تصرف امام در اداره امور مردم

آنچه را که، در این باب میگوییم همان مطلبی است که سیّد مرتضی رحمه الله در کتاب ذخیره فرمودهاند و ما هم در تلخیص شافی ذکر کردهایم که لطف خداوند در حقّ ما که همان تصرف امام [در اداره امور مردم] و مبسوط الید بودنشان میباشد، به الشافی انّ الّذی هو لطفنا من تصرّف الإمام وانبساط یده لا یتمّ إلّا بامور ثلاثه.
احدها: یتعلّق باللَّه وهو إیجاده.
و الثانی: یتعلّق به من تحمّل اعباء الإمامه والقیام بها.
و الثالث: یتعلّق بنا من العزم علی نصرته، ومعاضدته، والانقیاد له، فوجوب تحمله علیه فرع علی وجوده، لانّه لا یجوز ان یتناول التکلیف المعدوم، فصار إیجاد اللَّه إیّاه اصلاً لوجوب قیامه، وصار وجوب نصرته علینا فرعاً لهذین الاصلین لانّه إنّما یجب علینا طاعته إذا وجد، وتحمّل اعباء الإمامه وقام بها، فحینئذ یجب علینا طاعته، فمع هذا التحقیق کیف یقال: لم لا یکون معدوماً.
وسیله سه امر کامل میشود:
اوّل: امری که به خداوند تعلق دارد و عبارت است از ایجاد امام.
دوم: امری که به کسی که منصب امامت را عهده دار شده است، تعلق دارد.
سوم: امری که به ما مردم تعلق دارد و آن عبارت است از این که اراده و عزم بر یاری و کمک امام داشته و مطیع او باشیم.
بنابراین وجوب تحمل منصب امامت برای امام فرع وجود اوست، چرا که تکلیف کردن معدوم درست نیست؛ [یعنی کسی را که وجود ندارد، نمیتوان موظف به انجام کاری کرد.] پس این که خداوند او را ایجاد میکند اصل و اساس وجوب قیام ایشان به انجام امور امامت است، همچنین وجوب یاری کردن او توسط ما فرع این دو مساله است، زیرا زمانی اطاعتش بر ما واجب میشود که هم وجود داشته باشد، و هم در جایگاه و منصب امامت بوده و اقدام به کارهای امامت کند. بنابراین اطاعت از ایشان بر ما واجب است.
حال با توجّه به این استدلال چگونه گفته میشود که برای چه از ما انتظار دارند که ملتزم به عدم وجود او شده و بگوییم آن حضرت وجود ندارد.
فإن قیل: فما الفرق بین ان یکون موجوداً مستتراً (حتّی إذا علم اللَّه منّا تمکینه اظهره، وبین ان یکون) معدوماً حتّی إذا علم منّا العزم علی تمکینه اوجده.
قلنا: لا یحسن من اللَّه تعالی ان یوجب علینا تمکین من لیس بموجود لانّه تکلیف ما لا یطاق، فإذاً لا بدّ من وجوده.
فإن قیل: یوجده اللَّه تعالی إذا علم انّا ننطوی علی تمکینه بزمان واحد کما انّه یظهره عند مثل ذلک.
قلنا: وجوب تمکینه والإنطواء علی طاعته لازم فی جمیع احوالنا، فیجب ان یکون التمکین من طاعته والمصیر إلی امره ممکناً فی جمیع الاحوال و إلّا لم یحسن التکلیف
چه فرقی هست بین این که امام وجود داشته و غایب باشد تا زمانی که خداوند، فرمانبرداری ما از ایشان را ببیند و حضرت را آشکار فرماید، و بین این که اصلاً وجود نداشته باشد و هر وقت خداوند دانست که ما عزم و اراده برای تمکین واطاعت از ایشان را داریم، او را به وجود بیاورد؟
شایسته نیست که خداوند تمکین و فرمانبری از کسی را بر ما واجب نماید که موجود نیست. چرا که این، امر به مالایطاق است. بنابراین حتماً باید وجود داشته باشد.
خداوند هر وقت بداند ما آمادگی فرمانبرداری از او را داریم او را ایجاد میکند. همانطور که طبق عقیده شما، ظهور او در چنین زمانی واقع میشود.
فرمانبرداری از ایشان و اراده و قصد اطاعت از او به اعتقاد ما در جمیع احوال بر ما واجب است. پس لازم است که در تمام احوال، تکمین و فرمانبرداری از ایشان ممکن و مقدور و در حدّ توان باشد. چرا که در غیر این صورت تکلیف درست نخواهد بود و این اشکال در صورتی وارد است که ما در تمام احوال؛ چه غیبت و چه ظهور، مکلف بر اطاعت و فرمانبرداری از حضرت نباشیم؛ [یعنی در زمان غیبت، اطاعتش وإنّما کان یتمّ ذلک لو لم نکن مکلّفین فی کلّ حال لوجوب طاعته والانقیاد لامره، بل کان یجب علینا ذلک عند ظهوره والامر عندنا بخلافه.
ثمّ یقال: لمن خالفنا فی ذلک والزمنا عدمه علی استتاره: لم لا یجوز ان یکلّف اللَّه تعالی المعرفه ولا ینصب علیها دلاله إذا علم انّا لا ننظر فیها، حتّی إذا علم من حالنا انّا نقصد إلی النظر ونعزم علی ذلک اوجد الادلّه ونصبها، فحینئذ ننظر ونقول ما الفرق بین دلاله منصوبه لا ننظر فیها وبین عدمها حتّی إذا عزمنا علی النظر فیها اوجدها اللَّه تعالی.
و متی قالوا: نصب الادلّه من جمله التمکین الّذی لا یحسن التکلیف من دونه کالقدره والآله.
واجب نباشد] و فقط بعد از ظهورش، تمکین نسبت به ایشان واجب باشد. در حالی که اعتقاد ما اینگونه نیست.
و اینک از کسی که در وجود امام غایب، مخالف ما بوده و قصد دارد ما را ملزم به پذیرش عدم وجود ایشان کند، پرسیده میشود: چرا جایز نیست که خداوند معرفت را تکلیف کند و مادامی که میداند ما توجهی به معرفت نداریم، دلیل و راهنما برای رسیدن به معرفت نصب نکند؟ تا وقتی که بداند ما اراده و عزم به معرفت داریم [و در صدد آن هستیم که خدا را بشناسیم و کسب معرفت کنیم] آن وقت دلیل را ایجاد کرده و نصب فرماید؟
بنابراین میگوییم: چه فرقی است بین راهنمایی که خداوند برای هدایت مردم نصب فرموده و به آن توجّه نمیکنیم، و بین عدم نصب آن راهنما، تا در زمان عزم و اراده مردم برای کسب معرفت، آن را ایجاد کند؟
اگر در جواب ما بگویند: نصب دلیل توسط خداوند در مساله معرفت از جمله شرایط و اجزا و مقدمات تمکین و اطاعت است که تکلیف بدون آن شایسته نیست؛ درست مثل قدرت و ابزار بر انجام کار [که اگر نباشد تکلیف درست نیست و نصب دلیل هم دقیقاً همین است].
قلنا: وکذلک وجود الإمامعلیه السلام من جمله التمکین من وجوب طاعته، ومتی لم یکن موجوداً لم تمکّنا طاعته، کما انّ الادلّه إذا لم تکن موجوده لم یمکّنا النظر فیها فاستوی الامران.
وبهذا التحقیق یسقط جمیع ما یورد فی هذا الباب من عبارات لا نرتضیها فی الجواب واسئله المخالف علیها، وهذا المعنی مستوفی فی کتبی وخاصّه فی تلخیص الشافی فلا نطوّل بذکره.
خواهیم گفت: به همین منوال وجود امامعلیه السلام هم از جمله شرایط تمکین و توان بر وجوب اطاعت از اوست و اگر چنانچه امام وجود نداشته باشد ما هم قادر به اطاعت از او نیستیم. چنان که در مورد مساله معرفت اللَّه اگر ادلّه [و راهنمایی برای کسب معرفت الله] وجود نداشته باشد، نمیتوانیم متوجّه آن ادله شده و معرفت کسب کنیم. بنابراین هر دو مساله با هم مساوی هستند.(۱۴)
[تا به اینجا و] به وسیله تحقیقی که انجام شد، تمامی شبهات و اشکالاتی که در این باب ایراد شده بود از درجه اعتبار ساقط میشوند؛ از جمله عباراتی که ما به وسیله سوال و جواب، مخالفان مساله غیبت و وجود امامعلیه السلام را قانع کردیم، و البته این مبحث را به شکل کافی در کتابهایم؛ خصوصاً «تلخیص شافی» آوردهام، پس با ذکر دوباره آنها بحث را طولانی نمیکنیم.
والمثال الّذی ذکره من انّه لو اوجب اللَّه علینا ان نتوضّا من ماء بئر معیّنه لم یکن لها حبل نستقی به، وقال لنا: إن دنوتم من البئر خلقت لکم حبلاً تستقون به [من]الماء، فإنّه یکون مزیحاً لعلّتنا، ومتی لم ندن من البئر کنّا قد اتینا من قبل نفوسنا لا من قبله تعالی.
وکذلک لو قال السیّد لعبده وهو بعید منه: اشتر لی لحماً من السوق، فقال: لا اتمکّن من ذلک لانّه لیس معی ثمنه، فقال: إن دنوت اعطیتک ثمنه؛ فإنّه یکون مزیحاً لعلّته، ومتی لم یدن لاخذ الثمن یکون قد اتی من قبل نفسه لا من قبل سیّده، وهذه حال ظهور الإمام مع تمکیننا فیجب ان یکون عدم تمکیننا هو السبب فی ان لم یظهر فی هذه الاحوال لا عدمه إذ کنّا لو مکّنّاهعلیه السلام لوجد وظهر.
اگر خداوند وضو گرفتن در آب چاهی را که ریسمان ندارد بر ما واجب کند و بفرماید: اگر نزدیک چاه بشوید، برای شما ریسمانی ایجاد میکنم، تا به وسیله آن آب از چاه بکشید. پس با این شرطی که گذاشته و وعدهای که داده است، آن مانع رسیدن به آب را که نبودن ریسمان است برطرف میکند. با این وصف که اگر ما نزدیک به چاه نشدیم خسارت آن از جانب خودمان به ما رسیده است نه از ناحیه حقّ تعالی.
مثال دیگر: اگر مولایی به نوکرش که از او دور است بگوید: برو و از بازار گوشت تهیه کن و نوکر بگوید: نمیتوانم، چون پول همراه ندارم و مولا بگوید: اگر جلوتر بیایی پول در اختیارت میگذارم. این جمله مولا مانع تکلیف را [که نداشتن پول بود] از مکلف برطرف میکند. حالا اگر نوکر نزدیک مولایش نشود. این کوتاهی از ناحیه خودش است و از جانب مولایش نیست.
در مورد ظهور امامعلیه السلام و تمکین ما نسبت به ایشان نیز به همین ترتیب است. در نتیجه عدم تمکین و فرمانبرداری نکردن ما مردم سبب شده است تا در این حال امام ظاهر نباشد، نه این که وجود نداشته باشد. چرا که اگر ما نسبت به ایشان تمکین و فرمانبرداری را پیش میگرفتیم حضرت شان ظهور میکردند.
قلنا: هذا کلام من یظنّ انّه یجب علینا تمکینه إذا ظهر ولا یجب علینا ذلک فی کلّ حال، ورضینا بالمثال الّذی ذکره، لانّه تعالی لو اوجب علینا الاستقاء فی الحال لوجب ان یکون الحبل حاصلاً فی الحال لانّ به تزاح العلّه، لکن إذا قال: متی دنوتم من البئر خلقت لکم الحبل إنّما هو مکلّف للدنوّ لا للاستقاء فیکفی القدره علی الدنوّ فی هذه الحال، لانّه لیس بمکلّف للاستقاء منها، فإذا دنا من البئر صار حینئذ مکلّفاً للاستقاء، فیجب عند ذلک ان یخلق له الحبل، فنظیر ذلک ان لا یجب علینا فی کلّ حال طاعه الإمام وتمکینه
این [نحوه مثال زدن نشان میدهد که این ادّعا و سخن] کلام کسی است که خیال کرده فرمانبرداری و اطاعت از امام فقط در زمان ظهور امام بر ما واجب است نه در همه حالات [از جمله در حال غیبت].
البته ما با مثالی که ذکر کرده، موافق هستیم [مثال خوبی برای اثبات حقانیت اعتقاد به امام غایب است] امّا با این حال به خود او اشکال میکنیم که اگر خداوند آب کشیدن از چاه را برای ما واجب میکرد میبایست که ریسمان حتماً وجود داشته باشد چرا که مانع آب کشیدن، به وسیله همین ریسمان مرتفع میشود، امّا وقتی که خداوند متعال بفرماید: هر وقت به نزدیکی چاه بروید ریسمان را برای شما خلق میکنم، در این صورت تکلیف متوجّه نزدیک شدن به چاه است نه آب کشیدن، پس در این صورت توان نزدیک شدن به چاه کفایت میکند. بنابراین مکلف، مامور به آب کشیدن از چاه نیست بلکه (فعلاً مکلف به نزدیک شدن است و) هر زمانی که به چاه نزدیک شد آن وقت موظف به آب کشیدن میشود. و در این مرحله خداوند [مطابق وعدهای که داده] باید ریسمان را خلق کند.
این مثال را نظیر این مساله قرار داده که بگوییم در هر حالی اطاعت از امام و تمکین نسبت به ایشان بر ما واجب نباشد. در این صورت وجود او هم واجب نخواهد بود. [به این معنا که در حال حاضر که امام غایب است و دسترسی به ایشان عادتاً مقدور نیست، فلا یجب عند ذلک وجوده، فلمّا کانت طاعته واجبه فی الحال ولم نقف علی شرطه ولا وقت منتظر وجب ان یکون موجوداً لتزاح العله فی التکلیف ویحسن.
والجواب: عن مثال السیّد مع غلامه مثل ذلک لانّه إنّما کلّفه الدنوّ منه لا الشراء، فإذا دنا منه وکلّفه الشراء وجب علیه إعطاء الثمن.
ولهذا قلنا: إنّ اللَّه تعالی کلّف من یاتی إلی یوم القیامه ولا یجب ان یکونوا موجودین مزاحی العلّه لانّه لم یکلّفهم الآن، فإذا اوجدهم وازاح علّتهم فی التکلیف بالقدره والآله ونصب الادلّه حینئذ تناولهم التکلیف، فسقط بذلک هذه المغالطه.
پیروی از امام واجب نیست؛ یعنی در صورتی که پیروی و اطاعت از او واجب نبود، وجودش هم واجب نخواهد بود.] پس اگر فرمانبرداری از امام آن هم در حالی که ما به شرط اطاعت و وقت ظهور ایشان آگاهی نداشته باشیم واجب بوده باشد، لاجرم وجود او هم لازم و واجب خواهد بود که مانع تکلیف را از بین ببرد و نتیجتاً تکلیف [به اطاعت از ایشان]صحیح و درست بشود.
و امّا جواب از مثال مولا و نوکرش، نظیر همان جواب مثال قبلی است، چرا که مولا غلام را به نزدیک شدن به خود مکلّف کرد، نه خرید و فروش. پس هر وقت نوکر به آقایش نزدیک شد و مولا او را به خرید مکلف کرد، بر مولا واجب است که پول در اختیارش بگذارد.
به همین جهت گفتیم: خداوند تبارک و تعالی تمام کسانی را که تا روز قیامت میآیند مکلف فرموده است، در حالی که لازم نیست همه آنها الآن موجود بوده و مانع تکلیف هم از آنها برداشته شود. به دلیل این که خداوند همه آنها را الآن مکلف نکرده است، بلکه وقتی که ایشان را ایجاد کرد و مانع در تکلیفشان را به وسیله قدرت و اسباب انجام دادن آن و نیز مقرر کردن ادله [و راهنمایان] برطرف فرمود، آن وقت آنها را مکلّف میکند. به این ترتیب مغالطه و اشکال مخالف ما در مورد وجود امام، ساقط شده و فاقد اعتبار است.
علی انّ الإمام إذا کان مکلّفاً للقیام بالامر وتحمّل اعباء الإمامه کیف یجوز ان یکون معدوماً وهل یصحّ تکلیف المعدوم عند عاقل، ولیس لتکلیفه ذلک تعلّق بتمکیننا اصلاً، بل وجوب التمکین علینا فرع علی تحمّله علی ما مضی القول فیه، وهذا واضح.
ثُمّ یقال لهم: ا لیس النبیّصلی الله علیه وآله اختفی فی الشعب ثلاث سنین لم یصل إلیه احد، واختفی فی الغار ثلاثه ایّام ولم یجز قیاساً علی ذلک ان یعدمه اللَّه تعالی تلک المدّه مع بقاء التکلیف علی الخلق الّذین بعثه لطفاً لهم.
علاوه بر این امامی که مکلف است تا به امر امامت و رهبری قیام کرده و در آن منصب باشد چگونه ممکن است که معدوم بوده و وجود نداشته باشد، آیا عقلاً تکلیف کسی که اصلاً وجود ندارد و معدوم است صحیح است؟
و تکلیف امام به انجام امور امامت، اصلاً وابسته به اطاعت و فرمانبرداری ما از ایشان نیست. [و اینگونه نیست که خداوند بفرماید که اگر شما او را اطاعت کنید من هم ایجادش کرده او را به امامت منصوب میکنم] بلکه وجوب فرمانبرداری ما از ایشان فرع بر این است که ایشان در جایگاه امامت باشد [نه این که امامت ایشان معلق به تمکین ما باشد بلکه فرمانبرداری ما فرع و معلق به امامت آن حضرت است. بنابراین، اصل، وجود و امامت اوست و فرع هم اطاعت ما از ایشان] و این هم واضح و روشن است.
بعد از این بحث به مخالفین گفته میشود: مگر نه این که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله سه سال در شعب ابی طالب مخفی شد، به گونهای که احدی به ایشان دسترسی نداشت؟ و همچنین در غار [ثور] سه روز مخفی شدند؟ لذا نمیتوان قیاس کرد و گفت که خداوند ایشان را در آن مدّت خاص معدوم فرموده و آن حضرت وجود نداشته است و با این حال وظیفه مردم در اطاعت از پیامبر که خداوند از سر لطف، او را برای هدایت آنها مبعوث فرموده باقی و پا بر جا باشد [و به عبارت روشنتر، مردم مکلف باشند از پیامبری که موجود نیست، اطاعت کنند].
ومتی قالوا: إنّما اختفی بعد ما دعا إلی نفسه واظهر نبوّته فلمّا اخافوه استتر.
قلنا: وکذلک الإمام لم یستتر إلّا وقد اظهر آباوه موضعه وصفته، ودلّوا علیه، ثمّ لمّا خاف علیه ابوه الحسن بن علیّعلیه السلام اخفاه وستره، فالامران إذاً سواء.
ثُمّ یقال لهم: خبّرونا لو علم اللَّه من حال شخص انّ من مصلحته ان یبعث اللَّه إلیه نبیّاً معیّناً یودّی إلیه مصالحه وعلم انّه لو بعثه لقتله هذا الشخص، ولو منع من قتله قهراً کان فیه مفسده له او لغیره، هل یحسن ان یکلّف هذا الشخص ولا یبعث إلیه ذلک النبیّ، او لا یکلّف.
اگر در جواب ما بگویند: پیامبر زمانی مخفی شدند که مردم را به طرف خودشان دعوت کرده و نبوت شان را ظاهر کرده بودند. [و پنهان شدن او بعد از انجام دعوت و ماموریتش بوده] و بعد از آن که حضرت را ترسانیدند، ایشان هم مخفی شدند.
ما هم میگوییم: امام زمانعلیه السلام هم همین گونه بودند، یعنی زمانی مخفی شدند که پدران و اجداد بزرگوارشان اوصاف و ویژگیهای آن حضرت را بیان کرده و مردم را به سمت ایشان راهنمایی کرده بودند و بعد به جهت آنکه پدر ایشان امام حسن عسکریعلیه السلام برای جان حضرت ترسیدند، [به جهت احتیاط و حفظ جان امام] ایشان را پنهان کردند. پس در نتیجه این دو مساله [یعنی مخفی شدن پیامبر و غیبت امام زمانعلیهما السلام]نیز با هم مساوی هستند.
اینک به جهت روشنتر شدن مساله به آنها گفته میشود: بگویید ببینیم اگر خداوند از روی حالات شخصی بداند که مصلحتش در این است که پیامبر معینی را برای او مبعوث کند که مصالح شخصی او را تامین کند و از طرفی هم بداند که چنانچه آن پیامبر را مبعوث کند، شخص مورد نظر، او را به قتل میرساند، حالا اگر خداوند به صورت قهری و جبری مانع این قتل شده و پیامبر را برای هدایت او مبعوث نکند، آیا این کار برای همان شخص، مفسده و ضرر دارد یا برای دیگری؟
آیا تکلیف کردن این شخص [به اطاعت از پیامبر] در حالی که هنوز پیامبری مبعوث نشده درست است یا نه؟
فإن قالوا: لا یکلّف.
قلنا: وما المانع منه، وله طریق إلی معرفه مصالحه بان یمکّن النبیّ من الاداء إلیه.
وإن قلتم: یکلّفه ولا یبعث إلیه.
قلنا: وکیف یجوز ان یکلّفه ولم یفعل به ما هو لطف له مقدور.
فإن قالوا: اتی فی ذلک من قبل نفسه.
قلنا: هو لم یفعل شیئاً و إنّما علم انّه لا یمکنه، وبالعلم لا یحسن تکلیفه مع ارتفاع اللطف، ولو جاز ذلک لجاز ان یکلّف ما لا دلیل علیه إذا علم انّه لا ینظر فیه، وذلک باطل،
اگر گفتند: تکلیف نکردن او درست است.
میگوییم: با وجود این که راه برای شناخت مصالحش به وسیله اطاعت از پیامبر باز است، دیگر چه چیزی مانع تکلیف اوست؟
اگر بگویند: خداوند او را مکلّف کرده، ولی پیامبری برایش مبعوث نکند.
میگوییم: چگونه جایز است که خداوند کاری را که میتواند انجام دهد و در حقّش لطف است را انجام نداده [و پیامبری نفرستاده] ولی شخص مورد نظر را موظف به اطاعت از پیامبر کرده است؟
اگر گفتند: خود آن شخص سبب عدم بعثت پیامبر شده و مقصر است. میگوییم: او کاری نکرده است فقط خداوند میداند که او از پیامبر اطاعت نخواهد کرد و به صرف علم داشتن خداوند، تکلیف کردن او [به اطاعت از پیامبر] در حالی که لطفی در کار نیست [و هنوز پیامبری مبعوث نشده است]درست نیست، و چنانچه موظف کردن او به اطاعت از پیامبر درست میبود، میبایست تکلیف کردن افراد به امری که خداوند به صرف دانستن این که توجّه به آن نمیشود و راهنمایی برای آن قرار نداده است درست باشد و پر واضح است که این امر باطل است [به این معنا که خداوند به صرف این که میداند کسی به معرفت توجهی نمیکند دلیل و راهنما برای کسب معرفت هم قرار ندهد و بعد با این وجود، افراد را به کسب معرفت تکلیف کند و روشن است که این معنا باطل و فاسد است.]و لابدّ ان یقال: إنّه یبعث إلی ذلک الشخص ویوجب علیه الإنقیاد له لیکون مزیحاً لعلّته،
فإمّا ان یمنع منه بما لا ینافی التکلیف، او یجعله بحیث لا یتمکّن من قتله، فیکون قد اتی من قبل نفسه فی عدم الوصول إلیه، وهذه حالنا مع الإمام فی حال الغیبه سواء.
فإن قال: لا بدّ ان یعلمه انّ له مصلحه فی بعثه هذا الشخص إلیه علی لسان غیره لیعلم انّه قد اتی من قبل نفسه.
قلنا: وکذلک اعلمنا اللَّه علی لسان نبیّهصلی الله علیه وآله والائمّه من آبائهعلیهم السلام موضعه، واوجب علینا طاعته، فإذا لم یظهر لنا علمنا انّا اتینا من قبل نفوسنا فاستوی الامران.
پس به ناچار باید گفت: خداوند برای آن شخص پیامبری مبعوث فرموده و اطاعت از آن پیامبر را هم واجب میکند تا به این وسیله موانع تکلیف برداشته شوند. در این حال پروردگار عالم یا به نحوی که با تکلیف شخص منافات نداشته باشد پیامبرش را از گزند او حفظ میکند و یا به گونهای پیامبرش را محافظت میکند که آن شخص نتواند او را به قتل رسانده و از بین ببرد.
پس آنچه که بر سر شخص میآید؛ یعنی عدم حضور پیامبرش و این که محضر او را درک نمیکند، از ناحیه خودش میباشد. وضعیت ما هم با امامعلیه السلام در زمان غیبت به همین صورت است، بنابراین هر دو مطلب مساوی هستند.
اگر گفته شود: میبایست توسط فرد دیگری به شخص آموزش داده شود که مبعوث شدن پیامبر به نفع و مصلحت اوست تا بداند [که در صورت عدم دسترسی او به پیامبر]ضررش متوجّه خود او است.
میگوییم: خداوند تبارک و تعالی به وسیله پیامبر اکرم و اهل بیتعلیهم السلام امام زمانعلیه السلام را به ما معرفی فرموده [و نسبت به مصلحت وجود ایشان آگاهی دادهاند]و اطاعت از ایشان را بر ما واجب کرده است. حالا اگر آن حضرت برای ما ظاهر نیست [و به ایشان دسترسی نداریم] از ناحیه خودمان بوده و مقصریم، پس هر دو موضع مساوی اند.
وهو انّ من شان الإمام ان یکون مقطوعاً علی عصمته، فهو انّ العلّه التی لاجلها احتجنا إلی الإمام ارتفاع العصمه، بدلاله انّ الخلق متی کانوا معصومین لم یحتاجوا إلی إمام وإذا خلوا من کونهم معصومین احتاجوا إلیه، علمنا عند ذلک انّ علّه الحاجه هی ارتفاع العصمه، کما نقوله فی عله حاجه الفعل إلی فاعل انّها الحدوث، بدلاله انّ ما یصحّ حدوثه یحتاج إلی فاعل فی حدوثه، وما لا یصحّ حدوثه یستغنی عن الفاعل، و حکمنا بذلک انّ کلّ محدث یحتاج إلی محدث، فبمثل ذلک یجب الحکم بحاجه کلّ من لیس بمعصوم إلی إمام وإلّا انتقضت العلّه، فلو کان الإمام غیر معصوم
برگرفته از کتاب ترجمه کتاب الغیبه نوشته شیخ طوسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *