عشق در شعر امام زمان

روز وصل
غم مخور ، ایام هجران رو به پایان می رود
این خماری از سر ما میگساران می رود
پرده را از روی ماه خویش بالا می زند
غمزه را سَر می دهد ، غم از دل و جان می رود
بلبل اندر شاخسار گُل هویدا می شود
زاغ با صد شرمساری از گلستان می رود
محفل از نور رخ او ، نورافشان می شود
هرچه غیر از ذکر یار ، از یاد رندان می رود
ابرها ، از نور خورشید رخش پنهان شوند
پرده از رخسار آن سرو خرامان می رود
وعده ی دیدار نزدیک است یاران مژده باد
روز وصلش می رسد ، ایام هجران می رود(۷۷)
شمس کامل
صف بیارایید رندان ! رهبر دل آمده
جان برای دیدنش ، منزل به منزل آمده
بلبل از شوق لقایش ، پَرزنان بر شاخ گُل
گل ز هجر روی ماهش ، پای در گِل آمده
طور سینا را بگو : ایام (صَعق ) آخر رسید
موسِی حق در پی فرعون باطل آمده
بانگ زن بر جمع خفّاشان پَست کور دل
از ورای کوهساران ، شمس کامل آمده
باز گو اهریمنان را فصل عشرت بار بست
زندگی بر کام تان ، زهر هلاهل آمده
دلبر مشکل گشا از بام چرخ چارُمین
با دم عیسی برای حل مشکل آمده
غم مخور ، ای غرق دریای مصیبت غم مخور
در نجاتت ، نوحِ کشتی بان به ساحل آمده (۷۸)
قسمتی از قصیده ی بهاریه ی انتظار
شد موسم عیش و طرب ، بگذشت هنگام کَرَب
جام میِ گلگون طلب ، از گُل عذاری مه جبین
قدّش چو سرو بوستان ، خدّش به رنگ ارغوان
بویش چو بوی ضِیمَران ، جسمش چوبرگ یاسمین
چشمش چو چشم آهوان ، ابروش مانند کمان
آب بقایش در دهان ، مهرش هویدا از جبین
رویش چو روز وصل او ، گیتی فروز و دل گشا
مویش چو شام هجر من ، آشفته و پُر تاب وچین
با این چنین زیبا صنم ، باید به بُستان زد قدم
جانْ فارغ از هر رنج و غم ، دل خالی از هرمهروکین
خاصه کنون کاندر جهان ، گردیده مولودی عیان
کز بهر ذات پاک آن ، شد امتزاج ماء و طین
از بهر تکریمش میان ، بربسته خیل انبیا
از بهر تعظیمش کمر ، خم کرده چرخ هفتمین
مهدی امام منتظر ، نوباوه ی خیرالبشر
خلق دو عالم سر به سر ، بر خوان احسانش نگین
مهر از ضیائش ذرّه ای ، بدر از عطایش بدره ای
دریاز جودش قطره ای ، گردون ز کِشتش خوشه چین
مرآت ذات کبریا ، مشکوه انوار هُدا
منظور بعثِ انبیا ، مقصود خلق عالمین
امرش قضا ، حکمش قدر ، حُبّش جنان ، بغضش سَقَر
خاک رهش زیبد اگر ، بر طُرّه ساید حور عین
دانند قرآن سر به سر ، بابی ز مدحش مختصر
اصحاب علم و معرفت ، ارباب ایمان و یقین
سلطان دین ، شاه زَمَن ، مالک رقاب مرد و زن
دارد به امر ذوالمِنَن ، روی زمین ، زیر نگین
ذاتش به امر دادگر ، شد منبع فیض بشر
خیل ملایک سر به سر ، در بند الطافش ، رهین
حُبّش سفینه نوح آمد در مَثَل ، لیکن اگر
مهرش نبودی نوح را می بود با طوفان قرین
گرنه وجود اقدسش ، ظاهر شدی اندر جهان
کامل نگشتی دین حق ز امروز تا روز پسین
ایزد به نامش زد رقم ، منشور ختم الاوصیا
چونان که جدّ امجدش گردید ختم المرسلین
نوح و خلیل و بوالبشر ، ادریس و داود و پسر
از ابر فیضش مُستَمِد ، از کان علمش مُستعین
موسی به کف دارد عصا ، دربانیش را منتظر
آماده بهر اقتدا ، عیسی به چرخ چارمین
ای خسرو گردون فَرَم ، لختی نظر کن از کَرَم
کفارِ مُستولی نگر ، اسلام مستضعف ببین (۷۹)
قسمتی از یک مسمط در مدح امام زمان (عج )
مصطفی سیرت ، علی فر ، فاطمه عصمت ، حسن خو
هم حسین قدرت ، علی زهد و محمد علم مَه رو
شاه جعفر فیض و کاظم حلم و هشتم قبله گیسو
هم تقی تقوا ، نقی بخشایش و هم عسکری مو
مهدی قائم که در وی جمع ، اوصاف شهان شد
پادشاه عسکری طلعت ، نقی حشمت ، تقی فر
بوالحسن فرمان وموسی قدرت و تقدیر جعفر
علم باقر ، زهد سجاد و حسینی تاج و افسر
مجتبی حلم و رضیه عفّت و صولت چو حیدر
مصطفی اوصاف و مجلای خداوند جهان شد(۸۰)
ختامُهُ مِسْک
پیام امام زمان (عج )
ما رفته بودیم جبهه ها در زمان جنگ . یک شب ، نیمه شبی از چادری که دعای توسل بود در آن ، خارج شدیم . در آن همنشینی و انس بیابان و شب و آسمان و حالی که ما داشتیم ، در یک عوالمی غرقه بودیم که شخصی به ما نزدیک شد . بعد از این که صحبت کرد ، فهمیدیم که یکی از فرماندهان رده بالاست . آمده بود به سخن گفتن و در حقیقت حالی کردن در آن نیمه شب . می گوید صحبتش که تمام شد ، گفت : ببخشید ، من می خواهم یک حکایتی را برای شما بگویم . گفت : مدتی پیش ، من در چادر خود خوابیده بودم . نیمه های شب خواب دیدم که یک شخص سبز پوشی وارد چادر من شد . به گونه ای بود که من برخاستم و حس کردم امام زمان (عج ) است . در این بین امام زمان (عج ) فرمودند : که بروید پهلوی امام تان . پنج تا پیام دارم به ایشان منتقل کنید . می گوید : بعد من از خواب پریدم و گفتم : رو یای کاذبه است و نمی دانم چه است و این را فراموش کردم . دو هفته بعد در جماران جلسه بود . جلسه که تمام شد ، همه که خارج شدند ، امام گفت : شما بایست . من ایستادم . وقتی ایستادم ، گفت : حالا بگو ببینم پیام چیست ؟ (اگر این حرف را کسی می زد که عادت دارد شعار بدهد و پرت بگوید ، من شک می کردم در پذیرش آن ، ولی این آدم چشم هایش حرف می زد به جای لب هایش ) . آقا ! شما بایست ببینم . ایستادم . بگو ببینم پیغام چیست ؟ من گفتم : ببخشید کی ، چی ، کجا ؟
امام ، مَطلع پیام را برایم ذکر کردند . به یادم آمد . تکرار کردم کاملش را . (۸۱)
این حکم مال من نیست
در قضیه ی بهمن ماه ۵۷ که رژیم شاه ، حکومت نظامی را از ساعت مثلا ۹ شب آورده بود به ۴ بعد از ظهر . ساعت ۲ و ۱۰ دقیقه ، زنگ تلفن محل اقامت امام در مدرسه ی رفاه به صدا در آمد . پشت خط ، مرحوم طالقانی بود . ایشان به آن کسی که گوشی را بر می دارد ، می گوید : به امام بگویید امروز اعلام کردند ساعت ۴ حکومت نظامی است . حکم چیست ؟ چه کار باید کرد ؟ امام می فرمایند که به ایشان بگویید : اگر با مردم تماس دارند ، بگویند که مردم بیشتر بیایند . این جزئی از تاریخ انقلاب است . مرحوم طالقانی آن طوری که دخترش در کتاب می گوید ، شروع می کند به گریه کردن که به این سید بگویید (به این پیرمرد بگوئید) می داند که چه کار دارد می کند ؟ (متن مکتوبش هست ) . آن رژیمی که ۱۷ شهریور را درست کرده ، اِبا ندارد از این که قتل عامی دیگر صورت دهد . امام می گوید : به او بگویید (این حکم مال من نیست ) . اتفاقا همان شب کلانتری ها فتح شد . . . . و قصه ی این انقلاب تمام ، و پیروز شد . (۸۲)
ندای ولیّ عصر (عج )
۲۲ بهمن ۵۷ یوم اللّه بود . واقعا ما در معرض کشته شدن بودیم . فقط ندای ولیّ عصر (عج ) به داد ما رسید . فردی که الآن زنده است ، پیام برد به دبیرستان علوی . (خدمت امام امت ) گفت : حضرت مهدی (عج ) می فرماید : در خانه نمانید . اگر ماندید ، کشته می شوید . لذا امام خیلی محکم فرمود : در خانه نمانید . آقای طالقانی به امام عرض کرد : آقا ! مردم را درو می کنند . این ها عصبانی هستند ، آخر کارشان است .
امام فرمود : باید بیرون بریزند . ایشان [آقای طالقانی ] خیلی اصرار کرد . [امام ] فرمود : اگر پیام از جای دیگری باشد ، باز [بر سر حرف ] خود ایستاده اید ؟ [آقای طالقانی ] گفت : چَشم ، تسلیم هستم . لذا ۲۲ بهمن یوم اللّه است . (۸۳)
برگرفته از کتاب انتظار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *