابوالفرج علی بن الحسین اصفهانی روایت میکند که احمد بن عبیداللَّه بن عمار از علی بن محمّد نوفلی و او هم از پدرش نقل کرده است. قال الاصبهانی: وحدّثنی احمد بن محمّد بن سعید قال: حدّثنی یحیی بن الحسن العلوی؛ وحدّثنی غیرهما ببعض قصته، وجمعت ذلک بعضه إلی بعض قالوا:
کان السبب فی اخذ موسی بن جعفرعلیه السلام انّ الرشید جعل ابنه فی حجر جعفر بن محمّد بن الاشعث، فحسده یحیی بن خالد البرمکی وقال: إن افضت الخلافه إلیه زالت دولتی و دوله ولدی.
فاحتال علی جعفر بن محمّد – وکان یقول بالإمامه – حتّی داخله وانس إلیه. وکان یکثر غشیانه فی منزله، فیقف علی امره، فیرفعه إلی الرشید ویزید علیه بما یقدح فی قلبه. ثمّ قال یوماً لبعض ثقاته: تعرفون لی رجلاً من آل ابی طالب لیس بواسع الحال یعرّفنی ما احتاج [إلیه ؟ فدلّ علی علیّ بن إسماعیل بن جعفر بن محمّد، فحمل إلیه (یحیی بن خالد مالاً).
اصفهانی هم میگوید: احمد بن محمّد بن سعید نقل کرده که یحیی بن حسن علوی برای من نقل کرد و غیر از این دو نفر نیز بخشی از قصه را برایم گفتهاند و من هم آنچه که اینها گفتهاند، به این صورت جمع کردم که گفتند: ماجرای گرفتاری امام کاظمعلیه السلام این بود که هارون الرشید فرزندش را برای تعلیم به جعفر بن محمّد بن اشعث سپرده بود، یحیی بن خالد برمکی به این امر حسادت کرد و پیش خودش گفت: اگر خلافت به پسر رشید برسد دولت و حکومت من و فرزندانم از بین میرود.
بنابراین بر ضد جعفر بن محمّد که به مساله امامت معتقد بود حیله کرد، به این صورت که با او از در دوستی وارد شده، و به منزلش خیلی رفت و آمد میکرد تا این که به اسرارش دسترسی پیدا کرد و از شیعه بودنش مطّلع شد و [همزمان]اخبار او را به هارون الرشید میرساند و پشت سر او زیاد بدگویی میکرد. تا موقعیتش در دل رشید متزلزل شود.
[در همین راستا] روزی به بعضی از افراد مورد اطمینانش گفت: مردی از آل ابوطالب را به من معرفی کنید که در فقر و تنگ دستی باشد. پس به طرف علی بن اسماعیل بن جعفر بن محمّد راهنمایی شد. یحیی هم اموالی را برای او فرستاد.
وکان موسیعلیه السلام یانس إلیه ویصله، وربّما افضی إلیه باسراره کلّها.
فکتب لیشخص به، فاحسّ موسیعلیه السلام بذلک فدعاه فقال: إلی این یاابن اخی؟
قال: إلی بغداد. قال: ما تصنع؟ قال: علیّ دین وانا مملق.
قال: فانا اقضی دینک وافعل بک واصنع. فلم یلتفت إلی ذلک.
فقال له: انظر یا ابن اخی، لا توتم اولادی. وامر له بثلاث مائه دینار واربعه آلاف درهم. فلما قام من بین یدیه، قال ابو الحسن موسیعلیه السلام لمن حضره: واللَّه لیسعینّ فی دمی ویوتمن اولادی.
این در حالی بود که امام کاظمعلیه السلام با علی بن اسماعیل انس و الفتی داشت و به او صله میداد [و نیازهای مادی او را برآورده میکرد] و چه بسا امامعلیه السلام اسرار خودش را به او میگفت.
یحیی به علی بن اسماعیل نوشت که تنها به نزدش [به بغداد] برود. امامعلیه السلام توطئه را احساس کردند؛ بنابراین او را خواستند و فرمودند: برادر زاده کجا میروی؟
گفت: به بغداد.
امام فرمودند: برای چه کاری میروی؟
عرضه داشت: من مدیون و مقروض هستم و دستم خالی است.
امام فرمودند: من قرض تو را میپردازم، به تو کمک میکنم و مشکلات تو را حل میکنم.
ولی علی بن اسماعیل به ملاطفت امام توجّهی نکرد.
امام فرمودند: ای برادرزاده مراقب باش که اولاد من را یتیم نکنی.
بعد فرمودند که سیصد دینار و چهار هزار درهم به او دادند. وقتی علی بن اسماعیل از برابر امامعلیه السلام بلند شد، امام به حضّار فرمودند: به خدا قسم که این در ریختن خون من سعایت و سخن چینی کرده و فرزندان من را یتیم خواهد کرد.
فقالوا له: جعلنا اللَّه فداک، فانت تعلم هذا من حاله وتعطیه وتصله؟! فقال لهم: نعم، حدّثنی ابی، عن آبائه، عن رسول اللَّهصلی الله علیه وآله «إنّ الرحم إذا قطعت فوصلت قطعها اللَّه».
فخرج علیّ بن إسماعیل حتّی اتی إلی یحیی بن خالد فتعرّف منه خبر موسی بن جعفرعلیه السلام ورفعه إلی الرشید، وزاد علیه و قال له: إنّ الاموال تحمل إلیه من المشرق والمغرب وإنّ له بیوت اموال، وإنّه اشتری ضیعه بثلاثین الف دینار فسمّاها «الیسیره» وقال [له]صاحبها وقد احضر المال: لا آخذ هذا النقد، ولا آخذ إلّا نقد کذا. فامر بذلک المال فرد واعطاه ثلاثین الف دینار من النقد الّذی سال بعینه؛ فرفع ذلک کلّه إلی الرشید، فامر له بمائتی الف درهم یسبّب له علی بعض النواحی فاختار کور المشرق، ومضت رسله لتقبض المال،
حضار عرضه داشتند: خدا ما را فدای شما کند، با وجودی که اینها را میدانید باز هم نسبت به او عطا کرده و به او صله میدهید؟!
حضرت فرمودند: بله. چون پدرم از پدرانش و ایشان از رسول خداصلی الله علیه وآله روایت کردهاند که پیامبر فرمودند: وقتی که رحم قطع شد و تو وصلش کردی خداوند آن را قطع میفرماید.
علی بن اسماعیل از محضر امامعلیه السلام مرخّص شده، به نزد یحیی بن خالد رفت. یحیی از طریق علی بن اسماعیل خبرهای امام را به دست آورد و خودش هم به آن اضافه کرد و به هارون الرشید رسانید و گفت: اموالی از مشرق و مغرب به سمت او روانه میشود و خانههایی از اموال دارد. ملکی را به قیمت سی هزار دینار خریده و آن ملک را مال کمی میداند و صاحبش که مال را برای او حاضر کرده بود گفت: این نقد را [و این مقدار را] نمیگیرم مگر فلان مقدار. او دستور داد مال را رد کند و سی هزار دینار هم از همان مالی که خواسته بود به او دادند. تمام این قبیل خبرها را برای رشید گفت. رشید هم دستور داد که دویست هزار درهم و حکومت بر بعضی از نواحی را برای او بنویسند. [ممکن است کنایه باشد از این که هارون الرشید مسوولیت نواحی و گوشهای از مملکت را که اهمّیت چندانی هم نداشته، برای او نوشته است] او هم روستاهای مشرق ودخل هو فی بعض الایّام إلی الخلاء فزحر زحره خرجت منها حشوته [کلها] فسقط، وجهدوا فی ردّها فلم یقدروا، فوقع لما به وجاءه المال وهو ینزع فقال: ما اصنع به وانا فی الموت.
وحجّ الرشید فی تلک السنه فبدا بقبر النبیّصلی الله علیه وآله فقال: یا رسول اللَّه إنّی اعتذر إلیک من شیء ارید ان افعله، ارید ان احبس موسی بن جعفر فإنّه یرید التشتیت بامتک وسفک دمائها.
ثُمّ امر به فاخذ من المسجد فادخل إلیه فقیّده، واخرج من داره بغلان علیهما قبّتان مغطّاتان هوعلیه السلام فی إحداهما، ووجّه مع کلّ واحده منهما خیلاً فاخذ بواحده علی طریق البصره، والاخری علی طریق الکوفه، لیعمی علی النّاس امره، وکان فی التی مضت إلی البصره.
را انتخاب کرد [و پس از استقرار در محل حاکمیتش]تعدادی را [به بغداد]فرستاد تا اموال را از رشید تحویل بگیرند. در همین اثنا روزی وارد مستراح شد و دچار اسهال خونی شدیدی شد که در اثر آن روده هایش بیرون زد. هر چه کردند روده ها برنگشت. در همان اثنا آن مال دویست هزار درهمی را برایش آوردند. او هم گفت: من در حال مرگم با این مال چه کنم؟
در همان سال هارون الرشید به حجّ رفت، ابتدا به زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله رفته و عرضه داشت: یا رسول اللَّه! من از شما به خاطر قصدی که دارم عذر میخواهم. میخواهم موسی بن جعفر را زندانی کنم. چون او میخواهد بین امّت تو تفرقه انداخته و خون مردم را بریزد.
هارون الرشید دستور دستگیری امام را صادر کرد و حضرت را از میان مسجد گرفتار کرده و با غل و زنجیر بستند. از خانه ایشان دو قاطر آوردند و روی هر کدام از آنها جایگاهی درست کردند، امام را روی یکی از آنها سوار کردند، بعد یک قاطر را به سمت بصره و دیگری را به طرف کوفه روانه کرد و با هر کدام سپاهی را فرستاد. این عمل به خاطر این بود که سرنوشت امام از مردم مخفی شود. در حالی که امام در محملی بود که به طرف بصره میرفت.
وامر الرسول ان یسلّمه إلی عیسی بن جعفر بن المنصور، وکان علی البصره حینئذ فمضی به، فحبسه عنده سنه.
ثُمّ کتب إلی الرشید ان خذه منّی وسلّمه إلی من شئت وإلّا خلّیت سبیله، فقد اجتهدت بان اجد علیه حجّه، فما اقدر علی ذلک حتّی انّی لاتسمّع علیه إذا دعا لعلّه یدعو علیّ او علیک، فما اسمعه یدعو إلّا لنفسه یسال الرحمه والمغفره.
فوجّه من تسلّمه منه، وحبسه عند الفضل بن الربیع ببغداد فبقی عنده مدّه طویله واراد الرشید علی شیء من امره فابی.
فکتب بتسلیمه إلی الفضل بن یحیی فتسلّمه منه واراد ذلک منه فلم یفعل.
هارون الرشید دستور داد که امام را تسلیم عیسی بن جعفر بن منصور که حاکم بصره بود کنند، او هم حضرت را یک سال در بصره زندانی کرد.
پس از گذشت یک سال به رشید نامهای نوشت که او را از من تحویل بگیر و به هر که میخواهی بسپار، در غیر این صورت او را آزاد میکنم، من هر چه تلاش کردم که دلیل و مدرکی بر ضدّ او پیدا کنم نتوانستم، حتی مخفیانه به دعا کردن او گوش میدادم تا شاید علیه تو یا من دعایی کند، امّا آنچه شنیدم این است که برای خودش از خداوند طلب رحمت و مغفرت میکند.
هارون الرشید هم نمایندهای را فرستاد تا امام را از عیسی تحویل گرفت و نزد فضل بن ربیع در بغداد برد، او هم امام را حبس کرد. حضرت مدّت زیادی در این زندان بودند. رشید قصد کشتن امام را داشت امّا فضل از این عمر سرباز زد.
بعد رشید دستور داد که امام را تسلیم فضل بن یحیی کند، فضل بن یحیی هم امام را تحویل گرفت. این بار رشید قصد داشت به وسیله او حضرت را به قتل برساند. امّا او هم انجام نداد.
وبلغه انّه عنده فی رفاهیه وسعه وهو حینئذ بالرقّه.
فانفذ مسرور الخادم إلی بغداد علی البرید، وامره ان یدخل من فوره إلی موسی بن جعفرعلیه السلام فیعرف خبره، فإن کان الامر علی ما بلغه اوصل کتاباً منه إلی العبّاس بن محمّد وامره بامتثاله، واوصل کتاباً منه آخر إلی السندی بن شاهک یامره بطاعه العباس.
فقدم مسرور فنزل دار الفضل بن یحیی لا یدری احد ما یرید، ثمّ دخل علی موسی بن جعفرعلیه السلام فوجده علی ما بلغ الرشید، فمضی من فوره إلی العباس بن محمّد والسندی، فاوصل الکتابین إلیهما. فلم یلبث النّاس ان خرج الرسول یرکض إلی الفضل بن یحیی، فرکب معه وخرج مشدوهاً دهشاً، حتی دخل [علی العباس، فدعا بسیاط وعقابین.
به هارون خبر رسید که امام کاظمعلیه السلام در زندان فضل در رفاه و آسایش است. در آن زمان هارون در «رقه» به سر میبرد، لذا مسرور خادم را به عنوان پیک به بغداد فرستاد و به او دستور داد تا فوری نزد موسی بن جعفرعلیه السلام رفته و از وضعش اطلاع حاصل نماید، و اگر حال امام به همان ترتیبی بود که به هارون خبر داده بودند، یک نامه به عباس بن محمّد برساند و [در این نامه] دستور داده بود که عباس فرمان او را عمل کند و نامه دیگری هم به سندی بن شاهک برساند، [در آن نامه] دستور داده بود که او تحت فرمان عباس باشد.
مسرور به منزل فضل بن یحیی رفت و کسی هم نمیدانست که نقشه او چیست. به محضر امام رسید و حضرت را در همان حالتی که به هارون خبر رسیده بود دید. پس از این ماجرا سریعاً نزد عباس و سندی رفته و نامههای آنها را تسلیم آن دو نمود. طولی نکشید که فرستاده بیرون آمد و به سمت فضل دوید. فضل به همراه فرستاده، سوار مرکب شد و به سرعت و با وحشت بیرون آمد. تا این که نزد عباس رفت [تا فضل رسید]عباس مامورین مجازات را صدا زد و متوجّه سندی شد و دستور به تنبیه فضل داد. فوجه ذلک الی السندی، وامر بالفضل فجرّد ثمّ ضربه مائه سوط، وخرج متغیّر اللون خلاف ما دخل، فاذهبت نخوته، فجعل یسلّم علی النّاس یمیناً وشمالاً.
وکتب مسرور بالخبر إلی الرشید، فامر بتسلیم موسیعلیه السلام إلی السندی بن شاهک وجلس مجلساً حافلاً، وقال: ایّها النّاس إنّ الفضل بن یحیی قد عصانی وخالف طاعتی ورایت ان العنه فالعنوه. فلعنه النّاس من کلّ ناحیه حتّی ارتجّ البیت والدار بلعنه.
و بلغ یحیی بن خالد فرکب إلی الرشید ودخل من غیر الباب الذی یدخل الناس منه حتّی جاءه من خلفه وهو لا یشعر، ثمّ قال له: التفت إلیّ یا امیر المومنین. فاصغی إلیه فزعاً فقال له: إنّ الفضل حدث، وانا اکفیک ما ترید. فانطلق وجهه وسرّ، واقبل علی النّاس فقال:
سندی هم او را برهنه کرده و یک صد ضربه شلاق به او زد. فضل با رنگ پریده و خلاف حالتی که داخل شده بود از آنجا خارج شد، تکبر و غرورش هم از بین رفته بود و به مردم از هر طرف سلام میکرد.
مسرور ماجرا را برای هارون الرشید نوشت. او هم دستور داد تا امام کاظمعلیه السلام را تسلیم سندی بن شاهک کردند، و در مجلسی مملوّ از جمعیت نشست و گفت: ای مردم! فضل بن یحیی نافرمانی کرد و از اطاعت من سرپیچی نمود، بنابراین صلاح دیدم که او را لعن کنم شما هم او را لعن کنید. مردم هم از هر طرف چنان او را لعن کردند که از صدای آنان، خانه لرزید.
خبر [این لعن] به گوش یحیی بن خالد رسید. سریع سوار شد و به طرف رشید آمد و از غیر دربی که برای مردم بود وارد شد، به گونهای که پشت سر هارون آمد و هارون متوجّه او نبود. به هارون گفت: ای امیرمومنان! به من توجّه کن. هارون با ناراحتی رو به یحیی کرد، یحیی گفت: فضل جوان است، من هر آنچه که تو بخواهی کفایت و ضمانت میکنم. چهره هارون شکفت و خوشحال گردید. بعد رو به مردم کرده و گفت: فضل در إنّ الفضل کان عصانی فی شیء فلعنته، وقد تاب واناب إلی طاعتی فتولّوه.
فقالوا له: نحن اولیاء من والیت واعداء من عادیت وقد تولّیناه.
ثم خرج یحیی بن خالد بنفسه علی البرید حتّی اتی بغداد، فماج النّاس و ارجفوا بکل شیء. فاظهر انّه ورد لتعدیل السواد والنظر فی امر العمّال، وتشاغل ببعض ذلک و دعا السندی فامره فیه بامره، فامتثله.
وسال موسیعلیه السلام السندی عند وفاته ان یحضره مولی له ینزل عند دار العبّاس بن محمّد فی اصحاب القصب لیغسّله، ففعل ذلک.
امری از فرمانم سرپیچی کرد پس لعنش کردم ولی حالا توبه کرده و فرمانبردار شده است، بنابراین او را دوست داشته باشید.
جمعیت حاضر هم به هارون گفتند: ما دوست کسی هستیم که تو او را دوست داشته باشی و با کسی دشمن هستیم که تو با او دشمن باشی، پس فضل را حتماً دوست میداریم.(۲۴)
سپس یحیی بن خالد خودش به عنوان قاصد به بغداد آمد، مردم [با آمدنش]مضطرب شده و ترسیدند، هر کسی در این باره چیزی میگفت. معلوم شد که برای رسیدگی به امور سپاه و رسیدگی در کار عمّال دولتی آمده است. یحیی به بعضی از این امور مشغول شده، سندی را خواست درباره امام بنا به فرمان هارون دستورهایی داد و سندی هم اطاعت کرد.
امامعلیه السلام در موقع شهادت از سندی درخواست کرد تا غلامش را که در محله نی فروشان و در خانه عباس بن محمّد سکونت دارد برای غسل دادن ایشان حاضر کند، سندی هم این کار را کرد.
قال: سالته ان یاذن لی ان اکفّنه فابی وقال: إنّا اهل بیت مهور نسائنا وحجّ صرورتنا واکفان موتانا من طهره اموالنا، وعندی کفنی.
فلمّا مات ادخل علیه الفقهاء ووجوه اهل بغداد وفیهم: الهیثم بن عدی وغیره، فنظروا إلیه لا اثر به، وشهدوا علی ذلک، واخرج فوضع علی الجسر ببغداد ونودی «هذا موسی بن جعفر قد مات فانطروا إلیه». فجعل النّاس یتفرّسون فی وجهه وهو میّت.
قال: وحدّثنی رجل من بعض الطالبیّین انّه نودی علیه «هذا موسی بن جعفر الّذی تزعم الرافضه انّه لا یموت فانظروا إلیه» فنظروا إلیه.
قالوا: وحمل فدفن فی مقابر قریش، فوقع قبره إلی جانب رجل من النوفلیین یقال له «عیسی بن عبد اللَّه».
راوی میگوید: از حضرت درخواست کردم تا اجازه دهند ایشان را کفن کنم [یا کفن ایشان را من بدهم .
حضرت قبول نکرده، فرمودند: ما اهل بیت، مهریه زنان مان و هزینه حجّ مان و پول کفن اموات مان را از پاک ترین اموالمان میپردازیم و کفن من نیز نزد خودم هست.
وقتی که حضرت از دنیا رفتند، سندی فقها و افراد مشهور و معروف بغداد؛ از جمله: هیثم بن عدی و دیگران را حاضر کرد. آنها هم امام را مشاهده کردند و دیدند که اثری از زخم و جراحت ندارد(۲۵) و به این مساله شهادت دادند. بعد از آن پیکر پاک حضرت را خارج کرده و بالای جسر بغداد قرار داده و فریاد زدند: این موسی بن جعفرعلیه السلام است که از دنیا رفته، به او نگاه کنید. مردم هم با دقت به صورت حضرت نظاره میکردند.
۷ – وروی محمّد بن یعقوب عن علیّ بن إبراهیم، عن محمّد بن عیسی بن عبید، عن الحسن بن محمّد بن بشار قال حدّثنی شیخ من اهل قطیعه الربیع من العامّه ممن کان یقبل قوله، قال: جمعنا السندی بن شاهک ثمانین رجلاً من الوجوه المنسوبین إلی الخیر فادخلنا علی موسی بن جعفرعلیه السلام، وقال لنا السندی: یا هولاء انظروا إلی هذا الرجل هل حدث به حدث؟ فإنّ امیر المومنین لم یرد به سوء، وإنّما ننتظر به ان یقدم لیناظره و هو صحیح موسع علیه فی جمیع اموره فسلوه ولیس لنا همّ إلّا النظر إلی الرجل فی فضله و سمته.
راوی میگوید: یکی از اولاد ابوطالب به من گفت که ندا و فریاد سندی این گونه بود: این موسی بن جعفر است که رافضیه [شیعه] گمان میکنند نمیمیرد، پس او را بنگرید [که مرده است] و مردم نیز چنین کردند.
راویان حدیث گفتهاند: جسد مطهر حضرت، تشییع و در مقابر قریش [منطقه کاظمین] دفن شد و قبر ایشان کنار قبر مردی از اولاد نوفل بن عبدالمطلب به نام عیسی بن عبداللَّه قرار گرفت.
۶ / ۷ – محمّد بن یعقوب از علی بن ابراهیم و او از محمّد بن عیسی بن عبید و او از حسن بن محمّد بن بشار و او از پیرمردی از اهل قطیعه الربیع [یکی از محلات شهر بغداد] از اهل سنّت و البته از کسانی که مورد وثوق بوده و کلامش پذیرفته میشود، نقل کردهاند که گفته است:
سندی بن شاهک، ما را که هشتاد نفر از بزرگان و سرشناسان و اهل خیر بودیم جمع کرده و وارد بر موسی بن جعفرعلیه السلام کرد و گفت: ای جماعت! به این مرد نگاه کنید آیا حادثهای [صدمهای – شکنجه ای] به او رسیده است؟ تحقیقاً امیرالمومنین [هارون!!]نسبت به او قصد سویی نداشته است و ما هنوز منتظریم تا او بیاید و [با موسی بن جعفر]بحث و گفت و گو کند. او هم صحیح و سالم بوده و تمام امورش در رفاه بوده است، خودتان از او بپرسید. [این در حالی بود که همه هم و غم ما هشتاد نفر دیدن فضل و کمال و مقام امامعلیه السلام بود.
فقال موسی بن جعفرعلیه السلام: اما ما ذکره من التوسعه وما اشبهها فهو علی ما ذکر، غیر انّی اخبرکم ایّها النفر إنّی قد سقیت السمّ فی سبع تمرات وانا غداً اخضرّ وبعد غد اموت، فنظرت إلی السندی بن شاهک یضطرب ویرتعد مثل السعفه.
فموتهعلیه السلام اشهر من ان یحتاج إلی ذکر الروایه به، لانّ المخالف فی ذلک یدفع الضرورات، والشکّ فی ذلک یودّی إلی الشکّ فی موت کلّ واحد من آبائه وغیرهم فلا یوثق بموت احد.
علی انّ المشهور عنهعلیه السلام انّه وصّی إلی ابنه علیّ بن موسیعلیه السلام واسند إلیه امره بعد موته، والاخبار بذلک اکثر من ان تحصی، نذکر منها طرفاً ولو کان حیّاً باقیاً لما احتاج إلیه.
سپس موسی بن جعفرعلیه السلام فرمودند: امّا این که گفت من در توسعه و رفاه نسبی هستم همین طور است [که میبینید.] فقط به شما افراد [مورد اطمینان] خبر میدهم که اینها در هفت دانه خرما به من سم و زهر خورانده اند. فردا بدنم سبز شده و روز بعد خواهم مرد. من [با شنیدن این کلام از امامعلیه السلام] به سندی بن شاهک نگاه کردم، دیدم مضطرب بود و مثل شاخ و برگ خرما میلرزید.
بنابراین شهادت آن حضرت مشهورتر از آن است که نیاز به ذکر روایات باشد، چرا که انکار شهادت حضرت به معنای مخالفت با ضروریات و بدیهیات است و از طرفی شکّ در شهادت ایشان منجر میشود به شکّ و تردید در مرگ و شهادت یک یک پدران معصوم آن حضرت و حتی دیگران، بنابراین به مرگ هیچ کسی نمیتوان مطمئن شد.
علاوه بر آنچه که گذشت این معروف است که آن حضرت به فرزندش علی بن موسیعلیه السلام وصیت کرده و پس از شهادت، امر امامت را به او سپرده است و اخبار و روایات در این باب بیشتر از آن است که شماره شود و ما مقدار کمی از آن را ذکر میکنیم که اگر ایشان زنده میبود دیگر نیازی به این [وصیت کردن به امام رضاعلیه السلام] نبود.
۸ – فمن ذلک ما رواه محمّد بن یعقوب الکلینی، عن محمّد بن الحسن، عن سهل بن زیاد، عن محمّد بن علیّ و عبیداللَّه بن المرزبان، عن ابن سنان قال:
دَخَلْتُ عَلی اَبِی الْحَسَنِ مُوسیعلیه السلام مِنْ قَبْلِ اَنْ یَقْدُمَ الْعِراقَ بِسَنَهٍ وَعَلِیٌّ اِبْنُهُ جالِسٌ بَیْنَ یَدَیْهِ، فَنَظَرَ إِلیَّ وَ قالَ: یا مُحَمَّدُ [اَما إِنَّهُ سَیَکُونُ فِی هذِهِ السَّنَهِ حَرِکَهٌ فلا تَجْزَعْ لِذلِکَ.
قالَ: قُلْتُ: وَما یَکُونُ جَعَلَنِی اللَّهُ فَدَاکَ فَقْدِ اَقْلَقْتَنِی؟ قالَ: اَصِیرُ إِلی هذِهِ الطّاغِیَهِ، اَمّا إِنَّهُ لا یَبْدَاَنِی مِنْهُ سُوءٌ وَمِنَ الَّذِی یَکُونُ بَعْدَهُ.
قالَ: قُلْتُ: وَما یَکُونُ جَعْلَنِی اللَّهُ فِداکَ؟ قالَ: یُضِلُّ اللَّهُ الظّالِمِینَ وَیَفْعَلُ اللَّهُ ما یَشاءُ.
برگرفته از کتاب ترجمه کتاب الغیبه نوشته شیخ طوسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *