توقیعات وارده از امام مهدی

۱ / ۲۴۵ – علی بن ابراهیم رازی گفته است: شیخ مورد اعتمادی در بغداد گفت: ابن ابی غانم قزوینی و جمعی از شیعیان در مورد جانشین امام حسن عسکریعلیه السلام بحث و مشاجره میکردند، ابن ابی غانم مدعی شده بود که ابامحمّد امام عسکریعلیه السلام از دنیا رفته و جانشینی هم برای ایشان نمانده است. لذا جماعت شیعه در این خصوص نامهای را جهت ناحیه مقدسه حضرت صاحب نوشتند و مساله را به محضر مبارک امامعلیه السلام گزارش دادند. جواب نامه آنها با خط مبارک حضرت به این ترتیب آمد:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ عافانَا اللَّهُ وَإِیَّاکُمْ مِنَ الضَّلالَهِ وَالْفِتَنِ وَوَهَبَ لَنا وَلَکُمْ رُوحَ الْیَقِینِ وَاَجارَنا وَإِیّاکُمْ مِنْ سُوءِ الْمُنْقَلَبِ إِنَّهُ اُنْهِیَ إِلَیَّ ارْتِیابِ جَماعَهٍ مِنْکُمْ فِی الدِّینِ وَما دَخَلَهُمْ مِنَ الشَّکِ وَالْحِیرَهِ فِی وُلاهِ اُمُورِهِمْ، فَغَمَّنا ذلِکَ لَکُمْ لا لَنا، وَساءَنا فِیکُمْ لا فِینا، لِاَنَّ اللَّهَ مَعَنا وَلا فاقَهَ بِنا إِلی غَیْرِهِ وَالْحَقُّ مَعَنا فَلَنْ یُوحِشَنا مَنْ قَعَدَ عَنّا وَنَحْنُ صِنائِعُ رَبِّنا وَالْخَلْقُ بَعْدُ صَنائِعُنا.
یا هوُلاءِ! ما لَکُمْ فِی الرَّیْبِ تَتَرَدَّدُونَ وَفِی الْحَیْرَهِ تَنْعَکِسُونَ؟ اَ وَما سَمِعْتُمُ اللَّهُ – عزّوجلّ – یَقُولُ: «یا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اَطِیعُوا اللَّهَ وَ اَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الاَمْرِ مِنْکُمْ»
به نام خداوند بخشنده مهربان
خداوند تبارک و تعالی ما و شما را از گمراهی و فتنههای روزگار محافظت فرماید [و سربلندی کرامت کند]و به ما و شما روح یقین را مرحمت فرماید و از سختی و بدی روز قیامت، ما و شما را در پناهش قرار دهد. در مورد شکّ و تردید تعدادی از شما در امر دین، و آنچه از شکّ و سرگردانی در مورد والیان امر امامت به قلب آنها وارد شده است اخباری به من رسیده و موجب ناراحتی و غم و اندوه ما شده، آن هم برای شما نه برای خودمان. چرا که خداوند تبارک و تعالی با ماست و به غیر حضرت حقّ هیچ نیازی نداریم، حقّ با ماست، پس از کسی که از ما دوری بجوید و با ما نیاید هرگز وحشتی نداریم. ما پرورش یافتگان پروردگارمان هستیم و خلق خدا پرورش یافتگان ما هستند.
ای مردم! برای شما چه اتفاقی افتاده است که در شکّ و تردید افتادید؟ و در حیرت و سرگردانی وارونه شدهاید [راه بر عکسی میروید]؟ آیا نشنیدهاید که خداوند تبارک و تعالی میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید! از خداوند و پیامبر و صاحبان امر از خودتان اطاعت کنید»؟(۱۶۴)
اَوَ ما عَلِمْتُمْ ما جاءَتْ بِهِ الآثارُ مِمّا یَکُونُ وَ یُحَدِّثُ فِی اَئِمَّتِکُمْ عَنِ الْماضِینَ وَالْباقِینَ مِنْهُمعلیهم السلام؟ اَ وَما رَاَیْتُمْ کَیْفَ جَعَلَ اللَّهُ لَکُمْ مَعاقِلَ تَاْوُونَ إِلَیْها وَاَعْلاماً تَهْتَدُونَ بِها مِنْ لَدُنْ آدَمَعلیه السلام إِلی اَنْ ظَهَرَ الماضِیعلیه السلام، کُلَّما غابَ عَلَمٌ بَدا عَلَمٌ، وَإِذا اَفَلَ نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ؟ فَلَمَّا قَبَضَهُ اللَّهُ إِلَیْهِ ظَنَنْتُمْ اَنَّ اللَّهَ تَعالی اَبْطَلَ دِینَهُ وَقَطَعَ السَّبَبَ بَیْنَهُ وَبَیْنَ خَلْقِهِ، کَلّا ما کانَ ذلِکَ وَلا یَکُونُ حَتّی تَقُومُ السّاعَهُ وَیَظْهَرُ اَمْرُ اللَّهِ سُبْحانَهُ وَهُمْ کارِهُونَ.
وَإِنَّ الْماضیعلیه السلام مَضی سَعِیداً فَقِیداً عَلی مِنْهاجِ آبائِهِعلیهم السلام حَذْوَ النَّعْل بِالنَّعْلِ وَفِینا وَصِیَّتُهُ
آیا آثار و اخباری که در مورد امامان گذشته و آینده علیهم السلام برای شما آمده را نمیدانید؟ آیا ندیدید که خداوند چگونه برای شما پناهگاههایی ایجاد فرمود تا به آنها پناه برده و ماوی کنید؟ و از زمان آدمعلیه السلام تا امامی که گذشته است [یعنی امام حسن عسکریعلیه السلام]علامتهایی گذاشت تا به واسطه آنها هدایت بشوید؟ و هر وقت علم هدایتی غایب شده، از دنیا رفت، علم دیگری ظاهر شد؟ و هرگاه ستارهای تاریک شد ستاره دیگری طلوع کرد؟ آنگاه که خداوند تبارک و تعالی او را به جوار رحمت خود برد، شما خیال کردید که خداوند دینش را باطل و اسباب و وسائط ارتباط بین خود و خلقش را قطع کرده است؟ هرگز این گونه نیست و تا قیامت هم این اتفاق نخواهد افتاد. و امر خداوند سبحان ظاهر میشود، در حالی که آنها [مرددّین و شکّاکها] علاقهای به این امر ندارد.
تحقیقاً امام گذشته و قبلی [یعنی امام حسن عسکریعلیه السلام] بر همان روش پدران بزرگوارش و مانند ایشان علیهم السلام سعادتمندانه از دنیا رفته است؛ امّا وصیّت و علم او و همچنین جانشین و کسی که جای او را پر میکند در میان ماست.
وَعِلْمُهُ وَمَنْ هُوَ خَلْفُهُ وَمَنْ هُوَ یَسُدُّ مَسَدَّهُ، لا یُنازِعُنا مَوْضِعُهُ إِلّا ظالِمٌ آثِمٌ وَلا یَدَّعِیهِ دُونَنا إِلّا جاحِدٌ کافِرٌ، وَلَوْ لا اَنَّ اَمْرَ اللَّهِ تَعالی لا یُغْلَبُ وَسِرَّهُ لا یُظْهَرُ وَلا یُعْلِنُ، لَظَهَرَ لَکُمْ مِنْ حَقِّنا ما تَبَیَّنَ مِنْهُ عُقُولَکُمْ وَیُزِیلُ شُکُوکَکُمْ، لکِنَّهُ ما شآءَ اللَّه کانَ وَلِکُلِّ اَجَلٍ کِتابٌ.
فَاتَّقُوا اللَّهَ وَسَلِّمُوا لَنا وَرُدُّوا الْاَمْرَ إِلَیْنَا، فَعَلَیْنا الإِصْدارُ کَما کانَ مِنَّا الإِیرادُ، وَلا تَحاوَلُوا کَشْفَ ما غُطِّیَ عَنْکُمْ وَلا تَمِیلُوا عَنِ الْیَمِینِ وَتَعْدِلُوا إِلَی الشِّمالِ وَاجْعَلُوا قَصْدَکُمْ إِلَیْنا بِالْمَوَدَّهِ عَلَی السُّنَهِ الْواضِحَهِ.
فَقَدْ نَصَحْتُ لَکُمْ وَاللَّهُ شاهِدٌ عَلَیَّ وَعَلَیْکُمْ وَلَوْ لا ما عِنْدَنا مِنْ مَحَبَّهِ صَلاحِکُمْ وَرَحْمَتِکُمْ
هیچ کسی درباره جانشینی او با ما منازعه و مخالفت نمیکند به جز ستمگر گناهکار، و غیر از ما کسی آن را ادّعا نمیکند مگر آن که منکر و کافر باشد.
اگر نبود اینکه امر خدای متعال [هرگز] مغلوب نشده و رازش ظاهر و علنی نمیشود، حتماً در حقّ ما اموری ظاهر میشد که عقلهای شما روشن و شکّ شما از بین میرفت، لکن هر آنچه که خدا بخواهد همان میشود، و برای هر اجل و سر آمدی، کتاب معینی است.
پس تقوای الهی داشته باشید و تسلیم امر ما باشید، و در مسائل و امور تان به ما مراجعه کنید، ماهم وظیفه داریم که علم را به شما ارائه کنیم، چنانکه وظیفه داریم به سمت علم و معنویت راهبری کنیم. برای آشکار شدن آنچه که بنابر مصلحتی بر شما مخفی شده است اصرار نکنید، و از مسیر راست و درست منحرف نشوید و میل چپ روی پیدا نکنید. قصد و نیت تان را دوستی و محبّت ما بر مبنای سنّت روشن و آشکار رسول خداصلی الله علیه وآله قرار دهید.
من شما را نصحیت کردم، خداوند نیز بر من و شما شاهد و گواه است که اگر محبت و علاقه ما به صلاح و رحمت شما و شفقت و مهربانی به شما وَالإِشْفاقِ عَلَیْکُمْ لَکُنّا عَنْ مُخاطَبَتُکُمْ فِی شُغُلٍ فِیما قَدِ امْتَحَنا بِهِ مِنْ مُنازَعَهِ الظّالِمِ العُتُلّ الضّالِّ المُتَتابِعِ فِی غَیِّهِ، المُضادِّ لِرَبِّهِ، الدّاعِی ما لَیْسَ لَهُ، الجاحِدِ حَقَّ مَنِ افْتَرضَ اللَّهُ طاعَتَهُ، الظّالَمِ الغاصِبِ.
وَفِی ابْنَهِ رَسُولِ اللَّهِصلی الله علیه وآله لِی اُسْوَهٌ حَسَنَهٌ وَسَیُردِی الْجاهِلُ رِداءَه عَمَلِهِ وَسَیَعْلَمُ الْکافِرُ لِمَنْ عُقْبَی الدّارِ، عَصَمَنَا اللَّهُ وَإِیّاکُمْ مِنَ الْمَهالِکِ وَالاَسْواءِ وَالآفاتِ وَالْعاهاتِ کُلِّها بِرَحْمَتِهِ فَإِنَّهُ وَلِیُّ ذلِکَ وَالْقادِرُ عَلی ما یَشاءُ وَکان لَنا وَلَکُمْ وَلِیّاً وَحافِظاً وَالسَّلامُ عَلی جَمِیعِ الاَوْصِیاءِ
نبود، به جای اینکه با شما ارتباط داشته باشیم [و نامه نگاری کنیم در آنچه که به آن امتحان شدهاید، از منازعه با ستمگر شکم باره گمراه که پیروی از سرکشی و ستمش میکند، و نسبت به پروردگارش گمراه است و چیزی را ادّعا میکند که حقش نیست، و حقّ کسی را که خداوند اطاعتش را واجب نموده انکار کرده و ظالم و غاصب است،(۱۶۵) به کار خودمان مشغول میشدیم و شما را از گمراهی هدایت نمیکردیم.
سیره و عمل یگانه دختر پاک رسول خداصلی الله علیه وآله برای من الگو و اسوه نیکو و پسندیدهای است، و بدی عمل جاهل به زودی به خودش بر میگردد و هلاکش میکند، و کافر به زودی خواهد دانست که خانه آخرت [یعنی بهشت و رضوان الهی]برای کیست.
خداوند تبارک و تعالی با رحمت واسعه اش ما و شما را از هلاکت و بدیها و آفات و مصیبتها حفظ فرماید که او ولی این کار بوده و بر هر کاری که اراده فرماید قادر است، و به ما و شما ولایت دارد و حافظ ما و شماست. وَالاَوْلِیاءِ وَالْمُوْمِنِینَ وَرَحْمَهُ اللَّهِ وَبَرَکاتُهُ وَصَلَّی اللَّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَسَلَّمَ تَسْلِیماً.
۲۴۶ – وبهذا الإسناد، عن ابی الحسین محمّد بن جعفر الاسدیرضی الله عنه، عن سعد بن عبد اللَّه الاشعری قال: حدّثنا الشیخ الصدوق احمد بن إسحاق بن سعد الاشعریرحمه الله، انّه جاءه بعض اصحابنا یعلمه انّ جعفر بن علیّ کتب إلیه کتاباً یعرّفه فیه نفسه، ویعلمه انّه القیّم بعد اخیه، وانّ عنده من علم الحلال والحرام ما یحتاج إلیه وغیر ذلک من العلوم کلّها.
قال احمد بن إسحاق: فلمّا قرات الکتاب کتبت إلی صاحب الزّمانعلیه السلام وصیّرت کتاب جعفر فی درجه، فخرج الجواب إلی فی ذلک:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اَتانِی کِتابُکَ اَبْقاکَ اللَّهُ وَالْکِتابُ الَّذِی اَنْفَذْتَهُ دَرْجَهُ وَاَحاطَتْ
سلام و رحمت و برکات خداوند بر تمامی اوصیا و اولیا و مومنین باد، و صلی اللَّه علی محمّد و آل محمّد و سلّم تسلیماً.
۲ / ۲۴۶ – سعد بن عبداللَّه اشعری گفته است: شیخ راستگو احمد بن اسحاق بن سعد اشعری که خدا رحمتش کند، این حدیث را گفته که یکی از شیعیان نزد او آمده و اظهار داشته که جعفر کذاب برای وی نامهای نوشته و در آن خودش را به عنوان امام معرفی کرده است، و به او فهمانده است که پس از برادرش قیم است، و به حلال و حرام علم داشته و آنچه که از علوم مورد نیاز است نزد او است و به همه آنها عالم است.
احمد بن اسحاق میگوید: وقتی آن فرد نامه را برایم قرائت کرد، نامهای به حضرت صاحب الزمانعلیه السلام نوشتم و نامه جعفر را هم ضمیمه آن کردم. پس جواب حضرت در آن مورد صادر شد:
به نام خداوند بخشنده مهربان
نامه تو به دستم رسید، خداوند به شما بقا و طول عمر کرامت کند، و نامهای را هم که در میان آن گذارده بودی رسید، البته با وجود اختلاف مَعْرِفَتِی بِجَمِیعِ ما تَضَمَّنَهُ عَلَی اخْتِلافِ اَلْفاظِهِ وَتَکَرُّر الْخَطاءِ فِیهِ وَلَوْ تَدَبَّرتَهُ لَوَقَفْتَ عَلی بَعْضِ ما وَقَفْتُ عَلَیْهِ مِنْهُ وَالْحَمْدُ للَّهِِ رَبِّ الْعالَمِینَ حَمْداً لا شَرِیکَ لَه عَلی إِحْسانِهِ إِلَیْنا وَفَضْلِهِ عَلَیْنا، اَبَی اللَّهُ – عزّوجلّ – لِلْحَقِّ إِلّا إِتْماماً وَلِلْباطِلِ إِلّا زَهُوقاً وَهُوَ شاهِدٌ عَلَیَّ بِما اَذْکُرُهُ، وَلِیٌّ عَلَیْکُمْ بِما اَقُولُهُ، إِذَا اجْتَمَعْنا لِیَوْمٍ لا رَیْبَ فِیهِ وَیَسْاَلُنا عَمّا نَحْنُ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ، إِنَّهُ لَمْ یَجْعَلْ لِصاحِبِ الْکِتابِ عَلَی الْمَکْتُوبِ إِلَیْهِ وَلا عَلَیْکَ وَلا عَلی اَحَدٍ مِنَ الْخَلْقِ جَمِیعاً إمامَهً مُفْتَرِضَهً وَلا طاعَهً وَلا ذِمَّهً، وَسَاُبَیِّنُ لَکُمْ جُمْلَهً تَکْتَفُونَ بِها إِنْ شآءَ اللَّهُ تَعالی
یا هذا یَرْحَمُکَ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ تَعالی لَمْ یَخْلُقِ الْخَلْقَ عَبَثاً وَلا اَهْمَلَهُمْ سُدَیً بَلْ خَلَقَهُمْ بِقُدْرَتِهِ
و اشتباه در الفاظ آن و تکرار خطا هایش، به محتوای آن اطلاع کامل دارم.
اگر مدبّرانه و متفکرانه به آن نگاه میکردی به بعضی از اموری که من رسیدهام میرسیدی و غلط های متعددش را پیدا میکردی. به هر حال:
حمد و ستایش مخصوص پروردگار عالمیان است که در احسان و فضلش نسبت به ما، شریکی ندارد. خداوند متعال اِبا دارد که حقّ را تمام و کامل نکند، و باطل را محو و نابود نسازد، او بر آنچه که ذکر میکنم شاهد است و به آنچه که میگویم ولی شماست، وقتی که همه ما را برای روزی که شکی در وقوع آن نیست جمع کرد و راجع به آنچه که در مورد آن اختلاف داریم از ما سوال میفرماید، تحقیقاً خداوند متعال، برای صاحب نامه [جعفر کذاب] نه بر کسی که به او نامه نوشته، و نه بر تو و نه بر احدی از خلق، امامت واجب و حقّ اطاعت بر ذمه مردم قرار نداده است، و به زودی مطلبی را برایتان روشن میکنم که ان شاء اللَّه شما را کفایت کند.
ای مرد! خدا رحمتت کند، حقیقتاً که خداوند تبارک و تعالی خلق را بیهوده نیافرید، و آنها را بلاتکلیف رها نکرد، بلکه آنها را با قدرت وَجَعَلَ لَهُمْ اَسْماعاً وَاَبْصاراً وَقُلُوباً وَاَلْباباً، ثُمَّ بَعَثَ إِلَیْهِمُ النَّبِیِینَعلیهم السلام مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ یَاْمُرُونَهُمْ بِطاعَتِهِ وَیَنْهَوْنَهُم عَنْ مَعْصِیَتِهِ وَیُعَرِّفُونَهُمْ ما جَهِلُوهُ مِنْ اَمْرِ خالِقِهِمْ وَدِینِهِمْ وَاَنْزَلَ عَلَیْهِمْ کِتاباً وَبَعَثَ إِلَیْهِمْ مَلائِکَهً یَاْتِینَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ مَنْ بَعَثَهُمْ إِلَیْهِمْ بِالْفَضْلِ الَّذِی جَعَلَهُ لَهُمْ عَلَیْهِمْ وَما آتاهُمْ مِنَ الدَّلائِلِ الظّاهِرَهِ وَالْبَراهِینِ الباهِرَهِ وَالآیاتِ الغالِبَهِ:
فَمِنْهُمْ مَنْ جَعَلَ النّارَ عَلَیْهِ بَرْداً وَسَلاماً وَاتَّخَذَهُ خَلِیلاً وَمِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَهُ تَکْلِیماً وَجَعَل عَصاهُ ثُعباناً مُبیناً. وَمِنْهُمْ مَنْ اَحْیَا الْمَوْتی بِإِذْنِ اللَّهِ وَاَبْرَاَ الاَکْمَهَ وَالاَبْرَصَ بِإِذْنِ اللَّهِ.
قاهره اش خلق کرد و برای آنها گوشها، چشمها، قلبها و مغزها قرار داد. آنگاه انبیاعلیهم السلام را به طرف مردم فرستاد تا ایشان را بشارت داده و بترسانند، انبیا هم مردم را به اطاعت خداوند امر کرده و از معصیت و نافرمانی نسبت به خداوند نهی نمودند و آنچه را که در مورد خالق و دینشان نمیدانستند به آنها بشناسانند. کتاب آسمانی بر آنها نازل فرمود و با فضل و بزرگواری اش فرشتگانی را بین آنها و کسانی که برایشان مبعوث شده بودند، برانگیخت تا دلایل روشن و براهین آشکار و آیات و نشانههای واضح و غالب را برایشان بیاورند.
از جمله آن پیامبران کسی است که آتش را بر او سرد و سلامت کرده و او را به دوستی خود گرفت [یعنی حضرت ابراهیمعلیه السلام] و آن دیگری کسی است که خدا با او بیواسطه تکلّم فرمود و عصایش را اژدهای بزرگی قرار داد [یعنی حضرت موسیعلیه السلام] و یکی از آنها کسی است که به اذن خداوند مرده را زنده کرده، جذامی و برصی را شفا میداد [یعنی حضرت عیسی بن مریمعلیه السلام] و پیامبر دیگر کسی است که خداوند سخن گفتن با وَمِنْهُمْ مَنْ عَلَّمَهُ مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَاُوتِیَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ، ثُمَّ بَعَثَ مُحَمَّداًصلی الله علیه وآله رَحْمَهً لِلْعالَمِینَ وَتَمَّمَ بِهِ نِعْمَتَهُ وَخَتَمَ بِهِ اَنْبِیاءَهُ وَاَرْسَلَهُ إِلَی النَّاسِ کافَّهً وَاَظْهَرَ مِنْ صِدْقِهِ ما اَظْهَرَ وَبَیَّنَ مِنْ آیاتِهِ وَعَلاماتِهِ ما بَیَّنَ.
ثُمَّ قَبَضَهُصلی الله علیه وآله حَمِیداً فَقِیداً سَعِیداً وَجَعَلَ الْاَمْرَ [مِنْ بَعْدِهِ إِلی اَخِیهِ وَابْنِ عَمِّهِ وَوَصِیِّهِ وَوارِثِهِ عَلِیِّ بْنِ اَبِی طالبٍعلیه السلام، ثُمَّ إِلَی الاَوْصِیاءِ مِنْ وُلْدِهِ واحِداً واحِداً، اَحْیا بِهِمْ دِینَهُ وَاَتَمَّ بِهِمْ نُورَهُ وَجَعَلَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ إِخْوانِهِمْ وَبَنِی عَمِّهِمْ وَالاَدْنَیْنِ فَالادْنَیْنِ مِنْ ذَوِی اَرْحامِهِمْ فُرْقاناً بَیِّناً یَعْرِفُ بِهِ الْحُجَّهُ مِنَ الْمَحْجُوجِ وَالإِمامُ مِنَ الْمَاْمُومِ.
پرندگان را به او آموخت و فرمانروایی هر چیزی را به او داد [یعنی حضرت سلیمانعلیه السلام]. پس از اینها محمّد را که سلام و درود خداوند بر او و آلش باد، مبعوث فرمود و او را رحمت همه اهل عالم قرار داد. به واسطه او نعمتش را تمام کرد، و آمدن انبیا را ختم نمود، و او را برای هدایت همه مردم فرستاد، و از صدق و درستی ادعایش آنچه را خواست ظاهر کرد، و آیات و علامات صداقتش را روشن و مبیّن ساخت.
پس خداوند روح مقدّس او را قبض فرمود؛ در حالی که حضرتش پسندیده، نعمتی از دست رفته و سعادتمند بود، آنگاه امر ولایت و هدایت را پس از او در وجود برادر، پسر عمو، وصی و وارثش علی بن ابی طالبعلیه السلام قرار داد. و پس از او به اوصیای بعدی یکی پس از دیگری سپرد، دینش را به واسطه ایشان زنده کرد، و نورش را به سبب آنها تمام کرد، و بین ایشان و برادران و پسر عموها و نزدیکان و ذوی الارحام شان [فامیل شان]امتیازی روشن قرار داد، که به واسطه آن حجّت از غیر حجّت و امام از ماموم شناخته شود.
بِاَنْ عَصَمَهُمْ مِنَ الذُّنُوبِ وَبَرَّاَهُمْ مِنَ الْعُیُوبِ وَطَهَّرَهُمْ مِنَ الدَّنَسِ وَنَزَّهَهُمْ مِنَ اللَّبَسِ وَجَعَلَهُمْ خُزّانَ عِلْمِهِ وَمُسْتَوْدِعِ حِکْمَتِهِ وَمَوْضِعَ سِرِّهِ وَاَیَّدَهُمْ بِالدَّلائِلِ وَلَوْ لا ذلِکَ لَکانَ النَّاسُ عَلی سَواءٍ وَلَادَّعی اَمْرَ اللَّهِ – عزّوجلّ – کُلُّ اَحَدٍ وَلَما عَرِفَ الْحَقَّ مِنَ الْباطِلِ وَلا الْعالِمَ مِنَ الْجاهِلِ.
وَقَدْ ادَّعی هذَا الْمُبْطِلُ الْمُفْتَری عَلَی اللَّهِ الْکَذِبَ بِمَا ادَّعاهُ فَلا اَدْرِی بِاَیَّهِ حالِهِ هِیَ لَهُ رَجاءَ اَنْ یَتمَّ دَعواهُ، اَ بِفِقْهٍ فِی دِینِ اللَّهِ؟ فَوَ َاللَّهِ ما یَعْرِفُ حَلالاً مِنْ حَرامٍ وَلا یُفَرِّقُ بَیْنَ خَطاء وَصَوابٍ، اَمْ بِعِلْمٍ؟ فَما یَعْلَمُ حَقّاً مِنْ باطِلٍ وَلا مُحْکَماً مِنْ مُتَشابِهٍ وَلا یَعْرِفُ حَدَّ الصَّلاهِ
به اینکه در برابر گناه و معصیت به ایشان مقام عصمت داد، و از عیوب کوچک و بزرگ دورشان کرده، از پلیدی و کثیفی پاک و طاهر شان ساخته، و آنها را از لغزش پاکیزه کرده است. ایشان را خزانهدار علمش قرار داد، حکمتش را در وجود آنها به ودیعه گذارد، و آنها را محل سرّش گردانید، و با دلایل و معجزات تایید شان فرمود. اگر غیر از این بود، مردم نیز با ایشان مساوی بودند و هر کسی مدّعی ولایت امری میشد، و حقّ از باطل و عالم از جاهل شناخته نمیشد.
تحقیقاً این شخص که ادعایش باطل شده و به خداوند افترا زده است، ادعایی کرده که در آن دورغ گفته است. من نمیدانم او به چه حالت و دستاویزی امیدوار است که ادعایش را ثابت کند. آیا به وسیله فقه و علمش در امر دین خدا [میخواهد ثابت کند که امام است]؟ به خدا قسم که او حلال را از حرام تشخیص نمیدهد و فرق بین خطا و صواب را نمیداند.
آیا به وسیله علمش میخواهد ثابت کند؟ در حالی که نه به حقّ علم دارد نه به باطل، آیات محکم را از آیات متشابه تشخیص نمیدهد، و حد نماز و حتی وقت آن را نمیداند.
وَوَقْتَها، اَمْ بِوَرَعٍ؟ فَاللَّهُ شَهِیدٌ عَلی تَرْکِهِ الصَّلاهَ الْفَرْضَ اَرْبَعِینَ یَوماً یَزْعَمُ ذلِکَ لِطَلَبِ الشَعْوَذَهِ وَلَعَلَّ خَبَرَهُ قَدْ تَاَدِّی إِلَیْکُمْ وَهاتِیکَ ظُرُوفٌ مُسْکِرَهٌ مَنْصُوبَهٌ وَآثارُ عِصْیانِهِ للَّهِِ – عزّوجلّ – مَشْهُورَهٌ قائِمَهٌ، اَمْ بِآیَهٍ؟ فَلْیَاْتِ بِها، اَمْ بِحُجَّهٍ؟ فَلْیُقِمْها، اَمْ بِدَلالَهٍ؟ فَلْیَذْکُرْها.
قالَ اللَّهُ – عزّوجلّ – فِی کِتابِهِ: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ حم تَنْزِیلُ الْکِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ * ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الاَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلّا بِالْحَقِّ وَ اَجَلٍ مُسَمًّی وَ الَّذِینَ کَفَرُوا عَمَّا اُنْذِرُوا مُعْرِضُونَ * قُلْ اَرَاَیْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ اَرُونِی ما ذا خَلَقُوا مِنَ
آیا به واسطه تقوایش ثابت میکند؟ و خداوند شاهد است که او چهل روز نماز واجبش را ترک کرد، به خیال اینکه با این عمل، شعبده باز شود، شاید خبرش به شما هم رسیده باشد. و همچنین خبر ظروف مسگری که خود او کار گذاشته [شرب خمر میکرده] و آثار عصیان و طغیانش در برابر خداوند تبارک تعالی که مشهور و معروف است.
آیا معجزهای دارد؟ پس باید بیاورد. آیا حجّت و برهانی دارد؟ پس باید اقامه کند. آیا دلیلی دارد؟ پس باید بیان نماید.

خداوند متعال در کتاب عزیزش قرآن کریم میفرماید:
«به نام خداوند بخشنده مهربان، حم [حامیم فرستادن و نازل کردن این قرآن عظیم از جانب خداوند مقتدر و حکیم است. ما آسمانها و زمین و آنچه بین آنهاست را جز به حقّ [و برای حکمت و مصلحت خلق]و جز در وقت معیّن نیافریده ایم، ولی آنان که کافرند از هر چه پند و اندرز شان کنند و بیم شان میدهند روی میگردانند. بگو: جز خدا همه آن بتهایی که به خدایی میخوانید به من نشان دهید که آیا در زمین الاَرْضِ اَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماواتِ ائْتُونِی بِکِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا اَوْ اَثارَهٍ مِنْ عِلْمٍ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ * وَ مَنْ اَضَلُّ مِمَّنْ یَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ مَنْ لایَسْتَجِیبُ لَهُ إِلی یَوْمِ الْقِیامَهِ وَ هُمْ، عَنْ دُعائِهِمْ غافِلُونَ * وَ إِذا حُشِرَ النَّاسُ کانُوا لَهُمْ اَعْداءً وَ کانُوا بِعِبادَتِهِمْ کافِرِینَ»
فَالْتَمِسَ تَوَلَّی اللَّهُ تَوفِیقَکَ مِنْ هذَا الظّالِمِ ما ذَکرْتُ لَکَ وَاَمتَحِنْهُ وَسَلْهُ عَنْ آیَهٍ مِنْ کِتابِ اللَّهِ یُفَسِّرُها اَوْ صَلاهٍ فَرِیضَهٍ یُبَیِّنُ حُدُودَها وَما یَجِبُ فِیها لِتُعْلَمَ حالَهُ وَمِقْدارَهُ وَیَظْهَرُ لَکَ عوارَهُ وَنُقْصانَهُ وَاللَّهُ حَسِیبُهُ.
حَفِظَ اللَّهُ الْحَقَّ عَلی اَهْلِهِ وَاَقَرَّهُ فِی مُسْتَقَرِّهُ وَقَدْ اَبَی اللَّهُ – عزّوجلّ – اَنْ تَکُونَ الْإِمامَهُ فِی
چیزی آفریدهاند؟ یا با خداوند در خلقت آسمانها شریکند؟ از کتب آسمانی پیشین دلیلی بر خدایی بتها دارید؟ یا کمترین اثر و نشانهای بر درستی عقیده شرک یافتهاید؟ اگر راست میگویید برای من بیاورید. و کیست گمراه تر از آن که جز خدا کسی را بپرستد که هیچ در حوایج او تا قیامت اجابتش نکند، و از هر چه بخواند شان بیخبر باشند. و چون در قیامت، خلق محشور شوند، آنجا معبودان باطل با مشرکان، دشمن محشور شده و از پرستش آنها بیزارند.» (۱۶۶)
بنابراین از خداوند متعال در برابر این ظالم [جعفر کذاب] طلب توفیق کن و آنچه را که برای تو ذکر کردم بخواه و او را امتحان کن و مثلاً از تفسیر آیهای از کتاب خدا، یا تعیین حدود نماز واجب و آنچه که در آن واجب است از او بپرس تا اینکه حال و اندازه علم او را بدانی و عیب و ایراد و نقصانش برایت روشن شود و خداوند حساب او را میرسد.
خداوند حقّ را بر اهلش حفظ میکند و آن را در محل و قرارگاهش مستقر میفرماید، و خداوند عزّوجلّ اِبا دارد که امامت را پس از حسن و حسینعلیهما السلام اَخَوَیْنِ بَعْدَ الْحَسَنِ وَالْحُسَیْنعلیهما السلام وَإِذا اَذِنَ اللَّهُ لَنا فِی الْقَوْلِ ظَهَرَ الْحَقُّ وَاضْمَحَلَّ الباطِلُ وَانْحَسَرَ عَنْکُمْ وَإِلَی اللَّهِ اَرْغَبُ فِی الْکِفایَهِ وَجَمِیلِ الصُّنْعِ وَالْوِلایَهِ وَحَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ وَصَلَّی اللَّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
۲۴۷ – واخبرنی جماعه، عن جعفر بن محمّد بن قولویه وابی غالب الزراریّ (وغیرهما)، عن محمّد بن یعقوب الکلینی، عن إسحاق بن یعقوب قال: سالت محمّد بن عثمان العمریرحمه الله ان یوصل لی کتاباً قد سالت فیه عن مسائل اشکلت علیّ، فورد التوقیع بخط مولانا صاحب الدارعلیه السلام:
اَمّا ما سَاَلْتَ عَنَهُ اَرْشَدَ اللَّهُ وَثَبَّتَکَ مِنْ اَمْرِ الْمُنْکِرِین لِی مِنْ اَهْلِ بَیْتِنا وَبَنِی عَمِّنا، فَاعْلَمْ اَنَّهُ لَیْسَ بَیْنَ اللَّهِ – عزّوجلّ – وَبَیْنَ اَحَدٍ قَرابَهٌ وَمَنْ اَنْکَرَنِی فَلَیْسَ مِنِّی وَسَبِیلُهُ سَبِیلُ ابْنُ نُوحٍعلیه السلام.
در دو برادر قرار دهد. زمانی که خداوند به ما در سخن گفتن اجازه دهد، حقّ ظاهر و باطل نابود میشود و این امر برای شما معلوم و ظاهر میگردد.
و به جهت [طلب] کفایت و نیکویی و زیبایی صنع و خلقت و ولایت به خداوند توجّه میکنم و خدا هم برای ما کافی، و او بهترین وکیل است. سلام و صلوات خداوند برمحمّد و آل محمّد باد.
۳ / ۲۴۷ – اسحاق بن یعقوب گفته است: از محمّد بن عثمان عمریرحمه الله درخواست کردم تا نامهای را که در آن از مسائلی که مورد اشکالم بود سوال کرده بودم را [به حضرت حجّتعلیه السلام]برساند. پس توقیع شریف به خط مولی صاحب الزمانعلیه السلام وارد شد – به این ترتیب – که:
امّا آنچه را که پیرامون اشخاص از اهل بیت ما و پسر عمو هایی که منکر امامت من هستند، سوال کردهای – خداوند تو را ارشاد کرده و ثابت قدم بفرماید – بدان که بین خداوند عزّوجلّ و احدی قرابت و نزدیکی و فامیلی وجود ندارد و کسی که منکر [ولایت و امامت] من باشد، از ما نیست و راهش همان راه و روش پسر نوحعلیه السلام است.
وَاَمّا سَبِیلُ عَمِّی جَعْفَرَ وَوُلْدِهِ، فَسَبِیلُ إِخْوَهِ یُوسُفَ عَلی نَبِیِّنا وَآلِهِ وَعَلَیْهِ السَّلامُ.
وَاَمَّا الْفُقّاعُ فَشُرْبُهُ حَرامٌ وَلا بَاْسَ بِالشَّلْمابِ.
وَاَمّا اَمْوالُکُمْ فَما نُقَبِّلُها إِلّا لِتُطَهِّرُوا فَمَنْ شآءَ فَلْیَصِلْ وَمَنْ شآءَ فَلْیَقْطَعْ فَما آتانَا اللَّهُ خَیْرٌ مِمّا آتاکُمْ.
وَاَمّا ظُهُورُ الْفَرَجِ فَإِنَّهُ إِلَی اللَّهِ – عزّوجلّ – کَذِبَ الْوَقّاتُونَ.
وَاَمّا قَوْلُ مَنْ زَعَمَ اَنَّ الْحُسَیْنَعلیه السلام لَمْ یُقْتَلْ فَکُفْرٌ وَتَکْذِیبٌ وَضِلالٌ.
وَاَمّا الْحَوادِثُ الْواقِعَهُ فَارْجِعُوا فِیها إِلی رُواهِ حَدِیثِنا، فَإِنَّهُمْ حُجَّتِی عَلَیْکُمْ وَاَنَا حُجَّهُ اللَّهِ (عَلَیْکُمْ).
وَاَمّا مُحَمَّدُ بْنُ عثمانَ العَمْریِّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ وَعَنْ اَبِیهِ مِنْ قَبْلُ، فَإِنَّهُ ثِقَتِی وَکِتابُهُ کِتابِی.
و امّا راه و روش عمویم جعفر و فرزندانش، همان راه و روش برادران یوسفعلیه السلام است.
و امّا فقاع [آب جو مسکر]؛ نوشیدنش حرام است، ولی شربتی که از شلغم پخته میگیرند، اشکال ندارد.
و امّا اموال شما؛ ما آنها را قبول نمیکنیم مگر اینکه خودتان پاک و طاهر شوید، پس هر کس خواست، [به وسیله پاک کردن مالش خودش را به ما]وصل میکند و هر کس که خواست قطع میکند، و آنچه را که خداوند به ما عطا کرده بهتر از آنی است که به شما داده است.
و امّا ظهور فرج؛ تحقیقاً مربوط به خداوند عزّوجلّ است، کسانی که وقت ظهور و فرج را تعیین میکنند دروغگو هستند.
و امّا اعتقاد کسی که گمان میکند حسینعلیه السلام کشته نشده؛ چنین کسی کافر است و دروغ گفته و در گمراهی است.
و امّا حوادثی که در آینده واقع میشوند؛ در آنها [و برای پیدا کردن هدایت] به راویان حدیث ما مراجعه کنید. چون آنها حجّت من بر شما هستند و من حجّت خدا بر شما هستم.
و امّا محمّد بن عثمان عمریّ که خدا از او و پدرش راضی باشد؛ او مورد اعتماد من بوده و نامهاش نامه من است.
وَاَمّا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیارَ الاَهْوازِیِّ فَسَیُصْلِحُ اللَّهُ قَلْبَهُ وَیُزِیلُ عَنْهُ شَکَّهُ.
وَاَمّا ما وَصَلْتَنا بِهِ فَلا قَبُولَ عِنْدَنا إِلّا لِما طابَ وَطَهُرَ وَثَمَنُ الْمُغَنِّیَهِ حَرامٌ.
وَاَمّا مُحَمَّد بْنُ شاذانَ بْنَ نعیم فَإِنَّهُ رَجُلٌ مِنْ شِیعَتِنا اَهْلَ الْبَیْتِ.
وَاَمّا اَبُوالخطّاب مُحَمَّدُ بْنُ (اَبِی) زَیْنَبِ الاَجْدَع [فَإِنَّهُ مَلْعُونٌ وَاَصْحابُهُ مَلْعُونُونَ، فلا تُجالِسْ اَهْلَ مَقالَتِهِمْ وَإِنِّی مِنْهُمْ بَرِیءٌ وَآبائیعلیهم السلام مِنْهُمْ بُرَآءُ.
وَاَمّا الْمُتَلَبِّسُونَ بِاَمْوالِنا فَمَنِ اسْتَحَلَّ مِنْها شَیْئاً فَاَکَلَهُ فَإِنَّما یَاْکُلُ النِّیرانَ.
وَاَمّا الْخُمْسُ فَقَدْ اَبِیحُ لِشِیعَتِنا وَجَعَلُوا مِنْهُ فِی حِلّ إِلی وَقْتِ ظُهُورِ اَمْرِنا لِتَطِیبَ وِلادَتُهُمْ وَلا تَخبُثُ.
و امّا محمّد بن علی بن مهزیار اهوازی؛ خداوند به زودی قلب او را اصلاح و شکّش را از بین میبرد.
و امّا اموالی را که به ما رسانیدی؛ مورد قبول ما نیست مگر آنچه راکه پاک و طاهر باشد و پول زن ترانه خوان [آوازه خوان]حرام است.
و امّا محمّد بن شاذان بن نعیم؛ او مردی از شیعیان ما اهل بیت است.
و امّا ابو خطّاب محمّد بن ابی زینب اجدع؛ او و اصحابش ملعون هستند، پس با همفکران آنها مجالست نکن، من از آنها بیزارم و پدرانم علیهم السلام نیز از آنها بری و بیزار بودند.
امّا کسانی که از اموال ما استفاده میکنند؛ اگر چیزی از آن را برای خودشان حلال بدانند و بخورند، آتش جهنم را خوردهاند.
و امّا خمس؛ تحقیقاً برای شیعیانمان مباح شده و [استفاده ازآن] برای آنها تا وقت ظهور و قیام ما حلال قرار داده شده است. به این دلیل که ولادتشان پاک باشد و خبیث نشوند [یعنی حلال زاده باشند.]
وَاَمّا نِدامَهُ قَوْمٍ قَدْ شَکُّوا فِی دِینِ اللَّهِ عَلی ما وَصَلُونا بِهِ، فَقَدْ اَقَلنا مَنِ اسْتَقالَ وَلا حاجَهَ لَنا فِی صِلَهِ الشّاکِینَ.
وَامّا عِلَّهُ ما وَقَعَ مِنَ الْغَیْبَهِ فَإِنَّ اللَّهَ – عزّوجلّ – یَقُولُ: «یا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ اَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُوْکُمْ» إِنَّهُ لَمْ یَکُنْ اَحَدٌ مِنْ آبائِی إِلَّا وَقَدْ وَقَعَتْ فِی عَنُقِهِ بَیْعهٌ لِطاغِیهِ زَمانِهِ، وَإِنِّی اَخْرُجُ حِینَ اَخْرُجُ وَلا بَیْعَهَ لِاَحَدٍ مِنَ الطَّواغِیتِ فِی عُنُقِی.
وَاَمّا وَجْهُ الْإِنْتفاعِ فِی غَیْبَتِی فَکَالْإِنْتِفاعِ بِالشَّمْسِ إِذا غَیَّبَتْها عَنِ الاَبْصارِ السَّحابُ وَإِنِّی لاَمانُ اَهْلِ الاَرضِ کَما اَنَّ النُّجُومَ اَمانٌ لِاَهلِ السّمآءِ، فَاَغْلِقُوا [اَبوابَ السُّوالِ عمَّا لا یَعْنِیکُمْ
امّا ندامت و پشیمانی عدّهای که در دین خدا شکّ کردهاند و اینکه آنچه را به ما رساندهاند [در حقانیت ما مشکوک هستند]اگر آنها میخواهند اقاله کنند، ما هم اقاله(۱۶۷) میکنیم و نیازی به صله افراد مردّد نداریم.
امّا علّت آنچه که از غیبت واقع شده است؛ پس خداوند تبارک و تعالی میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید از اموری که اگر برای شما ظاهر شود بد تان میآید سوال نکنید.» (۱۶۸) هیچ کدام از پدران من نبودهاند مگر اینکه در گردنشان بیعت طاغوت زمانشان بوده است [به جهت اینکه ایشان مامور به تقیّه بودهاند]. ولی من وقتی قیام کنم، بیعت هیچ یک از طواغیت به عهدهام نیست.
و امّا چگونگی استفاده و فیض بردن از وجودم در زمان غیبت، نظیر انتفاع و استفاده بردن از خورشید است زمانی که به وسیله ابرها از چشمها غایب میشود. من امان اهل زمین هستم، همچنان که ستارگان، امان اهل آسمان هستند، پس درهای سوال را از وَلا تَتَکَلَّفُوا عَلی ما قَدْ کُفِیتُمْ، وَاَکْثِرُوا الدُّعآءَ بِتَعْجِیلِ الفَرَجِ فَإِنَّ ذلِکَ فَرَجُکُمْ وَالسَلامُ عَلَیکَ یا إسحاقَ بْنَ یَعْقُوبَ وَعلی مَنِ اتَّبَعَ الهُدی
۲۴۸ – واخبرنا الحسین بن إبراهیم، عن ابی العباس احمد بن علیّ بن نوح، عن ابی نصر هبه اللَّه بن محمّد الکاتب قال: حدّثنی ابوالحسن احمد بن محمّد بن تربک الرهاوی قال: حدّثنی ابوجعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه او قال ابوالحسن (علیّ بن) احمد الدلّال القمّی: قال: إختلف جماعه من الشیعه فی انّ اللَّه – عزّوجلّ – فوّض إلی الائمّهصلی الله علیه وآله ان یخلقوا اویرزقوا؟ فقال: قوم هذا محال لا یجوز علی اللَّه تعالی، لانّ الاجسام لا یقدر علی خلقها غیر اللَّه – عزّوجلّ – وقال آخرون: بل اللَّه تعالی اقدر الائمّه علی ذلک وفوّضه إلیهم فخلقوا ورزقوا وتنازعوا فی ذلک تنازعاً شدیداً.
چیزی که سودی برای شما ندارد ببندید، و بر آنچه که موظف نیستید خود را به زحمت نیندازید. برای تعجیل در فرجم بسیار دعا کنید که همان فرج شماست. سلام بر تو ای اسحاق بن یعقوب و بر هر کسی که از هدایت تبعیت کند.
۴ / ۲۴۸ – محمّد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه یا ابوالحسن علی بن احمد دلاّلی قمی یکی از این دو نفر گفته است: تعدادی از شیعیان درباره اینکه خداوند متعال خلق کردن و روزی دادن را به ائمّهعلیهم السلام تفویض [و واگذار] کرده است یا نه، اختلاف کردند.
عدّهای گفتند: این امر محال است و بر خداوند متعال جایز نیست که این کار را انجام دهد، چون فقط خداوند میتواند اجسام را خلق کند و عدّهای هم گفتند: خود خداوند تعالی ائمّه را بر این کار قادر میفرماید و به ایشان تفویض میفرماید، لذا ایشان [به قدرت و اذن الهی] خلق میکنند و رزق میدهند. به هر حال اختلاف و نزاع بسیار شدیدی در این مورد به وجود آمد.
فقال قائل: ما بالکم لا ترجعون إلی ابی جعفر محمّد بن عثمان العمریّ فتسالونه عن ذلک فیوضح لکم الحقّ فیه، فإنّه الطریق إلی صاحب الامر عجّل اللَّه فرجه، فرضیت الجماعه بابیجعفر وسلّمت واجابت إلی قوله، فکتبوا المساله وانفذوها إلیه، فخرج إلیهم من جهته توقیع نسخته:
«إِنَّ اللَّهَ تَعالی هُوَ الَّذِی خَلَقَ الاَجْسامَ وَقَسَّمَ الاَرْزَاقَ، لِاَنَّهُ لَیْسَ بِجِسْمٍ وَلا حالٍّ فِی جِسْمٍ، لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیءٌ وَهُوَ السَّمِیعُ العَلَیمُ، وَاَمَّا الاَئِمَهُعلیهم السلام فَإِنَّهُمْ یَسْاَلُونَ اللَّهَ تَعالی فَیَخْلُقُ وَیَسْاَلُونَهُ فَیَرْزُقُ، إِیجاباً لِمَساَلَتِهِمْ وَإِعْظاماً لِحَقِّهِمْ».
۲۴۹ – وبهذا الإسناد، عن ابی نصر هبه اللَّه بن محمّد بن بنت امّ کلثوم بنت ابی جعفر العمریّ قال: حدّثنی جماعه من بنی نوبخت، منهم ابوالحسن بن کثیر النوبختیرحمه الله،
در این میان کسی گفت: چرا به ابی جعفر محمّد بن عثمان عمریّ [نایب خاص حضرت] مراجعه نمیکنید و در این باره از او سوال نمیکنید؟ تا اینکه برایتان عقیده حقّ را روشن کند، چون او طریق رسیدن به صاحب الامر – عجلاللَّه فرجه – است.
همگی به مراجعه به ابی جعفر رضایت داده و دعوت او را اجابت کردند، بنابراین مساله را نوشته و برایش فرستادند. از ناحیه مقدسه برایشان توقیع خارج شد که به این ترتیب است:
تحقیقاً خداوند تبارک و تعالی است که اجسام را خلق کرده و ارزاق را تقسیم کرده است، به جهت اینکه نه جسم است و نه در جسمی حلول کرده، چیزی شبیه او نیست و شنونده و داناست. و امّا امامانعلیهم السلام پس ایشان از خداوند مسالت میکنند و حقّ تعالی خلق میکند، و آنها میخواهند و خداوند رزق میدهد. یعنی خداوند به خاطر بزرگی حقّ ایشان درخواستشان را اجابت میفرماید.
۵ / ۲۴۹ – ابو نصر هبه اللَّه بن محمّد نوه دختری امّ کلثوم دختر ابی جعفر عمری وحدّثتنی به امّ کلثوم بنت ابیجعفر محمّد بن عثمان العمریّرضی الله عنه انّه حمل إلی ابی [جعفر]رضی الله عنه فی وقت من الاوقات ما ینفذه إلی صاحب الامرعلیه السلام من قم ونواحیها.
فلمّا وصل الرسول إلی بغداد ودخل إلی ابی جعفر واوصل إلیه ما دفع إلیه وودّعه وجاء لینصرف قال له ابوجعفر: قد بقی شیء ممّا استودعته فاین هو؟ فقال له الرجل: لم یبق شیء یا سیّدی فی یدی إلّا وقد سلّمته، فقال له ابوجعفر: بلی قد بقی شیء فارجع إلی ما معک وفتّشه وتذکّر ما دفع إلیک.
فمضی الرجل، فبقی ایّاماً یتذکّر ویبحث ویفکّر فلم یذکر شیئاً ولا اخبره من کان فی جملته، فرجع إلی ابی جعفر فقال له: لم یبق شیء فی یدی ممّا سلّم إلیّ (وقد حملته) إلی
گفته: تعدادی از بنی نوبخت از جمله ابوالحسن بن کثیر نوبختی رحمه الله حدیث را برای من نقل کردهاند و همچنین خود امّ کلثوم هم حدیث را نقل کرده است: زمانی از شهر قم و نواحی آن، اموالی برای ابی جعفر رحمه الله آورده شد تا اینکه به محضر مبارک حضرت صاحب الامرعلیه السلام رسانده و تسلیم امام کند. پیک به بغداد رسید و اموال را به ابی جعفر رساند، وقتی که با او خداحافظی کرد و خواست به قم برگردد، ابوجعفر به او گفت: چیزی از اموالی که به تو سپرده شده است باقی مانده و به من ندادی، آن چیز کجاست؟ فرستاده گفت: ای آقای من! هر چه که در دست من بود به شما سپردم و چیزی باقی نمانده است. ابو جعفر به او گفت: بلکه چیزی مانده است، برگرد و بار و بُنهات را خوب بگرد، آنچه که به تو داده شده را پیدا میکنی. فرستاده رفت، چند روز از این ماجرا گذشت، در این مدّت کاملاً فکر و جست و جو کرد ولی چیزی به یادش نیامد، و کسی هم از رفقا و همراهانش خبر خاصی به او ندادند، بنابراین به نزد ابی جعفر برگشت و به او گفت: در دست من چیزی نمانده، هر چه که به من تسلیم شده بود به خدمت شما ارائه حضرتک، فقال له ابوجعفر: فإنّه یقال: لک الثوبان السردانیّان اللّذان دفعهما إلیک فلان بن فلان ما فعلا؟
فقال له الرجل: إی واللَّه یا سیّدی لقد نسیتهما حتّی ذهبا عن قلبی ولست ادری الآن این وضعتهما، فمضی الرجل، فلم یبق شیء کان معه إلّا فتّشه وحلّه وسال من حمل إلیه شیئاً من المتاع ان یفتّش ذلک فلم یقف لهما علی خبر، فرجع إلی ابی جعفر (فاخبره).
فقال له ابوجعفر: یقال لک إمض إلی فلان بن فلان القطّان الّذی حملت إلیه العدلین القطن فی دار القطن، فافتق احدهما وهو الّذی علیه مکتوب کذا وکذا فإنّهما فی جانبه، فتحیّر الرجل ممّا اخبر به ابوجعفر، ومضی لوجهه إلی الموضع، ففتق العدل الّذی قال له: افتقه، فإذا الثوبان فی جانبه قد اندسّا مع القطن فاخذهما وجاء (بهما) إلی ابی جعفر، فسلّمهما إلیه
کردم. ابو جعفر گفت: چنین گفته میشود که دو طاقه پارچه سردانی که فلانی به تو داده است، نزد تو میباشد، آنها چطور شدند؟
آن مرد گفت: بله، ای آقای من! به خدا قسم که آنها را فراموش کرده و از خاطرم رفته بود و الآن نمیدانم که آنها را کجا گذاشتهام. مرد رفت و همه وسایلش را تفتیش کرد و از کسانی که چیزی به آنها داده بود خواهش کرد که اموال و وسایل را جست و جو کنند، امّا خبر از دو طاقه پارچه سردانی نشد. بعد برگشت و ماجرا را به اطلاع ابی جعفر رساند، ابی جعفر گفت: به تو گفته میشود که برو نزد فلان پنبه فروش که دو عدل پنبه برایش به انبار پنبه بردی، یکی از آنها را که فلان نوشته روی آن است باز کن، دو طاقه پارچه مورد بحث همانجا هستند. از اینکه ابوجعفر از این مساله اطلاع داشت و به او هم گفت، متحیّر و متعجب شد، و به آنجا که پنبه فروشی بود رفت، و همان عدل پنبهای را که ابوجعفر گفته بود باز کرد، و دید که دو پارچه لباس را در گوشه آن مخفی کرده بود. پارچه ها را به خدمت ابوجعفر آورده و به او تسلیم کرده و گفت: این دو پارچه را وقال له: لقد نسیتهما لانّی لمّا شددت المتاع بقیا، فجعلتهما فی جانب العدل لیکون ذلک احفظ لهما.
وتحدّث الرجل بما رآه واخبره به ابو جعفر عن عجیب الامر الّذی لا یقف إلیه إلّا نبیّ او إمام من قبل اللَّه الّذی یعلم السرائر وما تخفی الصدور، ولم یکن هذا الرجل یعرف اباجعفر وإنّما انفذ علی یده کما ینفذ التجّار إلی اصحابهم علی ید من یثقون به، ولا کان معه تذکره سلّمها إلی ابی جعفر ولا کتاب، لانّ الامر کان حادّاً (جداً) فی زمان المعتضد، والسیف یقطر دماً کما یقال، وکان سرّاً بین الخاصّ من اهل هذا الشان وکان ما یحمل به إلی ابی جعفر لا یقف من یحمله علی خبره ولا حاله وإنّما یقال: امض إلی موضع کذا وکذا، فسلّم ما معک
فراموش کرده بودم، به خاطر اینکه وقتی بارها را میبستم اینها باقی ماندند، لذا در کنار عدل پنبه گذاشتم تا محفوظ بمانند.
بعد از این ماجرا مرد آنچه را که دید بود و ابوجعفر به او اطلاع داده بود را برای دیگران نقل میکرد که این امر عجیبی است که فقط پیامبر و امام از جانب خداوند به آن آگاهی دارند که عالم به همه غیب ها است و به آنچه که در سینهها مخفی شده است علم و آگاهی دارد. این درحالی است که این مرد قبلاً اباجعفر را نمیشناخت، و شناختش در این حدّ بود که توسط او اموالی را برای ابا جعفر فرستاده بودند، درست مثل تجار که به وسیله کسی که مورد اطمینان آنهاست اموالی را برای یکدیگر میفرستند. علاوه براین، نامه یا فهرست اموال را هم به او ندادند که به ابوجعفر بدهد، چرا که در زمان معتضد عباسی این کار بسیار خطرناک بود و چنانچه نقل شده از شمشیر عباسیان خون میچکید، و اینگونه مسائل اسراری بود که نزد خاصان از اهل این مقام بود، و هر کس که اموالی را برای ابوجعفر میبرد، بر حقیقت و کمّ و کیف آن اموال به طور دقیق مطلع نمیشد، فقط به او گفته میشد که این مال را به فلان نقطه ببر و به دست فلان شخص برسان، بدون (من) غیر ان یشعر بشیء ولا یدفع إلیه کتاب، لئلّا یوقف علی ما تحمله منه.
۲۵۰ – واخبرنی جماعه، عن ابی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین قال: اخبرنا علیّ بن احمد بن موسی الدقّاق ومحمّد بن احمد السنانی والحسین بن إبراهیم بن احمد بن هشام المودّب، عن ابی الحسین محمّد بن جعفر الاسدی الکوفیرضی الله عنه انّه ورد علیه فیما ورد من جواب مسائله، عن محمّد بن عثمان العمریّقدس سره:
وَاَمّا ما سَاَلْتَ عَنْهُ مِنَ الصَّلاَهِ عِنْدَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَعِنْدَ غُرُوبِها، فَلَئِنْ کَانَ کَما یَقُولُ النّاسُ: إِنَّ الشَّمْسَ تَطْلُعُ بَیْنَ قَرْنَی شَیْطانَ وَتَغْرِبُ بَیْنَ قَرْنَی شَیْطانَ، فَما اَرْغَمَ اَنْفَ الشَّیطانَ بِشَیءٍ اَفْضَلَ مِنَ الصَّلاهِ، فَصَلِّها وَاَرْغِمْ [اَنْفَ الشَّیطانَ.
۲۵۱ – [و] قال ابوجعفر بن بابویه فی الخبر الّذی روی فیمن افطر یوماً فی شهر رمضان متعمّداً انّ علیه ثلاث کفّارات: فإنّی افتی به فیمن افطر بجماع محرّم علیه او بطعام محرّم
اینکه او را به جزئیات اموال آگاه کنند و یا نامهای به او بدهند، تا اینکه او به حقیقت آنچه که حمل میکند پی نبرد [که برای حضرت حجّتعلیه السلام است].
۶ / ۲۵۰ – این خبر از ابو الحسین محمّد بن جعفر اسدی کوفی رحمه الله است که در جواب مسائلی که از محمّد بن عثمان عمری قدس سره پرسیده بود میباشد و بخشی از جواب که وارد شده، این بود:
امّا آنچه که در مورد نماز به هنگام طلوع و غروب خورشید پرسیده بودی؛ پس اگر همان طور که مردم میگویند باشد که خورشید بین دو شاخ شیطان طلوع و غروب میکند، پس هیچ چیزی دماغ شیطان را به خاک نمیماند که بالاتر و افضل از نماز باشد؛ لذا در آن اوقات نماز بخوان و دماغ او را به خاک مذلّت بمال.
۷ / ۲۵۱ – ابو جعفر ابن بابویه در خبری که روایت شده مبنی بر اینکه اگر کسی در ماه مبارک رمضان عمداً افطار کند، هر سه کفاره(۱۶۹) به عهده او هست و باید انجام دهد گفته است: علیه، لوجود ذلک فی روایات ابی الحسین الاسدی فیما ورد علیه من الشیخ ابی جعفر بن عثمان العمری رضی الله عنه.
۲۵۲ – اخبرنی جماعه، عن ابی محمّد هارون، عن ابی علیّ محمّد بن همام قال ابوعلیّ: وعلی خاتم ابی جعفر السّمانرضی الله عنه لا إله إلّا اللَّه الملک الحقّ المبین، فسالته عنه فقال: حدّثنی ابومحمّد یعنی صاحب العسکرعلیه السلام، عن آبائهعلیهم السلام (انّهم) قالوا: کان لفاطمهعلیها السلام خاتم فصّه عقیق، فلمّا حضرتها الوفاه دفعته إلی الحسنعلیه السلام، فلمّا حضرته الوفاه دفعه إلی الحسینعلیه السلام.
قال الحسینعلیه السلام: فاشتهیت ان انقش علیه شیئاً، فرایت فی النوم المسیح عیسی بن مریم علی نبیّنا وآله و علیهالسلام، فقلت له: یا روح اللَّه ما انقش علی خاتمی هذا؟ قال: انقش علیه لا إله إلّا اللَّه الملک الحقّ المبین، فإنّه اوّل التوراه وآخر الإنجیل.
من بر اساس اینکه این مساله در روایات ابی الحسین اسدی که توسط شیخ ابی جعفر [محمّد بن عثمان عمری از طرف حضرت حجّت۷] برایش وارد شده بود، فتوی میدهم که هر سه کفاره در مورد کسی است که با جماع حرام یا غذای حرام افطار کرده باشد.
۸ / ۲۵۲ – ابو علی محمّد بن همام میگوید: روی انگشتری ابی جعفر سمان رحمه الله [نایب دوم امام] نوشته شده بود: خدایی جز خداوند متعال که به حقّ مالک و سلطان آشکار و مقتدر عالم است، نیست. علّت این امر را از او پرسیدم، گفت: ابومحمّد امام حسن عسکریعلیه السلام از پدران بزرگوارشعلیهم السلام نقل فرمودند که حضرت فاطمهعلیها السلام انگشتری داشتند که نگین آن عقیق بود، زمانی که شهادت حضرت فرا رسید انگشتری را به حسنعلیه السلام سپردند، وقتی که زمان شهادت ایشان رسید آن را به حسینعلیه السلام سپردند و امام حسینعلیه السلام فرمودند: دوست داشتم که چیزی روی آن بنویسم و نقشی ایجاد کنم که در خواب حضرت مسیح، عیسی بن مریم که بر پیامبر و آلش و مسیح سلام و صلوات باد را دیدم. به او گفتم: ای روح اللَّه! روی این انگشتری چه چیزی را نقش کنم؟ گفت: این جمله را نقش کن «لا اله إلّا اللَّه الملک الحقّ المبین» که اولین جمله تورات و آخرین جمله انجیل است.
۲۵۳ – واخبرنا جماعه، عن ابی محمّد الحسن بن حمزه بن علیّ بن عبد اللَّه بن محمّد بن الحسن بن الحسین بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن ابی طالبعلیهم السلام قال: حدّثنا علیّ بن محمّد الکلینی قال: کتب محمّد بن زیاد الصیمریّ یسال صاحب الزّمان عجل اللَّه فرجه کفناً یتیمّن بما یکون من عنده، فورد إنّک تحتاج إلیه سنه إحدی وثمانین فمات رحمه اللَّه فی [هذا] الوقت الّذی حدّه وبعث إلیه بالکفن قبل موته بشهر.
۲۵۴ – واخبرنی جماعه، عن احمد بن محمّد بن عیاش قال: حدّثنی ابن مروان الکوفی قال: حدّثنی ابن ابی سوره قال: کنت بالحائر زائراً عشیّه عرفه فخرجت متوجّهاً علی طریق البرّ، فلمّا انتهیت [إلی المسنّاه جلست إلیها مستریحاً، ثمّ قمت امشی وإذا رجل علی ظهر الطّریق فقال لی: هل لک فی الرفقه؟ فقلت: نعم فمشینا معاً یحدّثنی واحدّثه وسالنی عن حالی، فاعلمته انّی مضیّق لا شیء معی ولا فی یدی، فالتفت إلیّ فقال لی:
إذا دخلت الکوفه فائت [دار] اباطاهر الزراریّ فاقرع علیه بابه، فإنّه سیخرج إلیک وفی
۹ / ۲۵۳ – محمّد بن زیاد صیمری در نامهای از حضرت صاحب الزمانعلیه السلام برای تیمن و تبرک، کفنی درخواست کرد، جواب آمد: شما در سال هشتاد و یکم به کفن محتاج خواهی شد، [محمّد بن زیاد] در همان سالی که حضرت فرموده بودند از دار دنیا رفت و یک ماه پیش از آن کفنی برای او رسید.
۱۰ / ۲۵۴ – ابن ابی سوره گفته: در شب عرفه قبر مطهر حضرت سیّد الشهداعلیه السلام را زیارت کردم، بعد از بیرون آمدن از حرم به سمت بیابان به راه افتادم تا اینکه به آب راهی رسیدم، و در آنجا برای استراحت نشستم، سپس برخاستم که راه بیفتم، ناگهان مردی را سر راه دیدم، او به من گفت: آیا مایل به رفاقت و همراهی هستی؟ گفتم: بله. پس با هم همراه شدیم. مشغول صحبت شده و از حال و احوال من پرسید، من هم او را از تنگدستی و نداری و اینکه بسیار بی چیز هستم مطلع کردم. به من توجّه کرده و گفت: وقتی وارد کوفه شدی به در خانه ابوطاهر زراری برو، در را بزن، او در حالی از خانه یده دم الاضحیّه، فقل له: یقال لک إعط هذا الرجل الصرّه الدنانیر الّتی عند رجل السریر، فتعجّبت من هذا، ثمّ فارقنی ومضی لوجهه لا ادری این سلک.
ودخلت الکوفه فقصدت [دار] اباطاهر محمّد بن سلیمان الزراریّ، فقرعت [علیه بابه کما قال لی وخرج إلیّ وفی یده دم الاضحیّه فقلت له: یقال لک إعط هذا الرجل الصرّه الدنانیر التی عند رجل السریر، فقال: سمعاً وطاعه ودخل فاخرج إلیّ الصرّه فسلّمها إلیّ فاخذتها وانصرفت.
۲۵۵ – واخبرنی جماعه، عن ابی غالب احمد بن محمّد الزراریّ قال: حدّثنی ابوعبد اللَّه محمّد بن زید بن مروان قال: حدّثنی ابوعیسی محمّد بن علیّ الجعفریّ وابوالحسین محمّد بن علیّ بن الرقام قالا: حدّثنا ابوسوره – قال ابوغالب: وقد رایت ابناً لابی سوره وکان ابو سوره احد مشایخ الزیدیّه المذکورین.
بیرون میآید که دستش آغشته به خون گوسفند قربانی است، به او بگو: به تو گفتهاند که کیسه دیناری را که کنار پایه تخت هست به این مرد بده. از این جمله تعجب کردم، بعد از من جدا شد و به سمتی رفت که نفهمیدم کجا بود.
وارد کوفه شدم و به قصد منزل ابوطاهر محمّد بن سلیمان زراری رفتم، همانطور که آن مرد گفته بود درِ خانه او را کوبیدم، ناگهان دیدم که بیرون آمد و دستش به خون گوشت قربانی آغشته بود، به او گفتم: گفتهاند کیسه دیناری را که در کنار پایه تخت توست به من بدهی، گفت: سمعاً و طاعهً. رفت و کیسه را آورد و من هم آن را گرفته و برگشتم.
۱۱ / ۲۵۵ – ابو سوره(۱۷۰) میگوید: به قصد درک روز عرفه به سمت قبر مطهر قال ابوسوره: خرجت إلی قبر ابی عبد اللَّهعلیه السلام ارید یوم عرفه فعرّفت یوم عرفه، فلمّا کان وقت عشاء الآخر صلّیت وقمت فابتدات اقرا من الحمد، وإذا شابّ حسن الوجه علیه جبّه سیفی، فابتدا ایضاً من الحمد وختم قبلی او ختمت قبله، فلمّا کان الغداه خرجنا جمیعاً من باب الحائر، فلمّا صرنا إلی شاطئ الفرات قال لی الشابّ: انت ترید الکوفه فامض فمضیت طریق الفرات واخذ الشابّ طریق البرّ.
قال ابوسوره: ثمّ اسفت علی فراقه فاتّبعته فقال لی: تعال فجئنا جمیعاً إلی اصل حصن المسنّاه فنمنا جمیعاً وانتبهنا فإذا نحن علی العوفی علی جبل الخندق فقال لی: انت مضیّق وعلیک عیال، فامض إلی ابی طاهر الزراری فیخرج إلیک من منزله وفی یده الدم من الاضحیّه فقل له: شابّ من صفته کذا یقول: لک صرّه فیها عشرون دیناراً جاءک بها بعض إخوانک فخذها منه.
ابا عبداللَّهعلیه السلام رفتم و عرفه را هم در آنجا بودم، وقتی که عشا شد مشغول نماز شدم، قیام کردم و شروع به قرائت سوره حمد نمودم، در همین حین جوان خوشرویی را دیدم که جبّه سفیدی پوشیده بود، او هم با سوره حمد نمازش را شروع کرد، نماز مان را تمام کردیم، یا من زودتر تمام کردم یا او، صبح که شد همگی از درب حائر [حرم حسینی]بیرون آمدیم، وقتی که به کنار نهر فرات رسیدیم، همان جوان خطاب به من گفت: تو قصد داری که به کوفه بروی، پس برو. من هم از راه فرات رفتم و او هم از راه بیابان.
بعد از مفارقت از آن جوان، متاسف و ناراحت شدم [که چرا از او جدا شدهام]بنابراین پشت سر او رفتم، به من گفت: بیا. پس با هم به راه افتادیم تا رسیدیم به پای قلعه مسنّاه، همان جا خوابیدیم وقتی که از خواب بیدار شدیم ناگهان دیدم که بالای عوفی و بالاتر از کوه خندق هستیم، جوان به من گفت: تو عیالوار و در مضیقه هستی، پس برو پیش ابی طاهر زراری، [وقتی که در بزنی] او از منزل با حالتی که خون قربانی بر دست اوست بیرون میآید، وقتی آمد به او بگو: جوانی با این اوصاف به شما میگوید: کیسهای که در آن بیست دینار است که یکی از برادران دینی برایت آورده بده، آن کیسه را از او بگیر.
قال ابوسوره: فصرت إلی ابی طاهر [بن الزراریّ کما قال الشابّ ووصفته له فقال: الحمد للَّه ورایته، فدخل واخرج إلیّ الصرّه الدنانیر فدفعها إلیّ وانصرفت.
قال ابوعبد اللَّه محمّد بن زید بن مروان – وهو ایضاً من احد مشایخ الزیدیّه – حدّثت بهذا الحدیث اباالحسن محمّد بن عبید اللَّه العلوی ونحن نزول بارض الهرّ، فقال: هذا حقّ جاءنی رجل شابّ فتوسّمت فی وجهه سمه فانصرف النّاس کلّهم، وقلت له: من انت؟
فقال: انا رسول الخلفعلیه السلام إلی بعض إخوانه ببغداد فقلت له: معک راحله فقال: نعم فی دار الطلحیّین، فقلت له: قم فجئ بها، ووجّهت معه غلاماً فاحضر راحلته واقام عندی یومه ذلک واکل من طعامی وحدّثنی بکثیر من سرّی وضمیری، قال: فقلت له علی ایّ طریق تاخذ؟ قال: انزل إلی هذه النجفه ثمّ آتی وادی الرّمله، ثمّ آتی الفسطاط (واتبع الراحله) فارکب إلی الخلفعلیه السلام إلی المغرب.
به طرف ابوطاهر بن زراری رفتم و همانی را که جوان گفته بود، برایش گفتم و ماجرا را توضیح دادم. ابوطاهر گفت: الحمد للَّه. داخل منزل شد و وقتی خارج شد کیسه دینارها را آورد و به من داد و رفتم.
ابو عبداللَّه محمّد بن زید بن مروان که او نیز یکی از بزرگان زیدیه است گفته: وقتی که در زمین «هِّر» فرود آمده بودیم، این حدیث را برای ابوالحسن بن عبیداللَّه علوی نقل کردم و او گفت: این حدیث حقّ است. [بعد از آن گفت که] مرد جوانی پیش من آمد، با دقت تمام به صورتش نگاه کردم، مردم که برگشتند، من به او گفتم: شما کی هستید؟ گفت: فرستاده خلف علیه السلام به سوی بعضی برادران حضرت در بغداد هستم. گفتم: آیا بار و بنهای داری؟ گفت: بله، در منزل طلحیّین است. گفتم: بلند شو و اثاثت را بیاور. جوان برخاست که برود، همراهش غلامی را روانه کردم، تا اینکه اثاثیه جوان را آوردند. آن روز جوان نزد من ماند و از غذای ما خورد و بسیاری از اسرار را به من خبر داد. به او گفتم: از کدام راه میروی؟ گفت: به طرف نجف میروم، و از آنجا به رمله و بعد به فسطاط میروم. پس از آن برای رسیدن به محضر مبارک حضرت سوار شده و به سمت مغرب میروم.
قال ابوالحسن محمّد بن عبید اللَّه: فلمّا کان من الغد رکب راحلته ورکبت معه حتّی صرنا إلی قنطره دار صالح فعبر الخندق وحده وانا اراه حتّی نزل النجف وغاب، عن عینی.
قال ابوعبد اللَّه محمّد بن زید: فحدّثت ابابکر محمّد بن ابی دارم الیمامی – وهو (من) احد مشایخ الحشویّه – بهذین الحدیثین فقال: هذا حقّ جاءنی منذ سنیّات ابن اخت ابی بکر [بن النخالی العطّار – وهو صوفیّ یصحب الصوفیّه – فقلت من انت واین کنت؟ فقال لی: انا
صبح که شد جوان سوار شترش شد و من هم با او سوار شدم تا اینکه به پل دار صالح رسیدیم، او به تنهایی از خندق عبور کرد، من او را میدیدم تا اینکه به نجف رفت و بعد از چشمم پنهان شد.
ابو عبداللَّه محمّد بن زید گفته: این دو حدیث را به ابا بکر محمّد بن ابی دارم یمامی که یکی از بزرگان طایفه حشویه(۱۷۱) بود، گفتم. او گفت: این دو حدیث حقّ است. بعد از آن گفت: چند سال پیش خواهر زاده ابی بکر بن نخالی عطار که صوفی بوده و با طایفه صوفیه مصاحبت و معاشرت داشت، پیش من آمد، گفتم: شما که هستی و از کجا آمدی؟ مسافر (منذ) سبع عشره سنه، فقلت له: فایّ شیء اعجب ما رایت؟ فقال: نزلت فی الإسکندریّه فی خان ینزله الغرباء، وکان فی وسط الخان مسجد یصلّی فیه اهل الخان وله إمام وکان شابّ یخرج من بیت له (او) غرفه فیصلّی خلف الإمام ویرجع من وقته إلی بیته ولا یلبث مع الجماعه.
قال: فقلت: – لما طال ذلک علیّ ورایت منظره شابّ نظیف علیه عباء – انا واللَّه احبّ خدمتک والتشرّف بین یدیک، فقال: شانک فلم ازل اخدمه حتّی انس بی الانس التّامّ، فقلت له ذات یوم من انت اعزّک اللَّه؟ قال: انا صاحب الحقّ، فقلت له: یا سیّدی متی تظهر؟ فقال: لیس هذا اوان ظهوری، وقد بقی مدّه من الزّمان، فلم ازل علی خدمته تلک وهو علی حالته
گفت: من مسافرم و هفده سال است که در سفر هستم. گفتم: عجیبترین چیزی که دیدهای چه بوده است؟ گفت: در شهر اسکندریه در منزلگاهی که جای غریبه ها بود منزل کردم، در وسط کاروانسرا مسجدی بود که اهل کاروانسرا در آنجا نماز میخواندند، امام جماعتی هم داشتند که جوان بود و از خانه و اتاقی که مخصوص او بود بیرون میآمد و به نماز ایستاده و مردم هم پشت سر او نماز اقامه میکردند. بعد از نماز هم فوراً به اتاقش بر میگشت و با جماعت نمیماند.
وقتی که ماندنم در کاروانسرا طولانی شد و این منظره را از جوان که بسیار پاک و پاکیزه بود و عبایی هم به دوش داشت دیدم، به او گفتم: به خدا قسم که دوست دارم در خدمت شما باشم، و در محضر شما شرافت کسب کنم. او گفت: این شان توست، انجام بده. پس به خدمت او مشغول شدم تا اینکه با ایشان انس کاملی پیدا کردم. یک روز به او گفتم: خداوند به شما عزت بدهد، شما چه کسی هستید؟
فرمود: من صاحب حقّم.
عرض کردم: ای آقای من! چه وقتی ظهور میکنید؟
من صلاه الجماعه وترک الخوض فیما لا یعنیه إلی ان قال: احتاج إلی السفر فقلت له: انا معک.
ثمّ قلت له: یا سیّدی متی یظهر امرک؟ قال: علامه ظهور امری کثره الهرج والمرج والفتن، وآتی مکّه فاکون فی المسجد الحرام فیقول النّاس انصبوا لنا إماماً ویکثر الکلام حتّی یقوم رجل من النّاس فینظر فی وجهی، ثمّ یقول:
یا معشر النّاس هذا المهدیّ انظروا إلیه فیاخذون بیدی وینصبونی بین الرکن والمقام، فیبایع النّاس عند إیاسهم عنّی، قال: وسرنا إلی ساحل البحر فعزم علی رکوب البحر فقلت له: یا سیّدی انا واللَّه افرق من (رکوب) البحر فقال: ویحک تخاف وانا معک، فقلت: لا ولکن اجبن، قال: فرکب البحر وانصرفت عنه.
فرمودند: حالا وقت ظهور نیست، مدّت زمانی تا ظهور مانده. پس من پیوسته مشغول به خدمت حضرت بودم و او هم همین حال را داشت؛ یعنی نماز جماعت میخواند و به اموری که به او مربوط نبود وارد نمیشد، تا اینکه گفت: نیاز است به سفر بروم. عرض کردم: من هم همراه شما میآیم و بعد عرضه داشتم: ای آقای من! امر ظهور شما کی واقع میشود؟ فرمودند: علامت ظهور حکومت من، این است که، هرج و مرج و فتنه زیاد میشود، آن وقت به مکّه خواهم آمد و در مسجد الحرام خواهم بود تا اینکه مردم میگویند: برای ما امامی تعیین نموده و نصب کنید. و دراین مورد مباحثه طولانی واقع میشود تا اینکه یک نفر از بین مردم برخاسته و به من نگاه میکند، بعد میگوید: ای مردم! این مرد مهدی است به او نگاه کنید، و دستش را [به عنوان بیعت] بگیرید، و بین رکن و مقام مرا منصوب میکنند و همه آنها در حالی که از حیات و ظهور من مایوس شده بودند با من بیعت میکنند.
حرکت کردیم تا به کنار دریا رسیدیم، ایشان قصد کردند که وارد دریا شوند. من عرض کردم: ای آقای من! به خدا قسم من از دریا میترسم؟ حضرت فرمودند: میترسی! در حالی که من همراه تو هستم؟ عرض کردم: نه، جرات ندارم. پس حضرت سوار دریا شد [روی دریا رفت] و من برگشتم.
۲۵۶ – اخبرنی جماعه، عن ابی عبد اللَّه احمد بن محمّد بن عیاش، عن ابی غالب الزراریّ قال: قدمت من الکوفه وانا شابّ إحدی قدماتی ومعی رجل من إخواننا قد ذهب علی ابی عبد اللَّه اسمه، وذلک فی ایّام الشیخ ابی القاسم الحسین بن روحرحمه الله واستتاره ونصبه اباجعفر محمّد بن علیّ المعروف بالشلمغانی، وکان مستقیماً لم یظهر منه ما ظهر (منه) من الکفر والإلحاد، وکان النّاس یقصدونه ویلقونه لانّه کان صاحب الشیخ ابی القاسم الحسین بن روح سفیراً بینهم وبینه فی حوائجهم ومهمّاتهم.
فقال لی صاحبی: هل لک ان تلقی اباجعفر وتحدّث به عهداً، فإنّه المنصوب الیوم لهذه الطائفه، فإنّی ارید ان اساله شیئاً من الدعاء یکتب به إلی الناحیه، قال: فقلت [له : نعم، فدخلنا إلیه فراینا عنده جماعه من اصحابنا فسلّمنا علیه وجلسنا، فاقبل علی صاحبی فقال:
۱۲ / ۲۵۶ – ابی غالب زراری گفته است: در ایام جوانی در یکی از سفر هایم با یکی از برادران دینی [که نامش از خاطر ابی عبداللَّه راوی حدیث رفته] از کوفه بیرون آمدم، این در زمانی بود که شیخ ابی القاسم حسین بن روح رحمه الله مخفی شده بود و اباجعفر محمّد بن علی، مشهور به شلمغانی را جای خود منصوب کرده بود. شلمغانی در آن زمان در مذهب شیعه بود و هنوز کفر و الحادی از او ظاهر نشده بود و مردم هم نزد او میآمدند و با او ملاقات میکردند، چرا که او یار و همنشین شیخ ابوالقاسم حسین بن روح بوده و در احتیاجات و کارهای مردم بین شیخ و مردم سفیر و واسطه بود.
دوست من که در سفر همراهم بود، به من گفت: میخواهی ابا جعفر را ملاقات کنی و تجدید عهدی کنی؟ چون در این ایّام او برای طایفه شیعه منصوب شده، پس من هم قصد دارم در مسائلی از او درخواست کنم نامهای به ناحیه مقدسه بنویسد تا حضرت دعایم کند. به او گفتم: بله، میخواهم. پس وارد بر او شدیم و دیدیم تعدادی از اصحاب ما و شیعیان نزد ایشان حاضر هستند، سلام کردیم و نشستیم. ابوجعفر رو به دوست من کرد و گفت: من هذا الفتی معک؟ فقال له: رجل من آل زراره بن اعین، فاقبل علیّ فقال: من ایّ زراره انت؟ فقلت: یا سیّدی انا من ولد بکیر بن اعین اخی زراره، فقال: اهل بیت جلیل عظیم القدر فی هذا الامر، فاقبل علیه صاحبی، فقال له: یا سیّدنا! ارید المکاتبه فی شیء من الدّعاء، فقال: نعم.
قال: فلمّا سمعت هذا اعتقدت ان اسال انا ایضاً مثل ذلک وکنت اعتقدت فی نفسی ما لم ابده لاحد من خلق اللَّه حال والده ابی العباس ابنی، وکانت کثیره الخلاف والغضب علیّ وکانت منّی بمنزله، فقلت فی نفسی: اسال الدعاء لی فی امر قد اهمّنی ولا اسمّیه، فقلت: اطال اللَّه بقاء سیّدنا وانا اسال حاجه قال: وما هی؟ قلت: الدعاء لی بالفرج من امر قد
این جوان که همراه توست کیست؟ گفت: مردی از آل زراره بن اعین است. بعد رو به من کرد و گفت: از آل کدام زراره هستی؟ گفتم: ای آقای من! از اولاد بکیر بن اعین برادر زراره هستم. گفت: آل زراره خاندان بزرگ و بزرگواری هستند و در امر ولایت بلند مرتبه هستند. دوست من به او گفت: ای آقای ما! میخواهم درباره دعا نامهای بنویسم. گفت: بله.
وقتی که این جمله را شنیدم، به خاطرم رسید که من هم همین درخواست را مطرح کنم و در دلم مسالهای بود که به احدی نگفته بودم و آن اینکه مادر پسرم ابی العباس با من بسیار مخالفت و بدرفتاری داشت، با این حال مورد علاقه من بود. با خودم گفتم که بگوید در یک مساله بسیار مهم و ضروری التماس دعا دارم، امّا آن را با جزئیات بیان نکنم. بنابراین گفتم: خداوند عمر سیّد و آقای ما را طولانی بفرماید، من حاجتی دارم. گفت: حاجتت چیست؟ گفتم: دعایی میخواهم برای گشایش در امری که بسیار مرا نگران کرده و مهم است.
اهمّنی، قال: فاخذ درجاً بین یدیه کان اثبت فیه حاجه الرجل فکتب: (و) الزراری یسال الدعاء له فی امر قد اهمّه، قال: ثمّ طواه فقمنا وانصرفنا.
فلمّا کان بعد ایّام قال لی صاحبی: ا لا نعود إلی ابی جعفر فنساله عن حوائجنا الّتی کنّا سالناه، فمضیت معه ودخلنا علیه فحین جلسنا عنده اخرج الدرج وفیه مسائل کثیره قد اجیب فی تضاعیفها، فاقبل علی صاحبی فقرا علیه جواب ما سال، ثمّ اقبل علیّ وهو یقرا [فقال:]
وامّا الزراریّ وحال الزوج والزوجه فاصلح اللَّه ذات بینهما قال: فورد علیّ امر عظیم وقمنا فانصرفت، فقال لی: قد ورد علیک هذا الامر فقلت: اعجب منه قال: مثل ایّ شیء؟ فقلت: لانّه سرّ لم یعلمه إلّا اللَّه تعالی وغیری فقد اخبرنی به، فقال: ا تشکّ فی امر الناحیه؟ اخبرنی الآن ما هو، فاخبرته فعجب منه.
ابا جعفر شلمغانی کاغذی [یا دفتری] گرفته و حاجت مرد را در آن ثبت کرد، بعد نوشت: و زراری که برای امر مهمی ملتمس دعاست. بعد کاغذ را پیچید و بست، ما هم برخاستیم و برگشتیم.
چند روز که از این ماجرا گذشت، دوستم به من گفت: آیا برگردیم نزد ابوجعفر و از حاجاتی که خواسته بودیم، پرس و جو کنیم؟ با او رفتم و وارد بر ابوجعفر شدیم، همین که نشستیم، دفترچه یا برگه را بیرون آورد، در آن دفترچه مسائل زیادی وجود داشت که در بین سوالهای نوشته شده جواب هایشان درج شده بود. رو کرد به دوستم و جواب خواهش او را قرائت کرد و بعد به من رو کرد و برایم این جملات را قرائت کرد: امّا زراری، خداوند متعال بین زن و شوهر اصلاح فرمود. این ماجرا برای من خیلی بزرگ و مشکل بود، از آنجا برخاسته و برگشتم، رفیقم به من گفت که جوابی برای تو وارد شد. گفتم: از آن تعجب کردم. گفت: از چه چیزی تعجب میکنی؟ گفتم: مشکل من سرّ و رازی بود که غیر از من و خداوند متعال کسی از آن آگاهی نداشت، امّا او از آن سر به من خبر داد. دوستم گفت: آیا در مورد ناحیه مقدسه [حضرت حجّتعلیه السلام] شکّ میکنی؟! همین الآن آن راز را بگو تا ببینم چه بوده است. مساله را به او گفتم و او هم از این امر متعجب شد.
ثم قضی ان عدنا إلی الکوفه فدخلت داری وکانت امّ ابی العبّاس مغاضبه لی فی منزل اهلها فجاءت إلی فاسترضتنی واعتذرت ووافقتنی ولم تخالفنی حتّی فرّق الموت بیننا.
۲۵۷ – واخبرنی بهذه الحکایه جماعه، عن ابی غالب احمد بن محمّد بن سلیمان الزراریرحمه الله إجازه وکتب عنه ببغداد ابوالفرج محمّد بن المظفّر فی منزله بسویقه غالب فی یوم الاحد لخمس خلون من ذی القعده سنه ستّ وخمسین وثلاثمائه قال:
کنت تزوّجت بامّ ولدی وهی اوّل امراه تزوّجتها، وانا حینئذ حدث السنّ وسنّی إذ ذاک دون العشرین سنه، فدخلت بها فی منزل ابیها، فاقامت فی منزل ابیها سنین وانا اجتهد بهم فی ان یحوّلوها إلی منزلی وهم لا یجیبونی إلی ذلک، فحملت منّی فی هذه المدّه وولدت بنتاً فعاشت مدّه ثمّ ماتت ولم احضر فی ولادتها ولا فی موتها ولم ارها منذ ولدت إلی ان توفّیت للشّرور الّتی کانت بینی وبینهم.
بعد مقدّر شد که به کوفه برگردیم، پس داخل خانهام شدم، مادر ابو عباس که با خشم و عصبانیت قهر کرده و به خانه فامیلش رفته بود، آمد و از من طلب رضایت و عذرخواهی نمود و تا وقتی که مرگ بین ما جدایی انداخت، هرگز با من مخالفتی نکرد و مرا آزار نداد.
۱۳ / ۲۵۷ – این حکایت را عدّهای از ابوغالب احمد بن محمّد بن سلیمان زراری رحمه الله و با اجازه او [به من خبر دادند] و ابو فرج محمّد بن مظفر در منزل ابوغالب که در بازارچه ابوغالب بود به خط و املای خودش نوشت: در روز یکشنبه پنجم ذی قعده سال ۳۵۶ ه.ق ابی غالب به من گفت: با کنیز خودم ازدواج کردم و او اولین زنی بود که با وی ازدواج میکردم. در آن زمان سنّ من کم بود و کمتر از بیست سال داشتم، در منزل پدرش عروسی گرفتیم و چند سال در آنجا اقامت داشت، در این مدّت تلاش کردم که او را به منزل خودم بیاورم ولی خانوادهاش قبول نمیکردند. در این مدّت زنم باردار شد و دختری به دنیا آورد. دختر مدّت کوتاهی زنده بود و بعد از دنیا رفت و من به دلیل کدورت و قهری که بین ما به وجود آمده بود، نه در ولادتش حاضر بودم ونه در مرگش و اصلاً در این مدّت او را ندیدم.
ثمّ اصطلحنا علی انّهم یحملونها إلی منزلی، فدخلت إلیهم فی منزلهم ودافعونی فی نقل المراه إلیّ وقدّر ان حملت المراه مع هذه الحال، ثمّ طالبتهم بنقلها إلی منزلی علی ما اتّفقنا علیه، فامتنعوا من ذلک، فعاد الشرّ بیننا وانتقلت عنهم، وولدت وانا غائب عنها بنتاً وبقینا علی حال الشّر والمضارمه سنین لا آخذها.
ثمّ دخلت بغداد وکان الصاحب بالکوفه فی ذلک الوقت ابوجعفر محمّد بن احمد الزجوزجیّرحمه الله وکان لی کالعمّ او الوالد، فنزلت عنده ببغداد وشکوت إلیه ما انا فیه من الشرور الواقعه بینی وبین الزوجه وبین الاحماء، فقال لی: تکتب رقعه وتسال الدعاء فیها.
فکتبت رقعه (و) ذکرت فیها حالی وما انا فیه من خصومه القوم لی وامتناعهم من حمل المراه إلی منزلی، ومضیت بها انا وابوجعفررحمه الله إلی محمّد بن علیّ وکان فی ذلک الواسطه
بعد با هم صلح کردیم به این شرط که آنها او را به منزل من بفرستند، بنابراین به خانه آنها رفتم که او را به خانه بیاورم ولی آنها ممانعت کرده و من را بیرون کردند بااین حال بار دیگر او حامله شد. بعد برای [دومین مرتبه] از آنها خواهش کردم که بنابر صلحی که کرده بودیم او را به خانه من بفرستند ولی آنها از این عمل امتناع ورزیدند. بنابراین بار دیگر کینه و دشمنی و کدورت بین ما برگشت، از آنها فاصله گرفتم و چند سال بین ما عداوت و ناراحتی بود و در این مدّت او دختری به دنیا آورد و من شاهد این امر نبودم.
بعد از آن به بغداد رفتم، بزرگ و پناه شیعه که ابی جعفر محمّد بن احمد زجوزجی بود در کوفه بود، او برای من مثل عمو یا پدر بود، پس در بغداد به خدمت او رسیدم و در مورد همه اتفاقات و کدورت هایی که بین من و زنم و فامیلش اتفاق افتاده بود، به او شکایت کردم، ابوجعفر به من گفت: نامهای بنویس و در آن درخواست دعا کن.
نامهای نوشتم و در آن احوالم را شرح دادم، خصومتی را که بین ما بود و ممانعت آنها از بردن زنم به خانه خودم و مشکلاتم در این باب را ذکر کردم. نامه را همراه ابو جعفر رحمه الله بیننا وبین الحسین بن روح رضی الله عنه وهو إذ ذاک الوکیل، فدفعناها إلیه وسالناه إنفاذها، فاخذها منّی وتاخّر الجواب عنّی ایّاماً، فلقیته فقلت له: قد ساءنی تاخّر الجواب عنّی، فقال (لی): لا یسوءک (هذا) فإنّه احبّ (لی ولک واوما) إلیّ انّ الجواب إن قرب کان من جهه الحسین بن روحرضی الله عنه وإن تاخّر کان من جهه الصاحبعلیه السلام، فانصرفت.
فلمّا کان – بعد ذلک – ولا احفظ المدّه إلّا انّها کانت قریبه – فوجّه إلیّ ابوجعفر الزجوزجیّرحمه الله یوماً من الایّام، فصرت إلیه، فاخرج لی فصلاً من رقعه وقال لی: هذا جواب رقعتک فإن شئت ان تنسخه فانسخه وردّه فقراته فإذا فیه: وَالزَّوْجُ وَالزَّوْجهُ فَاَصْلَحَ اللَّهَ ذاتَ بَیْنِهما،
برای محمّد بن علی که بین ما و حسین بن روح رحمه الله که نایب خاص و وکیل امامعلیه السلام بود بردیم و خواهش کردیم که نامه را برساند. نامه را از من گرفت، ولی جواب آن چند روزی به تاخیر افتاد. بعد از آن ابو جعفر را دیدم و به او گفتم: تاخیر و دیر شدن جواب دل گیرم کرده است. ابو جعفر به من گفت: ناراحت نباش که این تاخیر برای من و تو بهتر است و به من اشاره کرد و نیز گفت: چنانچه جواب زود باشد و سریع برسد، از طرف حسین بن روح رحمه الله است و اگر با تاخیر بیاید از ناحیه مقدسه حضرت صاحب الزمانعلیه السلام خواهد بود. با این توضیح من قانع شدم.
مدّتی از این ماجرا گذشت، البته زمان دقیقش یادم نیست، تا اینکه یک روز ابوجعفر زجوزجی رحمه الله کسی را به دنبال من فرستاد. هنگامی که به خدمتش رسیدم، ورقی درآورد و گفت: این جواب نامه توست، اگر میخواهی نسخهای از روی آن بردار و اصل آن را برگردان.(۱۷۲) نامه را خواندم، دیدم که در نامه آمده بود: و امّا زن و شوهر؛ پس خداوند تبارک و تعالی بین آنها اصلاح فرمود.
ونسخت اللّفظ ورددت علیه الفصل، ودخلنا الکوفه فسهّل اللَّه لی نقل المراه بایسر کلفه، واقامت معی سنین کثیره ورزقت منّی اولاداً واسات إلیها إساءات واستعملت معها کلّ ما لا تصبر النساء علیه، فما وقعت بینی وبینها لفظه شرّ ولا بین احد من اهلها إلی ان فرّق الزّمان بیننا.
قالوا قال ابوغالبرحمه الله: وکنت قدیماً قبل هذه الحال قد کتبت رقعه اسال فیها ان یقبل ضیعتی، ولم یکن اعتقادی فی ذلک الوقت التقرّب إلی اللَّه – عزّوجلّ – بهذه الحال، وإنّما کان شهوه منّی للاختلاط بالنوبختیّین والدخول معهم فیما کانوا (فیه) من الدنیا، فلم اجب إلی ذلک والححت فی ذلک، فکتب إلیّ ان اختر من تثق به فاکتب الضیعه باسمه فإنّک تحتاج
نسخهای از روی آن برداشته و اصل آن را برگرداندم. بعد از آن وارد کوفه شدم و خداوند متعال مشکل بردن همسرم به خانه خودم را آسان فرمود و راحت و بدون زحمت او را به خانه بردم. وی سالهای زیادی با من زندگی کرد و از من اولادی روزی او شد. با اینکه من به او خیلی بدی کردم و رفتارهایی انجام دادم که معمولاً زنها نسبت به آن رفتارها صبر نمیکردند، با وجود این برخوردها، بین من و او و هیچ کدام از فامیلش مخالفت و عداوتی ایجاد نشد، تا اینکه زمانه ما را از هم جدا کرد.
میگفتند: ابو غالب رحمه الله گفته: پیش از این واقعه، نامهای نوشتم و خواهش کردم تا اراضی زراعی من مورد قبول واقع شوند. آن عمل را هم برای رضا و تقرب خدا انجام نداده بودم، بلکه طمع دنیایی داشتم که با طایفه نوبختی رفت و آمد داشته و اختلاط کنم، تا به این ترتیب نصیبی از دنیای آنها داشته باشم. جوابی به من نرسید و من در این باره اصرار زیادی کردم تا اینکه به من نوشته شد: کسی را که مورد وثوق و اطمینان توست انتخاب کن و مزرعه را به اسم او بنویس، چرا که بعداً به آن محتاج خواهی شد. من هم إلیها، فکتبتها باسم ابی القاسم موسی بن الحسن الزجوزجیّ ابن اخی ابی جعفررحمه الله لثقتی به وموضعه من الدیانه والنعمه.
فلم تمض الایّام حتّی اسرونی الاعراب ونهبوا الضیعه الّتی کنت املکها، وذهب منّی فیها من غلّاتی ودوابّی وآلتی نحو من الف دینار، واقمت فی اسرهم مدّه إلی ان اشتریت نفسی بمائه دینار والف وخمسمائه درهم، (و) لزمنی اجره الرسل نحو من خمسمائه درهم، فخرجت واحتجت إلی الضیعه فبعتها.
۲۵۸ – واخبرنی الحسین بن عبید اللَّه، عن ابی الحسن محمّد بن احمد بن داود القمّیرحمه الله، عن ابی علیّ بن همام قال: انفذ محمّد بن علیّ الشلمغانی العزاقریّ إلی الشیخ الحسین بن روح یساله ان یباهله وقال: انا صاحب الرجل وقد امرت بإظهار العلم، وقد اظهرته
مزرعه را به نام ابو قاسم موسی بن حسن زجوزجی فرزند برادرم نوشتم، چرا که در دیانت و امانتداری مورد اعتماد من بود.
ایام زیادی نگذشته بود که اعراب مرا اسیر کردند، و ملک زراعی ام را غارت کردند، و هر چه که در آن داشتم؛ از جمله محصولات کشاورزی، حیوانات و وسایل و ابزار که حدود هزار دینار ارزش داشتند را بردند. مدّتی در اسارت آنها بودم تا اینکه آزادی ام را به صد دینار و هزار و پانصد درهم خریداری کردم و مزد پیک ها هم حدود پانصد درهم شد. پس از این همه ضرر و زیان، از دست اعراب خلاص شدم و آن زمان به اراضی زراعی ام نیازمند شدم، لذا آنها را فروختم.
۱۴ / ۲۵۸ – ابوعلی بن همام گفته است: محمّد بن علی شلمغانی عزاقری، خطاب به شیخ بزرگوار حسین بن روح پیغام داد و از او درخواست کرد که با او مباهله کند و گفت: من صاحب و دوست آن مرد [یعنی حضرت قائمعلیه السلام] هستم و مامور شدهام که علم را اظهار کنم باطناً وظاهراً، فباهلنی فانفذ إلیه الشیخرضی الله عنه فی جواب ذلک ایّنا تقدّم صاحبه فهو المخصوم، فتقدم العزاقریّ فقتل وصلب واخذ معه ابن ابی عون وذلک فی سنه ثلاث وعشرین وثلاثمائه.
۲۵۹ – قال ابن نوح: واخبرنی جدّی محمّد بن احمد بن العبّاس بن نوحرضی الله عنه قال: اخبرنا ابومحمّد الحسن بن جعفر بن إسماعیل بن صالح الصیمریّ قال: لمّا انفذ الشیخ ابوالقاسم الحسین بن روحرضی الله عنه التوقیع فی لعن ابن ابی العزاقر انفذه من محبسه فی دار المقتدر إلی شیخنا ابی علیّ بن همامرحمه الله فی ذی الحجّه سنه اثنتی عشره وثلاثمائه واملاه ابو علیّرحمه الله علیّ وعرّفنی انّ اباالقاسمرضی الله عنه راجع فی ترک إظهاره، فإنّه فی ید القوم و (فی) حبسهم فامر بإظهاره وان لا یخشی ویامن، فتخلّص فخرج من الحبس بعد ذلک بمدّه یسیره والحمد للَّه.
و لذا باطناً و ظاهراً آن را اظهار کردهام، پس با من مباهله کن [تا معلوم شود من حقّ هستم یا تو]. شیخرحمه الله در جواب پیغام فرستاد: هر کدام از ما که بر دیگری مقدم شد و مرگش جلو افتاد، او دروغگو است. مرگ عزاقری جلو افتاد و کشته شده و به دار آویخته شد و ابن ابی عون را هم همراه او گرفتند. این واقعه در سال ۳۲۳ ه.ق اتفاق افتاد.
۱۵ / ۲۵۹ – حسن بن جعفر بن اسماعیل بن صالح صیمری گفته است: وقتی که توقیع شریف درباره لعن ابن ابی عزاقر به شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رحمه الله رسید، او آن را از محل حبس و زندانش که در خانه مقتدر عباسی بود به شیخ ما ابوعلی بن همام رحمه الله در ذی حجه سال ۳۱۲ ه.ق رساند، و ابو علی هم آن را برای من خواند و به من فهماند که ابوالقاسم حسین بن روح رحمه الله [به حضرت] پیشنهاد کرده که این توقیع آشکار نشود؛ چرا که او در دست طرفداران مقتدر زندانی است، امّا دستور به اظهار و ابلاغ [لعن ابن ابی عزاقر] رسید و اینکه خاطرش جمع باشد که در امان است [همین اتفاق هم افتاد و او] پس از مدت کوتاهی از حبس خلاص شده و بیرون آمد، الحمدللَّه.
۲۶۰ – قال: ووجدت فی اصل عتیق کتب بالاهواز فی المحرّم سنه سبع عشره وثلاثمائه: ابوعبد اللَّه، قال: حدّثنا ابومحمّد الحسن بن علیّ بن إسماعیل بن جعفر بن محمّد بن عبد اللَّه بن محمّد (بن عمر) بن علیّ بن ابی طالب الجرجانیّ قال: کنت بمدینه قم فجری بین إخواننا کلام فی امر رجل انکر ولده، فانفذوا رجلاً إلی الشیخ صانه اللَّه.
وکنت حاضراً عنده ایّده اللَّه فدفع إلیه الکتاب فلم یقراه وامره ان یذهب إلی ابی عبد اللَّه البزوفری اعزّه اللَّه لیجیب عن الکتاب فصار إلیه وانا حاضر، فقال [له ابوعبد اللَّه: الولد ولده وواقعها فی یوم کذا وکذا فی موضع کذا وکذا فقل له: فیجعل اسمه محمّداً فرجع الرسول إلی البلد وعرّفهم ووضح عندهم القول وولد الولد وسمّی محمّداً.
۲۶۱ – قال ابن نوح: وحدّثنی ابوعبد اللَّه الحسین محمّد بن سوره القمیرحمه الله حین قدم علینا حاجّاً قال: حدّثنی علیّ بن الحسن بن یوسف الصائغ القمیّ ومحمّد بن احمد بن
۱۶ / ۲۶۰ – حسن بن علی بن اسماعیل جرجانی گفته است: من در شهر قم بودم که در بین برادران ما درباره مردی که فرزند خودش را انکار کرده، بحثی درگرفت، بنابراین کسی را به خدمت شیخ – خدا او را حفظ کند – فرستادند. من هم همراه او بودم که فرستاده، نامهای را که شرح ماجرا بود تقدیم شیخ کرد، او هم بدون اینکه نامه را بخواند دستور داد که آن را به خدمت ابوعبداللَّه بزوفری که خدا به او عزت بدهد ببرند تا ایشان جواب نامه را بدهد. شخص فرستاده به خدمت ابوعبداللَّه بزوفری رفت، من هم حاضر شدم، ابوعبداللَّه گفت: بچه فرزند خود اوست، و نطفه او در فلان روز و فلان مکان بسته شده است و به او بگو: نام محمّد را روی او بگذارند. پیک به شهر قم برگشت و آنان را از ماجرا آگاه کرد و برای آنها مساله روشن شد. وقتی بچه به دنیا آمد، او را محمّد نامیدند.
۱۷ / ۲۶۱ – ابن نوح گفته: وقتی که ابو عبداللَّه حسین بن محمّد بن سوره قمیرحمه الله عازم حجّ بود، وارد بر ما شد و این حدیث را از مشایخ و بزرگان اهل قم؛ از جمله علی بن حسن بن محمّد الصیرفی المعروف بابن الدلّال وغیرهما من مشایخ اهل قم انّ علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه کانت تحته بنت عمّه محمّد بن موسی بن بابویه فلم یرزق منها ولداً.
فکتب إلی الشیخ ابی القاسم الحسین بن روحرضی الله عنه ان یسال الحضره ان یدعو اللَّه ان یرزقه اولاداً فقهاء، فجاء الجواب:
«إِنَّکَ لا تُرْزَقُ مِنْ هذِهِ وَسَتُمْلَکُ جارِیَهٌ دِیلَمِیَّهٌ وَتُرْزَقُ مِنْها وَلَدَیْنِ فَقِیهَیْنِ».
قال: وقال لی ابوعبد اللَّه بن سوره حفظه اللَّه: ولابی الحسن بن بابویهرحمه الله ثلاثه اولاد، محمّد والحسین فقیهان ماهران فی الحفظ ویحفظان ما لا یحفظ غیرهما من اهل قم، ولهما اخ اسمه الحسن وهو الاوسط مشتغل بالعباده والزهد لا یختلط بالناس ولا فقه له.
یوسف صائغ قمی و محمّد بن احمد بن محمّد صیرفی معروف به ابن دلاّل و دیگران نقل کرد: علی بن حسین بن موسی بن بابویه با دختر عمویش ازدواج کرده بود و فرزنددار نمیشد.
نامهای به شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رحمه الله نوشت تا از حضرت خواهش کند که برای فرزنددار شدن او به درگاه خداوند دعا کند، تا خداوند فرزندان فقیهی به او کرامت فرماید.
جواب نامه به این ترتیب آمد: تو از این همسرت صاحب اولادی نمیشوی، امّا به زودی کنیزی از اهل دیلم در اختیار میگیری و از طریق او صاحب دو فرزند فقیه و عالم خواهی شد.
ابن نوح میگوید: ابو عبداللَّه بن سوره – خدا حفظش کند – به من گفت: به همان ترتیب ابوالحسن بن بابویه رحمه الله صاحب سه اولاد شد؛ محمّد و حسین که فقیهان ماهری شدند و مهارت در حفظ حدیث و ضبط آن داشتند، به نحوی که کسی در قم نظیر آنها نبود. آنها برادری هم داشتند که نامش حسن بود و فرزند وسطی بود، وی بیشتر به عبادت و زهد اشتغال داشت و با مردم معاشرت چندانی نداشت و فقیه هم نبود.
قال ابن سوره: کلما روی ابوجعفر وابوعبد اللَّه ابنا علیّ بن الحسین شیئاً یتعجب النّاس من حفظهما ویقولون لهما: هذا الشان خصوصیّه لکما بدعوه الإمام لکما، وهذا امر مستفیض فی اهل قم.
۲۶۲ – (قال): وسمعت اباعبد اللَّه بن سوره القمیّ یقول: سمعت سروراً – وکان رجلاً عابداً مجتهداً لقیته بالاهواز غیر انّی نسیت نسبه – یقول: کنت اخرس لا اتکلّم، فحملنی ابی وعمّی فی صبای وسنّی، إذ ذاک ثلاثه عشر او اربعه عشر إلی الشیخ ابی القاسم بن روحرضی الله عنه، فسالاه ان یسال الحضره ان یفتح اللَّه لسانی.
فذکر الشیخ ابو القاسم الحسین بن روح انّکم امرتم بالخروج إلی الحائر.
قال سرور: فخرجنا انا وابی وعمّی إلی الحائر فاغتسلنا وزرنا، قال: فصاح بی ابی
ابن سوره گفته: هر وقت ابو جعفر و ابو عبداللَّه پسران علی بن الحسین حدیث روایت میکردند، مردم از قدرت حفظ آنها تعجب میکردند و به آنها میگفتند: این منزلتی است که به برکت دعای امامعلیه السلام برای شما به وجود آمده است.
این حکایت، بین مردم قم در حدّ شهرت و معروفیت است.
۱۸ / ۲۶۲ – ابن نوح گفته: از ابا عبداللَّه بن سوره قمی شنیدم که میگفت: این حکایت را در اهواز از شخصی به نام سرور شنیدم – که مردی عابد و مجتهد بود، البته سال آن را فراموش کردهام – او میگفت: من لال بودم و قدرت بر حرف زدن نداشتم، پدر و عمویم در بچگی و زمانی که سن من سیزده یا چهارده سال بود مرا به خدمت شیخ ابوالقاسم بن روح رحمه الله بردند و از ایشان درخواست کردند که از محضر مبارک امامعلیه السلام خواهش کند تا به برکت دعای حضرت، خداوند زبانم را باز نماید.
شیخ ابوالقاسم حسین بن روح گفت: شما مامور شدهاید تا به حائر حسینی بروید. ما هم از خدمت او مرخص شده، به کربلای معلّی عزیمت کردیم. برای زیارت غسل وعمّی: یا سرور فقلت بلسان فصیح: لبّیک، فقال لی: ویحک! تکلّمت؟ فقلت: نعم.
قال ابوعبد اللَّه بن سوره: – (و) کان سرور هذا (رجلاً) لیس بجهوریّ الصوت.
۲۶۳ – اخبرنی محمّد بن محمّد بن النعمان والحسین بن عبید اللَّه، عن محمّد بن احمد الصفوانیرحمه الله قال: رایت القاسم بن العلاء وقد عمّر مائه سنه وسبع عشره سنه منها ثمانون سنه صحیح العینین، لقی مولانا اباالحسن وابامحمّد العسکریّینعلیهما السلام.
وحجب بعد الثمانین وردّت علیه عیناه قبل وفاته بسبعه ایّام.
وذلک انّی کنت مقیماً عنده بمدینه الران من ارض آذربایجان وکان لا تنقطع توقیعات مولانا صاحب الزّمانعلیه السلام علی ید ابی جعفر محمّد بن عثمان العمری وبعده علی [ید]ابی القاسم [الحسین بن روح قدس اللَّه روحهما، فانقطعت عنه المکاتبه نحواً من شهرین، فقلقرحمه الله لذلک.
کردیم، در همان حین پدر و عمویم مرا صدا زدند که سرور! و من با زبان فصیح گفتم: لبیک. آنها گفتند: عجب! تو صحبت کردی؟! گفتم: بله.
ابو عبداللَّه بن سوره گفته است: سرور مردی بود که صدای بلند و ناهنجاری نداشت [بلکه صدایی نرم و آهسته داشت].
۱۹ / ۲۶۳ – شیخ مفید و حسین بن عبیداللَّه از محمّد بن احمد صفوانی رحمه الله نقل میکنند که گفته: قاسم بن علا را زیارت کردم که یکصد و هفده سال عمر داشت، هشتاد سال از عمرش را کاملاً بینا بود و چشمانش صحیح و سالم بود. او امام هادی و امام حسن عسکریعلیهما السلام را زیارت کرده بود، ایشان بعد از هشتاد سالگی نابینا شد، امّا هفت روز پیش از وفاتش بیناییاش به او بازگردانده شد.
ماجرای او به این ترتیب است که من در شهر ران از منطقه آذربایجان در کنار ایشان اقامت داشتم، و توقیعات مولای بزرگوار مان حضرت صاحب الزمانعلیه السلام به دست ابوجعفر محمّد بن عثمان و پس از او به دست ابوالقاسم حسین بن روح قدس سرهم بدون توقف به قاسم بن علا میرسید. حدود دو ماه مکاتبه از طرف حضرت برای او قطع شد، حسین بن علا از این ماجرا ناراحت و غمگین شد.
فبینا نحن عنده ناکل إذ دخل البوّاب مستبشراً، فقال له: فیج العراق لا یسمّی بغیره – فاستبشر القاسم وحوّل وجهه إلی القبله، فسجد ودخل کهل قصیر یری اثر الفیوج علیه، وعلیه جبّه مصریّه، وفی رجله نعل محاملیّ، وعلی کتفه مخلاه.
فقام القاسم فعانقه ووضع المخلاه عن عنقه، ودعا بطشت وماء فغسّل یده و اجلسه إلی جانبه، فاکلنا وغسّلنا ایدینا، فقام الرّجل فاخرج کتابا افضل من النصف المدرج، فناوله القاسم، فاخذه وقبّله ودفعه إلی کاتب له یقال له ابن ابی سلمه، فاخذه ابوعبد اللَّه ففضّه وقراه حتّی احسّ القاسم بنکایه.
فقال: یا اباعبد اللَّه خیر؟ فقال: خیر، فقال: ویحک خرج فیّ شیء، فقال ابو عبد اللَّه: ما تکره فلا، قال القاسم: فما هو؟ قال: نعی الشیخ إلی نفسه بعد ورود هذا الکتاب باربعین یوماً،
روزی در خدمت ایشان مشغول خوردن غذا بودیم که دربان با خوشحالی وارد شد و خطاب به قاسم بن علا گفت: پیک عراق آمده است. قاسم با خوشحالی متوجّه قبله شد و سجده شکر به جا آورد. بعد پیرمرد کوتاه قدی که مشخصات پیک را داشت و جبّه مصری و کفش محاملی پوشیده بود، و خورجینی روی دوشش داشت داخل شد. قاسم با دیدن او برخاسته و با او معانقه و روبوسی کرد و خورجینش را از گردنش باز کرد، و آب و تَشت طلب کرد و دست او را شسته و در کنار خودش نشاند. ما هم غذای مان را خوردیم و دستمان را شستیم. مرد قاصد برخاست و نوشتهای را که از نصف ورق لوله شده بیشتر بود، بیرون آورد و به قاسم سپرد. قاسم نوشته را گرفت و بوسید و به کاتبی که او را ابن ابی سلمه صدا میزد داد. ابو عبداللَّه نامه را باز کرد [مهرش را برداشت] و قرائت کرد تا اینکه قاسم احساس کرد که کاتب گریه میکند. بنابراین گفت: ای ابا عبداللَّه [ابن ابی سلمه] چه شده است؟ گفت: خیر است. قاسم گفت: ای وای در مورد من چیزی نوشته است؟ ابو عبداللَّه گفت: چیزی که ناخوشایند باشد، نه. قاسم گفت: پس چه نوشته؟ کاتب گفت: خبر وفات شیخ است که چهل روز پس از رسیدن این نامه است و برای او وقد حمل إلیه سبعه اثواب فقال القاسم: فی سلامه من دینی؟ فقال: فی سلامه من دینک، فضحکرحمه الله فقال: ما اومل بعد هذا العمر.
فقال الرّجل الوارد: فاخرج من مخلاته ثلاثه ازر وحبره یمانیّه حمراء وعمامه وثوبین ومندیلاً فاخذه القاسم، وکان عنده قمیص خلعه علیه مولانا الرضا ابوالحسنعلیه السلام، وکان له صدیق یقال له عبد الرحمن بن محمّد البدری، وکان شدید النصب وکان بینه وبین القاسم نضّر اللَّه وجهه مودّه فی امور الدنیا شدیده، وکان القاسم یودّه، و (قد) کان عبد الرحمن وافی إلی الدار لإصلاح بین ابی جعفر بن حمدون الهمدانیّ وبین ختنه ابن القاسم.
فقال القاسم لشیخین من مشایخنا المقیمین معه احدهما یقال له ابو حامد عمران بن المفلس والآخر ابوعلیّ بن جحدر: ان اقرئا هذا الکتاب عبد الرحمن بن محمّد فإنّی احبّ
هفت پارچه کفنی فرستاده است. قاسم گفت: آیا در سلامت دینم از دنیا میروم؟ گفت: آری با سلامت در دینت. [با شنیدن این کلمات] قاسم رحمه الله متبسّم شد و خندید و گفت: پس از این عمر آرزویی ندارم.
پیرمردی که آمده بود بلند شد واز خورجینش سه پارچه لُنگ و یک بُرد یمنی قرمز و یک عمامه و دو لباس [پارچه برای پیراهن کفن] و یک حوله بیرون آورد و تحویل قاسم داد. البته او پیراهنی داشت که امام رضاعلیه السلام به او خلعت داده بود. او دوستی داشت به نام عبدالرحمان بن محمّد بدری که دشمنی شدید با اهل بیتعلیهم السلام داشت و ناصبی مذهب بود، ولی بین او و قاسم – که خداوند چهره معنوی او را تازه و با نشاط فرماید – در امور دنیا دوستی شدیدی برقرار بود و قاسم او را خیلی دوست میداشت. عبدالرحمان هم برای اصلاح بین ابوجعفر بن حمدون همدانی و ختنه بن قاسم به خانه قاسم آمد. با ورود عبدالرحمان بن محمّد، قاسم به دو نفر از بزرگان ما که به همراه او اقامت داشتند و نامشان ابوحامد عمران بن مفلّس و علی بن جحدر بود، گفت: این نامه را برای عبدالرحمان بن محمّد هم بخوانید، چون من دوست دارم که او هدایت شود و امیدوارم هدایته وارجو [ان یهدیه اللَّه بقراءه هذا الکتاب، فقالا له: اللَّه اللَّه اللَّه فإنّ هذا الکتاب لا یحتمل ما فیه خلق من الشیعه فکیف عبد الرحمن بن محمّد.
فقال: انا اعلم انّی مفش لسرّ لا یجوز لی إعلانه، لکن من محبّتی لعبد الرحمن بن محمّد وشهوتی ان یهدیه اللَّه – عزّوجلّ – لهذا الامر هو ذا، اقراه الکتاب.
فلمّا مرّ [فی ذلک الیوم – وکان یوم الخمیس لثلاث عشره خلت من رجب – دخل عبد الرحمن بن محمّد وسلّم علیه، فاخرج القاسم الکتاب فقال له: اقرا هذا الکتاب وانظر لنفسک، فقرا عبد الرحمن الکتاب فلمّا بلغ إلی موضع النعی رمی الکتاب عن یده وقال للقاسم: یا ابا محمّد اتّق اللَّه فإنّک رجل فاضل فی دینک متمکّن من عقلک واللَّه – عزّوجلّ – یقول:
که خداوند تبارک و تعالی به واسطه قرائت این نامه او را هدایت فرماید. آن دو نفر در جواب گفتند: «اللَّه، اللَّه، اللَّه!» این نامه در حوصله بسیاری از شیعیان نیست و آنها ظرفیت تحمل آن را ندارند، چه رسد به عبدالرحمن بن محمّد!
قاسم در جواب آنها گفت: من میدانم با این کار رازی را افشا میکنم که اعلان آن برایم جایز نیست، لکن چون عبدالرحمان بن محمّد را خیلی دوست دارم و میل به هدایت او توسط خداوند متعال دارم میخواهم که این نامه برای او خوانده شود، لذا نامه را برایش بخوان. آن روز گذشت و روز پنجشنبه سیزده رجب رسید، عبدالرحمان بن محمّد آمد و به قاسم سلام کرد، قاسم هم نامه را در آورد و به او گفت: این نامه را بخوان و در آن تامل و تفکّر کن. عبدالرحمن نامه را خواند و وقتی که به خبر مرگ قاسم رسید نامه را انداخت و خطاب به قاسم گفت: ای محمّد! تقوای الهی پیشه کن و از خدا بترس، تو مردی هستی که در تدیّن نسبت به دیگران افضل و برتری، عقلت در دست خودت هست و خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
«وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ ما ذا تَکْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ بِاَیِّ اَرْضٍ تَمُوتُ».
و قال: «عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ اَحَداً».
فضحک القاسم وقال له: اتمّ الآیه «إلّا مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ» و مولای علیه السلام هو الرضا من الرسول وقال: قد علمت انّک تقول هذا ولکن ارخّ الیوم، فإن انا عشت بعد هذا الیوم المورّخ فی هذا الکتاب فاعلم انّی لست علی شیء، وإن انا متّ فانظر لنفسک، فورّخ عبد الرحمن الیوم وافترقوا.
«هیچ کسی نمیداند که فردا چه خواهد کرد، و هیچ کس نمیداند که در کدام زمین خواهد مرد».(۱۷۳)
و همچنین میفرماید: «دانای غیب اوست و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمیسازد.» (۱۷۴)
قاسم خندید و خطاب به عبدالرحمن گفت: آیه را تمام کن که میفرماید: «مگر رسولانی که آنان را برگزیده.» (۱۷۵)
مولا و سرور من [علیه السلام] هم مثل رسول [به عنوان وصی پیامبر] برگزیده شده است. و در ادامه گفت: من میدانستم که تو این جملات را خواهی گفت، لکن از امروز تاریخ بگذار، اگر بعد از این روزی که دراین نامه درج شده من زنده ماندم، پس بدان که اعتقاد من صحیح نیست، و امّا اگر در این تاریخ از دنیا رفتم آن وقت به اعتقادات خودت نگاه کن [و در اعتقاداتت تجدید نظر کن]. عبدالرحمن هم آن روز را تاریخ گذاشت و از هم جدا شدند.
وحمّ القاسم یوم السابع من ورود الکتاب، واشتدّت به فی ذلک الیوم العلّه، واستند فی فراشه إلی الحائط، وکان ابنه الحسن بن القاسم مدمناً علی شرب الخمر، وکان متزوجاً إلی ابی عبد اللَّه بن حمدون الهمدانیّ، وکان جالساً ورداوه مستور علی وجهه فی ناحیه من الدار، وابوحامد فی ناحیه، وابوعلیّ بن جحدر وانا وجماعه من اهل البلد نبکی، إذا اتّکی القاسم علی یدیه إلی خلف وجعل یقول: یا محمّد یا علیّ یا حسن یا حسین یا موالیّ کونوا شفعائی إلی اللَّه – عزّوجلّ – وقالها الثانیه، وقالها الثالثه.
فلمّا بلغ فی الثالثه: یا موسی یا علیّ تفرقعت اجفان عینیه کما یفرقع الصبیان شقائق النعمان، وانتفخت حدقته، وجعل یمسح بکمّه عینیه، وخرج من عینیه شبیه بماء اللّحم مدّ طرفه إلی ابنه، فقال: یا حسن إلیّ یا ابا حامد [إلیّ یا ابا علیّ (إلیّ).
هفت روز پس از رسیدن نامه، قاسم تب کرد و مریضی او در همان روز شدت گرفت. در بسترش به دیوار تکیه داد؛ یک پسرش حسن که اعتیاد به شرب خمر داشت و با دختر ابی عبداللَّه بن حمدون همدانی ازدواج کرده بود و در آن وقت ردایی را بر روی خود کشیده بود، در گوشهای نشسته بود، و ابوحامد هم در گوشهای دیگر و ابوعلی بن جحدر، و من و تعدادی از اهل شهر نیز گریه میکردیم. ناگهان، قاسم به سمت پشت سرش به دستهایش تکیه داد. و شروع کرد به گفتن: یا محمّد، یا علی، یا حسن، یا حسین، ای سروران من شما در محضر خداوند متعال شفیعان من باشید. بار دوم و سوم هم گفت، وقتی که مرتبه سوم به یا موسی، یا علی [امام رضاعلیه السلام] رسید، مثل بچهها که غنچه گل را حرکت میدهند، مژههای چشمهایش به حرکت درآمد، حدقه چشمش باز شده و باد کرد، آستینش را به چشمهایش میکشید، آبی مثل آب گوشت از چشم او خارج شد. متوجّه پسرش شد و گفت: ای حسن! بیا کنار من، ای ابا حامد، ای ابا علی بیایید.
فاجتمعنا حوله ونظرنا إلی الحدقتین صحیحتین، فقال له ابوحامد: ترانی وجعل یده علی کلّ واحد منّا، وشاع الخبر فی النّاس والعامّه، و (انتابه) النّاس من العوامّ ینظرون إلیه.
ورکب القاضی إلیه وهو ابوالسائب عتبه بن عبید اللَّه المسعودیّ وهو قاضی القضاه ببغداد، فدخل علیه فقال له: یا با محمّد ما هذا الّذی بیدی واراه خاتماً فصّه فیروزج، فقرّبه منه فقال: علیه ثلاثه اسطر فتناوله القاسمرحمه الله فلم یمکنه قراءته وخرج النّاس متعجّبین یتحدّثون بخبره، والتفت القاسم إلی ابنه الحسن فقال له:
إنّ اللَّه منزّلک منزله ومرتّبک مرتبه فاقبلها بشکر، فقال له الحسن: یا ابه قد قبلتها قال القاسم: علی ماذا؟ قال: علی ما تامرنی به یا ابه، قال: علی ان ترجع عمّا انت علیه من شرب
ما همگی اطراف او جمع شدیم و به دو چشم صحیح و سالم او نگاه میکردیم. ابو حامد گفت: مرا میبینی؟ دستش را روی تک تک ما گذارد.
خبر بینا شدن قاسم در بین مردم و اهل سنّت پیچید. مردم از اهل سنّت میآمدند و به او نگاه میکردند.
قاضی القضاه بغداد که نامش ابو سائب عتبه بن عبید اللَّه مسعودی بود، سوار مرکب شد و به دیدن قاسم آمد، وی انگشتری اش را که نگین فیروزه داشت، در دستش گرفت و به قاسم گفت: ای ابا محمّد! اینکه در دست من است چیست؟ و انگشتر را به قاسم نزدیک کرد. قاسم گفت: روی نگین این انگشتری سه سطر نوشته شده. آن را گرفت تا بخواند، امّا ضعف اجازه این کار را نداد. و مردم از آنجا رفتند و با تعجب این ماجرا را به دیگران خبر میدادند.
بعد از رفتن مردم، قاسم رو به پسرش کرد و گفت: خداوند تبارک و تعالی تو را به مرتبه و منزلتی میرساند، با شکرگزاری به درگاهش آن را قبول کن. حسن گفت: قبول میکنم. قاسم گفت: چگونه قبول میکنی؟ حسن گفت: به هر شرط و صورتی که شما امر بفرمایید پدرجان. گفت: آن امر به این طریق است که دیگر شرب خمر نکنی و از آن الخمر، قال الحسن: یا ابه وحقّ من انت فی ذکره لارجعنّ عن شرب الخمر، ومع الخمر اشیاء لا تعرفها فرفع القاسم یده إلی السماء وقال: اللّهم الهم الحسن طاعتک وجنّبه معصیتک ثلاث مرّات، ثمّ دعا بدرج فکتب وصیّته بیدهرحمه الله وکانت الضیاع الّتی فی یده لمولانا وقف وقفه (ابوه).
وکان فیما اوصی الحسن ان قال: یا بنیّ إن اهّلت لهذا الامر یعنی الوکاله لمولانا فیکون قوتک من نصف ضیعتی المعروفه بفرجیذه وسائرها ملک لمولای وإن لم توهّل له فاطلب خیرک من حیث یتقبّل اللَّه وقبل الحسن وصیّته علی ذلک.
فلمّا کان فی یوم الاربعین وقد طلع الفجر مات القاسمرحمه الله فوافاه عبد الرّحمن یعدو فی
بازگردی و توبه کنی. حسن گفت: پدرجان! قسم به حقّ کسی که شما او را ذکر میکنید، از شرب خمر و کارهای زشت دیگری که تو از آنها آگاهی نداری توبه میکنم.
در همین حال قاسم دستهایش را بالا برد و عرضه داشت: پروردگارا! اطاعت خودت را بر حسن الهام کن و او را از معصیت و نافرمانی خودت دور فرما. این دعا را سه مرتبه تکرار کرد و بعد از آن کاغذی طلب کرد و با دست خودش وصیتش را نوشت – خدا رحمتش کند – و اراضی زراعی که وقف مولا امام زمانعلیه السلام بود و پدرش وقف کرده بود، آنها را نوشت و بار دیگر وقف حضرت کرد.
و از جمله وصیتهایی را که به حسن کرد، این بود که گفت: پسرم! اگر تو برای این امر یعنی وکالت از طرف مولای بزرگوار ماعلیه السلام اهلیّت پیدا کردی، مخارج زندگیات را از نصف مزارع معروف به [فرجیده بردار و بقیه زمینهای زراعی ملک مولای ما حضرت حجّتعلیه السلام است و اگر اهلیّت این کار را پیدا نکردی برو و خیر و روزی ات را از جایی که خداوند درست کرده و قبول فرماید بخواه.
حسن هم وصیّت پدر را با تمام شرایط پذیرفت. روز چهلم که شد، در وقت طلوع فجر، قاسم دار دنیا را وداع کرد و از دنیا رفت، خدا رحمتش کند.
الاسواق حافیاً حاسراً وهو یصیح: وا سیّداه، فاستعظم النّاس ذلک منه وجعل النّاس یقولون: ما الّذی تفعل بنفسک فقال: اسکتوا فقد رایت ما لم تروه وتشیّع ورجع عمّا کان علیه، ووقف الکثیر من ضیاعه.
وتولّی ابوعلیّ بن جحدر غسل القاسم وابوحامد یصبّ علیه الماء وکفّن فی ثمانیه اثواب علی بدنه قمیص مولاه ابی الحسن وما یلیه السبعه الاثواب التی جاءته من العراق.
فلمّا کان بعد مدّه یسیره ورد کتاب تعزیه علی الحسن من مولاناعلیه السلام فی آخره دعاء «الهمک اللَّه طاعته وجنّبک معصیته» وهو الدّعاء الّذی کان دعا به ابوه وکان آخره «قد جعلنا اباک إماماً لک وفعاله لک مثالاً».
پس از رحلت قاسم، همان روز عبدالرحمان آمد و با سرو پای برهنه، در بازارها میدوید و با ناله و فریاد میگفت: وا سیداه! [ای آقا و مولای من!]. برای مردم این کار عبدالرحمان خیلی عجیب بود و میگفتند: این چه کاری است که با خودت میکنی؟ او گفت: ساکت باشید، من چیزی را دیدهام که شما ندیدهاید. قاسم را تشییع کرد و از اعتقاد فاسدی که داشت برگشت و بسیاری از اراضی کشاورزی اش را وقف حضرت کرد. قاسم را ابوعلی بن جحدر غسل داد و ابو حامد روی بدنش آب میریخت. بعد با هشت پارچه او را کفن کردند، اوّل پیراهن امام رضاعلیه السلام را به او پوشانیدند و پس از آن هفت لباس را که از عراق برایش رسیده بود، به عنوان کفن به او پوشانیدند.
پس از مدّت کوتاهی نامه تعزیت و تسلیت از طرف مولایمان حضرت حجّتعلیه السلام به حسن رسید که در آخر آن نامه نوشته بود: خداوند تعالی اطاعتش را به تو الهام فرماید و از معصیت و نافرمانی خودش، تو را دور گرداند.
این جمله همان دعایی بود که پدرش در حقّ او کرده بود. در انتهای نامه نیز آمده بود: ما پدرت را برای تو پیشوا و امام، و کارها و افعال او را برای تو سرمشق قرار دادیم.
۲۶۴ – وبهذا الإسناد، عن الصفوانیّ قال: وافی الحسن بن علیّ الوجناء النصیبی سنه سبع وثلاثمائه ومعه محمّد بن الفضل الموصلی وکان رجلاً شیعیّاً غیر انّه ینکر وکاله ابی القاسم بن روحرضی الله عنه و یقول: إنّ هذه الاموال تخرج فی غیر حقوقها.
فقال الحسن بن علیّ الوجناء لمحمّد بن الفضل: یا ذا الرجل اتّق اللَّه فإنّ صحّه وکاله ابی القاسم کصحّه وکاله ابی جعفر محمّد بن عثمان العمری، وقد کانا نزلا ببغداد علی الزاهر، و کنّا حضرنا للسلام علیهما، و کان قد حضر هناک شیخ لنا یقال له الحسن بن ظفر وابوالقاسم بن الازهر، فطال الخطاب بین محمّد بن الفضل وبین الحسن (بن علیّ، فقال: محمّد بن الفضل للحسن): من لی بصحّه ما تقول وتثبت وکاله الحسین بن روح؟
فقال الحسن بن علیّ الوجناء: ابیّن لک ذلک بدلیل یثبت فی نفسک.
۲۰ / ۲۶۴ – صفوانی گفته: در سال ۳۰۷ ه.ق حسن بن علی وجناء نصیبی به همراه محمّد بن فضل موصلی که شیعه بود آمد، امّا او وکالت ابوالقاسم حسین بن روح را قبول نداشته و انکار میکرد، بنابراین میگفت: اموالی که به دست ابوالقاسم خرج میشود در غیر حقّ است [یعنی در حقّ هزینه نمیشود و به دست مستحق آن نمیرسد].
حسن بن علی وجناء به محمّد بن فضل گفت: از خدا بترس چرا که صحّت وکالت ابیالقاسم حسین بن روح مثل صحّت وکالت ابی جعفر محمّد بن عثمان عمری است.
روزی هر دوی آنها در بغداد به خانه زاهری وارد شده و منزل کردند. ما هم برای خیر مقدم به دیدنشان رفتیم. یکی از مشایخ و بزرگان ما که ابوالحسن بن ظفر و [یا]ابوالقاسم بن ازهر نامیده میشد نیز آنجا حاضر بود. بحث بین محمّد بن فضل و حسن بن علی بالا گرفت. محمّد بن فضل به حسن گفت: دلیلی بر آنچه که میگویی داری که وکالت حسین بن روح را ثابت کنی؟
حسن بن علی وجناء گفت: چنان دلیلی برایت بیاورم که بر جانت بنشیند.
وکان مع محمّد بن الفضل دفتر کبیر فیه ورق طلحیّ مجلّد باسود فیه حسباناته، فتناول الدفتر الحسن وقطع منه نصف ورقه کان فیه بیاض، وقال لمحمد بن الفضل: ابرّوا لی قلماً فبرئ قلماً واتّفقا علی شیء بینهما لم اقف انا علیه واطّلع علیه اباالحسن بن ظفر وتناول الحسن بن علیّ الوجناء القلم، وجعل یکتب ما اتّفقا علیه فی تلک الورقه بذلک القلم المبری بلا مداد ولا یوثر فیه حتّی ملا الورقه.
ثمّ ختمه واعطاه لشیخ کان مع محمّد بن الفضل اسود یخدمه، وانفذ بها إلی ابی القاسم الحسین بن روح ومعنا ابن الوجناء لم یبرح وحضرت صلاه الظهر فصلّینا هناک ورجع الرسول فقال: قال لی: امض فإنّ الجواب یجیء، وقدّمت المائده فنحن فی الاکل إذ ورد الجواب فی تلک الورقه مکتوب بمداد عن فصل فصل، فلطم محمّد بن الفضل وجهه ولم یتهنّا بطعامه وقال لابن الوجناء:
محمّد بن فضل دفتر بزرگی داشت که ورق هایش سبز و جلدش سیاه بود و حساب و کتابش در آن بود. حسن بن علی دفتر را گرفت و نصف ورقی را که سفید بود کند و به محمّد بن فضل گفت: قلمی برای من بتراش. محمّد قلمی تراشید و هر دو بر چیزی توافق کردند که من نمیدانستم، ولی اباالحسن بن ظفر به آن اطلاع داشت. حسن بن علی وجناء قلم را برداشت و مسالهای که با هم توافق کرده بودند را با همان قلم تراشیده، بدون مرکب نوشت و هیچ اثری روی کاغذ معلوم نشد. ورقه پر شد، بعد ورقه را [که ظاهراً خالی و سفید بود] مهر زده و به پیرمرد سیاهی که همراه و خادم محمّد بن فضل بود داد و آن را برای ابوالقاسم حسین بن روح فرستاد. ابن وجناء هم همراه ما آنجا ماند، وقت نماز ظهر شد همانجا نماز را اقامه کردیم، بعد از نماز پیک برگشت و گفت: به من گفت: برو جواب هم میآید. غذایی آوردند، ما در حال غذا خوردن بودیم که جواب در همان ورقه آمد و بند بند و جمله به جمله آن [که فقط بین آن دو نفر بود] در آن ورقه نوشته شده بود.
[با دیدن این منظره] محمّد بن فضل به صورت خودش سیلی زد و دیگر میلی به غذا قم معی، فقام معه حتّی دخل علی ابی القاسم بن روح رضی الله عنه وبقی یبکی ویقول: یا سیّدی اقلنی اقالک اللَّه، فقال ابوالقاسم: یغفر اللَّه لنا ولک إن شاء اللَّه.
۲۶۵ – اخبرنا جماعه، عن ابی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه قال: اخبرنا ابومحمّد الحسن بن محمّد بن یحیی العلوی بن اخی طاهر ببغداد طرف سوق القطن فی داره قال: قدم ابوالحسن علیّ بن احمد بن علیّ العقیقیّ بغداد إلی علیّ بن عیسی بن الجرّاح – وهو یومئذ وزیر فی امر ضیعه له – فساله فقال له: إنّ اهل بیتک فی هذا البلد کثیر، فإن ذهبنا نعطی کلّما سالونا، طال ذلک، او کما قال.
فقال له العقیقیّ: فإنّی اسال من فی یده قضاء حاجتی، فقال له علیّ بن عیسی: من هو ذلک؟ فقال: اللَّه جلّ ذکره، فخرج وهو مغضب قال: فخرجت وانا اقول فی اللَّه عزاء من کلّ
خوردن نداشت. بعد به ابن وجناء گفت: با من بیا. ابن وجناء بلند شد و با او رفت تا اینکه به خدمت ابوالقاسم حسین بن روح رحمه الله رسید و با گریه و زاری میگفت: ای آقای من! مرا ببخش، خداوند شما را بیامرزد. ابوالقاسم گفت: خداوند متعال ما و شما را بیامرزد، ان شاء اللَّه.

۲۱ / ۲۶۵ – ابی جعفر محمّد بن علی بن حسین بن بابویه گفته: ابو محمّد حسن بن محمّد بن یحیی علوی [معروف به]برادر زاده طاهر، در خانهاش واقع در بازار پنبه فروشان بغداد گفت: ابوالحسن علی بن احمد بن علی عقیقی در بغداد نزد علی بن عیسی بن جراح که در دولت بنی عباس بود رفت و در مورد زمین کشاورزی که داشت از علی بن عیسی درخواستی کرد. او در جوابش گفت: تو در این شهر فامیل زیادی داری، اگر بنا باشد هر چه را که از ما درخواست میکنند بپردازیم، از توان ما خارج است. عقیقی گفت: پس من هم درخواستم را از کسی میخواهم که برآوردن خواهش من در دست اوست. علی بن عیسی گفت: این شخص کیست؟ گفت: خداست. و بعد با عصبانیت بیرون رفت و در این باره گفت: از آنجا بیرون رفتم و با خودم میگفتم: خداوند متعال از هر بلاء و هلاکتی صبر و مقاومت عنایت میکند، و هر مصیبتی را هالک، ودرک من کلّ مصیبه، قال: فانصرفت، فجاءنی الرسول من عند الحسین بن روحرضی الله عنه فشکوت إلیه فذهب من عندی فابلغه فجاءنی الرسول بمائه درهم عدد ووزن مائه درهم ومندیل وشیء من حنوط واکفان وقال لی:
مولاک یقرئک السلام ویقول: إذا همّک امر او غمّ فامسح بهذا المندیل وجهک فإنّ هذا مندیل مولاک وخذ هذه الدراهم وهذا الحنوط وهذه الاکفان، وستقضی حاجتک فی هذه اللّیله، فإذا قدمت إلی مصر مات محمّد بن إسماعیل من قبلک بعشره ایّام، ثمّ متّ بعده فیکون هذا کفنک وهذا حنوطک وهذا جهازک.
[قال:] فاخذت ذلک وحفظته وانصرف الرسول وإذا انا بالمشاعل علی بابی والباب یدقّ فقلت لغلامی خیر: یا خیر انظر ایّ شیء هو ذا؟ فقال: هذا غلام حمید بن محمّد الکاتب ابن
تلافی میکند. از آنجا که برگشتم، پیکی از طرف حسین بن روح رحمه الله نزد من آمد، من هم در این مورد به او شکایت کردم. پیک رفت و شکایتم را به حسین بن روح رساند و پس از آن نزد من برگشت و صد درهم پول نقد، دستمالی، مقداری حنوط و چند پارچه کفنی برایم آورد و به من گفت: مولای تو سلام میرساند و میفرماید: هر زمان که مسالهای تو را اندوهگین و ناراحت کرد، این دستمال را روی صورتت بکش، چون این دستمال مولای تو [امام زمانعلیه السلام] است، این درهمها و حنوط و کفن ها را بگیر، حاجتی هم که داری در همین امشب برآورده میشود. وقتی که به مصر رفتی ده روز قبل از تو محمّد بن اسماعیل میمیرد و بعد از او تو از دنیا میروی، این هم کفن و حنوط توست و این [پولها] هم برای مخارج مرگ تو خواهد بود.
آنها را گرفته و نگه داشتم، پیک هم برگشت. یکدفعه متوجّه شدم که درب خانهام مشعل هایی روشن است و در را میکوبند، به غلامم که اسمش خیر بود، گفتم: ای خیر! ببین چه خبر است؟ خیر گفت: غلام حمید بن محمّد کاتب، پسر عموی وزیر است. او عمّ الوزیر فادخله إلیّ، فقال لی: قد طلبک الوزیر ویقول لک مولای حمید: ارکب إلیّ.
[قال:] فرکبت وفتحت الشوارع والدروب [وجئت إلی شارع الوزانین فإذا بحمید قاعد ینتظرنی، فلمّا رآنی اخذ بیدی ورکبنا فدخلنا علی الوزیر فقال لی الوزیر: یا شیخ قد قضی اللَّه حاجتک واعتذر إلیّ ودفع إلیّ الکتب مکتوبه مختومه قد فرغ منها، قال: فاخذت ذلک وخرجت.
قال: وقال ابومحمّد الحسن بن محمّد: فحدّثنا ابوالحسن علیّ بن احمد العقیقیّ بنصیبین بهذا وقال لی: ما خرج هذا الحنوط إلّا إلی عمّتی فلانه فلم یسمّها وقد نعیت إلیّ نفسی، وقد قال لی الحسین بن روحرحمه الله: إنّی املّک الضیعه وقد کتب لی بالّذی اردت فقمت إلیه وقبّلت راسه وعینیه وقلت له: یا سیّدی ارنی الاکفان والحنوط والدّراهم، قال: فاخرج لی الاکفان
را به منزل آورد، غلام حمید به من گفت: وزیر تو را دعوت کرده و مولایم حمید هم گفته: سوار شو و بیا.
من هم سوار شدم و راهها را طی کردم، تا اینکه به خیابان ترازو داران رسیدم، دیدم که حمید نشسته و منتظر من است، تا مرا دید دستم را گرفته و با هم سوار مرکب شده و نزد وزیر رفتیم. وزیر به من گفت: ای شیخ! خداوند تبارک و تعالی حاجت تو را برآورده کرد. از من عذر خواهی کرد و نامههایی را که نوشته و مهر و موم شده بودند به من داد. من هم نامهها را [که احکامی درباره زمین هایم بود] گرفتم و بیرون آمدم.
ابو محمّد حسن بن محمّد گفته است: این حدیث را ابوالحسن علی بن احمد عقیقی در نصیبین برای ما نقل کرده و گفت: این حنوط فقط برای عمه من فلانی بیرون آمده – اسم عمه را نبرد – [یعنی با آمدن حنوط برای من] خبر مرگ من داده شد. حسین بن روح رحمه الله به من گفت که زمین کشاورزی را مالک میشوم و بعد درخواستی را که داشتم برایم [به محضر حجّتعلیه السلام نوشت. [ابومحمّد میگوید:] من بلند شدم، سر و چشم او را بوسیدم و به او گفتم: ای آقای من! کفن ها و حنوط و درهمها را به من نشان بده. کفن ها را بیرون آورد، فإذا فیه برد حبر مسّهم من نسج الیمن وثلاثه اثواب مرویّ وعمّامه وإذا الحنوط فی خریطه فاخرج الدّراهم فوزنها مائه درهم وعددها مائه درهم.
فقلت له: یا سیّدی هب لی منها درهماً اصوغه خاتماً، فقال: (و) کیف یکون ذلک، خذ من عندی ما شئت فقلت: ارید من هذه والححت علیه وقبّلت راسه (وعینیه)،فاعطانی درهماً شددته فی مندیلی وجعلته فی کمّی.
فلمّا صرت إلی الخان فتحت زنفیلجه معی وجعلت المندیل فی الزنفیلجه وفیه الدّرهم مشدود، وجعلت کتبی ودفاتری (فیها) واقمت ایّاماً، ثمّ جئت اطلب الدرهم فإذا الصرّه مصروره بحالها ولا شیء فیها، فاخذنی شبه الوسواس، فصرت إلی باب العقیقیّ، فقلت لغلامه خیر، ارید الدخول إلی الشیخ فادخلنی إلیه فقال لی: ما لک یا سیّدی؟
دیدم بُردی خط دار از بافته های یمن و سه پارچه مرویّ و یک عمامه بود، بعد حنوط را دیدم که در پارچه پیچیده بود و درهمها هم از نظر وزن و عدد صد درهم بود.
به ابوالحسن گفتم: ای آقای من! یکی از آن درهمها را به من ببخشید تا با آن انگشتری بسازم. ابوالحسن گفت: چگونه میشود این کار را کرد، هر چه میخواهی از مال خودم بگیر. گفتم: من از این درهمها میخواهم. خیلی اصرار کردم و سر و چشمش را بوسیدم، او هم یکی از آن درهمها را به من داد.
درهم را در دستمالی گذاشتم و دستمال را هم در آستینم قرار دادم.
وقتی به کاروانسرا رفتم، زنبیلی را که کتابها و دفتر هایم داخل آن بود باز کردم و دستمال را که محکم بسته بودم داخل زنبیل گذاشتم. چند روزی از این ماجرا گذشت، به سراغ درهم رفتم، گره دستمال را که همان طور بسته و محکم به حال خودش بود باز کردم، امّا چیزی داخل آن نبود. متعجب شدم و با وسواس و دقت بیشتر گشتم [امّا از درهم خبری نبود، فوراً]به خانه عقیقی رفتم و به غلامش خیر، گفتم: میخواهم به خدمت شیخ برسم. خیر مرا به خدمت شیخ برد و گفت: چه اتفاقی افتاده، آقای من؟
فقلت: الدرهم الّذی اعطیتنی ما اصبته فی الصرّه، فدعا بزنفیلجه واخرج الدراهم فإذا هی مائه عدداً ووزناً، ولم یکن معی احد اتّهمه فسالته ردّه إلیّ، ثمّ خرج إلی مصر واخذ الضیعه ومات قبله محمّد بن إسماعیل بعشره کما قیل: ثمّ توفّیرحمه الله وکفّن فی الاکفان الّتی دفعت إلیه.
۲۶۶ – واخبرنا جماعه، عن ابی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه وابی عبد اللَّه الحسین بن علیّ اخیه قالا: حدّثنا ابوجعفر محمّد بن علیّ الاسودرحمه الله قال: سالنی علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویهرضی الله عنه بعد موت محمّد بن عثمان العمریّ قدس اللَّه روحه
خطاب به شیخ گفتم: درهمی که شما به من بخشیده بودید را در کیسهاش پیدا نکردم. شیخ زنبیل خودش را خواست و درهمها را که داخل آن بود بیرون آورد و شمرد، دیدم که دقیقاً صد درهم است، هم از نظر عدد و هم وزن.
در این ماجرا کسی همراه من نبود که به او شکّ کنم یا متهمش کنم و از او بخواهم که آن را به من برگرداند [فهمیدم که معجزهای رخ داده که درهم از دستمال بسته شده و گره خورده داخل زنبیل من در کاروانسرا، سر از زنبیل عقیقی در آورده].(۱۷۶) عقیقی به مصر رفت و اراضی زراعی اش را گرفت و همان طور که به او گفته شده بود، محمّد بن اسماعیل ده روز پیش از او از دار دنیا رفت و پس از او هم عقیقی به رحمت حقّ رفت و در همان کفن هایی که به او داده شده بود کفن شد. خدا رحمتش کند.
۲۲ / ۲۶۶ – محمّد بن علی اسود گفته است: بعد از مرگ محمّد بن عثمان عمری قدس سره، علی بن حسین بن موسی بن بابویه رحمه الله از من خواهش کرد که از ابوالقاسم حسین بن روح در خواست کنم تا از وجود مقدّس حضرت حجّتعلیه السلام خواهش نماید که حضرت به ان اسال اباالقاسم الروحی قدس اللَّه روحه ان یسال مولانا صاحب الزّمانعلیه السلام ان یدعو اللَّه ان یرزقه ولداً (ذکراً).
قال: فسالته فانهی ذلک، ثمّ اخبرنی بعد ذلک بثلاثه ایّام انّه قد دعا لعلیّ بن الحسینرحمه الله فإنّه سیولد له ولد مبارک ینفع اللَّه به، وبعده اولاد.
قال ابوجعفر محمّد بن علیّ الاسود: وسالته فی امر نفسی ان یدعو لی ان ارزق ولداً (ذکراً) فلم یجبنی إلیه وقال لی لیس إلی هذا سبیل قال: فولد لعلیّ بن الحسینرضی الله عنه تلک السنه [ابنه محمّد بن علیّ وبعده اولاد ولم یولد لی.
قال ابوجعفر بن بابویه: وکان ابوجعفر محمّد بن علیّ الاسود کثیراً ما یقول لی – إذا رآنی اختلف إلی مجلس شیخنا محمّد بن الحسن بن الولیدرضی الله عنه وارغب فی کتب العلم
درگاه خداوند دعا کند تا خداوند متعال به او فرزند پسری کرامت فرماید.
از ابوالقاسم خواهش کردم که مساله را به عرض حضرت برساند، او هم قبول کرد، سه روز بعد به من خبر داد که امام زمانعلیه السلام برای علی بن حسین [ابن بابویه پدر شیخ صدوق] دعا کردهاند و به زودی فرزند مبارکی خداوند به او میدهد که برایش نافع بوده و به وسیله آن نفع زیادی به او میدهد. بعد از او هم چند فرزند دیگر عطا میفرماید.
در خصوص خودم از ابوالقاسم خواهش کردم که حضرت دعا کنند تا خداوند تبارک وتعالی به من هم فرزند پسری کرامت فرماید. ابوالقاسم خواهشم را قبول نکرد و گفت: این امر شدنی نیست و راهی ندارد.
در همان سال برای علی بن الحسین پسری متولد شد که محمّد نامیده شد و بعد از او هم اولاد دیگری برایش به دنیا آمد، امّا من صاحب فرزند نشدم.
ابو جعفر محمّد بن علی بن بابویه [شیخ صدوق] گفته است: هر وقت محمّد بن علی اسود مرا میدید که به مجلس استادم محمّد بن حسن بن ولیدرحمه الله میروم و در تحصیل وحفظه -: لیس بعجب ان تکون لک هذه الرغبه فی العلم وانت ولدت بدعاء الإمامعلیه السلام.
۲۶۷ – وقال ابوعبد اللَّه بن بابویه: عقدت المجلس ولی دون العشرین سنه، فربّما کان یحضر مجلسیجعفر محمّد بن علیّ الاسود، فإذا نظر إلی إسراعیالاجوبه فی الحلال والحرام یکثر التعجّب لصغر سنّی، ثمّ یقول لا عجب لانّک ولدت بدعاء الإمامعلیه السلام.
۲۶۸ – واخبرنا جماعه، عن محمّد بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه قال: اخبرنا محمّد بن علیّ بن متیل قال: کانت امراه یقال لها: زینب من اهل آبه، وکانت امراه محمّد بن عبدیل الآبی معها ثلاثمائه دینار، فصارت إلی عمّی جعفر بن احمد بن متیل وقالت: احبّ ان یسلّم هذا المال من یدی إلی ید ابی القاسم بن روحرضی الله عنه قال:
فانفذنی معها اترجم عنها فلمّا دخلت علی ابی القاسم بن روح رضی الله عنه اقبل علیها بلسان
و حفظ علم، رغبت و تلاش داشتم، میگفت: این رغبت تو در یادگیری علم، امر عجیبی نیست، چرا که تو با دعای امام زمانعلیه السلام متولّد شدهای.
۲۳ / ۲۶۷ – ابو عبداللَّه بن بابویه [شیخ صدوق] گفته است: وقتی سنّم کمتر از بیست سال بود، مجلس درسی برپا کردم و بعضی اوقات ابوجعفر محمّد بن علی اسود هم به مجلس من میآمد، وقتی که میدید با وجود کمی سن در پاسخ دادن از حلال و حرام حاضر جواب هستم، بسیار تعجب میکرد و بعد از آن میگفت: این ذکاوت از تو عجیب نیست، چون به برکت دعای امامعلیه السلام متولد شدهای.
۲۴ / ۲۶۸ – محمّد بن علی بن متیل گفته است: زنی بود از اهل «آبه» به نام زینب که همسر محمّد بن عبدیل آبی بود، مبلغ سیصد دینار همراهش بود که به نزد عموی من جعفر بن احمد بن متیل آمد و گفت: دوست دارم این مال را با دست خودم به دست ابوالقاسم حسین به روح بسپارم. عمویم مرا همراه با آن زن فرستاد تا مترجم او باشم [به جهت اینکه او زبانش عربی نبود]. همین که به محضر ابوالقاسم حسین بن روح آبی فصیح فقال لها: «زینب چونا چون بدا کولیه جونسته» ومعناه کیف انت وکیف کنت وما خبر صبیانک فاستغنت من الترجمه وسلّمت المال ورجعت.
۲۶۹ – واخبرنی جماعه، عن ابی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه قال: حدّثنی محمّد بن إبراهیم بن إسحاق الطالقانیّ قال: کنت عند الشیخ ابی القاسم بن روحرضی الله عنه مع جماعه فیهم علیّ بن عیسی القصریّ، فقام إلیه رجل فقال: إنّی ارید ان اسالک عن شیء فقال له: سل عمّا بدا لک وذکر مسائل ذکرناها فی غیر هذا الموضع.
رسیدم ایشان با زبان فصیح آبی به زینب گفت: زینب چونا، چون بدا، کولیه جونسته؛(۱۷۷) یعنی زینب حال تو چطور است و حال شما چطور بود و از فرزندانت چه خبر؟ بنابراین زن از وجود مترجم بینیاز شد و احتیاجی به ترجمه نبود [به دلیل اینکه حسین بن روح به زبان او کاملاً آگاه بود]. زن مال را به او تسلیم کرده و برگشت.
۲۵ / ۲۶۹ – محمّد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانی گفته است: من به همراه عدّهای؛ از جمله علی بن عیسی قصری در خدمت شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رحمه الله بودیم که مردی بلند شد و خطاب به شیخ گفت: میخواهم سوالی از شما بپرسم. گفتند: از هر آنچه که برایت پیش آمده سوال کن. مسائلی را پرسید که ما آنها را در جای دیگری ذکر کردیم.
قال محمّد بن إبراهیم بن إسحاق: فعدت إلی الشیخ ابی القاسم بن روح رضی الله عنه من الغد وانا اقول فی نفسی: ا تراه ذکر لنا امس من عند نفسه؟ فابتدانا فقال: یا محمّد بن إبراهیم لئن اخّر من السّماء فتخطفنی الطیر او تهوی بی الریح من مکان سحیق احبّ إلیّ من [ان اقول فی دین اللَّه – عزّوجلّ – برایی ومن عند نفسی بل ذلک عن الاصل، ومسموع من الحجّهعلیه السلام.
۲۷۰ – واخبرنی جماعه، عن ابی عبد اللَّه الحسین بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه قال: حدّثنی جماعه من اهل بلدنا المقیمین کانوا ببغداد فی السنه الّتی خرجت القرامطه علی الحاجّ وهی سنه (تناثر) الکواکب انّ والدیرضی الله عنه کتب إلی الشیخ ابی القاسم الحسین بن روح رضی الله عنه یستاذن فی الخروج إلی الحجّ.
فردای آن روز در محضر شیخ ابوالقاسم نشسته بودم و با خودم میگفتم: دیدی جوابهایی که داد از خودش بود [نه از جانب امامعلیه السلام]؟
پیش از آن که حرفی بزنم، شیخ شروع کرده و فرمود: ای محمّد بن ابراهیم! اگر من از آسمان بیفتم و طعمه پرندگان بشوم و یا اینکه باد سختی مرا از مکان بلندی بیندازد، بیشتر دوست دارم تا اینکه در دین خداوند عزّوجلّ از خودم حرفی بزنم و رای بدهم، بلکه آنچه را که گفتم از اصل و اساس دین بوده و از حضرت حجّتعلیه السلام شنیده شده است.
۲۶ / ۲۷۰ – ابوعبداللَّه حسین بن علی بن موسی بن بابویه گفته است: جماعتی از اهل شهرمان که در بغداد اقامت داشتند در سالی که قرامطه(۱۷۸) بر علیه حجاج قیام کردند و سال پراکنده شدن ستارگان بود، برای من نقل کردند: پدرم در ضمن نامهای از محضر شیخ ابوالقاسم حسین بن روح اجازه خواست تا به حجّ مشرف شود.
فخرج فی الجواب لا تخرج فی هذه السنه فاعاد فقال: هو نذر واجب ا فیجوز لی القعود عنه؟ فخرج الجواب: إن کان لا بدّ فکن فی القافله الاخیره فکان فی القافله الاخیره فسلم بنفسه وقتل من تقدّمه فی القوافل الاخر.
۲۷۱ – واخبرنی جماعه، عن محمّد بن علیّ بن الحسین قال: حدّثنا ابو محمّد عمّار بن الحسین بن إسحاق الاسروشنی قال: حدّثنا ابوالعبّاس احمد بن الحسن بن ابی صالح الخجندیّ وکان قد الحّ فی الفحص والطلب، وسار فی البلاد وکتب علی ید الشیخ ابی القاسم بن روحرضی الله عنه إلی الصاحبعلیه السلام یشکو تعلّق قلبه واشتغاله بالفحص والطلب، ویسال الجواب بما تسکن إلیه نفسه، ویکشف له عمّا یعمل علیه قال: فخرج إلیّ توقیع نسخته:
جواب آمد که امسال از شهر خارج نشو. پدرم دوباره درخواستش را مطرح کرد و گفت: حجّی که برایش اجازه میخواهم نذر واجب است، آیا نرفتن به حجّ و نشستن در خانه، جایز است؟
جواب آمد: اگر چارهای نیست و باید بروی، با آخرین قافله برو. پدرم با همان قافله آخری عازم شد و از غارت سالم ماند ولی کسانی که در قافلههای قبلی بودند همگی کشته شدند.
۲۷ / ۲۷۱ – ابو محمّد عمار بن حسین بن اسحاق اسروشنی گفته است: ابوالعباس احمد بن حسن بن ابی صالح خجندی که برای پیدا کردن حضرت خیلی جست و جو کرده و به شهرهای مختلف مسافرت کرد، به وسیله شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رحمه الله به وجود مقدّس حضرت صاحبعلیه السلام نامه نوشته و از شیفتگی قلب و زحمت به جست و جو و پیدا کردن حضرت شکایت کرد [که این عمل همه زندگی او را تحت تاثیر قرار داده] و جوابی را درخواست کرد که موجب تسکین و آرامش قلب او شده و گشایش برایش ایجاد کند. خود او میگوید: توقیعی به این ترتیب برای من از طرف حضرت خارج شد: «مَنْ بَحَثَ فَقَدْ طَلَبَ وَمَنْ طَلَبَ فَقَدْ ذَلَّ وَمَنْ ذَلَّ فَقَدْ اَشاطَ وَمَنْ اَشاطَ فَقَدْ اَشْرَکَ».
قال: فکففت عن الطلب وسکنت نفسی وعدت إلی وطنی مسروراً والحمد للَّه.
۲۷۲ – واخبرنی جماعه، عن ابی غالب احمد بن محمّد الزراریّ قال: جری بینی وبین والده ابی العبّاس – یعنی ابنه – من الخصومه والشرّ امر عظیم ما لا یکاد ان یتّفق وتتابع ذلک وکثر إلی ان ضجرت به، وکتبت علی ید ابی جعفر اسال الدعاء فابطا عنّی الجواب مدّه، ثمّ لقینی ابوجعفر فقال:
قد ورد جواب مسالتک، فجئته فاخرج إلیّ مدرجاً فلم یزل یدرجه إلی ان ارانی فصلاً منه فیه: وَاَمَّا الزَّوْجُ وَالزَّوْجَهُ فَاَصْلَحَ اللَّهُ بَیْنَهُما، فلم تزل علی حال الإستقامه ولم یجر بیننا
هر کسی مرا جست و جو کند در پی طلب و پیدا کردن من میافتد، و هر که در پی طلبم باشد [دشمنان را] راهنمایی کرده [و من را به مردم نشان میدهد] و هر که دشمنان را به سمت من راهنمایی کند باعث قتل من شده جانم را به خطر انداخته، و هر کس که جان مرا به خطر بیندازد، مشرک است.
با دیدن این توقیع شریف از جست و جو دست برداشتم و قلبم آرام شد و با خوشحالی به وطنم برگشتم، الحمدللَّه.
۲۸ / ۲۷۲ – احمد بن محمّد زراری گفته است: بین من و مادر ابوالعباس [همسرم]خصومت و درگیری شدید اتفاق افتاد که هیچ راهی برای توافق به نظر نمیرسید. این وضعیت آن قدر ادامه یافت که من متنفر و منزجر شدم و به وسیله ابوجعفر به محضر حضرت حجّتعلیه السلام نامهای نوشته و تقاضای دعا کردم. جواب مدّتی به تاخیر افتاد، چندی بعد ابوجعفر مرا دید و گفت: جواب سوال شما آمده است. به خدمت او رفتم، دفتری را بیرون آورد و شروع کرد به ورق زدن، در همین حال بود که یکی از بندهای نوشته دفتر را دیدم که نوشته بود: و امّا ماجرای زن و شوهر؛ پس خداوند بین آنها اصلاح کرد.
بعد ذلک شیء ممّا کان یجری، وقد کنت اتعمّد ما یسخطها فلا یجری [فیه منها شیء. هذا معنی لفظ ابی غالبرضی الله عنه او قریب منه.
قال ابن نوح: وکان عندی انّه کتب علی ید ابی جعفر بن ابی العزاقر – قبل تغیره وخروج لعنه علی ما حکاه ابن عیّاش إلی ان حدّثنی بعض من (سمع ذلک معی) انّه إنّما عنی اباجعفر الزجوزجیرضی الله عنه وانّ الکتاب إنّما کان من الکوفه، وذلک انّ اباغالب قال لنا: کنّا نلقی اباالقاسم الحسین بن روحرضی الله عنه قبل ان یقضی الامر إلیه صرنا نلقی اباجعفر بن الشلمغانی ولا نلقاه.
وحدّثنا بهاتین الحکایتین مذاکره لم اقیدهما [بالکتابه] وقیّدهما غیری، إلّا انّه کان یکثر
از آن به بعد زندگی سالم و بدون دغدغهای داشتیم و هیچ یک از مواردی که قبلاً اتفاق میافتاد پیش نیامد. حتی من گاهی اوقات عمداً کاری میکردم تا همسرم را ناراحت کنم و موجبات عصبانیت او را فراهم کنم، ولی او اصلاً ناراحت نمیشد.
این معنا عین کلام ابوغالب است، یا اینکه نزدیک به مضمون و الفاظ اوست.
ابن نوح گفته: من گمان میکردم که ابن غالب نامه را بنا به آنچه که ابن عیاش نقل کرده به توسط ابی جعفر بن ابی عزاقر قبل از آن که منحرف شده و در موردش لعن بیاید فرستاده است، تا اینکه یکی از دوستان که همراه من این مطلب را شنید نقل کرد که مقصود از ابا جعفر، ابا جعفر زجوزجی است – که خداوند از او راضی باشد – نه ابن ابی عزاقر و نامه هم از کوفه فرستاد شده است. چنانکه خود ابوغالب به ما گفت: ابوالقاسم حسین بن روح رحمه الله را پیش از اینکه به امر وکالت از طرف حضرت مامور شود، ملاقات کردیم و رفتیم که ابا جعفر بن شلمغانی را ملاقات کنیم، امّا ایشان را ندیدیم.
ابن نوح گفته که این دو حکایت را برای ما به عنوان مذاکره و در بین صحبت کردن نقل کردند و من آنها را ننوشتم، ولی شخص دیگری آنها را نوشت. البته ابوغالب هم این ذکرهما والحدیث بهما حتّی سمعتهما منه ما لا احصی، والحمد للَّه شکراً دائماً وصلّی اللَّه علی محمّد وآله وسلّم.
۲۷۳ – واخبرنی جماعه، عن ابی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین قال: حدّثنی محمّد بن إبراهیم بن إسحاق الطالقانیرحمه الله قال: کنت عند الشیخ ابی القاسم الحسین بن روحرضی الله عنه مع جماعه (منهم) علیّ بن عیسی القصریّ فقام إلیه رجل فقال: إنّی ارید ان اسالک عن شیء فقال له: سل عمّا بدا لک، فقال الرجل: اخبرنی عن الحسینعلیه السلام ا هو ولیّ اللَّه؟ قال: نعم قال: اخبرنی عن قاتله لعنه اللَّه ا هو عدوّ اللَّه؟ قال: نعم، قال الرجل: فهل یجوز ان یسلّط اللَّه – عزّوجلّ – عدوّه علی ولیّه؟
فقال له ابوالقاسمقدس سره: افهم عنّی ما اقول لک، اعلم انّ اللَّه تعالی لایخاطب النّاس بمشاهده
دو حکایت را زیاد نقل میکرد، به طوری که من این دو را خیلی از او شنیدهام. حمد و سپاس و شکر دائم مخصوص خداوند است و درود و سلام خداوند بر محمّد و آل آن حضرت باد.
۲۹ / ۲۷۳ – محمّد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانی رحمه الله گفته: من در خدمت شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رحمه الله بودم که جماعتی؛ از جمله علی بن عیسی قصری هم آنجا بودند. مردی بلند شد و به شیخ گفت: میخواهم در مورد چیزی از تو سوالی بپرسم. شیخ ابوالقاسم گفت: از هر چه که برایت پیش آمده بپرس. مرد گفت: به من خبر بده که آیا حسین بن علیعلیهما السلام ولی خداست؟ شیخ فرمود: بله. گفت: از قاتلش به من خبر بده که خدا لعنتش کند، آیا دشمن خداست؟ شیخ فرمود: بله. مرد گفت: آیا درست است که خداوند دشمنش را بر دوستش مسلّط کند؟
ابوالقاسم حسین بن روح قدس سره در جواب گفت: آنچه را که برای تو میگویم بفهم؛ بدان که خداوند تبارک وتعالی مردم را با مشاهده چشم سرشان مخاطب قرار نمیدهد، و با العیان، ولا یشافههم بالکلام، ولکنّه جلّت عظمته یبعث إلیهم رسلاً من اجناسهم واصنافهم بشراً مثلهم، ولو بعث إلیهم رسلاً من غیر صفتهم وصورهم لنفروا عنهم، ولم یقبلوا منهم، فلمّا جاووهم وکانوا من جنسهم یاکلون ویمشون فی الاسواق قالوا لهم: انتم مثلنا لا نقبل منکم حتّی تاتوا بشیء نعجز عن ان ناتی بمثله فنعلم انّکم مخصوصون دوننا بما لا نقدر علیه، فجعل اللَّه – عزّوجلّ – لهم المعجزات الّتی یعجز الخلق عنها.
فمنهم: من جاء بالطوفان بعد الإعذار والإنذار، فغرق جمیع من طغی وتمرّد، ومنهم: من القی فی النار فکانت علیه برداً وسلاماً ومنهم: من اخرج من الحجر الصّلد الناقه واجری
آنها به صورت شفاهی تکلم نمیکند [خودش مستقیم با مردم سخن نمیگوید]، بلکه ذات اقدس و با عظمت الهی برای مردم پیامبرانی از جنس و نوع خودشان و مثل خودشان فرستاد، و چنانچه پیامبرانی غیر از صنف خودشان میفرستاد، مردم از آنها دوری میکردند و دعوت آنها را نمیپذیرفتند، پس وقتی که پیامبرانی برای هدایت مردم آمدند که از جنس خودشان بودند، غذا میخوردند و در بازار رفت و آمد میکردند، آنها گفتند: شما که مثل خود ما هستید، لذا دعوت شما را قبول نمیکنیم، مگر اینکه معجزهای بیاورید که ما از آوردن مثل آن عاجز باشیم، تا به وسیله دیدن آنچه که قادر به آوردن آن نیستیم، بدانیم که شما با ما فرق دارید. چنین بود که پروردگار عالم برای آنها معجزاتی قرار داد که خلق در آوردن آن عاجزند.
از جمله آن پیامبران کسی است که بعد از اتمام حجّت و دعوت به حقّ و ترساندن مردم از عذاب و هدایت نشدن مردم، طوفان آورد و کلیه متمردّین و افراد طغیانگر را در آب غرق کرد [یعنی حضرت نوحعلیه السلام].
یکی دیگر از آنها کسی است که در آتش انداخته شد و آتش بر او سرد و سلامت گردید [حضرت ابراهیمعلیه السلام]؛ و آن دیگری کسی است که از دل سنگ سخت، شتر ماده من ضرعها لبناً، ومنهم: (من) فلق له البحر، وفجر له (من الحجر) العیون وجعل له العصا الیابسه ثعباناً تلقف ما یافکون، ومنهم: من ابرا الاکمه [والابرص واحیی الموتی بإذن اللَّه وانباهم بما یاکلون وما یدّخرون فی بیوتهم ومنهم: من انشقّ له القمر وکلّمته البهائم مثل البعیر والذئب وغیر ذلک.
فلمّا اتوا بمثل ذلک، وعجز الخلق من اممهم ان یاتوا بمثله کان من تقدیر اللَّه جلّ جلاله ولطفه بعباده وحکمته ان جعل انبیاءه مع هذه المعجزات فی حال غالبین، واخری مغلوبین وفی حال قاهرین، واخری مقهورین ولو جعلهم – عزّوجلّ – فی جمیع احوالهم غالبین وقاهرین، ولم یبتلهم ولم یمتحنهم، لاتخذهم النّاس آلهه من دون اللَّه – عزّوجلّ – ولما عرف فضل صبرهم علی البلاء والمحن والاختبار.
بیرون آورد که از سینهاش شیر جاری بود [حضرت صالحعلیه السلام] و بعضی از ایشان کسی است که دریا برایش شکافته شد و از سنگ، چشمه برایش جوشید و عصای خشک او اژدهایی شد که جادوی ساحران دروغگو را بلعید [حضرت موسیعلیه السلام]و از آنها کسی است که جذامی را شفا و بیماری برص را مرتفع و مرده را به اذن اللَّه زنده میکرد و مردم را به آنچه که میخوردند و آنچه که در خانههایشان ذخیره کرده بودند، خبر میداد [حضرت عیسیعلیه السلام]و از جمله آنها کسی است که ماه برای او شکافته شد و چهارپایانی مثل شتر و گرگ و دیگر حیوانات با او سخن گفتند [پیامبر اکرمصلی الله علیه و آله].
پس وقتی که پیامبران امثال این معجزات که مردم از آوردن مثل آنها عاجز بودند را ارائه کردند، تقدیر و حکمت و لطف خداوند متعال بر بندگانش به این تعلق گرفت که با وجود این معجزات، انبیایش را گاهی غالب و پیروز، و گاهی مغلوب و شکست خورده، گاهی قاهر و توانا، و گاهی هم مقهور و ناتوان قرار دهد و اگر آنها را در تمام حالات و همیشه غالب و قاهر قرار میداد و ایشان را مبتلا و مورد امتحان قرار نمیداد، حتماً مردم آنها را خدا میدانستند و خداوند تبارک و تعالی را نمیپرستیدند و از طرفی [اگر آن مشکلات نبود] برتری و فضل صبر آنها در مقابل بلاء و سختی و آزمایشات الهی شناخته نمیشد.
ولکنّه جعل احوالهم فی ذلک کاحوال غیرهم، لیکونوا فی حال المحنه والبلوی صابرین وفی [حال العافیه والظهور علی الاعداء شاکرین، ویکونوا فی جمیع احوالهم متواضعین غیر شامخین ولا متجبّرین ولیعلم العباد انّ لهمعلیهم السلام إلهاً هو خالقهم ومدبّرهم فیعبدوه ویطیعوا رسله، ویکونوا حجّه للَّه ثابته علی من تجاوز الحدّ فیهم وادّعی لهم الربوبیّه، او عاند وخالف وعصی وجحد بما اتت به الانبیاء والرسل ولیهلک من هلک عن بیّنه ویحیا من حیّ عن بیّنه.
قال محمّد بن إبراهیم بن إسحاقرضی الله عنه: فعدت إلی الشیخ ابی القاسم الحسین بن روحقدس سره من الغد وانا اقول فی نفسی: ا تراه ذکر لنا یوم امس [من عند نفسه؟ فابتدانی فقال:
امّا خداوند متعال پیامبران را هم در این جهت مثل دیگران قرارداد تا اینکه در بلا و سختی شکیبا بوده و در وقت عافیت و پیروزی بر دشمنانشان، به درگاه خداوند شکرگزاری کنند و در همه احوال، متواضع و فروتن باشند و متکبر و مغرور و خود پسند نباشند.
خلق هم این را بدانند که آنها خداوندی دارند که خالق و مدبّر ایشان است، بنابراین خداپرست شده و از انبیا و پیامبران الهی اطاعات کنند و علاوه بر این بر علیه کسانی که از حدود تعیین شده برای آنها تجاوز کرده و مدّعی خدایی و ربوبیت انبیا شدهاند و همچنین بر معاندین و دشمنان و مخالفان و گناهکاران و کسانی که وحی الهی را که انبیا آوردهاند انکار میکنند، حجّت خداوند باشند؛ «تا هر کسی که هلاک میشود از روی دلیل و برهان بوده و هر کسی که زنده میماند [و هدایت میشود]براساس دلیل و برهان باشد».(۱۷۹)
محمّد بن ابراهیم بن اسحاق قدس سره گفته است: فردای آن روز به خدمت شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رسیدم و با خودم میگفتم که دیروز دیدی که شیخ جواب را از خودش داد [نه از جانب حضرت حجّتعلیه السلام]؟ در همین فکر بودم که شیخ ابتدا به صحبت یا محمّد بن إبراهیم لئن اخّر من السّماء فتخطفنی الطیر او تهوی بی الریح من مکان سحیق احبّ إلیّ من ان اقول فی دین اللَّه برایی ومن عند نفسی، بل ذلک من الاصل ومسموع من الحجّه صلوات اللَّه وسلامه علیه.
وقد ذکرنا طرفاً من الاخبار الدالّه علی إمامه ابن الحسنعلیه السلام وثبوت غیبته ووجود عینه لانّها اخبار تضمّنت الإخبار بالغائبات وبالشیء قبل کونه علی وجه خارق للعاده، لا یعلم ذلک الّا من اعلمه اللَّه علی لسان نبیّهصلی الله علیه وآله ووصل إلیه من جهه من دلّ الدلیل علی صدقه، ولولا صدقهم
کرده و گفت: ای محمّد بن ابراهیم! اگر از آسمان بیفتم و طعمه پرندگان بشوم، یا اینکه طوفان سهمگینی مرا از بلندی پرتاب کند، بیشتر دوست دارم از اینکه در مسائل دین خدا مطابق رای و نظر خودم و نه از جانب دین حرفی بزنم، بلکه آنچه را که دیدی و جوابی که من ارائه کردم، از اصل و ریشه سرچشمه گرفته و از وجود مقدّس حضرت صاحب الزمانعلیه السلام شنیده شده است.
تا اینجا برخی از اخبار و روایات را که بر امامت فرزند عزیز امام حسن عسکریعلیه السلام دلالت داشت ذکر کردیم که این اخبار، وجود مقدّس حضرت و غیبت ایشان را ثابت کرد. به جهت اینکه این اخبار از امور غیبی خبر داده و در ضمن آنها پیشگویی از حوادث آینده به صورت خارق العاده وجود دارد که علم به آنها را هیچ کس نمیداند مگر اینکه خداوند تبارک و تعالی از زبان و به وسیله علم پیامبرش صلی الله علیه وآله او را آگاه کرده باشد و این اخبار از جانب کسی به او رسیده که دلیل بر صدق و راستگویی او موجود است [مثل حسین بن روح] و اگر صداقت و راستگویی آنها نبود
[همان نواب خاص امامعلیه السلام] هرگز این گونه نمیشد [که علم به امور غیبی داشته باشند]لما کان کذلک، لانّ المعجزات لا تظهر علی ید الکذّابین وإذا ثبت صدقهم دلّ علی وجود من اسندوا ذلک إلیه، ولم نستوف ما ورد فی هذا المعنی لئلّا یطول به الکتاب وهو موجود فی الکتب.
چرا که [اینها معجزه و کرامتند و] معجزه یا کرامت به دست آدمهای دروغگو و کذّاب ظاهر نمیشود.
حاصل کلام اینکه وقتی صداقت ایشان [یعنی سفیران حضرتعلیه السلام] ثابت شد، همین امر دلالت بر وجود کسی میکند که این علم و معجزات را به او نسبت دادهاند.
البته ما تمامی آنچه که در این مورد وارد شده است را نیاوردیم تا کتاب، طولانی نشود. هرچند در کتب دیگر هم موجود است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *