امام زمان طبیب جسم

امام عصر علیه السلام هم چون پدران گرامی خود طبیب جسم و روح می باشند؛ طبیبی که با طبّ خود به سراغ بیماران مختلف می روند و بر زخم های ایشان مرهم می گذارند. خواندن شرح حال کسانی که از این جهت مورد عنایت امام علیه السلام قرار گرفته و شفا یافته اند، می تواند وسیله ای برای ایجاد معرفت بیش تر امام زمان علیه السلام به وصف طباطبت باشد. با این هدف، به ذکر نمونه هایی از دستگیری های حضرت بقیّه الله عجّل الله تعالی فرجه الشّریف می پردازیم. باشد که نور معرفت به قلب های ما تابیده، با اعتقاد عمیق تر به این وصف، مرتبه ای از شکر قلبی نسبت به ایشان تحقّق یابد.
نمونه اوّل
یکی از اعضاء هیأت امناء مسجد مقدّس جمکران «آقای-ل» که توفیق بیش از بیست سال خدمت در این مسجد را دارد چنین نقل می کند:
«سنه ۵۱ یا ۵۲ بود. دقیقاً خاطرم نیست. شب جمعه بود و من طبق معمول به مسجد مشرّف شده بودم. جلو ایوان مسجد قدیمی، کنار مرحوم ابوالقاسم، کارمند مسجد که داخل دکّه مخصوص قبض می داد و پول می گرفت نشسته بودم. نماز مغرب و عشاء تمام شده بود و جمعیّت کم و بیش مشرّف می شدند. در همین حدیث بودیم که
{صفحه۱۶۰}
ناگهان خانمی جلو آمد. او دست دخترش را که ۱۲ تا ۱۳ سال نشان می داد گرفته بود و یک پسر بچه تقریباً ۹ ساله هم در بغل داشت. پاهای بچّه فلج بود. نگاهی به آن ها کردم و گفتم امری داشتید؟ خانم سلام کرد و من هم جواب دادم. بدون هیچ مقدّمه ای گفت: من نذر کردم که امام عصر علیه السلام بچه ام را امشب شفا بدهد، پنج هزار تومان بدهم. حال می خواهم اوّل هزار تومان بدهم.
من گفتم: آمدی امتحان کنی؟ گفت: پس من چه کنم؟ بی درنگ به او گفتم: نقدی معامله کن، با قاطعیّت بگو: این پنج هزار تومان را می دهم و شفای بچّه ام را می خواهم. کمی فکر کرد و گفت: خیلی خوب، قبول است، پنج هزار تومان را داد و قبض گرفت و رفت. بعد از سه چهار ساعت، آخر شب بود. من اصلاً قضیّه را فراموش کرده بودم، دیدم خانمی آمد و این بار دست پسر بچّه اش و دخترش را گرفته بود. ابتدا به نظرم رسید که دختر بچّه را قبلاً دیده ام، ولی یادم نیامد تا این که خانم شروع کرد به دعا کردن. هی می گفت: خدا به شما طول عمر بدهد حاج آقا، ان شاء الله خدا به شما توفیق بدهد.
گفتم: چه شده خانم؟ گفت: این بچّه همان بچّه است، که اوّل شب آمدم خدمتان و توی بغلم بود. پاهایش را نشان داد. کاملاً خوبب شده بود. اصلاً آثاری از ضعف و فلج در او نبود و گفت، شما را به خدا کسی نفهمد.
گفتم: خانم، این وقایع برای ما غیر منتظره نیست و تقریباً همیشه از این جور چیزها می بینیم. گفت: هفته دیگر ان شاء الله با پدرش می آییم و گوسفندی می آوریم و خداحافظی کرد و رفت. هفته بعد آمد و گوسفندی آوردند و ذبح کردند و خیلی اظهار تشکّر کردند. من خودم بچه را دیدم. بغلش کردم و بوسیدم. این مطلب را خودم دیدم».(۱)
وقتی این داستان را می شنویم یا می خوانیم، ناخودآگاه معرفت ما نسبت به امام زمان علیه السلام بیشتر می شود؛ چون ایشان را به وصف «طبابت» بیش تر می شناسیم؛ در حالی که چه بسا قبلاً این معرفت را در حدّ ضعیف تری داشتیم. امّا کسی که شاهد این

۱- کرامات المهدی علیه السلام/ ص۶٫
{صفحه۱۶۱}
قضیّه بوده (مادر با آن کارمند مسجد) و با چشم خود دیده که بچّه فلج در مدّت کوتاهی به عنایت و توجّه امام زمان عجّل الله تعالی فرجه شفا یافته است. دیدن این امر تأثیر بیش تری در او داشته و از معرفت بالاتری برخوردار شده و حال او با ما بسیار متفاوت است. بدین ترتیب ارادتی که او از این طریق به امام عصر علیه السلام پیدا کرده، بیش تر از ماست.
بالاترین مرتبه معرفت در این داستان، نصیب همان بچه ۹ ساله ای شده که طبابت حضرت را چشیده است. عمق معرفت او با دیگران قابل مقایسه نیست. چه بسا هر وقت اسم مسجد جمکران را بشنود، منقلب شود؛ چرا که او اثری در آن جا دیده و چشیده که دیگران نچشیده اند.
نمونه دوم
مرحوم علّامه حاج شیخ علی اکبر نهاوندی قدّس سرّه شرح توسّل یکی از علماء و بزرگان نجف به نام شیخ حسین آل رحیم را از قول دو شیخ جلیل القدر و مورد اعتماد- شیخ باقر کاظمی و شیخ محمّد طه- چنین نقل کرده است:
«در نجف شخصی به نام شیخ حسین آل رحیم زندگی می کرد که مردی پاک طینت و از مقدّسین و مشغول به تحصیل علم بود. ایشان به مرض سل مبتلا شد؛ به طوری که با سرفه کردن، از سینه اش اخلاط و خون خارج می شد. با همه این احوال در نهایت فقر و پریشانی بود، و قوت روز خود را هم نداشت. غالب اوقات نزد اعراب بادیه نشین در حوالی نجف اشرف می رفت تا مقداری قوت- هرچند که جو باشد- به دست آورد. با وجود این دو مشکل، دلش به زنی از اهل نجف تمایل پیدا کرد؛ امّا هر دفعه که او را خواستگاری می کرد، نزدیکان زن به خاطر فقرش جواب مثبت به او نمی دادند و همین خود علّت دیگری بود که در همّ و غمّ شدیدی قرار بگیرد.
مدّتی گذشت. و چون مرض و فقر و ناامیدی از آن زن، کار را بر او مشکل کرده بود. تصمیم گرفت عملی را که در بین اهل نجف معروف است انجام دهد؛ یعنی چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه برود و متوسّل به حضرت بقیّه الله ارواحنا فداه بشود، تا به مقصد برسد.
{صفحه۱۶۲}
شیخ حسین می گوید: من چهل شب چهارشنبه بر این عمل مواظبت کردم. شب چهارشنبه آخر شد. آن شب تاریک و از شب های زمستان بود. بادی تند می وزید و باران هم اندکی می بارید. من در دکّه مسجد که نزدیکی در است، نشسته بودم؛ چون نمی شد داخل مسجد شوم؛ به خاطر خونی که از سینه ام می آمد و چیزی هم نداشتم که اخلاط سینه را جمع کنم و انداختن آن هم که در مسجد جایز نبود. از طرفی چیزی نداشتم که سرما را از من دفع کند؛ لذا دلم تنگ و غم و اندوهم زیاد گشت و دنیا پیش چشمم تاریک شد.
فکر می کردم شب ها تمام شد و امشب، شب آخر است؛ نه کسی را دیدم و نه چیزی برایم ظاهر شد. این همه رنج و مشقّت دیدم، و بار زحمت و ترس بر دوش کشیدم تا بتوانم چهلل شب از نجف به مسجد کوفه بیایم. با همه این زحمات، جز یأس و ناامیدی نتیجه ای نگرفتم.
در این کار تفکّر می کردم، در حالی که در مسجد احدی نبود. آتشی برای درست کردن قهوه روشن کرده بودم و چون به خوردن آن عادت داشتم، مقدار کمی با خودم از نجف آورده بودم؛ ناگاه شخصی از سمت در اوّل مسجد متوجّه من شد. از دور که او را دیدم، ناراحت شدم و با خود گفتم: این شخص، عربی از اهالی اطراف مسجد است و نزد من می آید تا قهوه بخورد. اگر آمد، بی قهوه می مانم و در این شب تاریک، همّ و غمّم زیاد خواهد شد.
در این فکر بودم که به من رسید و سلام کرد. نام مرا برد و مقابلم نشست. از این که اسم مرا می دانست تعجّب کردم! گمان کردم او از آن هایی است که اطراف نجف هستند و من گاهی میهمانشان می شوم. از او سؤال کردم: از کدام طایفه عرب هستی؟
گفت: از بعضی از آن هایم.
اسم هرکدام از طوایف عرب را که در اطراف نجف هستند، بردم. گفت: نه، از آن ها نیستم. در این جا ناراحت شدم و از روی تمسخر گفتم: آری، تو از طری طره ای؟ (این لفظ یک کلمه بی معنی است).
از سخن من تبسّم کرد و گفت: من از هر کجا باشم، برای تو چه اهمیّتی خواهد
{صفحه۱۶۳}
داشت؟ بعد فرمود: چه چیزی باعث شده که به این جا آمده ای؟
گفتم: سؤال کردن از این مسائل هم به تو سودی نمی رساند.
گفت: چه ضرری دارد که مرا خبر دهی؟
از حسن اخلاق و شیرینی سخن او متعجّب شدم و قلبم به او مایل شد و طوری شد که هر قدر صحبت می کرد، محبّتم به او زیادتر می شد؛ لذا یک سبیل از دخانیات ساخته و به او دادم.
گفت: خودت بکش، من نمی کشم.
برایش یک فنجان قهوه ریختم و به او دادم. گرفت و کمی از آن خورد و بعد فنجان را به من داد و گفت: تو آن را بخور. فنجان را گرفتم و آن را خوردم، و متوجّه نشدم که تمام آن را نخورده است. خلاصه طوری بود که لحظه لحظه محبّتم به او زیادتر می شد.
به او گفتم: ای برادر امشب خداوند تو را برای من فرستاده که مونس من باشی. آقای من! حاضری با هم کنار حضرت مسلم علیه السلام برویم و آن جا بنشینیم؟
گفت: حاضرم. حال جریان خودت را نقل کن.
گفتم: ای برادر، واقع مطلب را برای تو نقل می کنم. از روزی که خود را شناخته ام، شدیداً فقیر و محتاجم و با این حال چند سال است که از سینه ام خون می آید و علاجش را نمی دانم. از طرفی عیال هم ندارم و دلم به زنی از اهل محلّه خودمان در نجف اشرف مایل شده است؛ ولی چون دستم از مال و ثروت خالی است گرفتنش برایم میسّر نمی شود. این آخوندها مرا تحریص کردند و گفتند: برای حوائج خود متوجّه حضرت صاحب الزّمان علیه السلام بشو و چهل شب چهارشنبه در مسجد کوفه بیتوته کن؛ زیرا آن جناب را خواهی دید و حاجتت را عنایت خواهد کرد. و این آخرین شب از شب های چهارشنبه است و با وجود آن که این همه زحمت کشیدم اصلاً چیزی ندیدم. این است علّت آمدنم به این جا، و حوائج من هم همین ها است.
در اینجا در حالی که غافل بودم، فرمود: سینه ات که عافیت یافت؛ امّا آن زن، پس به همین زودی او را خواهی گرفت، و امّا فقرت، تا زمان مردن به حال خود باقی است.
در عین حال من متوجّه این بیان و تفضّلات نشدم و به او گفتم: به طرف مزار جناب
{صفحه۱۶۴}
مسلم علیه السلام نرویم؟ گفت: برخیز.
برخاستم و ایشان جلوی من به راه افتاد. وقتی وارد مسجد شدیم، گفت: آیا دو رکعت نماز تحیّت مسجد را نخوانیم؟ گفتم: چرا.
او نزدیک شاخص (سنگی که میان مسجد است) و من پشت سرش با فاصله ای ایستادم. تکبیره الاحرام را گفتم و مشغول خواندن فاتحه شدم. ناگاه قرائت فاتحه او را شنیدم به طوری که هرگز از احدی چنین قرائتی را نشنیده بودم. از حسن قرائتش با خود گفتم: شاید او حضرت صاحب الزّمان علیه السلام باشد و کلماتی شنیدم که به این مطلب گواهی می داد. تا این فکر در ذهنم افتاد، به سوی او نظری انداختم؛ امّا در حالی که آن جناب مشغول نماز بود، دیدم نور عظیمی حضرتش را احاطه نمود، به طوری که مانع شد که من شخص شریفش را تشخیص دهم.
همه این ها وقتی بود که من مشغول نماز بودم و قرائت حضرت را می شنیدم و بدنم می لرزید؛ امّا از بیم ایشان نتوانستم نماز را قطع کنم؛ ولی به هر صورتی که بود نماز را تمام کردم. نور حضرت از زمین به طرف بالا می رفت.
مشغول گریه و زاری و عذرخواهی از سوء ادبی که در مسجد با ایشان داشتم، شدم و عرض کردم: آقای من وعده شما راست است. مرا وعده دادید که با هم به قبر مسلم علیه السلام برویم. این جا دیدم که نور متوجّه سمت قبر مسلم علیه السلام شد. من هم به دنبالش راه افتادم، تا آن که وارد حرم حضرت مسلم علیه السلام گردید و توقّف کرد و پیوسته به همین حالت بود و من مشغول گریه و ندبه بودم، تا آن که فجر طالع شد و آن نور عروج کرد.
صبح، متوجّه کلام آن حضرت شدم که فرمودند: امّا سینه ات که شفا یافت، و دیدم سینه ام سالم است و ابداً سرفه نمی کنم. یک هفته هم طول نکشید که ازدواج با آن دختر مِن حَیثُ لا اَحتَسِب (از جایی که گمان نداشتم) فراهم شد و فقر هم به حال خود باقی است؛ همان طوری که آن جناب فرمودند. والحمدلله».(۱)
مسلّماً مرحوم شیخ حسین آل رحیم، پس از آن واقعه مبارک، معرفت و ارادت

۱- برکات حضرت ولیّ عصر علیه السلام/ ص ۱۴۱-۱۴۴/ به نقل از کتاب: العبقریّ الحسان/ ج۲/ بساط چهارم/ ص ۱۴۷٫
{صفحه۱۶۵}

خاصّی به حضرت بقیّه الله عجّل الله تعالی فرجه الشّریف پیدا کرده بود که مایل بود هرجا می نشیند، از ایشان سخن بگوید. سخن کسانی که این گونه معرفت های شهودی به امام علیه السلام پیدا کرده اند، معمولاً اثر عمیقی بر شنوندگان می گذارد و چه بسا آن ها را منقلب کند. کسانی که مرحوم شیخ حسین را دیده بودند، هم قطعاً معرفت بالاتری نسبت به وصف طبابت امام عصر علیه السلام پیدا کرده اند، امّا هیچ یک از این دو دسته- آن ها که او را دیده یا وصفش را شنیده اند- معرفتی را که خود آن مرحوم نصیبش شد، هرگز نچشیده اند. تا کسی در معرض آن گونه حوادث قرار نگیرد، چنان معرفتی نصیبش نمی گردد. بله، اگر به همین درجه معرفتی که نائل شده است، ملتزم باشد، امید است که خداوند، معرفت های بالاتر را روزی او بگرداند.
نمونه سوم
مرحوم علّامه حاج شیخ علی اکبر نهاوندی قدّس سرّه از قول مرحوم علّامه آقا میرزا محمّد حسین شهرستانی در «زوائد الفرائد» نقل کرده است:
«از جمله کرامت حضرت حجّت منتظر عجّل الله تعالی فرجه الشّریف، که در سرداب مقدّس ظاهر شد، آن است که شخص لالی در آن جا شفا یافت. این خبر کم کم شایع شد تا این شنیدیم که آن شخص وارد کربلا شده است.
به قصد ملاقات او و تحقیق حال به منزلش رفتیم؛ امّا در خانه نبود و چون بعد از مراجعت به خانه خبردار شد که حقیر به قصد ملاقات او رفته بودم، عصر خود با رفقایش به منزل ما آمدند.
از جمله رفقای او حاج کربلایی اسماعیل تاجر شیرازی، ساکن کاظمین است. غالب رفقایش از معتمدین هستند و با او از هند در کشتی بوده و کمال معاشرت را با هم دارند. همه شهادت دادند که او لال بوده و از قراین هم یقین به لال بودن او حاصل شد.
اسم خود آن شخص آقا مهدی است. شیرازی الاصل، که ساکن ملینه، از نواحی چین است.
حاج کربلایی اسماعیل بیان کرد: آقا مهدی پسر عموی من است. حدود دو هزار تومان سرمایه تجارت داشت، ولی کم کم در طیّ معاملات مختلف تلف شد و حالش
{صفحه۱۶۶}
به خاطر غصّه این امر و فکر و خیالات، کم کم منجر به جنون گردید. و مدّتی مجنون بود تا این که با معالجه و غیره، به مرور جنون او تخفیف یافت؛ ولی لکنت در زبان او پیدا شد تا این که جنون کاملاً رفع شد؛ ولی زبان کاملاً لال گشت، و به جز با اشاره نمی توانست مطالب را تفهیم کند. سه سال و اندی به این حالت بود، تا این که ما عازم زیارت عتبات شدیم. او هم به قصد توسّل و استشفاء و ملاقات مادرش که در عتبات بود، طالب زیارت گشت؛ لذا با ما به کشتی تا به بغداد رسیدیم. در این حال قطار به سامرّا می رفت. من او را به زیارت آن جا روانه کردم و خود در کاظمین ماندم.
بعد خود آقا مهدی در بیان قضیّه سامرّا گفت:
رو پنج شنبه، نهم ماه جمادی الثّانیه ۱۲۹۹، که همین امسال است وارد سامرّا شدم و بعد از زیارت حرم مطهّر پای منبر روضه خوانی نشستم.
سیّد عباس بغدادی روضه خواند و من گریه کردم و در دل ملتجی و متوسّل بودم. صبح جمعه نیز به منزل بعضی از طلّاب که مجلس روضه خوانی داشتند، رفتم. و از آن جا به منزل حجّه الاسلام حاج میرزا محمّد شیرازی سلّمه الله تعالی رفته، و با اشاره التماس دعا کردم. ایشان نیز اظهار محبّت نمودند و دعا کردند.
بعد از منزل میرزای شیرازی، به سرداب مشرّف شدم. امّا کسی را نیافتم که برایم زیارت بخواند. به منزل مراجعت کردم و دوباره رفتم و کنار در سرداب ایستادم و بر دیوار نوشتم که من لالم؛ برای من زیارت بخوانید. شیخ علی روضه خوان از سرداب بیرون آمد. آن نوشته را به ایشان نشان دادم. او به سیّدی گفت: این شخص را زیارت بده. گفت: پول نیاورد.
شیخ علی پولی از خود به او داد و سیّد مرا به سرداب برد و زیارت داد… پس از زیارت… ایستادم که نماز زیارت را بخوانم. تکبیر را مثل همیشه به اشاره گفتم و شروع به قرائت کردم. در این هنگام ناخودآگاه زبانم به «بسم الله الرّحمن الرّحیم» جاری شد. قرائت و اذکار را با تجوید خواندم و بعد از نماز، دو تسبیح استغفار کرده و صیغه توبه را خواندم. بیرون آمدم و به هرکه رسیدم، سلام کردم تا آن که اشخاصی که حالت قبلی مرا دیده بودند، رسیدند و مطلب را فهمیدند. آن ها اطرافم را گرفتند و
{صفحه۱۶۷}
جامه ام را پاره کردند و ازدحام نمودند. عاقبت به منزل گریختم.
صبح به منزل جناب حجّه الاسلام میرزای شیرای رفتم؛ چون دنبال من فرستاده بودند، قضیّه را سؤال نمودند و فرمودند: قرائت خود را بخوان.
وقتی خواندم، عرض کردم: من چند سال است که قرائت نکرده ام، طبعاً پسند سرکار نخواهد بود.
فرمودند: بسیار خوب خواندی.
جمعی از زوّار که در آن جا بودند، خواهش کردند که چراغانی کنند. و چون اجازه یافتند، چراغانی باشکوهی انجام دادند.
آقا میرزا محمّد عسکری تهرانی، صاحب مستدرکات بحارالانوار، فرمودند: در شب اوّل چراغانی که آیه الله مجاهد مرحوم میرزای شیرازی، حضور داشتند، طنابی که از گلدسته شرقی به گلدسته غربی بسته بودند و تعداد زیادی فانوس های شیشه ای به آن آویخته بود، گسیخته شد؛ ولی فانوس ها چه آن ها که روی پشت بام ایوان افتادند و چه آن ها که روی هم ریختند، از اعجاز ائمّه عسکریّین علیهما السلام هیچ آسیبی ندیدند».(۱)
این که انسان بفهمد حضرت حجّه بن الحسن علیه السلام او را شفا داده اند، نعمت بسیار بزرگی است در غیر حال بیماری نصیب انسان نمی شود. معرفت این نعمت، انسان را از حال غفلت و بی توجّهی نسبت به ولیّ نعمت واقعی خود، خارج می سازد و او را بیش از پیش به خاطر افاضه این نعمت بزرگ قدردان خدای متعال قرار می دهد.
برگرفته از کتاب آفتاب در غربت نوشته آقای محمد بنی هاشمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *