الیاس نبی علیه السلام و طول عمر امام زمان

ثعالبی در عرایس التیجان روایت کرده به اسناد خود از مردی از اهل عسقلان که او راه می رفت در اردن(۱۴۱۴) در وسط روز؛ پس مردی را دید.
پس گفت: یا عبداللَّه! تو کیستی؟
پس با من تکلّم نکرد.
پس گفتم: ای عبداللَّه! تو کیستی؟
گفت: «من الیاسم.»
پس در من رعشه افتاد. پس گفتم: بخوان خدای را که بردارد از من، آن چه را که یافتم، یعنی رعشه را تا بفهمم حدیث تو را و از تو درک کنم.
گفت: پس دعا کرد برای من به هشت دعا: «یابرّ یا رحیم یا حنّان یا منّان و یا حیّ و یا قیّوم» و دو دعا به سریانیّه که آن را نفهمیدم. پس خداوند برداشت از من، آن چه را که می یافتم. پس کف خود را گذاشت میان دو کتف من. پس یافتم سردی با لذّت آن را میان دو پستان خود.
گفتم به او: وحی می شود به تو امروز؟
گفت: «از آن روز که محمّدصلی الله علیه وآله وسلم به رسالت مبعوث شد، به من وحی نمی شود.»
گفت گفتم به او: چند نفر از پیمبران امروز زنده اند؟
گفت: چهار؛ دو در زمین و دو در آسمان. پس در آسمان عیسی و ادریس است و در زمین الیاس و خضر.»
گفتم: ابدال چند نفرند؟
گفت: «شصت نفرند؛ پنجاه نفر از ایشان نزدیک عریش مصرند تا شاطی فرات و دو مرد در مصیصه است و یک مرد در عسقلان و هفت نفر در سایر بلاد و هر وقت که خداوند ببرد یکی از ایشان را، می آورد سبحانه و تعالی دیگری را. به ایشان دفع می کند خداوند بلا را از مردم و به سبب ایشان باران بر ایشان باریده می شود.»
گفتم: پس خضر در کجاست؟
گفت: «در جزیره های دریا.»
گفتم: آیا تو او را ملاقات می کنی؟
گفت: «آری»
گفتم: کجا؟
گفت: «در موسم.»
گفتم: چیست کار شما با یکدیگر؟
گفت: «او از موی من می گیرد و من از موی او.»
آن شخص گفت که این حکایت در وقتی بود که میان مروان حکم و میان اهل شام قتال بود.
پس گفتم: چه می گویی در حقّ مروان حکم؟
گفت: «چه می کنی با او؟ مردی است جبّار، سرکش بر خدای عزّوجلّ. قاتل و مقتول و شاهد همه در آتش جهنم اند.»
گفتم: من حاضر شدم ولکن نیزه نزدم و تیری نینداختم و شمشیری به کار نبردم و من استغفار می کنم خدای را از آن مقام که دیگر برنگردم به مثل آن هرگز.
گفت: «احسنت! چنین باش!»
گفت: من و او نشسته بودیم که ناگاه دو قرص نان در پیش روی او گذاشته شد که سفیدتر بود از برف. پس خوردیم من و او یک قرص و پاره ای از دیگر و آن باقی، برداشته شد.
پس ندیدم احدی را که آن را بگذارد و نه کسی که آن را برداشت.
او را ناقه ای بود که در وادی اردن می چرید. پس سر خود را بلند کرد به سوی او. پس او را نخواند که ناقه آمد و در پیش روی او خوابید. پس سوار شد بر آن.
گفتم: می خواهم با تو مصاحبت کنم.
گفت: «تو آن قدرت نداری که با من مصاحبت کنی.»
گفتم: من زوجه و عیالی ندارم.
گفت: «تزویج کن و بترس از چهار زن، بترس از ناشزه و مختلعه و ملاعنه و مبارئه و تزویج کن هر که را خواهی از زنان.»
گفت، گفتم به او: من دوست دارم ملاقات تو را.
گفت: «هرگاه مرا دیدی، پس دیدی مرا» یعنی برای دیدن من، وقتی و مکانی معین نیست.
آن گاه گفت: «من می خواهم اعتکاف کنم در بیت المقدس در ماه رمضان.»
آن گاه حایل شد میان من و او درختی. پس قسم به خداوند! که ندانستم که چگونه رفت.(۱۴۱۵)
و این خبر را با عدم اطمینان به صدق آن، نقل کردم تا معلوم شود بی انصافی اهل سنّت که این رقم اخبار را نقل می نمایند و مستبعد نشمرند و طعنی بر راوی او نزنند با آن که آن چه ما دعوی کنیم در حقّ امام عصرعلیه السلام از بقا و اختفا و اغاثه و سیر در براری و بحار و غیر آن، ایشان در حقّ خضر و الیاس گویند و در این جا مستبعد و غریب دانند و نفی حکمت نمایند و گاهی تعبیر کنند از آن جناب به امام معدوم. نعوذ باللَّه تعالی من الخذلان و الشقاء.
برگرفته از کتاب نجم الثاقب نوشته آقای حاج میرزا حسین طبرسی نوری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *